در فصلنامه ی نگاهِ نو چه می گذرد...

درودها و سپاس به پیشگاهِ سردبیر سخت کوش و نستوهِ بارگاهِ "نگاهِ نو"،

در راستایِ ادایِ دینِ خواننده ای بهره مند از سُفره سفره هایِ مائده های لقمانی گسترده (چون که لقمان آمد ای لقمه برو...مولانا)، گزینه های خوانش خود در واکنش به "فراخوانِ بیستمین دوره ی جایزه ی مهتاب میرزایی" را به شرحِ زیر نویسا می دارم:

-
درگذشت مترجم نامدار ادبیاتِ آلمانی تورج رهنما/علی اصغر حداد
شماره ۱۴۵، بهار ۱۴۰۴
ص. ۲۱۴

-
تنها صداست که می ماند / گفت و گوی محمدحسین یزدانی راد با استاد محمدرضا شجریان
شماره ۱۴۶، تابستان ۱۴۰۴
ص. ۱۰۲

-
یادداشت سردبیر / پس از ۳۷ سال
شماره ی ۱۴۷، پاییز ۱۴۰۴
ص. ۶


-
ناصر تقوایی: از ادبیات تا سینما/ غلام رضا صرّاف
شماره ی ۱۴۷، پاییز ۱۴۰۴
ص. ۲۰۳


-
زندگی پرمشقت و بی سروسامان سروانتس/
مانوئل دوران، ترجمه یِ مسعود میرشجاعیان
شماره ی ۱۴۸، زمستان ۱۴۰۴
ص. ۱۹۳

با استفاده از این فرصت، چند نکته را به آگاهی اتان می رسانم، امیدوارم بازخوردکی از فراز و فرود آن مجله ی جلیله را دریابید.

۱
پیشنهاد دارم هر سال در این فراخوانِ انتخابِ بهترین هایِ "نگاه نو"، ارزیابی مجلات و گزینش بهترینی از میان آن ها هم به اِقتراح و سخن سنجی گذاشته شود. برای نمونه دهی، اینجانب مجله ی جلیله ی "رود" را تا این تاریخ بر صدر می بینم؛ چرا؟
به خاطرِ سلامت مطالب، نبود هم آمیزیِ خوب- بد-زشت و نرفتن در راه و روشی وابسته؛ کانالیزه و کاستی(caste ) نشدن تنها برای شماری نورچشمیِ مرفه و اعتبار آور، سفارشی نپذیرفتن مقاله ها مَثَلَن از یک چاپخانه ی دولتی و یا از سوی کارمندی ارشادی که به طور جهشی و پر پشتوانه در حال استاد شدن است... و باقی قضایا که من در جُستاری با ذکر شواهد و منابع به این جزییات پرداخته و جداگانه در حال انتشار آن هستم.

۲
در چهار دهه و اندی گذشته، شاهد ظهور و تعطیلی نشریه ها(روزنامه و مجله)ی مختلفی مانند "جامعه ی سالم" بوده ایم. بررسی علل و عوامل ساقط شدن آن خوشنامان و جان به در بردن اینان در این زمان، مرا هر چند با محدودیت ها و غمِ نان، امّا سرشار از شور و سرمستیِ یافتنِ حقایق، به دو برداشتِ شگفت(در جُستار چندین ساله ی کتاب شده)رسانده است:
یک
کاستی(caste) شدن بعضی از کامیابانِ این دوران بر مدارِ سینوسی و پیچیده یِ بقا به هر بها...
شرحِ این تناسخِ شرطی شده بماند تا وقتِ دگر.

دو
امّا از مختصات این دوزیستی های عالم مطبوعات یکی هم
اتصال به دولتمردانی ولی نعمت، پیشبردِ رفتاری محافظه کارانه و تا حدی واپسگرایانه در اتخاذِ روش ها برایِ انتخابِ افراد و مطالب در جهات رضایت آمیزِ سازمان داده شده از بالاست تا با پرهیز از خطرکردن و بهانه ندادن به دست در کمین نشستگان، کلاه سروری اشان را باد ناگهانِ امیرتومانِ فرمان تمام این زمان نقاپد...

