To the "Dirty hands",  yes those bustards

ای درختانِ عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور!

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود!

یادگارِ خشکسالی های گردآلود!

هیچ بارانی شما را شست نتواند.../ از شعر پیوندها و باغ، مهدی اخوان ثالث: م. امید(۱۳۶۹- ۱۳۰۷آرمیده در کنار حکیم توس) شاعر، مبارز ضد استبداد، منتقد ادبی، نوازنده ی تار و موسیقی پژوه.‌‌..از نمونه آثار او:ارغنون، ۱۳۳۰زمستان، ۱۳۳۵آخر شاهنامه، ۱۳۳۸از این اوستا، ۱۳۴۴تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم، ۱۳۶۸

💐

پس نوشت/ PS

"آن که حقیقت را نمی داند، احمق است،موجودی که می داند و انکارش می کند، تبهکار..."برتولت برشت، ادیب مبارز آلمانی(۱۹۵۶-۱۸۹۸)

گزینه شعر بالا را در این روزگار خراب، خطاب به انگل های بشریت می دانم: شهروندانی که نه مسلمانند و نه ایرانی، دلال های سیاسی، استادان دو دره باز، ماله کش های رای جمع کن، شریکان دزد و رفیقان قافله با اسم و رسم های مختلف، یارانه خورهای مطبوعاتی که پز روشنفکری و اپوزیسیون گرفته اند، جونورهای دوپای پر مدعا که کم دان و زیاده گویندو مُخبرهای واتس آپی/ فضای مجازی...تا بدانند که به قول زنده یاد پروین اعتصامی:حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شدزمانه را سندی، دفتری و دیوانی است...../

هاشم حسینی،از روزنوشت ها در سرزمین محروسه...دو سه نفسِ آخر بهار اندوهِ۱۴۰۲

June 19th, 2023

Our Neighbourhood Cock

خروس محله/ داستانی ممنوعه از سرزمین محروسه

۱
سرشب است که وارد این شهر باستانی، اما فراموش شده می شویم. مادر دو طفلانم هنوز پیاده نشده، استارت نق را می زند:
- شهر نیمه خاموش...خیابون های قرون وسطا...هیچی نمی درخشه...من و این دو تا دخترک بی گناهم به چه جرمی باید در این ایستگاه متروکه در جا بزنیم؟

کارگر ها یک نفس و به سرعت، بیشترِ بار کامیون را در حیاط خالی کرده اند و یخچال، تلویزیون و دیگر اثاثیه، به قول همسرم "آت و آشغال ها" را در اتاق ها جا داده و به سرعت ناپدید شده اند. بلندگوی بغل گوشم هنوز دارد خِر خِر می کند:
- یه دختر عموم تورنتو...اون یکی هم لُس آن جِلِسه...چی من از اون اکبیری ها کمتر بوده که محکوم بشم به تبعید...کجا؟ اون هم تُوی این مرده آباد...

هیچ نمی گویم. زیر خم قالی لول شده می روم، آن را یک ضرب بلند می کنم، روی شانه می نشانم و هم چنان که دور می شوم، دَم می کیرم:
- یکی شون لورنتو رفته، اون یکی تهران جلس....
حق ما شد یه بِلِس! (یک وجب)

دور می شوم اما زود، خیس عرق بر می گردم تا مکعب رختخواب پیچ را ببرم روی قالی بیندازم که در اتاق خواب بچه ها پهن کرده ام. واگویه ای پخش می شود با زمینه متن بغض و هق هق ملایم:
- اونا که زشتن، دختر که بودن دره نریده نذاشتن...آخه اونا چی دارن که من ندارم، شُووَرای خوش تیپ و پولدار نصیبشون شده بردنشون خارج؟
جاروبرقی را که بر می دارم ببرم، متوجه می شوم در ماشین رو را هنوز نبسته ام. کوچه خلوت و خانه ی رو برو در خاموشی مطلق فرو رفته است.

نگاهم اثاثیه را سبک سنگین می کند.
اموال بسته بندی شده در این حیاط درندشت ولو شده اند. دو دخترکم را که به خواب رفته اند، روی چند کارتن کتاب که کنار هم تختشان کرده ام و رویشان پتویی قرار داده ام، خوابانده ام. رضایتی وجودم را فرا می گیرد.

