در اعتذار از خانواده ی معظم نریمیسا که آبروی هفتکل مدیون وجود آن هاست

با سلام و احترام به خاندان بزرگِ نریمیسا که ارادتِ خاصی به آن ها دارم و در نوجوانی از بابای زنده یادِ بزرگوارشان، آن ستون استوار مسجد حجت هفتکل بسیار آموختم.

شخصیّت خیالی رمان که ایجاد شبهه کرده، زاده ی جنون نوشتن نویسنده است. در رمان افراد واقعی با نام اصلیشان ذکر می شوند مانند زنده یاد دکتر اسماعیل نریمیسا، مرحومِ مردمدار حسنپور، پزشکِ انسان دوست دکتر بهبهانی، کلانتر بلقیس، مادر شادروان حفیظ ممبینی و فقید سعید، عامو استولا رفیعی، دوست بابا...

از آن بزرگواران بابت آزردگی خاطر، عذر خواسته و حلالیت طلبیده، امیدوارم با مناعت طبع ‌بر این بنده ببخشایید.
این متن در وبلاگم هم درج است.

هاشم حسینی،
مترجم و مربی زبان انگلیسی
پنج شنبه، بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴
ماهدشت کرج

🕊💌🙏

A Mirror with Warnings/ Hashem Hossaini

ادبیات راستین: آیینه ی جامعه، هشدار دهنده ی حکومت✍️


با احترام، تقدیم به ب. آ. ع. که در جلد سومِ رُمان هفتگانه ی "گزارش به مردگان" با عنوانِ"دانشگاه: به نام پدر، پسر، روحِ انقلاب" خوش می درخشد...

هر گاه بپرسید ادبیات چیست؟ می پرسم ادبیات شفاهی، در ترانه ها، زبانزدها، حکمت عامیانه و یادمان ها که سینه به سینه به ما رسیده و یا نوشتارهای منظوم و منثور مکتوب؟
در هر دو راستای شفاهی و نوشتاری، این پدیدآورندگان ادبیاتند که از راه بازآفرینیِ واقعیّت، بر زشتی ها و پلیدی ها نور حقیقت می افکنند و با آفرینشِ جلوه های درستکاری و رستگاری، بیانگر باورها، آرمان های روزگار بهی انسان هایند. اروپاییان خود را مدیون آموزه های ادبی کشور خود و برخوردار از میراثِ دیگر کشورها به ویژه خاورزمین/ ایران می دانند. در تاریخ ادبی جهان برای فردوسی، سعدی، حافظ، سِروانتِس، ویکتور هوگو، گوته، ارنست همینگوی، چارلز دیکنز، نیکلای گوگول، فیودُر داستایِوسکی، ویلیام شکسپیِر به عنوان چند نمونه از بسیار افتخار آفرینان در راه خدمت به روشنگری، ارزش های اخلاقی، آموزشی و امیدبخشی والاتر از دیگر نهاد های دینی-مدنی قائل هستند.
این شاهنامه ی فردوسی بوده که به انسان های پاک سرشت راه راست را نشان داده:
همه مردمی باید آیین تو
همه رادی و راستی دین تو

اگر روندِ حاکمیّت جمشید شاه را با تفکّر و تحلیل بنگریم در می یابیم این شهریار که روزگاری به عدل و داد می گروید و برای خُرّمی سرزمین و خوشیِ شهروندانش می کوشید، آن چنان دچار خودبینی، ستم به هم نوعان و منبع رشد عناصر شر شد که به حضیض ذلّت درغلتید و پشتیبانی مردم ناراضی را از دست داده، به دستِ سلطانی اجنبی به نام ضحّاکِ ماردوشِ اهریمن خو سقوط کرد. چرا همان مردم انجمن ها برانگیختند، علیه ضحّاک به پا خاستند و در زیر درفش/پرچم اتحادِ کاوه گردآمدند و فریدون را به شاهی رساندند؟
انگار این دگردیسی دارد در روزگار ما رخ می دهد!
فاعتبروا یا اولی الابصار!
پس عبرت بگیرید ای روشن بینان، دارندگان دانش...

