بی تو هم با توام...
دیوارهای اتاق هم می دانند که بی تو هم با تو ام!
همین غروب باشکوه، چیزی در گلویم گُر گرفت: شعله ی شعر، نیاز مرموز یک هماغوشی، وسوسه مرگ و میل سیری ناپذیر دانستن مفهوم عشق؛ مرا برای چند لحظه سروشی کرد...
رو به بلندای ارجان شتافتم... فرایند زایش و زاری... ترا می جستم... بوی گل باقلا، گوشه ای از دشت را هاشور می زد... گنجشک ها شاخه را می آراستند و من در پیِ بی نبود سراسیمه ماندم... کجایی تو ای زیباترین!
تقلای سرودن شعری در ستایشت کردم و درماندم...
خوشا سلطنت غزل غزل های سلیمان!
و...و اینک فقط می توانم درخواست کنم:
ای شب به هوش باش که امشب بانوی نیایش های من تنها به بستر می رود...
ای ستاره ها، بر سپیده گردن او طلوع کنید...
و ای کودکان کبریایی، به آغوش او درآیید تا من از راه باز گردم...
عزیزم!
همه ی این کلمه ها را همان کتیبه بدان از یک سرسپرده ی باورمند...
ایستاده در انتظار تا طلیعه ی بهار...
![]()