مادرشان دکمه ی stop دهنش را زده، پشتش را به من کرده و در حال تخمه شکستن است.
به دو می روم داخل خانه ی لخت، کولر گازی های هال و اتاق خواب را روشن می کنم. بر می گردم به بردن چند کارتن به داخل خانه که دوباره بوق بوق دستگاه لعنت و نفرین به کار می افتد:
- چند تا کارتن این دور و بر ما پخشه؟
کارتن سنگینی را بغل زده ام:
- چهل و شیش تا.
- داخلِ چند تا از این ها کتاب هست؟
- حدودِ...
- حدود نه، دقیق بگو!
- تو بگو سلطان بانو!
- اولش این که سی تا از این کارتن ها پر از کتابه...تقدیر به ما رحم کنه! و دومش: منظورت از سلطان بانو چیه مرتب می پرونی ؟
- این خطاب من به جنابعالیه: سلطان بانو جان! ای مالک اموال خانه و ماَمور قبضِ روح!
- منظور؟!
نگاهم نمی کند. رویش را رو به دیوار برمی گرداند و مشت چپش پر از تخمه.
پاسخ که نمی دهم.
یک آن بلند می شود: گرز شعله وری شده کوتاه و عمود بر کف بتنی حیاط:
- می خوای بگی "سلیطه بانو" جرات نمی کنی، اما پشت سرم، منو با این ترکیب اِکبیری به هم پالکی هات معرفی می کنی.‌‌..اما نمی خوای درک دیالکتیکی داشته باشی بفهمی رفقای فمینیست من، چه خانوما و چه آقایونای فهمیده، "کروپسکایا" صدام می زنن...
کارتنی بغل زده را روی بازوانم که در آستانه ی خستگی هستند جا به جا می کنم، دهنم خشک است. می نالم:
- می شناسمش: عیالِ مرحومِ مغفور، ولادیمیر ایلیچ لنین...
لب ها را به اخم ور می چیند:
- تو چه میدونی اون بانوی دانشمند کی بود، فمینیسم چی می گه...دیکتاتوری پرولتاریا چیه...هر زن از نظر شما مردا یک کپسول اطفای حریقه!
یک آن، به سوی اندرونی پا به فرار می گذارم.

با تاَخیر می گردم.
آتش بس شده...
کروپسکایا کف دستش را که پر از پوست تخمه است می تکاند. بر می خیزد. نگاهم نمی کند. دختر کوچیکه را به آغوش می کشد و سلانه سلانه به درون خانه می رود. من هم دختر بزرگه را بغل زده در پی او راه می افتم.
تا وارد می شود، پتویی را دوی قالی پهن کرده.، چند بالش در می آورد. لخت دراز می کشد.
دختر را بغل دستش می خوابانم که با چشم های باز به سقف پر از لکه های کهربایی خیره شده...

بیرون می آیم و نفس عمیقی می کشم. ستاره ها شفافند.
چشمه ی عطر یاسی از همین نزدیکی ها جوشیده...

در طول حیاط که به پله ی ورودی هال ختم می شود گام بر می دارم. فکرِ بکرهایی برای کاربری بهینه از این حیاط در سرم جرقه می زند. آن پشت، دشتِ رو به کوهستان است و حیاط خلوت به آن جا باز می شود.
عقب گرد می کنم.
به سوی عطرِ تندی که نزدیکتر و نزدیکتر می شود، سر بر می گردانم.
- خدایا چه می بینم!
او یکی از ملائکه است پوشیده در ردایی سپید! چه هنگام این سراپا تن، نقره فام به زمین نشست تا بیاید و در قاب این درگاهِ غریب الغربا بایستد؟
وای! پارچ شیشه ای لبالب از شراباََ طهورا را که با خود آورده، هم چنان که می خرامد، گوشه ای می گذارد. پوست برّاق تن او می درخشد.
- کیستی تو ای شاهکار خلقت؟
جوابم نمی دهد. باد خنکی که می وزد، پوشش حریر را به بازی، باز می کند و آن تراشه ی بلور سراسر مغناطیس را به نمایش می گذارد.
- آیا تو یکی از آن حوریان بهشتی نیستی که وعده اش را خداوند جمیل به بندگانِ سمیعَ ش داده ؟
انگشت کشیده اش که سیاهی را می تراشد و عطر می پاشد، آمرانه به مایع درون پارچ اشاره می کند:
- بنوش!
به آن سو خیز بر می دارم و تشنه جان، می نوشم و می نوشم و کامروا می شوم. پس سر بر آسمان می گردانم و کف دستان را به سپاس بالا می برم:
- خدایا! از این که سهم مرا از حوریان آن دنیا، در این دنیا ادا کرده ای تا ابد سپاسگزار خوانِ رحمتت خواهم ماند...
سجده ی شکر به جا آورده، سر بر می گردانم حوری را دریابم تا لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق نمانم...
اما وا اسفاها!
نه از حوری خبری هست و نه از جام پر از آن شراباََ طهورا...

- خداوندا! مرا به چه بازی شیرینی کشانده ای! اما چه خوش است این قایم موشک بازی حوریت با این بنده ی از همه جا رانده ی درمانده، نیازمندِ نفس گرمی از محبت آن ماه تابنده...

