زادگاهِ  آبادانم/ My Prosperous Birthplace

<زادگاهِ مصادره شده>

آبادان!
ای جغرافیای شناور
بر شط اشک های من
در این شبان همیشه ی شرجی
کجایی که نمی یابمت در زادگاهِ زیبایم آبادان؟

هر جا که این تن بلا کشیده
قد کشیده
کودکیش
بیرون پریده
از گهواره ش
نفت
در اِسپیتال
دویده در لین ۵ احمد آباد
تا بوارده و بریم
چِلِب* گرفته ی ارابه ی سرنوشتِ خویش
بر سر و روش
دوده های برف
به جا مانده از دودکش هایِ پالایشگاهِ آه
اکنون سرگردان
با این دلِ تاول زده ش
در بن بست هایِ سرزمینِ محروسه
گم گشته...

آبادان! آبادان!
کجایی تو که دخیل ببندم
به ضریحِ رویاهای یاران رفته ام
در جایی امن
دور از چشمِ اهریمن؟

هاشم حسینی

*چِلِب: پریدن/ سوار شدن پشت یک خودرو

The shopping Crowd

شبانگاه خرید آخر سال

در شطِ شلوغِ جنوب شهر
کیف های خالی مادران
می گردند به هر سو
سنگین از آه و آرزو...

مبهوت این همه هول
ایستاده عینک سیاه به چشم
در ورودی یک پاساژ
تندیسِ تنهایی جوانی گچی ...

پدر برگشته از شیفت شب
شانه اش بالش گرم دخترکش که خواب نان گرم می بیند
خیابان ها را مرور می کند


بی لبخند
می خزند
از کجا تا کجا
پرندگانِ چشمانِ کودکان
سرخ
بی لبخند
در زندان ماهیان.../ هاشم حسینی

Happy Nowruz, Viva Ancient Iran

نوروز نیاکان،

یادگار خُرّمی باستان،

رو به رستگاری و سعادت ایران،

خجسته باد🕊💐✌️