۳
سرکار بانو مهری بهفر که در آخرین شماره ی نگاه نو(۱۴۹) مقاله ای از ایشان در یادکرد زنده یاد جلال خالقی مطلق چاپ شده، افزون بر استادی دانشگاه و شاهنامه پژوهی، صاحب‌امتیاز و مدیرمسئولِ فصلنامه ی فرهنگی و هنری *رود*، نشریه ی ویژه ی معرفی کتاب و ترویج کتاب‌خوانی هستند که "نگاه نو" در پانوشت معرّفیِ نامبرده، چشمش در اشاره به این امر مهم، به عمد یا سهو بسته مانده است.

۴
آقای کرامت اله راسخ که در "اطلاعات اقتصادی سیاسی" هم حضور داشته، در مقاله ی "چپ در جماعت" (ص. ۱۰۳) ضمن قیاسات مع الفارق و مصادره به مطلوب کردن حقایق، دو نتیجه را در بافتاری متناقض با تار و پودی نخ نما عرضه فرموده اند:
یک
از زیر ضربه خارج کردنِ ارتشِِ مخوفِ اسراییل به سرکردگیِ ناتانیاهو که در هولوکاست مردم فلسطین از ابتدایِ غصب سرزمین تا این جهنم سازی غزه خشم اعتراض آمیز مردم جهان را برانگیخته است.
استاد راسخ بر بستر گمانه سازی هایی از این نوع که دولت کره شمالی هم مانند "اسراییل" در غزه، یک زندان برای مردمش به وجود آورده است، شهروندانِ شریف اسراییل را هم شریک جرم موساد و ارتشِ الگوبرداری شده از نازیسیم می کند تا با یک تیرِ واهی به دو نشانه ی موردنظرش بزند. در این روندِ گولبازی(disinformation)، صغرای مطلوب خود را دراز می کند و کبرای آماده کرده را کنارش می خواباند تا به نیّات مطلوبِ تعیین شده برسد. استاد راسخ در مداهنه اش: ذم شبیه به مدح، نفرموده که صهیونیست ها در جنوب لبنان و یا در حمله به کشورما هم مقاصد اهریمنیِ عصر حجرسازی را دنبال می کنند و برایِ سلطانی جانشین، پیشنهادی بی شرمانه به رییس جمهوری خود برگزیده اشان در اتازونی داده اند و در حفظ و صیانت او تا روز موعودشان از هیچ اقدامی دست واپس نکشیده اند! از این رو، کره ی شمالی متهم می ماند تا نظرها از دولت فاشیستی ناتانیاهو در محاق بماند. پس عالی جناب راسخ در یک تقابل خویش فرموده که تریبون آن را در محضرِ "نگاهِ نو" فراهم دیده، تقلا فرموده اند با استنتاجی سوگیرانه برای قبله ی آمالِ بدنام آبروخری کنند.

جناب میرزایی بزرگوار!
حکومت جوچه ی کره ی شمالی در جنگ تحمیلی هشت ساله ی عراق-آمریکا و صهیونیست ها بر ایران و تمدن باستانی اش؛ دوستِ دلسوز مردم ما بود که با ارسال مهمّات و تربیت مدافعان ما زیر نظر مستشاران نظامیِ در کره ی شمالی، همیار مقاومت رزمندگان از جان گذشته ی امان ماند.
کشورِ کره شمالی اکنون خودکفا در زمینه های کشاورزی صنعتی، بدون نرخ بیکاری و برخوردار از آموزش و بهداشت رایگان، سرسختانه از دستاوردهایش در برابر مانورها، حمله های سایبری، میکروبی، نظامی و تبلیغاتیِ ژاپن، آمریکا، اسراییل و کره ی جنوبی دفاع می کند که بیشتر مردمش خواهان مجاورت مسالمت آمیز با همسایه اشان و شماری قابل توجّه ای از آن ها به ستوه آمده از دخالت های جنگ افرزان آمریکایی صهیونی، و مواردی از این دست در سئول، وجود اختناق و اختلاس ها، دستگیری ها، زندانی شدن ها و...و...بلیه های مدنی دیگر در کره ی جنوبی، پیگیرِ پیوستن به کره شمالی هستند ...منابع در این زمینه را در جستار مورد نظرم آورده ام.