۲

دیگر در محله جا افتاده ایم. در این دو سه سال، روزها از ساعت ۷ تا ۵ در شرکت کشت و صنعتی کار کرده و عصرها به پرورش مرغ و خروس سنتی مشغول بوده ام. اجتماع ماکیان این خانه، بدون هیچ گونه تلفات رو به تزاید است. در حال حاضر ۵۸ جوجه ی رشد کرده(۱۴ خروس تازه تاج درآورده و ۴۴ مرغ جوان) و ۴ مرغ کُرچ خوابیده دارم که هر کدام روی ۱۸ تخم خودشان نشسته اند. پس از چند نسل، آن ها صاحبِ بزرگ دودمان خود، داش خروش بلند بالای خوش تیپ شده اند. بال های رنگین کمانی، پاهای ستبر، تنه ی فربه، چهره ی مغرور، آن دو چشم پر از شراره های شهوتی پایان ناپذیر و تاج سرخ آتشی با لبه های تیغه مانند سیخ، شکوه خاصی به شخصیت منحصر به فردش بخشیده است.
او بنا به رسالتِ اسطوره ایش، هم مراقب خاندانش است و هم مرغ های همسایه ی سرگردان در کوچه را که چشم به راهند، هر فرصتی که دست دهد، سهمی از رسالت بیولوژیکی ژئوپولیتیکی خود را به تکِ تک این مخلوقاتِ شاکر می بخشد. اما بدا به حال خروس بخت برگشته ای که راه گم کرده، گذرش به حیاط ما، حریم داش خروس بیفتد. حسابش با کرام الکاتبین است.
یک روز خروس ماجراجویی کم سن و سال، وارد حیاط ما شد. چشمتان روز بد نبیند، داش خروس تا چشمش به این اجنبیِ مهاجم افتاد، با خشم فریادی کشید. مانند تیر پرتابی به سویش حمله برد و با یک ضربه ی دو تیغه ی تیز و نیرومند منقار، نیمی از تاجش را کند. طبق گزارش دختر بزرگم، خروس بیچاره آنقدر گیج شده بود که راه فرارش را پیدا نمی کرد.

طبق معمول این دو سه سال، آخر شب است که با احتیاط، نگاهی به خانه ی رو به رو می اندازم. گردی وسط در را می پایم. روشن است. چشمی مرا نمی پاید.
پس، با سینی پر از سیخ های آماده کباب در دست، به سمت چپ کوچه گام بر می دارم. بیرون محله، به بالای تپه ای می روم که تخت سنگی وسیع به جا مانده از دوران باستان که به قول عوام: "شب ها محل ملاقات های محرمانه و جشن های اجنه شده، چشم هر کی بهشون بیفته کور می شه".
آن جا، دوستان همسایه ام، هر کدام به سهم خود خوراکی و نوشیدنی( فلاسک چای و کلوچه محلی، خمره ای شراب و یک کلمن آبجوی خانگی) تدارک دیده اند. استاد "طاهر" سنتورنواز و استاد "عزیز" خواننده که تنبک هم می نوازد حضور دارند. رمضون "سرخو" آتش منقل را برای کباب گیرانده است..."ظهراب" لال و کر، معروف به "گنگو" هم که بی خانمان بوده و سال هاست به این جمع پناه آورده، با تکه مقوایی محکم هیمه ها را باد می زند.
کم کم سفره ی شام جمعی پهن می شود...
پس از خورد و نوش، از تک تک آن ها می شنوم که در محله پیچیده:
- یارو دستش جادو داره..‌.همه ی خایه هاش جوجه می شه...
- جادوگره! کتاب اسرارجن و پری پیششه !
- دعا دارویی مخصوصی داره که هر سری هیژده تایی تخماش جوجه می شن...
- راست می گی ها! چرا هیچ جوجه ایش تلف نمی شه...؟
- مرغای تخمگذارش را دیده ای؟ درشت و سالم...
- الحق خوب بهشون می رسه...و اون شیطون بلا!
- کی را می گی؟
- داش خروس...
- خروس نگو، بگو شاه قجری به توان صد! شده مثه سگ گله، قدش یه متر...
- لامصب چه جونی داره! در کمال مساوات و عدالت شرعی که علما برا مردا چندین زنه ردیف کرده ن، نه تنها ترتیب همسرانِ شرعیشُ را می ده؛ اگه راه گریزی به کوچه پیدا کنه، واویلا! مرغای دم دست را هم بی نصیب نمی ذاره...

این ها را می شنوم و برایشان دوباره به بیانی دیگر، توضیح واضحات می دهم، بلکه به گوش خانواده هاشان و اهالی برسانند:
- از این حرف و حدیث ها زیاد پخش می شه. آن ها نمی دونند روش های من برای پرورش مرغ سنتی در خانه، مبتنی بر آخرین داده های به دست آمده ام از کتاب های تخصّصی و سایت های ماکیان و هم چنین بهره مندی از دستاوردهای و رهنمودهای دست اندرکاران مرغداری هاست. تخم های هر مرغ را با دستکش هایی جداگانه در سبدش می گذارم تا هنگام کُرچ شدن، آن ها را زیر ران های حیات بخشش بگذارم...
جوجه ها همین که به حصار آهکی نوک زدند، دیواره را سوراخ کردند و بیرون پریدند، با تغذیه ی غنی شده و واکسیناسیون به موقع به خوبی رشد می کنند. محیط آن ها بهداشتی و به ویژه، کف قفس هایشان هر روز به خوبی پاکیزه می شود.
به هر مهمان امان، چه از این شهر و چه آمده از راه های دور و نزدیک، به تناسب عده اشان، تعدادی تخم مرغ، جوجه کبابی و مرغ خورشتی سوغات می دهیم.

