An Appeal in Oxin

"یوما" را تنها نگذارید یاران!
بریده ای از سفرنامه ی "اوکسین گردی"

دل خوشی، نه! شوق وجود من آن بوده که هر عزیزی را که همراهم است و یا جهانگردی عاشق فرهنگ و باستانیت با شکوه ایران را که مهمانم است، به گوشه گوشه ی خوزستان، این قلمروی شکوفایی تمدن، سرزمین دلاوران بختیاری و عرب، سنگرهای دفاع قهرمانانه در برابر متجاوزان و سفره های پر برکت ببرم...از تالاب های هورالعظیم و شادگان تا اشکفت سلمان، ایاپیر، تا در برگشت، به آبشارهای دستکَندِ شوشتر...

و امشب که با امین برای صرف شام به "کافه یوما" می رویم و می خواهیم مهمان مامان باشیم، حالمان گرفته می شود. کباب های شامی و فلافل های خوشمزه ی یوما را با اشتها داریم می خوریم که با خبر می شویم:
- مالکِ این خانه ی قدیمیِ اهواز، بی تفاوت به زمزمه ی خمیده ی بانوی نجیبمان نخل که هزاران خاطره در دل دارد، می خواهد آن را بفروشد....
به همین سادگی؟
یعنی گور بابای شهروند زنده و خوشباش به تاریخ شهرش؟
وای چه بی رحم است لبه های تیز تیغِ سکه ی سرمایه!
آقایان و خانم ها! با سلام و احترام!
چند جوان عاشق و خادم، چراغ خانه ی مادر بزرگِ نامیرایشان را در این جا گیرانده اند و بر آن بوده اند اکنونیان جوان، این نسل اصیل بیاید و خاطره ی جمعی و خرد همگانیشان را با هم دیگر سهیم شوند.
به وجدان و کرامت انسانی سوگند که در این جا از سیاست بی پدر و مادر خبری نبوده است...تنها مرام عاشقیست که می خواند و دیوارهای صبور، تمام گوش.‌‌..

مازیار جان! صبر داشته باش! تو را قسم می دهم به پاکی دستان و دل بهشتی مادر بزرگت، "یوما"را رها نکن...زده ام فالی و فریاد رسی می آید...می دانم کسی/ درم دار و کرمدار عالم از راه می رسد که این خانه ی خیال را از ویرانی برهاند...
راستی! چرا شماری از مسئولان خود را به خوابِ خرگوشی زده، چه شده که مدعیان روشنفکری رانده اند به جاده ی خاکی فرعیات، قضیه چیه که رجزخوان های راسته ی شعر؛ اهالی مُرفه، این ها همه، نبوغ در نفهمیدن دارند و به کمک نمی آیند؟
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ...
آیه ی ۱۵ از سوره ی مبارکه ی بقره:
آنان (از شنيدن حقّ) كر و (از گفتن حقّ) گنگ و (از ديدن حقّ) كورند، پس ايشان (به سوى حقّ) باز نمى‌گردند...

پناه بر خدا!/ از روز نوشت های شبح سرگردان در سرزمین محروسه/
هاشم حسینی، ۵ شنبه شبِ بیست و چهارمین روز بهار نوید بخشِ ۱۴۰۲، اهواز: امانیه، خ. سقراط، بن بست خاکسار، کافه یوما
افراد در عکس:
از چپ: مهندس مازیار شادپور؛
رو به روی او، از راست:
هاشم حسینی(سید آواره) و مهندس امین رحیمی.
Ahvaz Yoma Gallery
Thursday: April 13, 2023

Word Shooting

ک- ل- م -ا - ت

شلیک می کنم
رگبارها
دمادم
واژه هایم
گل ها بر گیسوانِ دخترانِ سرزمینم
سرودهایم خنجرهای خشم
بر سینه ی ستم
زخمیان زندان را مرهم


به بمبارانم
دمادم
خمپاره های کلامم را
هدف می گیرم
هر میدان
با آزادی اسم اعظم ...

می پراکنم به خیابان های هر جانب
دشت و دَمَن
هر مأمَن
پیراهن شهیدان را پرچم....

خشاب

خنیاگر خیابان
این شبح در گشت و گذار:
شاعر
خشابِ جنگ افزارش
پر شده از رهایی خوان
بسیار
بسیار دهان
کلام مردمِ خیابان..../ هاشم حسینی

/ هاشم حسینی

ایرانی و مهاجرت

مهرِ وطن نگر! که ز گُل چشم بسته ایم
نتوان ولی ز خاک و خسِ آشیان گذشت/ کلیم کاشانی

در سفر گر رُوم بینی یا خُتن
از دل تو کی رود حُب الوطن؟/مولانا

بهار خوانده ها/ ۱۶۴
Book Review/164

مهاجرت بزرگ ایرانیان/ اسماعیل یگانگی . - تهران: نشر علم، ۱۳۸۱

قطع وزیری گالینگور روکشدار، ۷۸۴ صفحه،
مصور، دارای پیوست ها: نمایه ی نامنامه، کتاب شناسی و عکس ها