دو
محکوم ساختن عجولانه ی و بدون منابع معتبر چپ و تطهیر ناشیانه ی رضاخان توسطِ این استادِ راسخِ "نگاهِ نو" شگردهایی تازه نیستند.
مرحومِ مغفور، "رضا شاه" مورد نظر او و دیگر افرادی مانند صادق زیبا کلام، عباس میلانی و آرمان مستوفی چهره ای تطهیرداده شده و کاریزماتیک شده است تا کپی برابر اصل آن را در اذهان موردنظرشان تنقیه کنند و دست خوش بگیرند.
رضا سوادکوهی با مصادره ی اموال و املاک، قتل های بیشمارِ سران عشایرِ بختیاری، کرد، عرب، آذری و ترکمن و ارتشیانی مجرب و میهندوست که آنان را مانع خدمت تام و تمامش به استعمار می دید و از جمله به دار کشیدن کلنل پسیان، پرونده های هنوز بسته نشده ای در پیشگاهِ تاریخ و وجدان خردجمعی ایرانی دارد.
یکی از مخالفان منطقیِ شاه سازی رضاسوادکوهی، این گزینه ی Mi6 (توسط آیرون ساید برای سلطنت فرمایشی فی مدت المعلومه) پروفسور اَن لمبتون بود. شادروان مصدق هم او را در همان بدو "سردار سپه ای" اندرز داد که در این جایگاه باش تا به عنوان "سردار ملّی" در دل ایرانیان بمانی...امّا سرسپرده را مگر از خود اختیار بوده تا جانب وطن را در برابر استعمار و ارتجاع بگیرد؟
نیما یوشیج در خاطرات سَنَدوارش به ظهور این پدیده اشاره هاداشته است...دستگیری های بهار و فروغی و دیگر ادبا و رجال وطن دوست شرحی دیگر می طلبد پر از دلی شرحه شرحه...

۵
در همین شماره ی ۱۴۹، بهار ۱۴۰۵ نوشتاری از استاد آبتین گلکار(فرزند دوست عزیز اینجانب سیف اله گلکار، وکیل و مترجم) توجّه یکی از مهمانانِ خوزستانی مرا به خود جلب کرد. ناگفته نماند که اینجانب با حقوق تقاعد بخور و نمیر که بیشتر از نیمی از آن را صرف دوا درمانِ دختر بیمارِ زمینگیرم می کنم، بیشترِ بقیه ی دریافتی را برای اجاره بها می پردازم...خوشا که از خورد و خوراکم می زنم، امّا از خریدِ کتاب و نشریات باز نمی مانم...و حقّا که آویزه ی هیچ ایسم، سیستم و حزبی نیستم...
بماند.
مهمانِ من که علاقه ی ستایش آمیزی به ادبیات اتحاد شوروی دارد، با تَوَرُق شماره ی آخر "نگاه نو" برآشفته و اعتراض آمیز، با شناختی که بنا به فرمایش خودش "از ترجمه ها و نوشته هایِ یِ سوگیرانه یِ جناب آبتین گلکار" داشته از من که می دید بیشتر ترجمه هایش را دارم و با خانواده ی پدریش سال هاست در حشر و نشرم، پرسید:
"آیا آقای آبتین گلکار که غیرمستقیم رایزن و آوازه گر فرهنگی(ادبی) اوکراین شناخته شده و به هر بهانه ای، از جمله با این مقاله ی کینه توزانه اش:
'شاهکار ادبی یا همدستی با شرّ؟"/ نگاهی دوباره به رمان زمین نوآباد میخاییل شولوخف' ؛
به ادبیات پساتزاریسم می تازد، بر حق است؟"
گفتم "اجازه بده این نوشتار را با هم دوباره بخوانیم، نکته هایی از آن بیاموزیم و آخر سر، برداشت هایِ خود را- که اینجا کوتاه شده اش را نگاشته ام، به جانبِ جناب آقایِ علی میرزایی فرستاده تا او سره و ناسره ی بررسی امان را بسنجد و رهنمودمان دهد...