استاد "عزیز" که کنار دستم نشسته، یک دهن، آواز در مایه ی دشتی به یاد استاد فقیدش "برجسته"خوانده، آب آتش زای درون لیوان را سر می کشد و با لحنی نگران هشدارم می دهد:
- مواظب داش خروس باش...افتاده سرِ زبون...حتا تهدید به قتل شده...
می گویم:
- استاد جان! داش خروس و من، به هم عادت کرده ایم. تا از راه می رسم به پیشوازم میاد. بال رنگین کمانیشُ باز می کنه. قول قول، قول قول های محبت آمیزشُ می ریزه رو سر و دستم. تاج را تکان هایی به چپ و راست می ده و من خم می شم، آن را می بوسم و دانه ی نقل معطر و روزای دیگه خوراکیای مورد علاقه شُ لای منقار منتظرش می ذارم...

از بارتندر(متصدی بار مشروب)، بازنشسته ی باشگاه شرکت نفت که دارد ماگ ها را از آبجوی دست سازش، جاسازی شده در کُلمن پر می کند، می پرسم:
- رفیق! کی دشمن اصلیِ خروس تاج بر سر، یا به زبان دیگر، داش خروس ما یعنی شما و من است؟
- با خیال راحت بنوش تا برایت یعنی برای جمع جریان را تعریف کنم...

چند دقیقه ای از نیمه شب گذشته است. خروس ها از دور، پایین دست شروع به خواندن می کنند‌. شهر به خواب رفته است و تک و توک چراغی دور و نزدیک چشمک می زند.
راوی حکایت می کند و ما کله کرخت شده ها سراپا گوش:
- "فتنه" ی شهرآشوب چو انداخته که داش خروس محله، سوار مرغ هایِ چشم و گوش بسته می شه که نزدیکِ موعد کُرچ شدنشونه...اونا را اغوا می کنه‌‌‌...یعنی به اصطلاح "تَپ تَپو" کرده... تا میاد وا می دن و در نتیجه، نمی روند روی تخما بخوابند...
- عجب!
- بگو یا مش رجب!
- مش رجب کیه؟
- همون پیرمرد کور دلال که هر پنج شنبه شب میاد برای "فتنه" و دار و دسته ی سیاهپوشِ یک چشم پیدا، معرکه می گیره...
- "تَپ تَپو" یعنی چی؟
- یعنی آدم یا جونوری که تا بهش بگی "تَپ تپو"، رو زمین می خوابه، تسلیم!


۳
غروب از شرکت که به خانه می آیم، اوضاع را غیرعادی می بینم. ساکنان قفس ها قدقدهای اعتراضشان بلند شده...دختر کوچولوم به سویم می دود، خبر رسانی می کند:
- مامان عمو خروس را زندونی کرده...
او را بغل می زنم و بازی مورد علاقه اش را شروع می کنم. مچِ دست هایش را محکم می گیرم و او را در هوا می چرخانم. می پرسم:
- چرا؟ کجا؟
او پس از آن که جیغ هایش ته می کشد، آهسته افشاگری می کند:
- می گه می ره بیرون آبرو ریزی می کنه...ازش خواست امشبُ تُو حموم قایم بشه... شامش را بهش داده...

پس از سرکشی به ردیف قفس ها، به داخل خانه می روم. بدون هیچ جر و بحث با مادام کروپسکایا، درِ حمام را باز می کنم و بزرگ خاندان ماکیان را آزاد می کنم. او هم بی سر و صدا و با شتاب خود را به حیاط می رساند. نگاهی تشکر آمیز به‌ من می اندازد. رفتارش نشان می دهد در حمام به او بد نگذشته...
از جلوی قفس ها‌ رد می شود.‌ با کوچک و بزرگ خوش و بش می کند. بعد می پرد روی سکوی کوچک فرماندهی، پس از چند بار باز و بسته کردن بال های رنگین کمانش برای خوشایند من، قوقولی قو قوی بلندی سر می دهد...


۴
بچه ها خوابیده اند. شب به کندی می گذرد.
طبق معمول می روم ساعتی پیش از نیمه شب بر پشت بام دراز بکشم و ستاره ها را با این تلسکوپِ کوچولوم بشمارم.
سلطان بانو بالا می آید. صورتم را هم چنان رو به آسمان می گیرم، اما زیر چشی او را می نگرم. چیزی نمی گوید. به کوچه خیره می شود. چند لحظه بعد سر را خم می کند. نگاهی به حیاط می اندازد.
و ناگهان به سوی من خیز بر می دارد.
- خوابی؟
- بیدارم.
می آید بالای سرم، قوزک ها مماس شقیقه هایم.
- می خوام امشب اجراش کنیم...
- چی؟
- می فهمی...تا داغونش کنیم...
- کی را؟
- فتنه ی حروم زاده...مریضُ..‌‌کوچه پا را.‌‌