این کتابِ مرجع در زمینه ی علل و عوامل برون رفت/مهاجرت ایرانیان، خلقیات و رفتار ایرانیان، مسائل و مشکلات زندگی در کشورهای دیگر، تاریخ، کشکول ادبی است؛ و تحسین آمیز آن که پژوهشگر واقع بین، خلّاق و خوش ذوقِ این منبع راهگشا و آموزنده، تحلیل های مشخصی از اوضاع مشخصِ مهاجرت ارائه می دهد.
بازخوانی کتاب را در شرایط کنونی برای آن از سر گرفته ام که دو پدیده ی غیر قابل اجتناب ذهنم را به خود مشغول داشته:
تمایل جمعیت میلیونی ایرانیان تحصیلکرده و مرفه ی خارج از کشور به بازگشت هرچه زودتر و سریع تر؛
و تبعید خود خواسته ی کنونی شمار قابل توجه ای از هم وطنان جوان کشور.
پروفسور اسماعیل یگانگی کتاب را که دارای ۲۹ فصل و بخش "ضمایم" است، پیشکش کرده "به همه ی ایرانیان گرامی در جای جای دنیا که هماره قلب شان به خاطر ایران و سربلندی این کهن سرزمین اهورایی می تپد."
برای آن که محتوای پربار و متنوع آن را بیشتر و بهتر دریابیم، به چند بخش نمونه وار اشاره می کنم:
اگر مهاجرت نبود۴۳، زن در مهاجرت۶۴، مهاجرت چیست؟ و مهاجر کیست؟۷۱، آمریکایی که ما کشف کردیم۱۰۶، مهاجرت و تغییر مذهب ۲۸۱، ازدواج های گرین کارتی ۲۸۹، میلیاردر زاده های پدرکش۳۵۱، مهاجرت های اجباری و ایرانیان دو تابعیتی۴۳۱، مهاجرت ایرانیان به هند و چین۴۴۷، مهاجرت های مذهبی و ادبی به هند۴۵۶، مهاجرت شیرازی ها به زنگبار۴۶۵، فرار مغزها و جذب مغزها۴۷۵، چرا صلح نکنیم؟۵۲۲، ادبیات و مهاجرت(نمونه هایی از سروده ها و خاطرات)فصل های چهاردهم و پانزدهم،
سرزمین انجمن ها و جمعیت ها۶۴۵،کایروپراکتیک چیست؟ و کایروپراکت کیست؟۶۷۲، مهاجران غیر آدمی۶۸۱، مهاجرت پنیر۶۹۶، مهاجران دریایی۶۹۸، پرندگان مهاجر۷۰۰، مهاجرت نفت و نمک و زباله۷۰۶

گزاره ی استاد یگانگی(نوشتار بر روکش پشت جلد)، اهمیت و تاثیر مهاجرت را نشان می دهد:
"...دو ملیون سال طول کشید تا این انسان استوار بر دو پا، به انسان امروزی تبدیل شده است و در تمام این دوره ی تاریخی، مهاجرت در تداوم زندگی بشر و راز بقای او حرف اول را زده است..."

خواندن این کتاب را به هر ایرانی دوستدار ایران ناوابسته که خواستار توسعه ی پایدار آن است، پیشنهاد می کنم.
در یک سروده ی چند سال پیش خود با عنوان "فراخوان برگشت" /
Homecoming Call
آرزو کرده ام این عزیزان به ایرانِ چشم انتظارشان بازگردند...
بی شک، با ورود این جمعیّتِ عظیمِ شایستگانِ تحصیلکرده، فن سالار و دارا، روند سریعِ رفع کاستی ها، تنگناها و محو فقر و ارتجاع تحقق می یابد./ هاشم حسینی، یک شنبه: بیستم فروردین ۱۴۰۲
Sunday: April 09th, 2023

Word Shooting

ک- ل- م -ا - ت

شلیک می کنم
رگبارها
دمادم
واژه هایم
گل ها بر گیسوانِ دخترانِ سرزمینم
سرودهایم خنجرهای خشم
بر سینه ی ستم
زخمیان زندان را مرهم


به بمبارانم
دمادم
رگبارها: کلامم
هر میدان را هدف می گیرم
با آزادی اسم اعظم ...

می پراکنم به خیابان های هر جانب
دشت و دَمَن
هر مأمَن
پیراهن شهیدان را پرچم..../ هاشم حسینی

Tarak Aab2

در آغوش روستای دودمانی

دشت تا دشت صف آرایی گل🌺مخمل رایحه ی پودنه و کنگر💐چشمه را پوشانده...

نشسته بر صخره ی شیرآسای دره مادونی، در حال خوردن دانه های پنیرک، کُنارهای رسیده و ساقه های پرآب کنگر هستیم که گوشیم زنگ می خورد:
- .... این روستای پدری شما کجاست که ما را اغوا کردی یک روز بیاییم ببینیمش؟
- ....در مسیر از هفتکل یا رامهرمز به سوی باغملک، در میانه ی جاده، تابلوی پیرموسا را که دیدید، می پیچید به چپ...درست رو به روی پیرموسا، تابلوی "به تَرَکاب خوش آمدید" عمود بر این جاده، شما را فرا می خواند تا به سوی انتهای دشت، درون بازوان کوهستان برانید و روستایمان را بیابید...

یک دل و یک زبان
روزی
از جغرافیای جهان
ترکوتباران
بیرون می جهند
به آغوش تو ای روستای نیاکان
سربلند باز می آیند
گِرد هم
در یک برایند
تا برومند و بارور
نمونه ی جهانت گردانند...

تعبیر شبنم است این
سرکش
اسب خیالِ من که می راند...

آه ای کلانترِ پابند!
در جاخرمنِ دلبند
لبخند!