جناب سردبیر!
بایسته می دانم خاطر نشان سازم که کنستانتین سیمُونُف(۱۹۷۹-۱۹۱۵) در کتابش "همیشه یک خبرنگار"(عنوان اصلیِ روسی آن و برگردان انگلیسی اش
Always a Journalist )
بخشی را به بازگفت دیدارها و بررسی آثار نویسندگان، شاعران و فیلم سازانی، از جمله همینگوی، چارلی چاپلین، تالستوی، ناظم حکمت، نرودا، لورکا و شولوخُف اختصاص داده است.
پارسی برگردان این کتاب را نشر سولار با نامِ "خاطرات و مقالات در گذر از خطرات" به چاپ رسانده است. بخش مربوط به شخصیّت ادبی حزبی میخاییل شولوخُف و بررسی صناعت ادبی اش گویایِ حقایقی است مغایر با رگ هایِ گردنِ مدعی که در "نگاهِ نو" نظر به عیب می بَرَد.

میخاییل شولوخُف(۱۹۸۴-۱۹۰۵) برنده ی جایزه ی ادبی نوبل( ۱۹۶۵)، در مصاحبه ی آلبرت آکسل بنک/ Albert Axelbank به سال ۱۹۸۴
(ده گفت و گو، ترجمه ی احمدپوری، نشر چشمه، چاپ دوم زمستان ۱۳۸۱)، درست چند ماه پیش از مرگش،
نکته های روشنگرانه ای را جواب می دهد.
پیشگفتار آلبرت آکسلبنک گویای داده هایِ مغفول مانده ای است که دست هایِ نئولیبرالیسم صهیونی کنونی در ایران(مُجرب تر و بی رحم تر از مک کارتیسم ادبی هنری دهه ی ۵۰ میلادی آمریکا) برآنند از چشم ها پنهان بمانند...
او می نویسد:
"...در فاصله ی سال هایِ ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۰ شولوخف شاهکار خود دُن آرام را در چهار جلد منتشر کرد. او در این اثر که با بهترین آثار رئالیستی قرن نوزدهم برابری می کند به سه مرحله از زندگی قزاقانِ دُن: قبل از انقلاب، سال هایِ جنگ داخلی [و] بعد از جنگ داخلی می پردازد. تصاویرِ غنی از زندگی و طبیعت و روابط پیچیده ی انسان هایِ درگیر یک تحوّل بزرگ اجتماعی، دُن آرام را به صورت رمانی ماندگار در آورده و جایزه ی نوبل سال ۱۹۶۵ را نصیب نویسنده ی آن ساخته است.
پس از انتشار رمان دن آرام، اثر دیگری در دو جلد به نام زمین نوآباد از او منتشر شد. این اثر به پیاده شدن نظام اشتراکی زمین-کالخوزها و ساوخوزها- در روستاهایِ دُن و مشکلات عظیمی که در این راه گریبانگیرِ روستائیان و مسئولان برنامه بود، اشاره می کند...
(صص. ۱۲۹ و ۱۳۰)
در گفت و گوی آن دو، تمرکز بر تعهد نویسنده پیش می رود تا آن جا که شولوخف می گوید:
"کار نویسنده همیشه دشوار بوده است. بستگی به زمان و مسائل اساسی زمان دارد. امّا کار نویسنده هرگز آسان نیست."(ص. ۱۳۲)
پُرسنده او را به چالش می کشد:
-در خواندن کتاب های شما همیشه این احساس را دارم که نویسنده ی این کتاب ها یک آموزگار و یک مربی است. آیا شما در نوشتن خود را چنین می پندارید؟
شولوخف:
نه، من خود را مربی انسان ها نمی دانم. مربی بخواهید باید زنم ماریا پترونا را معرّفی کنم...!(۱۳۲)
پرسش:
بعضی منتقدان می گویند رئالیسم سوسیالیستی هم چون عاملی بازدارنده در راه پیشرفت ادبیات عمل می کند، نویسندگان را عقب مانده می کند و به اصالت اثر لطمه می زند...
شولوخف:
اشتباه است.(ص. ۱۳۶)
پرسش:
آیا نویسندگانی مانند سینکلر لوئیس و یا تئودور درایزر چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، درکی از رئالیسم سوسیالیستی داشتند؟
شولوخف:
آن ها به مفهوم خوب کلمه رئالیست بودند.(ص. ۱۳۷)
پرسش:
آیا این درست است که می توان در بهترین آثار آمریکایی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و ژاپنی عناصری از رئالیسم سوسیالیستی دید؟
شولوخف:
بله در اصل درست است، امّا همه چیز بستگی به توانایی نویسنده دارد.