سرش را خم می کند:
- باهام هستی؟
- باهاتم!
- پس بزن قدش!
- بیا زدم!
- خوبه! نمایش شروع می شه...من کاری را که به صلاحِ این شهرِ نفرین شده اس انجام می دم...
- چه خوب! ای کروپسکایای قهرمان!
قوزک پاها را بر شقیقه هایم مماس می کند:
صدایش راوی نمایش در حال اجراست:
- شهر شهر فرنگه! اون رو به رومون از همه رنگه! پر دنگ و فنگه! تماشاگران محترم! خوانندگان این داستانِ ممنوعه که اونو بعد از این می خونید:
ما زن های این کوچه، محله، شهر و کشور، تحمل اون زنیکه را نداریم...نمی ذاریم ما را اونقدر بپاید تا یکی را بشکارد و تحویل لاشخوراش کنه...
آره، جماعت همیشه تماشاچی! یکی مثه من دیگه تحمل اینا را نداره...نمی تونه تسلیم باشه، این جنده خانومِ مرتب بیاد بهِش تذکر بده... همه را ببره زیر ذره بین...امروز که پستچی اومد رفتم دمِ در، جلوم سبز شد و شروع کرد به امر و نهی: "خواهر با لباس نازک که نمیان دم کوچه...گناه داره...دخترات هم سر برهنه میان بیرون... اونا بالغ شده ن، وخت شُووَرِشونه..." یعنی او و گنده بکا برا دختر بچه ها هم نقشه دارن...

خم می شود. روی سینه ام می نشیند‌
- هی! با توام!
نگاهش می کنم. صورتش گل انداخته.
لبخند می زند:
- می دونی چی به من گفت؟

نگاهش می کنم به پرسش که چی گفت؟
- حرفی که تا منو می بینه می زنه...
آب دهان را قورت می دهد:
- می گه "خروسِ آقاتون..."؛ نمی گه "خروستون"...مرتب تکرار می کنه اون اوضاع را الفیه شلفیه کرده...

با نرمی ران ها به شقیقه های فشار می آورد.
- آره، می گه خروس "آقا...تون..." - با چه حرارتی اینو ادا می کنه- اوضاع مرغ ها را به هم ریخته...مردهای محله را که هیز بودند، هیزتر کرده...

برخلاف منش و رفتارِ تلخ همیشگیش، قهقهه ای می زند. سرش را رو به پشت بام رو به رو می گیرد. موجودی را در آن سو خطاب قرار می دهد و دستش را رو به او تکان می دهد:
- خوب نگاه کن! تا دلت بخواد...

این بار مشت را رو به "فتته" بالا برده تکان می دهد و او را خطاب قرار می دهد:
- می بینی؟
سپس بازوان را در هوا چلیپا می کند و تنه را می برد و می آورد.
- تو! توی عقده ای! هی مردم را بپا! بیچاره! حالا رفتی اون بالا، رُو اتاقک انباری پشت بام...

راوی ادامه می دهد:
- یکی از زن های قربانی دار و دسته ی یک چشی های سیاه پوش، پیش "افسانه" افشاگری کرده که اوناشبِ جمعه میان خونه ش جمع می شن....همه زن نیستن...چند تا مشتری نرینه توشون هس...میان اینجا که امن و امانه برا کثافت کاری هاشون...هر هفته یه دختر بچه ی شکار شده را هم با نرخ بالا تقدیم می کنن به یه خرپول، مهمون از بالا‌‌...


و من کم کم به ستاره ها بر می گردم.
بانگ خروس مرا از خواب می پراند. به ساعت مچی ام نگاهی می اندازم.
چهار ساعت و بیست دقیقه به صبح مانده. سلطان بانو کی پایین رفته؟
داش خروس کجایی؟ بخوان! ادامه بده!
چشمم که به جایگاهش می خورد، خیالم راحت می شود.
او با اقتدار تمام، بر سکوی بغل دیوارِ جنب کوچه، همانند نگاهبانی بیدار و هوشیار ایستاده است. به سویش دست تکان می دهم. متوجه می شود. تکانی می خورد. سر را بالا می گیرد. بال ها را می گشاید. گردن را سیخ می کند و با تمام قدرت، به صبح در راه خوشامد می گوید:
قوقولی قوقو...