نجوای دشت
در گوش "دیدمک" چه می خواند؟
راز این ترانه ی گمشده را که می داند؟

از باوینه تا برف چه قدر شیهه رفته به "منگشت"؟
چه گم شده
لای گلبرگ های حافظه؟
و زیر این سنگراه
گردن بند کدام عروس پنهان است؟

بر مادیان های سپید
سواران سرنوشت
روستا را در راهند.../ هاشم حسینی

دوشنبه، چهاردهم بهار ۱۴۰۲
Tarakoo Village,
Monday: April 03rd, 2023

Tarak Aab, a Bakhtiyarian Village

روایتِ روستایِ نیاکانم که از دهان آب زاده شد...
تَرَکِ اُ>>تَرَکُ>>تَرَکو>>تَرَک آب

من از این دونانِ شهرستان نی یَم
خاطر پر دردِ کوهستانیم...(نیما)

شبانگاه که وارد روستا می شوم، شناور در همان عطر ملکوتیِ از کودکی مانده با من، در کوچه های خاطره پیش می روم. صدای سگ های وفادار، درخشش ستاره های شفاف و پایین تر آمده، زمزمه ی ساقه های بلند و گسترده ی پنیرک ها(توله)، سمفونی بَغ(قورباغه)ها از درّه ی پرآب پایین دست، نمایشِ تماشایی نور و صدای خداست...

بامداد شفاف می شوم وپرکاه...
در کنارِ عموزاده ام، آقا اسمال: این کلانتر تَوَنجیر و دو نوه ی نوجوانش: بردیا و یزدان که مانند من سر از پا نشناخته اند، به کوه و کمرمی زنم. دره مادونی و تَوَنجیر (تخت انجیر) را با پا و چشم در می نوردیم تا به چشمه ی ساله ها انباره شده پشت صُلبِ صخره که از اِشکمِ زمین بیرون زده شده بود تا روستا را بزاید می رسیم...
بسیار پیشتر، یک بار از بیشتر بارها که به دیدار چشمه آمده و زنان را در حال پرکردن مَشک هایشان دیدم، ناخودآگاه دهانم خواندن گرفت:
گل های سرخ و سبز
زن هایند
دورا دورِ چشمه‌...(>>کتاب شعر "پچ پچه در باد" )...

بر آنم فیلم مستندم که یک راش از آن را در بالا می بینید، به عنوان گزارشی از گذشته ای افتخارآمیز، تقدیم فاتحانِ فردا کنم.../ هاشم حسینی
یک شنبه، سیزدهم فروردین جلالی ۱۴۰۲،
روستای نیاکانی ترکو...
Sunday: April 02nd, 2023

بدرود به دیدار شادگان!

زیارت دورق/ بخش پایانی(۳)

تالاب شادگان/
Shadegan Pond (Marshland)

سفر در گوشه و کنار کالبد زمین، هر جا و به هر جانب، کنکاش در درون جان آدمیست..."بسیار سفر باید تا پخته شود خامی..."
تو از خانه ی جسم خارج می شوی تا در گردش گریز از مرکزِ منیت، دگردیس به حریم جانت بازآیی...
در این پویش، به ویژه اگر به کُنج های متفاوت با زادگاه و یا سکونتگاه خود برویم و صدای انسان را از زبان هایی دیگر بشنویم، موسیقای هستیمان کامل تر و دلنشین تر به ترنم در می آید، در سماع به سما می رسیم: کمتر از ذره نه ای، پست مشو مهر بورز♡ تا به خلوتگه خورشيد رسی چرخ زنان...(حافظ)
از این رو، موجودی که فرهنگ ملّتِ های دیگر را حذف می کند و در زندانِ انزوا، تنها صورت و صدای خود را می بیند و می شنود، کر و لال می ماند. بشر به عنوان مخلوقی اجتماعی، در پیوند با تکاثر پاره های دیگر که مکمل پازل سعادتند، به خوشبختی می رسد...

از بلم، در وسط تالاب که به مُضیف عبدالکریم در می آییم، پا بر سکوی شناور نهاده، موسیقی ریتمیکِ میزبان شاد به پیشوازمان می آید:
- ...دخیلک ربی...

اما اطلاعتی کوتاه و گویا در باره ی این گوشه ی بهشت:
شادگان، مجاور آبادان در زمینه ی شعر، از اهل حالِ دور از قال، دل ها ربوده است. شاعرِ نامیرا: حکیم و کریم این دیار ملا فاضل السکرانی،ابومهدی(۱۳۹۲-۱۳۰۲، آرمیده در دارخوین) معروف به "عمید ابوذیه" را نام می برم که با سروده ها و چفیه ی آبیش، سبک خاصی را بنیان گذاشته است. نام بردن از‌خیل شاعران خوش ذوق آزموده در سبک های مختلف، تصنیف سرایان بومی و بدیهه سرایان را به فرصتی دیگر موکول می کنم...
این شهر با تولید محصولاتی مانند خرما، گندم، جو، کلزا و سبزیجات، از قطب‌های کشاورزی خوزستان و مددرسان تغذیه ی کشور محسوب می شود و با بیش از ۵۷ هزار هکتار زمین قابل کشت، یکی از مراکز عمده ی تولید خرماست.
مردم عرب شهرستان شادگان که عمدتاََ از طوایف بنی‌کعب و بنی‌تمیم می‌باشند، به مهمان نوازی، جوانمردی و آزاداندیشی معروفند.
نمونه های جانور گیاه این اقلیم:
گراز، گربه ی وحشی/جنگلی، لاک پشت، گورکن(رودک)/گرطا، طاووسک(برهان)،شنگ، گرگ، دلفین و شغال، تشی(دعلج) و تیر مار، یله مار و مار افعی از دیگر جانداران این تالاب هستند. در این برکت سرا گیاهان خوراکی درمانی مهمی مانند اویار سلام ، بومادران، گل گاوزبان، اسپرس و چلیپا رشد می‌کنند. با گیاه خَرِت(آمیخته با هل، خرما و...) خوراکی خوشمزه و نیروبخشی درست می کنند.