این حافظ بود که پلیدی هایِ دین بازان، نه دین باوران را نشان داد و سرود:
حافظا! می خور و رندی کُن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را...
و شاعرِ اشعری ملامتیه، آن چنان شاه شجاع را به خویشتن انسانیش فراخواند که او دستور داد بر قبضه ی شمشیرش، بیت حافظ را حک کنند:
من از بازوی خود دارم دارم بسی شکر
که زورِ مردم آزاری ندارم...
تا از راه عدل و انصاف منحرف نشود و جان بیگناهی را نگیرد...

و این بینوایان ویکتور هوگو و دیگر آثار انتقادآمیزش حتّا علیه حکومت و روحانیت وابسته اش بود که فرانسه را به دگرگونی و زمینه سازی های برابری، مردم سالاری و قانون گرایی فراخواند.
این نمایشنامه های شکسپیر و آثاری مانند داستان دو شهر و الیورتوییست چارلز دیکنز بود که انگلستان، به ویژه لندن اسیر در چنگال شاه و کلیسا را از خفقان و فساد رهانیدند...
کوتاه سخن آن که ادبیات تنها تریبون، سنگر و سکوی جهشِ انسانیت است که به طور شفاف، شجاعانه و با به جان خریدن خطرات انجام وظیفه می کند. نویسنده ی متعهد از انگل ها و میکروب های ناپیدا در کالبد کشورش گزارش می دهد. آثار ادبی، هر کدام صورِ اسرافیلی برای بیدار باش است. داستان و شعر، بازتاب اندیشه های ممنوع شده ی مردم می شوند. ادبیات راستین(واقعگرای اجتماعی) برخوردار از سه خصیصه ی تلذّذ(لذت بخشی به خواننده و مخاطب)، ادبیّت(وفاداری به ساختارهای زبانی و حفظ ریشه های آن) و نو آوری(بیان تازه از موضوعات مغفول مانده) به شاهکار آفرینی می انجامد. حاصل آن که کلاسیک هایی به وجود می آیند که مُهرِ "باطل شد" روزگار بر آن ها بی اثر است.

پس از کتاب سوزان نظامِ نازیسم به رهبریِ یک سایکوپت به نام آدولف هیتلر در آلمان، دیکتاتوری یوسف استالین در اعدام و تبعید مخالف خوانان خود و افتضاحات مک کارتیسم در پرونده سازی علیه دگراندیشانی مانند چارلی چاپلین و نویسندگان ایالات متحده ی آمریکا بود که اندیشمندان و برنامه ریزان امانتدار کشورهای توسعه یافته و دموکراتیک اروپا و آمریکا به این نتیجه رسیدند:
آزاد اندیشی و انتشار بدون موانع و محدودیت آثار ادبی برای خودِ دولت های حاکم مفید هستند. چرا؟ تا با چراغ ادبیات پیشاپیش به اصلاح خود بپردازند و راه را بر هرج و مرج های ویرانگر ببندند. چرا؟ چون می دانستند ادبیات، صداهای پنهان و خفه مانده در سینه های شهروندان را مکتوب می سازد و صادقانه با نمایشِ خیر و شر، مدیرانِ حاکم را به فراسوی سود و زیان، جامعه ی آرمانی/ اتوپیایی متناسب و منطبق بر شرایط خودویژه ی هر کشور می برد.
در این جا، بایسته است که گذرا، کوتاه و گویا به "دشمنانِ جامعه ی باز" اشاراتی داشته باشیم. آیا بهتر نیست "راسته حسینی" از خود بپرسیم دشمنان ویرانگر حاکمیّت کدامند؟
شایسته است بدونِ ترسِ از دست دادن منافع فردی و با احترام به حقوق اجتماعی به اولیای امور هشدار دهیم:
مردم را آزار ندهید. بگذارید برخوردار از یک زندگی معمولی پشتیبان شما باقی بمانند. دشمنان شما وعاظ اسلاطین هستند. سیستم سانسور چشمان شما را کور کرده و از دیدن حقایق محروم می سازد. دشمنان شما گدا گشنه های تازه به دوران رسیده ای هستند قانون گریز که کلکسیون انواع فسادند و با افعال نامشروع و ضد اخلاق ، باعث می شوند مردمِ محروم به صف آرایی علیه حکومت روی آورند...