۵
امشب پس از چند ساعت اضافه کاری دیر به خانه می رسم.
از لندرُوِر پیاده می شوم در را با احتیاط باز کنم، داش خروس نپرد بیرون. باید بروم داخل با هم خوش و بش کنیم، بعد خوراکی جدیدی را که برایش آورده م بهِش بدهم.
- خسته نباشی مهندس!
لحن پر ناز و ادای زن جوانیست که تا کنون ندیده ام، صدایش را نشنیده ام. سیاه پوش نیست. تن برهنه اش زیر پالتوی مردانه برق می زند.
- لطف دارید...مرحمت شما زیاد...
سرم را به سرعت بر می گردانم رو به حیاط‌.
پیش می روم. از خروس خبری نیست.
- مهندس! مواظب حلال همسرت باش!
می ایستم. پس خودشه: "فتنه ی شهر آشوبِ" مورد غضب کروپسکایا...
جوابی نمی دهم.
بر می گردم. سوار می شوم و لندرور را می رانم داخل.
- امشب باز می رید رو پشت بوم؟
در کلماتش پوزخند آمیخته به شرارت را حس می کنم.
- نه، تعطیله...
- فردا شب چی؟
- باید استخاره بزنم، ببینم خوب میاد یا بد...
عطر تندی ادویه ای عرض کوچه را رو به من یورش می آورد.
- در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست، مهندس! یادت باشه، در خونه م فردا شب با یه هل باز می شه...
می جهد عقب.
می رانم داخل.
در را می بندم.
از داش خروس خبری نیست.
قد قد ها شدت می گیرد. آن ها از نبود بزرگ دودمانشان ناراحتند. از جلوی قفس ها رد می شوم. برایشان دست تکان می دهم.
دختر کوچولوی بابا با لباس خواب به پیشوازم می آید. او را بغل می زنم. بالا می پرانم:
- عروسک بهشتی من چه طوره؟
- خوبم...
چشم ها را با پشت دست می مالد.
- بابا! عمو خروس نیستش..‌مامان هم رفت بیرون همه جا را گشت، پیداش نکرد...

او را می بوسم و زمین می گذارم‌.
- پیداش می کنیم...کسی حریفش نمی شه...
با لب های جمع کرده و چشم های غمزده نگاهم می کند.

نیمه شب است. دور تا دور کوچه تا بیرون محوطه ی رو به کوهستان، همه جا را گشته ام. پیدایش نکرده ام. روی لبه ی سکو می نشینم.
از قفس ها صدایی نمی آید، اما کله های منتظر در آن، رو به من چرخیده اند. خروس جوانی متفکرانه به کف قفس نوک می زند. بعد سرش را رو به من بر می گرداند. آهان داره می گه بابا خروسش حالا جایی گرفتاره، گشنه ست...
محله در تاریکی غلیظی فرو رفته است.
اون کجاست؟ نکنه دار و دسته ی یک چشمی های سیاهپوش سر به نیستش کرده ن؟

تازه پلک هایم دارند سنگین از خواب به هم قفل می شوند که تق تق ملایمی به در می خورد. سرم را بلند می کنم. یعنی کیه؟ توطئه؟ تکان نمی خورم.
- تتق تق...تق.
به سوی در می روم.
- کیه؟
- خو...خو...خو...
صدا زنانه نیست.
- مُ زُ زُ......خوخوخو....
- صبر کن...دارم کلید می اندازم.
در را باز می کنم.
- به! عالی جناب ظُهراب!
نگاهم می کند. به خود فشار می آورد پیامی را به من برساند. با دست اشاره می کنم:
- بیا داخل!
سرش را چند بار رو به عقب تکان می دهد: نه! نه! نه!
دست را می چرخانم:
- پس چه کار کنم؟
بر می گردد عقب و با دست اشاره به نقطه ای نه نزدیک می کند. می خواهد بیایم بیرون.
دست محکمش پیش می آید و مچم را می گیرد: برویم.
در را قفل می کنم. راه می افتیم. مصممانه مرا به سوی هدف مورد نظرش پیش می برد. می رویم و می رویم. نه عابری، نه صدایی، شهر تاریک است. گاه گاه روزنه های نور، اما پراکنده چشمک می زنند و بعد محو می شوند.
- داریم می ریم تو انبار خرابه ی متروک...
نمی شنود.
جلوتر از من از شکاف دیواری فرسوده و نیمه رمبیده به درون می رود. خِر خِرش را می شنوم که بیا داخل پشت سرم. داخل می شود. چیزی دیده نمی شود. می ایستم. او را دیگر نمی بینم.
آسمان هم سیاه است.
دیوارها ساکتند.
از شهر صدایی نمی آید.
می دانم صدایم را نمی شنود اما فریاد می زنم: ظُه.....راب....
پس از چند دقیقه ی سنگین و ثابت، خش و خش گام ها را می شنوم.
می آید. خودشه! وای!
ظهراب داش خروس را در بغل دارد. منقار داش خروس به لبخند رضایت و سپاس باز است.
اما کاش می توانست گزارش دهد که او چرا در انبار خرابه پیدا شده؟ ظهراب چه طور او را پیدا کرده؟ چه کسانی قصد جانش را داشتند؟ چیزی خورده یا نوشیده؟

بیرون می آییم و میان بُر در پناه تاریکی کوچه ها به خانه می رسیم.

۶
امشب به سلامتی داش خروس جشن گرفته ایم. استاد "طاهر" و استاد "عزیز" آهنگِ "داش داش، داشم من" را می نوازند و همگی می رقصیم:
داش داش ...داشم من..‌.
عاشق بالهاشم من...
سرخی تاجاشم من....