به پایان آمد این دفتر، سیاحت هم چنان باقیست.../ هاشم حسینی،
پسینگاه آفتابِ بارانی آدینه ی بار عامِ شادگان،
یازدهمین روز بهار خوزی ۱۴۰۲/روزنوشت های شبح در گشت و گذارِ سرزمین محروسه/
Friday Afternoon
March 31st, 2023

Doragh Pilgrimage

زیارت دورق/بخش یک

امروز، امین و من می خواهیم رو به دورق/ فلاحیه/ شادگان برانیم.
دیشب بسترم لبالب از امواج پرنده های سپید و نقره های برّاق ماهی بود.
برآنیم از خود درآییم و بیرون، آن جا در تلاقی خاک و آب، پرنده و مسافر، عطر یک رنگی را با رایحه ی قهوه در آمیزیم.
باید اعتراف کنم که از دوران کودکی(۵ سالگیم که بابا و چند تن از همکارانش از OPD آبادان، سوار بر بلم به آن سوی شط العرب/ اروند رود می رفتند تا با رفقای عراقیشان، بنا به مرام رادی و راستی، پیمان اخوت ببندند و شب را به صبح برسانند...) تا حیرت اکنون، در معاشرت با شهروندان عزیز عربم به نوعی آرامش درون، خلوص اخوانیت و کشف گوشه های از یاد رفته ی وجودم رسیده ام...

و امروز، این باید شرح دلدادگی باشد از جاده به روستا: آفریده ی خدا، دور از محصولِ شیطان که شهر است(به تعبیر ویلیام وردز ورث، شاعر بریتانیایی در سده ی هژدهم )... چنین است که باید پیش برویم، برسیم به حصار آب: نیزار ، سوار بر بلم در جاده ی آب؛ و برگردیم به خود که تنگناهای در هم تنیده ی تنهایی است، باشد که در این سیر آفاق و انفس، شناخت تازه ای از "من" مغفول مانده را بیابیم...

پس از صرف صبحانه ی مفصل، زنبیل توشه راه، همراه با فلاسک چای را روی صندلی عقب می گذاریم و سوار که می شویم، آسمان اهواز همهمه ی اسبان سپید است...
- امروز چه روزیه؟
پیرمرد دچار بی خوابی مزمن، تکیه داده به عصا، هم چنان که دانه های درشت و شفاف باران را بر کف دست می شمارد از من می پرسد.
می گویم:
- آدینه ی بهاری است پر از درودهای گنجشکان بامدادی...
به سختی لبخند می زند:
- چه خوش! باران بدرقه ی راهتان...خیر باشد کجا؟
- زیارت ونیز خوزستان...

از خلوت خیابان های هنوز در خوابِ کوی ملت رد می شویم که سرشار از خوشامد ابر و نخل است...
- اون جا را باش! دختری با چترِ سرخ بر سرِ برهنه، همانند سرداری فاتح، گردآفریدوار خیابان را در می نوردد...
- و گیسو را به دست باد سپرده تا فردا را پیچ در پیچ ببافد..

حالا دیگر از اهواز بیروم آمده ایم رو به تالاب جهان آشنای شادگان: باستانیت ماهی و انسان، آمیزه ی معصومیت و معاش...
پیش می رویم. تابلوها سخن می گویند:نقطه نقطه ی جاده، نام ها تاریخند:
کوت عبداله> بلوار مُزیّن به عکس های شهدای جنگ تحمیلی که جان را در راه دفاع از میهن اشان ایران فدا کرده اند: خالد شجیرات، ناجی مزرعه، هادی مروانی، جمیل فرعانی، عبدالزهرا عبیات و...و...
جاده جلوتر می خزد، می رسد به دانشکده ی نفت آبادان که اهوازی شده...> اسلام آباد سویسه> کشت و صنعت های نیشکری (دعبل خزایی، سلمان پارسی، غزالی...)> پل نیشکر> شهرک شیرین شهر>روستای ام الغزالان> روستای دارخوین.

در مسیر اهواز به آبادان، در تلاقی با این روستا، به چپ می پیچیم تا وارد دشت شویم. آن گاه پیش می رویم تا سپس به راست بپیچیم و وارد قلمروی شادگان شویم.
باد عطر تن آب را به سویمان می آورد.
این هم روستای صراخیه و دفترموزه ی تالاب شادگان(مرکز بازدیدکنندگانِ تالاب بین المللی شادگان)، با مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست...
ادامه دارد.../ه. ح.
یازدهمین روز بهار خوزی، فروردین ۱۴۰۲/
روز نوشت های شبح در گشت و گذار سرزمین محروسه
Friday Noon:
March 31st, 2023

Hi Khuzistan

در آسمانِ باورم
ابر امید می پوید
و شاد
این دل بیدار
دوان دوان
رد عشق می بوید
به دشت
چه سبز!
سرود می روید
و آن ستیغ سربلند
به آفتابِ دوباره
درود می گوید..../ه.ح.

ورودی دشت خوزستان، ۴۳ کیلومتری اندیمشک/ساعت شش و چند دقیقه گلبرگ... پنج شنبه دهمین روز بهار ِ خوزی خوش!/روزنوشت های شبح در گشت و گذار سرزمین محروسه/
Happy Thursday Morning
March 30, 2023

داستایوسکی: کنشگری اجتماعی که نویسنده ای جهانگیر شده است...