پرسش:
آیا باید آثاری، مثلاََ مانند پورنوگرافی را از زمره ی رئالیسم سوسیالیستی حذف کرد؟
شولوخف:
بله و باید تبلیغات برایِ جنگ و نژادپرستی هم جزو این آثار نباشد. (ص. ۱۳۷)

شولوخُف در این پرسشگری و اشاره ی آکسلبنک که حتمن بهترین کارتان "سرنوشت یک انسان" است، پاسخی غیرمنتظره می دهد:
نه!
او فصل پایانی "دُن آرام" را که برایش دشوار و نفسگیر بوده، بر همه ی آثارش ترجیح می دهد.(همان جا)

کنستانتین سیمونُف در کتابِ "خاطرات و مقالات در گذر از خطرات" ایستادگی شولوخُف در برابر کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی را شرح داده، به طور جسارت آمیز نشان می دهد که شولوخُف حاضر نشده بود به فرمان و خوشایندِ آن ها بخش هایی از دن آرام را تغییر داده و یا تعویض کند...

امّا این که چرا استاد آبتین گلکار درس آموخته ی اوکراین، به نقدِ ناقصِ و آتش به اختیار خود از کتاب زمین نوآباد شولوخف روی می آورد و بهانه ای برای نواخت او و رئالیسم سوسیالیستی پیدا کرده، پرسش های بسیاری را بر می انگیزد. او حقیقت زیبایی شناختی را مصادره به مطلوب می کند و این واقعیّت های مسلم را نادیده می گیرد:
-کیفیّت پارسی برگردان محمود اعتماد زاده چگونه بوده؛ و
-عدم توجه پروفسور آبتین گلکار به خوش اقبالی این اثر(و دیگر آثار نویسنده یِ معروف اگر نگوییم محکوم به رئالیسم سوسیالیستی) و این که چرا هم چنان با وجود تنفرِ آبتین گلکارها آثارش پرفروش(best seller) است، گویایِ چه عوامل و احکامی بوده؟
-چنین بوده که استاد آبتین گلکار بدون ذکر ارجاعات و منابع چنین بی پشتوانه ی مستندات می نویسد: "... زمین نوآباد را امروزه در چشمِ کتاب خوانانِ روس[در اوکراین؟ یا در چه جاهای مورد نظرِ دیگر ایشان؟!] به اثری منفور[منظور از این حکمِ محکومیتِ منفور بودن بر مبنای چه پیمایشِ سخن سنجانه بوده؟]تبدیل کرده است.
بسیاری[بر مبنای کدام پژوهش کتابخانه ای یا میدانی؟!] شولوخوف را به سبب نگارش این رمان "همدست" نظام شوروی در فجایعی می دانند که در نظام اشتراکی سازی کشاورزی در روستاهای شوروی به وقوع پیوست..."(ص. ۱۵۸، نگاه نو شماره ی ۱۴۹)
؟؟؟

هیچ کس همانند خود شولوخُف معایب، مضار و سوءِ استفاده ها در کالخوزها و ساوخوزها را باز نیافریده بود.
امّا آیا "فجایع" مورد نظر استاد گلکار در نظام شوروی به پای هولوکاست فلسطینی ها و حتّا بعضی از خانواده های فقیر یهودی به دست صهیونیست ها در کیبوتس(Kibbutz) های اسراییلی می رسد؟
در این زمینه خاطر شریف سردبیر را فقط به گزارشی-یک از هزاران- تکان دهنده به قلم یک یهودی ساکن آمریکا جلب می کنم که به بازدید آن مزارع اشتراکی صهیونیست ها رفته بود(>>موریس رایس فوس: فلسطینی ها از چشم یک یهودیِ مهاجر، ترجمه ی مریم رئیسی، پیام یونسکو، شماره ی ۲۹۱-۲۹۰؛ امرداد شهریور ۱۳۷۳، ص. ۴۲)

