مادر در آخرین شب بارانی اش
کشاند کودک وار
مرا به درون بستر سپید بیمارستانی اش...
بوسید
بویید و گفت:
"پسرم! عشق را دریاب که عود امید است در این گندنای زندگی...
و تنِ زن
قطره ای از عسل اسم اعظم
تکه ای از کیک ملکوت 
آمیزه ی از میخک خدایانُ
کلمات گم مانده بین سطرهای کتاب های آسمانی است..
پسرم! زائری پاک باش
 آن گاه که به درگاه این معبد در می آیی...
مبادا آن را بیالایی
بیازاری..."
***
ه. ح. / عاشقانه های بی تاریخ