در دو جلد ۱ و ۲ رمانِ هفتگانه ام، "گزارش به مردگان" خواسته ام، به سهم هر چند ناچیز خود مردم و حاکمان را به اندیشه وا دارم که در روند جدید هستی سیاسی ایران، دوست را از دشمن بازشناسند.

در جهنّم مخالف کشی دوره ی استیلایِ لاورنتی بریا(رییس کمیساریای خلق در امور داخلی اتحاد شوروی) که دستیار یوسف استالین بود، نویسندگان و شاعران مغضوب هشدارها دادند که:
آقای حاکم! این ره که تو می روی به شکستستان است!
و همین هم شد! فروپاشی اتحاد شوروی را کارکنانِ بی اعتقاد و پولکی دستگاه اداری حزب کمونیست فراهم ساختند که با هر نواندیشی، سرپیچی از بردگی فکری و تقلید کورکورانه، دشمنی می ورزیدند و علیه مخالفان منافع خود پرونده سازی می کردند. اندیشمندی خیرخواهِ خانواده ی بشری به نام میخاییل باختین که متهم به دشمنی با حکومت کارگری/ پرولتاریا بود و به زندانی در سیبری فرستاده شد، در آن جا آثار فلسفی-ادبی-زبان شناختی خود را پدید آورد. او در بررسی صداها در یک رمان، با تحلیل داستان های حیرت انگیزِ فیودور داستایوسکی گفت آیا مسئولیتِ صداها(دیالوگ های قهرمانان مثبت و منفی) را متوجّه نویسنده کنیم؟

در دو رمانم با شمارگانی اندک، انگاره ها، سخنان و نام هایی به میان آمده اند که باعث شبهاتی شده اند.
یکی می گفت این "جواهر" موتور سوار کیه؟!
گفتم جواهری بود چاروسایی که چند صباحی در جاروکارا/ فرح آباد/ اسلام آباد، محله ی کودکی و نوجوانی ما ظاهر شد و خواهری به نام نقره داشت دوستِ دختر خ. ح.
باز جای شکرش باقیست خانواده ی جواهر لعل نهرو علیه این کمترین اعلام جرم نکرده اند!
نویسنده/ راوی/ دانکو در "از گهواره ی نفت" در افشاگری خود، بخشی را به توصیفِ روسپی خانه ی آبادان(دوب) اختصاص داده و همبستریش با ناتالی وود!
در بخشی از رمان، بابا که دنبال مهدی می گردد و متوجّه صف های منظم و مستحکم نمازگزاران می شود، از یک سندیکالیست می پرسد:
کدام سازمان و حزب می تواند اعضا و هوادارنش را این گونه معتقد به بار آورد که هر جا باشند، در خانه، خانه ی خدا و میعادگاهش/ کعبه، سر بر آستانش بسایند..‌
چنین است که شخصیّتِ تو برآمده از آن فضای بسته ی هفتکل دهه های سی و چهل شمسی، در گذر از مذهبِ مختار، روشنفکری است به میدان آمده در اواخر رژیم پهلوی که دستگیر می شود و حتّا در اواخر دهه ی پنجاه شمسی که اربابان استعمار میهنِ کهنسال ما را دچار جنگ و مرگ می کنند، بازهم به حبس می افتد...
آری دوست عزیز!
همان طور که خود به خانه ام آمده و دیده ای: نشانی، شماره تلفن و مشخصاتم پنهان نیست.منِ نویسنده در حد و قامت خودم، در سن هفتاد و دوسالگی و البته صحیح و سالم (بنا به آخرین نتایجِ آزمایشات خون و ادرار و بدون بیماری زمینه ای و هیچ گونه سابقه ی اعتیاد) به مردم و دولت ادای دین می کنم، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
در این دو رمان، حزبِ توده ی خانه خراب کن(شاهد: خود من) با نیشتر قلم نویسنده کالبد شکافی می شود و دور انداخته می شود. آقایی با رگ های گردن به حجّت قوی(ج. ل. )از توده ای های حرفه ای و حقوق بگیر حزب هم مرا تهدید کرده است‌ که چرا آن عوام فریبی ها، بردگی به برادر گنده بَک و اطاعت کورکورانه به کمیته ی مرکزی را بازآفرینی کرده ام...

