من شب زنده دار
در پسینگاه خواب
آمده
بانوی برف
مرا دیدار...
 
تقه ها می زند به در:
-"  بیدار!"
جنب و جوش
می شتابم
می گشایم به روی او آغوش...
 
دست در دست بانوی برف
در شهر
کوچه ها را
در سیاهی این شب
 پی یک نشانی
بخت سپید میهن ام پُرسان..
چرخان....
پرسه ها تا نهایت انسان...
 
تقه ها
 می زنم به هر درگاه
نغمه ها
بر دل ها:
-"آهای! کی خوابه هنوز؟
کی برخاسته
بیدار؟"
...
🌜🌑🌛
هاشم حسینی/عاشقانه های بی تاریخ