"دو رده انسان در جهان وجود دارد: تحقیر شدگان و فروتنان.
به گمان من غالب روشنفکران از گروه تحقیرشدگانند؛ از این روست که انسان تحقیر شده دیگران را زخمی می کند و می خواهد انتقام خود را بگیرد."
فئودور داستایوسکی(۱۸۸۱- ۱۸۲۱) که بود؟
او مهندس نظامی، مترجم آثاری از بالزاک و شیللر، روزنامه نگار و نویسنده ی تاَثیر گذار جهان حتا بر دانشِ پویایِ روان شناسی/ کاوی بوده‌ است.
از نمونه آثار او:
بیچارگان، نیه توچکا، خاطرات خانه ی مردگان، قمارباز، یادداشت های زیر زمینی، برادران کارامازوف، دزد شرافتمند؛ و یادداشت های روزانه ی یک نویسنده(۱۸۸۱-۱۸۷۳)
🖼✍️
بهار خوانده ها/ ۱۶۳
Book Review/ 163

دفتر یادداشت روزانه ی یک نویسنده/ فئودور داستایوسکی؛ ترجمه ی ابراهیم یونسی . - تهران:انتشارات بزرگمهر، ۱۳۷۰
سه جلد، ۱۵۰۹ صفحه
۴۰۰۰ نسخه

سخنی در باره ی مترجم:
ابراهیم یونسی(۱۳۹۰تهران- ۱۳۰۵ بانه ی کردستان)دانش آموخته ی دانشگاه سوربون فرانسه، مترجم پرکار و نویسنده ی رومان های مغفول مانده ای مانند "گورستان غریبان" و "مادرم دو بار گریست"؛
آثار ارزشمند و ماندگاری را در زمینه ی ادبیات جهان مانند هنر داستان نویسی(۱۳۴۱)، برگردان آثار چارلز دیکنز؛ و شناختنامه ی ادبیات کشورهای انگلیس، یونان، آفریقا...از خود به جا گذاشته است. او که در معیشت و مشاغل، مصداق بارزِ آرمان واقع گرایانه در راستای آماج اجتماعی پیشرو بود، آن چنان که باور داشت، گفت، و آن را صادقانه زیست. زمانی هم بنا به پیشنهادِ هم شهریانش، استاندار خوشنام کردستان در دولت زنده یاد مهندس مهدی بازرگان بود...
هم او بود که با ویرایش "همسایه ها"ی احمد محمود و کوشش های همه جانبه، زمینه انتشار و اشتهار آن را فراهم ساخت...
ابراهیم یونسی بسیار می خواند، کم گو بود و از مریدپروری و مرشد بازی نفرت داشت.

کتاب "دفتر یادداشت روزانه ی یک نویسنده" در سه جلد، پارسی برگردان متن انگلیسی است:
The Diary of a Writer
شکیبایی و خلاقیتِ ابراهیم یونسی در انتقالِ اندیشه های این نابغه ی ادبیات جهان ستودنیست. امید آن که روسی دانیِ سخن سنج و علاقه مند، به مقابله ی این ترجمه با اصل کتاب بپردازد.
نویسنده در جلد اول به مباحث متنوعی می پردازد. نمونه ها:
بخش مربوط به سالِ ۱۸۷۳ و پرداختن به پیران، اقوام، بوبوک، دروغ، یک آموزگار...
بخش مربوط به ۱۸۷۶:
رمان آینده، پسر بچه و صدقه، جمعیت حمایت از حیوانات و...

جلد دوم:
دموکراسیِ غیرقابل تردید زنان، آرمان گرایان، زمین و کودکان، خودکشی...
سال ۱۸۷۷ و قهرمان روسی، غول های وطنی و فرزند تحقیر شده ی خانواده...جنگ و ما که از دیگران نیرومندتریم...

جلد سوم:
توضیحاتی در باره ی سخنرانی مربوط به پوشکین، سرف ها؛[آقا] به یکی می گوید افتادگی پیشه کن، به دیگری می گوید به خود ببال!

داستایوسکی هر روز به طرز باورنکردنی، برای روزنامه ها(و از جمله "شهروند") می نوشت و بیش از حد و فراتر از طاقت انسانی می خواند.
در این کتاب با چهره ی جامع الاطراف نویسنده ای رو به رو هستیم که نسبت به موضوعات مختلف اجتماعی، مانند اخلاقیات روسی، دهقانانی که تا حد مرگ زنانش را کتک می زدند، کودکان کار، واماندگی روشنفکرنماها، آثار منحط، اما رایج داده شده، تلقی فرهنگ اروپایی از آسیایی ها و ...واکنش های روشنگرانه نشان می دهد.

