از عاشقانه های بی تاریخ
 
پرت
در سیاه چاله ای
پنهان در آن سوی خیابان
دستانی لرزان
یک ریز
تا صبح می گریست...
 
دور
بلعیده در برجی کور
دو چشمی
دلواپس به واپس
از درون انبوه نئون های رنگارنگ
تا خواب ستاره
بدینسو می نگریست...
*
آری، صحبت از مصادره ی یک عشق است، آن جا در پایتخت سکه و قداست...**
 
/ هاشم حسینی، دفتر "عاشقانه های بی تاریخ"