زنده یاد امیر عباس هویدا(۱۳۵۸-۱۲۹۷) با آن همه کاریکاتورهای مسخره آمیز که روزنامه ها و مجلات(از جمله توفیق) از او کشیدند و شعرهای هجوآمیز که علیه اش ساختند، طی دوره ی طولانیِ نخست وزیری پر برکتش، تهدید و اهانتی که نکرد، هیچ، دستور بازداشت کسی را صادر نکرد. او حتّا صادق چوبک(پیشرو در ناتورالیسم ایرانی در نشان دادن چرک و کثافت جامعه) را به استخدام دولت در آورد. همینطور دستور داد ابراهیم گلستان و بسیاری دیگر را که با او زاویه داشتند، در شرکت نفت ملی ایران استخدام کنند تا از وسوسه های شبه روشنفکری در امان باشند و به دامِ ایدئولوژی های وارداتی نیفتند...
هویدا که خود فرهیخته ای بی بدیل بود؛ کتاب های روز و مطبوعات جهان را به سه زبان عربی، فرانسه و انگلیسی می خواند، مرحوم مصطفا خمینی را مورد حمایت قرار می داد. جلال آل احمد را واداشت با به آذین و دیگر هم قلمان کانون نویسندگان را راه بیندازند و سر از عناد کور با حکومت بردارند. منتقدانی صالح و نیک کردار باشند...
بیاموزیم که سخن مخالف را تاب بیاوریم. شکیبا باشیم و با مهرمان، دل ها را تسخیر کنیم.

و تو ای همراه و همیار که با نوشتن واژه ی مقدس "برادر" خطاب به من، شبان چشمانم را بارانی کرده ای، حلالم کن... بگذار با هم شکیبایی و گذشت را بستاییم.
ما اگر بد بوده ایم، بدی نبوده ایم...
دوستت دارم و از تو تمنّا دارم با هم، خطاب به ظاهرپرستان بگوییم،
ادبیات به هم نوعانمان می آموزد:
آینه گر عیب تو بنمود راست
خود شکن، آینه شکستن خطاست.../ هاشم حسینی، روزنوشت ها□
ماهدشت، مجتمع میلاد؛
سه شنبه، ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
April 15th, 2025

Wishes

آه چه آرزوی ساده ای!
واضح و بی واسطه ای!
خدایا!
اگر سرزمین ما را هنوز قابل می دانی
در آن درخششی از عشق را مقابل می دانی،
پیامبری بفرست در قد و قامت
اینشتین،
جناب یونگ
و یا عمو اریک فروم...
تا به این دور و بری هامان
آشفته حالان موعظه کند
گزاره ای
آری!
آیه ای
همان که قدیما بِهِِش می گفتند وحی و الهام
تا جهانیان بدانند
ما عاشق انسانیم
فراتر از جسم
سکس
نژاد و زیان
هر چه بیالاید اندیشه و زبان...

ما عاشق انسانیم
مُبرّا از
جنون
شهوت و
کلام شیطان.../ ه. ح. "پرنده هنوز می خواند"

An Underground Memoir

باز هم دوباره سلام هَفکِل!/ هاشم حسینی

از خاطرات زیر خاکی که در دوره ی سردبیری روزنامه "روزان" و نشرِ ستون روزانه ی "دوباره سلام هفتکل!" امکان چاپشان نبود...✍️

۱
مختار و پاسبون کلُفتو

"ابولِ عشق"، فرزند کار بوده، نان آور خانواده و کمک حالِ پدر روشندلِ عارف مسلکش، آسِد علی اکبر که همسر وفادار و زحمتکشش، بی بی فاطمه مرادی، عاشقانه "اِ ی بَر" صدایش می زد...
ابول شاگرد شوفر شریفی هم بود، در گاراژ رُخ، مسئولیت پمپ روغن را هم به عهده داشت. در مطبِ دکتر بهبهانی پادویی هم می کرد و شب ها مواظب سلامتی دکتر بود که بیماری آسم داشت...