داستایوسکی با وجود تنگناهای مادی، سلطه ی سانسور، تبعید و حتا رفتن تا دم تیرباران، با امید به رستگاری انسان، ادبیات را جان مایه ی زندگی خود ساخت. او که سیری ناپذیر می خواند و خستگی ناپذیر می نوشت، افزون بر داستان های کوتاه و رمان ها، مقاله نویس موضوعات اجتماعی/ فرهنگی/ ادبیِ پرخواننده بود.
برای آن که با گستره و ژرفای اندیشه ی بی مانندش و توانایی ستودنی مترجم این کتابش آشنا شویم، نمونه هایی را تقدیم می دارم:
" ویساریون گریگوریه ویج بلینسکی(۱۸۴۸-۱۸۱۰، منتقد نام آور روس که نبوغ پوشکین را دریافت و در سال ۱۸۳۷ با شور و شوق بسیار از ورود گوگول به عرصه ی ادب استقبال کرد و نوشته های منثور و منظوم لرمانتف را ستود...)ص. ۱۵ پرشورترین کسی بود که دیده بودم. [اما]هرتسن(آلکساندر ایوانوویچ۱۸۷۰-۱۸۱۲: روزنامه نگار و سیاستمدار مردمگرا که او را ولتر روسیه می دانند) چیز دیگری بود. او فراورده ی طبقه ی اشراف بود...در معنا، تاریخ خود، هرتسن را بر گزیده بود..."ص.۱۶
هرتسن پایه های جامعه ی سابق را نفی و خانواده را انکار کرد، اما از قرار، پدر و شوهری خوب بود. از ملک و مال چشم پوشید...انقلابات را طرح ریزی می کرد و دیگران را به مشارکت در آن ها بر می انگیخت، در عین حال که به آسایش و آرامش خانوادگی هم سخت علاقه مند بود. وی هنرمند و متفکر و نویسنده ای درخشان و مردی بسیار با مطالعه بود..."ص. ۱۷
در ستایش دن کیشوت:
"...در این جا این شاعر بزرگی که با گوشه ها و زوایای دل آدمی آشناست، به درک یکی از عمیق ترین و اسرارآمیزترین کیفیات روح بشری نائل آمد. آه! این کتاب، اثر بزرگی است..." ص. ۱۲۰۲
"...چه خوب است که جوانان با این آثار بزرگ ادبیات جهان آشنا شوند. من نمی دانم در دوره های ادبی چه تدریس می کنند، اما آشنایی با این کتاب...به اعتلای روح جوانان مساعدت می کند و آنان را با افکار بلند آشنا می سازد و پرسش هایی در ذهنشان بر می انگیزد و بدین وسیله ایشان را از پرستشِ بت "میانه حالی" و خودپسندی و رضایت از خود و "مآل اندیشی بی بها" باز می دارد..."
ص. ۱۲۰۳

جا دارد به دوستان جوانی که برآنند ادبیات را دریابند، اما ناشکیبا در پی آنند یک شبه به قبله ی آمال خود برسند و نام آور این میدان شوند، پیشنهاد کنم با زمینه ها، علل و عوامل داستایوسکی شدن آشنا شوند. خوانش دوباره ی این کتاب، مرا وا می دارد، برداشت خود از مطالب آن، مبتنی بر خوانش پیشین آثار داستایوسکی، همراه با شرح زندگیش را در سه نکته بیان دارم:
۱
نویسندگان نام آور آثار کلاسیک و معاصر، شاهکار های گذشتگان و هم روزگارانشان را تام و تمام و بیشتر از زبان اصلی می خوانده اند.
۲
نویسنده ی خلاق و موفق، فرزند خلف روزگار خود است.
۳
کسی با تعریف و تمجید، نویسنده ی نام آوری نمی شود.‌ می گویند پرندگان و هواپیماهای در اوج، خلاف جریان باد و در کشاکش با ناملایمات به ستیغ و مقصد موردِ نظرشان می رسند.
☆□☆
هاشم حسینی، چهارشنبه نهمین روز بهار جلالی ۱۴۰۲
Wednesday:
March 29th, 2023

A piece of Paradise in my friends's House

عیدگردی، خانه ی دوست:
همین جا در حوالی دل...

به زیارت طاها و مسی می روم، زوج عاشق، دو جان شیفته ی زیبایی، شعر و مهر، داد و راد...
این کُنج گَنج در میان مدعیان هنر و ادبیات دور و برمان نایاب است و اگر در این مورد لفاظی می کنند ‌و زبان می ریزند، از تظاهر است و برای خرسواری!
به سخنان مسی(معصومه) دوست داشتنی و جذاب در باره ی گذر پر رنجش از بیماری، از خود گذشتگی های خواهر کوچکترش، تحت هدایت مادر برای مراقبت از او، دل نوشته هایش و اکنون عزم جزمش برای نگارش گذشته ی افتخارآمیزش سراپا گوش مانده و حظی وافر برده ام...
او افزون بر این درایت، دانایی و تواناییِ پربار، کدبانوی بی نظیریست...باید تماشا کرد!
شنیدن کی بُوَد مانند دیدن؟
و اما طاهای عزیز، این استیون هاوکینگ(۲۰۱۸- ۱۹۴۲) ادبیات، با نگاه نافذ و ژرف اندیشی رشک برانگیزش "رشته ای بر گردنم افکنده دوست♡می کشد هر جا که خاطرخواه اوست"
یاران!
بنگریدم
حالیست مرا
که
ستاره می داند و این سبزه و جام...

هاشم حسینی،
شنبه، پنجمین روز بهار نویدبخش ۱۴۰۲،
خانه ی دوست: پیروزی شمالی...
Saturday,
March 25th, 2023

A New Year Visit of an Old Girl friend

عید، دید و بازدید، خانه ی دوست:سرای سالمندان...
🌹
- " با خرمنی از خاطرات
گل یادها
پر از عطر 'دوست دارمت'
درود!"

- "خوش آمدی!
پسرک شیرین سال ها!"

- "آن عسل بوسه
شراب کهنه ای گردیده حالیا!"

- "نوش! باز هم بنوش!
اما بنشین تا بگویمت
حکایت این عمر رفته را:
اکنون به کیش و مات مرگ
در این گورگاه، آخرین سرا..."

منتظر، مشتاق، مرگ بر سرِ میعاد
پس
"ماه بانو"
می گویدم برگ برگ
راز آتش عشقی نشسته
نه به خاکستر/حاضر، زنده به بستر...

- " آه از این پیکر درمانده به پیری! لهیده زیر رویاهای بی امان... درمانده زیر مُهرِ 'باطل شد' ِزمان..."

می نوشد و هم چنان می گوید
در این درازنای تاریکی
روزگار بی یاری..بر سر پیمان ماندن و وفاداری...

- "بگذار
در این گندنا، روزگار
عود خاطرات برافروزیم...
باده ی حیات بنوشیم
از "آن عشق رفته" بگوییم
دستان هم بگیریمُ
یک امشب
که مرگ نیاید
خود را به بامداد برسانیم...
پس سخن به نام دوست
که در سینه
می تپد هنوز
هر چه مانده مرا از اوست
و آرزو، همه هر روز
برای اوست...