و شگفتا بازیِ سرنوشت محتوم که در بزنگاه های تاریخی، اساتید و دانشمندان ممتاز را در یک نقطه ی تلاقی بردگی فکری به هم رسانده و در باتلاق ابتذال شر
در می غلتاند.
ویکتور فرانکل(۱۹۹۷-۱۹۰۵) یکی از جان به در برده هایِ بازداشگاه ها و کوره هایِ آدم سوزی فاشیسم هیتلری که روان‌پزشک و عصب‌شناس اتریشی و پدیدآورندهٔ معنادرمانی/ لوگوتِراپی بود، در کتاب "انسان در جستجوی معنا" (گزارشاتِ تکان دهنده، بیانگرِ تجربیاتی دهشتناک در اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی)
از فجایعی که "جانوران دانشمند" بر سر بشر آوار کرده بودند نام می برد‌. مصایبی که این سال ها با لعاب تازه و با توجیهات متنوع، به دستِ اساتید حواله ای بر سر فرهنگ کشورهای طعمه یِ سرمایه داری صهیونی و ایران خودمان نازل می شوند. تحریف حقایق، جانبداری محیلانه از دشمنان بشریت و حفظ دشمن داخلی که دوستِ دشمن خارجی ست از وظایف محوله شده به اساتید آلت دست و نشریاتِ کاستی( caste) است...
قلاب طعمه زده جلوی دماغ این نشریاتِ مورد عنایت بوده که سردبیران خودشیفته برای رسیدن به شماره ای رکوردشکن را در اعتیادی شرطی شده به درج مطالبی وا می دارد که در آینده ی داوری خرد جمعی به عنوانِ اسنادی مویدِ مضحکه، سرسپردگی و آشفته سازیِ محیط اندیشه ورزی به نفع دشمن به حساب می آیند.

هاشم حسینی،
ماهدشت استان البرز،
دوشنبه، ۲۲ تیرماه ۱۴۰۵
برابر با سیزدهم ژوئیه ی ۲۰۲۶

بیدل از خود برونم من که می جویم دلی.../ ه. ح.

سروده ای از عبدالقادر بیدل دهلوی فرزند عبدالخالق ارلاس، شاعر سده ی هفدهم میلادی

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم
بی نصیبِ معنی ام کز لفظ می جویم مُراد
دل اگر پیدا شود، دیر* و حرم** گم می کنم
تا غبارِ وادیِ مجنون به یادم می رسد
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم می کنم
دل نمی ماند به دستم، طاقت دیدار کو؟
تا تو می آیی به پیش، آیینه هم گم می کنم
قاصد مُلک فراموشیِ کسی چون من مباد
نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم
بر رفیقان بیدل! از مقصد چه سان آرم خبر؟
من که خود را نیز تا آن جا رسم گُم می کنم.../عبدلقادر بیدل دهلوی

*دیر: عبادتگاه مسیحیان
**حَرَم:مکان مقدس مسلمانان

آرامگاه آن زنده یاد، زیارتگاه اهل دل، در قریه ی خواجه رواش کابل است...🕊💞🌈

War Identity

دُرواژه های گنجینه ی بشری

"جنگ هنگامی روی می دهد که حکومت چیره بر تو تعیین می کند دشمنت کیست. امّا انقلاب در شرایطی پدید می آید که تو خود دشمنِ واقعی ات را شناسایی می کنی."
از سخنانِ ناپِلئون بناپارت(۱۸۲۱-۱۷۶۹) یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان نظامی تاریخ جهان که روش ها یا تاکتیک ها یِ نظامی او همچنان در آکادمی‌های نظامی سراسر جهان مورد مطالعه قرار می‌گیرند.
او خود پس از آن که به خاطرِ اقتدارگرایی ناقض حقوق بشر در دادرسی خردگرایی دادآمیز فرانسوی محکوم گردید، یک جای دیگر نوشته:
"جنگ یک اشتباهِ عظیم بشری است و من باور دارم روزی خواهد آمد که پیروزی ها بدون توپ و سرنیزه صورت می گیرد..."
و این سخن حکمت آمیز برتولت برشت را هم نادیده نگیریم که "نخستین قربانی جنگ حقیقت بشری است..."

🕊🌹🌈