یک خارجی در سال های اولیه ی استخراج نفت که در بلندای تُل عاشقی، گُلف بازی می کرد و ابول پنج شش ساله کیف کلاب ها/ club و گوی ها را برایش حمل می کرد، او را اِی بی اِل/ABL صدا می زد...

ای بی اِل به بی خانمان های شهر: مختار، سُزی، مَم طاهر و آ پرویز/ خان در به در هم می رسید...
در آن سال ها، قاسم نجفی، سروان خوشنام کلانتریِ هفتکل بود و چند تن از هم شهریان را زیر چتر حمایتی خود داشت. چه خوشتر از آن که او را پسر بی بی سید شرف می دانستند...

یک شب که ابول عشق و گل مَمَد جوادی، رحیم فلوطیِ خیّاط، نصول و مزول داشتند ئیش تلَک می زدند، مختار پس از حمام دادن سُزی کور کنار شیرِ آب بازار، با دیدن سوان قاسم نجفی که به همراه سرهنگ گلشن داشت از جیپ پیاده می شد تا باهم گشتی در راسته ی بازار بزنند، به سراغ ابول آمد و با فرکانس زیر صدایش در حالتی که عصبانی می شد، گفت:
-ابون! اَبون...
-چته آمختار؟ نی بی نی/ نمی بینی دارُم شانس ئیارُم؟
-ابون! اَبون...بخت بُت، برو اُو پاسبون کلفته ی بزن...
-کی؟
-همُو پاسبون کُلُفته...
-او که عموزاده م قاسمه که آزارش به مورچه هم نی رسه...
مختار آهسته بغل گوش ابول تکرار کرد:
-مُ دِلُم ئی خا قفا بِش بزنی...
ابول پرسید:
-مگه تا حال مزاحمت شده؟
-نه، دِلُم ئی خا...
-چرا؟
-خیلی کلفته....

نیم روز بعد که بازار خلوت بود و دکاندارها چرت می زدند، کسی نمی دید که آن "پاسبون کلفته"، بسته ای لباس و جعبه ای شیرینی در دست به سراغِ مختار آمده، آن ها را تقدیمش می کند.
مختار با شک و ترسی ناشناخته نگاهش می کرد.
"پاسبون کلفته" پرسید:
-آ مختار! خوبی؟ خوشی؟!
مختار سرش را پایین انداخته بود، جوابش را نمی داد.
-آ مختار! مُ کِ ی تو را زدم؟ جواب بده!
مختار یک باره جعبه ی شیرینی و بسته ی لباس های اهدایی را به سوی "پاسبون کلفته" سُراند و گفت:
-یه روز مونِه ئی زنی...
-آخه چرا من باید تو را بزنم؟
-خُم نُنُم/ خودم نمی دونم...

"پاسبون کلفته" به خنده افتاده، دستی از سرِ محبت به شانه ی مختار زد و او را ترک کرد...

Thirteenth Day, to the Greenery

فرهنگِ سیزدهمین روز فروردین ۱۴۰۴ ایرانی باز هم در دوباره ی نامیرای خود شگفتی ها آفریده و تمدن بشری جایگاه ویژه ای برای آن قائل است.
محله ی افرای ماهدشت و این مجتمع خلوت است.
به بوستان/ پارک افرا می روم که پوشیده از سفره های رنگارنگ، انباشته از لبخند و متراکم از پیر و جوان، زن و مرد می درخشد.
از لایه های متنوع جمعیّت رد می شوم. گفت و گوهایِ شیرین زبان پارسی با کلام های آذری، کردی و حتّا عربی به هم پیوسته است.
چه کشش، نیروی جاودانی و اهمیّت ملی در این روز وجود دارد که شهری و روستایی را به بیرون از خانه کشانده است؟
سنگرِ این اتّحاد فرهنگی دارای چه صلابتِ معجزه آساست که رخنه ناپذیر، هر نوع حمله و حیله ی واپس اندیشان وامانده را بی اثر ساخته است؟/ هاشم حسینی، روز نوشت ها
April 02nd, 2025

An underground memoir

باز هم دوباره سلام هَفکِل!/ هاشم حسینی

از خاطرات زیر خاکی که در دوره ی سردبیری روزنامه "روزان" و نشرِ ستون روزانه ی "دوباره سلام هفتکل!" امکان چاپشان نبود...✍️

