A Short Story from a Vast Land
یک داستان ناتمام
🦉
- بیا...بیا....باز هم...
در پی اش می روم. از بچه هایش می گوید که بزرگ شده اند. و خانواده ی همسرش که همگی از این جا رفته اند.
- کجا؟
- نمی دانم.
تنها می پلکد و شب را روز می کند.گاه گاهی سر بر می گرداند، نگران...
از خانه های این دور و بر، نه صدا، نه بوی خوراکی و نه چشمک نوری؛ هیچ نشانه ای نمی آید. نه خروسی می خواند و نه سگی حضورت را خبر می دهد...
می رود و می رود تا می ایستد رو به روی همان نیمکت که حالا رنگ باخته و فرسوده...
می ایستد. نفسی تازه می کند. زمانی، روزی آفتابی، مرد بی خانمانی همین جااز بیست سال اخیر نگهبانی اش در آن ویلا باغ گفته بود که نمی دانست کجاست...
" منو که ویلون ئی تهرون بی صاحاب بودم، تیر نشون کرده نُ چشم بسته بردن اون جا که پاتوق تریاک و خانوم بازی و تقسیم پست و مقامشون بود... بعد، یه هو، با بیست سال خدماتِ بیس چارساعته، بی هیچ دلیل، شبونه، هنگام خواب، رختخواب پیچَم کردند و انداختندم تو رودخونه...اما قارقار کلاغا نجاتم داده ن..."
- حالا بشین!
سوز سردی می وزد. هم چنان که به تکه استیک اش نوک می زند، دور و بر را می پاید.
- میادش... تو راهه...
نمی نشینم. هم چنان به اوج شاخه های بالای سرم نگاه می کنم و یا ته گذرگاه که یخ زده است و مردی ما را به بهانه ی شستن بدنه خودروی اش می پاید...
***
هاشم حسینی
تهران، شهرک غرب
پسینگاه یک شنبه:
پنجاه و دوی زمستان نود و شش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 9:11 توسط هاشم حسینی
|