دخترک خدمتکار خانه ی خان بودم
سال ها
تا آن شب که در میان مهمانان
زنان مُطلا و مردان مدارا
آن مسافر بی همتا
شکُفت بر من
به لبخند

و در پایان
در پنهانگاه کوچه باغ
پشت درگاه
رو به بام ستاره
مرا به نام صدا زد
نزدیک تر شدیم تا
با ابدیت بوسه ای
پیمان عشق را پایدار ببندیم...
ببین!
این عطر عمیق که هیج گاه نمی پرد از زیر دنده هام به بیرون
یادگار آن آتش است
زنده هم چنان در زیر تل خاکستر..."

دست ام مانده سراپاگوش
در چشمان اش چیزی نمانده فراموش
[ انگشتان ملتهب ام را می کشاند به آن جا
لای کندوهای بی قرار... ]
می نوشد هم چنان و می گوید:
"بی خانمان بود و مدام فراری
اما مرتب بر سرقرار، با امید و هدایا؛
تا یخ زده شبی سیاه
نامه ای از او رسید، پر از گرما: ' روزی، پیروز به کارزار آزادی
ترا ملکه ی کلبه ی خود خواهم ساخت...'
بر این انگشتان
گل بوسه هاش پیداست..."

هنوز ستارگان از پنجره می خوانند. پس به پی آیند، می گوید:
- " آری ای رفیق!
آن مرد، عشق شبان رفته
به یادگار گذاشت
'دوستت دارم' ی و
رفت که بیاید
ماند
دیدارمان به قیامت!
اینک منُ
رنگینمان اشکی که
آن لاله سرخ
هر شب
می شکفد در لا به لای آن... "

/عاشقانه های بی تاریخ، هاشم حسینی

An Untold Story

یک اتفاق فراموش نشدنی و آموزنده!

*یکی از دوستانِ ۶۰ ساله ام پس از بازنشستگی با خانم جوانی ۲۵ ساله ازدواج کرد*
حالا زمان کمتری را با دوستانش می گذراند و همیشه در منزل بود ؛ دوستانش نگران شدند و پرسیدند که آیا مشکلی وجود دارد؟
مرد بازنشسته گفت :

*"من مشتاقم که با همه شما وقت بگذرانم، اما همسر جوانم وقتی من دور هستم تنهاو غمگین می شود"*

دوستانش به او توصیه کردندکه : *یک مستاجر جوان را در خانه نگه دار ، همسرت در جمع جوانترها خوشحالتر خواهدشد*
بازنشسته فوراً به توصیه دوستان عمل کرد و اتاقی را در خانه بزرگ خود به مستأجر جوانی اجاره داد.

حالا دوستان بیشتراورا ملاقات می کردند. یک روز به شوخی پرسیدند: *حالا همسرت چطور است؟*
بازنشسته پاسخ داد : «او اصلاً تنها نیست، خوشحال وسرگرم است چون حامله است !!!»

دوستان همانطور که انتظار داشتند خندیدند. و درادامه پرسیدند :
*حال مستاجر چطور است؟*
بازنشسته بامتانت پاسخ داد:
*او هم حامله است*

*نتیجه اخلاقی *

*هرگز یک بازنشسته را دست کم نگیرید، حتی در سن ۶۰ و۷۰ سالگی*
👺💃🧍‍♂️🦧

Upstream Efforts

ناتوان روحی یا جسمی، من کدامم؟
《¤》
بهار خوانده ها/۱۶۲
Spring Book Review/162

"...نه همین جسمِ سلیم است نشان آدمیت.
در سال ۱۳۵۲ در شهرستان نیشابور تولد یافتم. در سن چهار سالگی بر اثر تشنج شدید دچار معلولیت شدم و با توجه به محیط کوچک شهرستان و امکانات کم، از دوران کودکی با کمک خانواده ام به مبارزه با مشکلات برخاستم..."
معصومه نوری، پدیدآورنده، مقدمه ی کتاب
🌺✍️🕊

کتابِ خلاف جهت آب(گفت و گو با معلولین نخبه ی ایران)/ معصومه نوری . - تهران: فرادید، ۱۳۹۴
چاپ دوم، ۱۰۰۰ نسخه
مصور و دارای سه مقدمه از آقایان: محمد کمالی، حسین سراج زاده و حسین بخشی؛ به ترتیب استادان دانشگاه های علوم پزشکی و جامعه شناسی خوارزمی.
تلفن ناشر: ۰۲۱۷۷۸۹۳۶۶۴

نگارنده: معصومه(مِسی) نوری(۱۳۵۲)دانش آموخته ی جامعه شناسی، این بانوی اندیشمند، توانا و امید بخش، کتابِ آگاهی رسان و خوش خوانش را که برآمده از چند سال پژوهش، مصاحبه و آماده سازی برای چاپ بوده، تقدیم کرده به:
"معلولینی که در سراسر این کُره ی خاکی، با اندیشه و استقامت، تلنگری بر اذهان جهانیان می زنند."
و من به عنوان خواننده ی وامدار این اثر ارزشمند، پیشنهاد می کنم ما انسان های از نظر جسمی سالم آن را چند بار بخوانیم تا به سیر و سلوک هم نوعانِ دارای ناتوانی ظاهری، اما برخوردار از عقلانیت، خلاقیت و ابتکار عملِ متنوع را با دیده ی دلسوزی آبدوغ خیاری! ننگریم(به ویژه آن دسته از "عادم" های پیرامونمان: ناروشنفکران خود شیفته که دارای بیماری های روحی روانی بسیاری هستند و آن متشاعران و ادبای فسیلِ محفل باز که شعار های "بنی آدم اعضای یک پیکرند" می دهند، اما زنان بیمار یا دچار نقص عضوشان را در خلوت کتک می زنند، در جمعِ متظاهران لقمه به دهانشان می گذارند و حالیا فعالانه در حال تکمیل کلکسیون زن بارگی خود هستند)...
بیاییم همیارانه و با رفتاری محترمانه، کنار انسان های درگیر ناتوانی های جسمی قرار گیریم، آن ها را دریابیم و به تکمیل کمبودهای روحی معنوی فرهنگی خود اقدام کنیم. بنا به اشاره ی پدیدآورنده ی سخت کوش این کتاب، "قدرت فکر، سلامت ذهن و تیزهوشی آن ها را نادیده" نیانگاریم.