خوش می گذرد.
دقایقی پیش از رفتن، "کاید میرزا"، همسایه ی دیوار به دیوارم، جمع را خطاب قرار می دهد:
- ما این جا محرم همیم...
- شکی توش نیست...
صدایمان یکی، بی پس و پیش در کوه می پیچد و باز می گردد: ...نیست...
دفتری را باز می کند و رو به جمع برگ می زند و توضیح می دهد:
- این نقاشی ها را "افسانه"دخترم که گرافیسته کشیده...
نمای نخست: کوچه، درهای بسته‌....
نمای دوم: دار و دسته ی یک چشی های سیاه پوش وارد کوچه شده اند...درِ خانه ها همه علامت سوآل...
نمای سوم: دار و دسته به نزدیکی حرامسرای "فتنه" شهرآشوب می رسند...
نمای چهارم:....
"کاید میرزا" بر می خیزد و این نما را جلو چشمان جمع می چرخاند:
یاران! در این جا، واقعه ای تاریخی به وقوع می پیوندد.
جماعت! خوب نگاه کنید. این که دستار به دور گردن و روی صورت پیچانده، آقا "گُنگُو" خودمانه که حمله آورده به لشکر یه چشی ها...
جماعت! این یکی را می بینید؟
"گُنگُو" داره چادر از سر یکیشون بر می داره...زیر چادر، مادینه شده نرینه! یارو یکی از مشتری هاس...

ظهراب نقش خود را که می بیند، لبخند می زند...
کاید میرزا انگشت اشاره اش را رو به ما می چرخاند و می پرسد:
- حالا شما حدس بزنید! زیر چادرا، چند تا سوسک نر هست چند تا سوسک ماده؟!
بارتندر می پرسد:
- آقا ظهراب حالی شده چه کار کنه؟
- آره! دخترم "افسانه" با نقاشی شیر فهمش کرده...
- اجرا کی هست؟
- همین پنج شنبه...
- چه نمایشی می شه حضرات!

۷
در شرکت پنج شنبه ی پرکاری داشته ایم. می جنبم خودم را به کوچه برسانم.
هر چه سریع رانده ام که زودتر به کوچه برسم، دیرتر آمده، نمایش را پایان یافته می بینم. چند چادر کف کوچه افتاده...
می روم در ماشین رو را باز می کنم که داش خروس شاد و شنگول به پیشواز می آید. خوراکیش را به او می دهم. جنب و جوشی در قفس ها افتاده...
دخترانم ذوق کنان، بریده بریده و تُو حرف هم دویده، اتفاق فرخنده را نصفه نیمه روایت می کنند.
بر می گردم بیرون، برانم داخل، داش خروس سینه جلو داده با تکان دادن تاج سرخ براقش که حتمن دختر کوچولویم به آن روغن بچه مالیده، پشت سرم بیرون می آید. با چشمانی مراقب من، نگاه هایی سریع به دو سر کوچه می اندازد.
خودرور را که داخل می برم، او هم به حیاط بر می گردد.
کروپسکایا هم نزدیک می شود. قیافه ش او را راضی نشان می دهد.
باد خنکی می وزد. همه چیز آرام است. ما: داش خروس، قفس ها، دخترکان، کروپسکایا و من شام امان را خورده ایم. در این فکرم که پهلوان ظهراب کجاست. باید بروم و این را از کاید میرزا بپرسم. او ماجرای خلع سلاح دار و دسته ی یک چشمی ها را سکانس به سکانس شرح خواهد داد. مطمئنم "افسانه"ش همه را به صورت یک انیمیشن با حال در می آورد و در صفحه ی گروه به اشتراک خواهد گذاشت.
راستی بعدش چی می شه؟

به پشت بام می روم.
نگاهی به سرای رو به رو می اندازم. در تاریکی ضخیمی فرو رفته است. چراغ قوه را روشن می کنم وانمود کنم که یعنی من آماده هستم، ببینم چه واکنشی نشان می دهد.
آیا او باز هم به امر و نهی، خودنمایی خواهد کرد؟
به این سر و آن سر بام می روم.
بر می گردم سرِ جایم.
رو به رو هیچ خبری نیست.
پایین می روم.
روی لبه ی سکو که می نشینم، داش خروس نزدیکم می شود، لبخند می زند. گردنش را که نوازش می کنم، شیب نیمه شب شروع می شود.

هاشم حسینی

باز خوانی دانشنامه ای که جام حکمت نمای مردم فرودست است...

.صداهای ناشنیده ی مردم...