۱
مختار و پاسبون کلُفتو

"ابولِ عشق"، فرزند کار بوده، نان آور خانواده و کمک حالِ پدر روشندلِ عارف مسلکش، آسِد علی اکبر که همسر وفادار و زحمتکشش، بی بی فاطمه مرادی، عاشقانه "اِ ی بَر" صدایش می زد...
ابول شاگرد شوفر شریفی هم بود، در گاراژ رُخ، مسئولیت پمپ روغن را هم به عهده داشت. در مطبِ دکتر بهبهانی پادویی هم می کرد و شب ها مواظب سلامتی دکتر بود که بیماری آسم داشت...

یک خارجی در سال های اولیه ی استخراج نفت که در بلندای تُل عاشقی، گُلف بازی می کرد و ابول پنج شش ساله کیف کلاب ها/ club و گوی ها را برایش حمل می کرد، او را اِی بی اِل/ABL صدا می زد...

ای بی اِل به بی خانمان های شهر: مختار، سُزی، مَم طاهر و آ پرویز/ خان در به در هم می رسید...
در آن سال ها، قاسم نجفی، سروان خوشنام کلانتریِ هفتکل بود و چند تن از هم شهریان را زیر چتر حمایتی خود داشت. چه خوشتر از آن که او را پسر بی بی سید شرف می دانستند...

یک شب که ابول عشق و گل مَمَد جوادی، رحیم فلوطیِ خیّاط، نصول و مزول داشتند ئیش تلَک می زدند، مختار پس از حمام دادن سُزی کور کنار شیرِ آب بازار، با دیدن سوان قاسم نجفی که به همراه سرهنگ گلشن داشت از جیپ پیاده می شد تا باهم گشتی در راسته ی بازار بزنند، به سراغ ابول آمد و با فرکانس زیر صدایش در حالتی که عصبانی می شد، گفت:
-ابون! اَبون...
-چته آمختار؟ نی بی نی/ نمی بینی دارُم شانس ئیارُم؟
-ابون! اَبون...بخت بُت، برو اُو پاسبون کلفته ی بزن...
-کی؟
-همُو پاسبون کُلُفته...
-او که عموزاده م جاسمه که آزارش به مورچه هم نی رسه...
مختار آهسته بغل گوش ابول تکرار کرد:
-مُ دِلُم ئی خا قفا بِش بزنی...
ابول پرسید:
-مگه تا حال مزاحمت شده؟
-نه، دِلُم ئی خا...
-چرا؟
-خیلی کلفته....

نیم روز بعد که بازار خلوت بود و دکاندارها چرت می زدند، کسی نمی دید که آن "پاسبون کلفته"، بسته ای لباس و جعبه ای شیرینی در دست به سراغِ مختار آمده، آن ها را تقدیمش می کند.
مختار با شک و ترسی ناشناخته نگاهش می کرد.
"پاسبون کلفته" پرسید:
-آ مختار! خوبی؟ خوشی؟!
مختار سرش را پایین انداخته بود، جوابش را نمی داد.
-آ مختار! مُ کِ ی تو را زدم؟ جواب بده!
مختار یک باره جعبه ی شیرینی و بسته ی لباس های اهدایی را به سوی "پاسبون کلفته" سُراند و گفت:
-یه روز مونِه ئی زنی...
-آخه چرا من باید تو را بزنم؟
-خُم نُنُم/ خودم نمی دونم...

"پاسبون کلفته" به خنده افتاده، دستی از سرِ محبت به شانه ی مختار زد و او را ترک کرد...
✋️

Lamentation/ HH

غُنچه افتادست به خاکُ
باغبان را برده خواب
باد می نالد
نمی خواند زغُصه
بلبلِ بی تاب
سر در بال و پَر پنهان
دو چشمانش پر آب.../ هاشم حسینی: از دفتر سروده هایِ "پرنده هنوز می خواند..."
Fallen on the earth
The bud...

In the deep sleep
The gardener...

Moaning is the wind...

Sorrowfull
The restless nightingale
Being silent
Hidden head
Inside the wings
With weeping tears.../Hashem Hossaini: "The bird is still singing"