این کتاب به ظاهر کم حجم، حاصل ساعت ها عرق ریزانِ روحی بزرگ در کنکاش و کشف قابلیت های ناتوانان جسمی از طریق مصاحبه های هوشمندانه و انتقال آن ها به وجدان های بیدارست.
نکته های راهگشای کتابِ "خلاف جهت آب"، در راستای فهماندن بدیهی ترین داده های انسانی به ما شهروندانی است که خیال می کنیم بدنه و موتور جسم امان در شرایط مطلوبیست و همه ی معلولان رونده در پیرامونمان "به درد نخور" و قابل ترحم هستند...
نه!
آقایان و خانم های محترم! این کتاب به ما یادآور می شود که جور دیگر باید دید.
مصاحبه های ابتکارآمیز و خواندنی بانو معصومه نوری با "معلولان"، همراه با عکس آن ها، در بخش های زیر گرد آمده اند:
ام اس > دیستروفی های عضلانی > ضایعه ی نخاعی > فلج اطفال > فلج مغزی CP > قطع عضو > کوتاه قد[ها] > نابینایان > ناشنوایان.

دو نمونه از نوشتار متن کتاب:
"...متاسفانه به دلایل متعدد، معلولین در دادخواهی و پشتکار در پیگیرات امورات خودشان، یا مشارکت نمی کنند و یا ضعیف هستند و نشسته اند تا دستگاه های حمایتی مانند بهزیستی و...به سراغ آن ها بروند و مشکلشان را حل کنند. اگر معلولین ارتباط بیشتری با یکدیگر داشته باشند و در سازمان های مردمی نهاد[NGO] فعّال شوند و با این انجمن ها همکاری خوبی داشته باشند، مشکلاتِ[شان]با سرعت بیشتری حل خواهد شد".
ص. ۱۳۸ کتاب/ از مصاحبه با آقای محمود کاری(۱۳۳۱ مشهد) دارای نقص عضو، بازنشسته و پیگیر حقوق شهروندی افراد معلول به صورت جمعی.

نمونه ی دیگر:
پرسش: بعضی ها معتقدند که وقتی عضوی از بدن دچار نقص می شود، عضوهای دیگر قوی تر می شوند...[درسته]؟
پاسخ: از همان روزهای اولِ معلولیت، اتفاقاتی غیر ارادی رخ [داده] و بدن واکنشی اتوماتیک نشان می دهد و می خواهد آن نقص را جبران کند؛ و من هم در همان ماه های اول، حافظه ام به شدت قوی شد، شنوایی و بویایی ام نیز نسبت به گذشته خیلی حساس تر شده بود"‌.
ص. ۶۹ کتاب/ از مصاحبه با آقای رزقی بارز، دارای آسیب نخاعی که توانایی حرکتی اش از شانه به پایین دچار مشکل شده، اما توانسته برای انجام طرّاحی و نقاشی، قلم را با ابزارهایی که ابداع و خلق آن ها منحصر به فرد است، آسان کار سازد. او با این تجهیزاتِ خود ساخته اش که دستاوردهای شگفت انگیزی داشته، کاربردهای معجزه آسایی در زمینه ی فن آورانه(تکنولوژیک) را به جهان پزشکی/ توان درمانی عرضه نموده است. بستن آن ها به دست ها خلاقیت ها به بار آورد‌ه واثرات کمک درمانی اشان برای معلولان جهان تحسین بر انگیز بوده است...

کتاب دارای ۲۷ گفت و گوست و جالب آن که یک مصاحبه هم به روزنامه نگار و شاعر/ داستان نویس پیگیر و پرکار، سید محسن حسینی طاها(۱۳۶۰، تهران)، همسر بانو معصومه نوری اختصاص داده شده که بسیار خواندنی و آموزنده است.

در این بررسی کوتاه و گویا، ذکر سه اشاره را از سر ادای دین و سپاس، در جهت بهینگی کار بانو نوری بایسته می دانم. امید که این پیشنهادها به کار آیند.
۱
خلاف جهت آب را به انگلیسی
Upstream
می گویند.
برابر نهاد زیر تحت اللفظی ست:
Contrary to the Water flow

۲
Why does my face become Wet?
را برگردان رسایِ
"چرا صورتم خیس می شود؟" (کتابِ قطعات کوتاه ادبیِ معصومه نوری) پیشنهاد می کنم،
تا:
Why is my face wet?

۳
و

امیدوارم فرصتی دست دهد که زمینه ی گفت و گویی با نگارنده ی این کتاب مستطاب فراهم شود، تا پاسخ هایی داشته باشد به پرسش های تازه و زمینه ی انتشار جلد دوم.
《 💌《
هاشم حسینی، یکم فروردین ۱۴۰۲
March 21st, 2023