بهار خوانده ها/ ۱۶۷

Book Review/ 167

کتاب کوچه(،جامع لغات، اصطلاحات، تعبیرات و ضرب المثل های فارسی) حرف الف(دفتر سوم)/ احمد شاملو و آیدا سرکیسیان . - تهران: انتشارات مازیار، ۱۳۶۱شاملوی الف بامداد، این شاعر زبان شناس، روزنامه نگار ستیزنده با استبداد و ارتجاع و کاشف استعدادها، به دور از سوگیری و انحصارطلبی؛ با طاقتی جانفرسا، بخش عمده ای از عمر پر برکتش را صرف گرآوری زبان مغفول مانده مردم فرودست، در کوچه های رو به ویرانی نهاد. کتاب کوچه که تا جلد چهاردهمش به دست آمده، مکمل واژه نامه های معتبر زبان پارسی مانند لغتنامه ی دهخدا، فرهنگ فارسی معین و فرهنگ بزرگ انوری بوده است. علّتِ دلنشین بازخوانی چند باره، اگر نگویم هر روزه ی این دانشنامه ی جذاب که جام فرهنگ نمای مردم است، مراجعه ی زوج جوانی بوده که از من راهنمایی خواستند چند عنوان فرهنگ واژه های پارسی و انگلیسی، رمان های ایرانی و خارجی، کتاب های شعر و مانند این ها را معرفی کنم تا با پول گردآوری شده در مراسم عروسیشان که رقم بسیار قابل توجه ای است، آن ها را هر چه زودتر خریداری کنند. نشست فراموش نشدنی پر گفت و لطفی با آن ها داشتم که به خوانش بخشی از کتاب کوچه و اظهار نظرهای جالب آن دو انجامید.با هم این حکایت عبرت آموز را بخوانیم:اگه تو رحیم کَن کَنی، من َم خاتون جان تُمبان کَن!"رحیم کَن کَنِ چالمیدانی- میر غضبِ معروف دوره ی ناصرالدین شاه که در عصر خود از فرّاشان دریده چشم و بی پدر و مادر دیوانی، نمونه یی کامل و تمام عیار بود- به فکر ازدواج افتاد و دلّالگان دختری "خاتون جان" نام را برای او پسندیدند. مراسم بله بُران و عقد گذشت و شب زفاف رسید و داماد را به حجله کردند، اما بر خلاف انتظار "رحیم"، عروس به قصد آن که هم از لحظه ی اول شوهر را مرعوب قدرت و شخصیت خود کند و بدو بفهماند که در او نباید به چشم ضعیفه ئی معصوم و چشم و گوش بسته نظر کرد، او را به بستر راه نداد و راست بدو گفت که معاشقه تنها با میل و آمادگی او صورت خواهد گرفت، نه با تبِ زود گذر آن داش مشدی بی سر و پا! آتش غضب نیز بر شعله ی سوزان شهوتی که "رحیم" از چند روز، باز به انتظارِ این لحظه در آن به خود تپیده بود، افزون گشت. اندیشید که شاید با عروس از هیبت داماد و شهرت خوف انگیزش سخنی به میان نیاورده اند. پس سه گره[سگرمه] را به هم کشید و غرّش کنان درآمد که:- ذکی...ضعیفه! نکنه به ات نگفته ن با کی طرفی؟ به من می گن رحیم کَن کَن!عروس با تحقیر نگاهی در او کرد و هم چنان که به قصد خواب چشم هایش را می بست، گفت:- پس ارواح پدرت خبر نداری که به من هم می گن خاتون جان تمبان کن!صص. ۷۰۲ و ۷۰۳ کتاب کوچه، ج. ۳اعتماد السلطنه در کتاب "روزنامه ی خاطرات" خود رحیم کن کن(مستراح خالی کن) عهد قاجار را قاتلی سنگدل توصیف کرده که یک بار هم گوش او را بریده و در بدنش جای زخم قمه ها پیدا بود..‌.او پس از آن که خود را به دربار می رساند و جزو ماموران بگیر و ببند و اعدام می شود به مرور پول زیادی به هم می زند...در آخر عمر رباخواری می کرد و با وجود ثروت بسیار، ممسک و خسیس بود..‌ص. ۶۱۹گزارش تاریخ را که امینانه در "کتاب کوچه" ثبت و منتشر شده، به آن جهت در این جا آورده ام تا گنده بک های گمارده بر کوچه و خیابان متعلق به مردم و آمران پنهان در "سولاخ های موش" اشان بدانند بی احترامی به شخصیت زن، چه کلامی و چه کرداری شاخه ی قدرت در زیر پای خود بریدن است.چرا؟ زیرا: زن نماینده ی زیبایی و زایایی آفریننده ی کاینات بر زمین است. این زنان بودند که در سپیده دم تمدن بشری، با حس زهدان خود دریافتند شکم زمین دانه را می پروراند و می زایاند، پس به کشت و کار پرداختند... و از این رو، کشاورزی بشر مدیون زنان است(روایت تاریخ تمدن تمدن را در این باره بخوانیم). و این دست پر برکت زنان بوده که نان گرم صلح و عشق را بر سفره ی مردان برگشته از کارزار زندگی گذاشته است...و چه بگویم از آیت جمال خدایی که در تار تار گیسوی حنا گذاشته ی مادرم می درخشیده و اکنون در خیابان ها دختران معصوم، بنا با غریزه و فرمان بیولوژی آن را در پیشگاه خداوند دوستدار زیبایی به نمایش گذاشته اند...رجز "خاتون جان تمبان کن" بیانیه ای است اکنونی علیه آنان که با آیات خدا و قوانین بدیهی بیولوژی و دموکراسی در افتاده اند. حاکمیتی که برای پرسش های جدید مردم همان پاسخ های کهنه و دِمُده شده را می دهد، محکوم به سقوط است./ هاشم حسینی، پنج شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۲

May 26th, 2023