آخرین بخش داستان
گمشده
(بازگشت یک ایرانی اروپانشین به زادبوم: سرزمین بختیاری)
فرازتر و پیشتر.
- کجا بودی مهندس این مدت؟ چقدر دنبالت گشته م...
به هم می رسیم. هیچ رنگی در او به چشم نمی خورد. هویتی سیاه و سپید.
- کجا بودی مهندس این مدت؟ چقدر دنبالت گشته م...
- اون پایین تو دره موندم...ردِ شما را گم کردم...
و دیگر هیچ صحبتی نشد. پیرمرد رفت و رفت و من هم پی او را گرفتم و گرفتم تا رسیدیم به روستایی خشکه چین. نه صدای پارس سگی می آمد و قوقولی قوقوی خروسی. نه بوی تازگی علف و نه بوی پِهِن سوخته.
راه مال/آدم رو: خشک و عاری از گل و گیاهی در دو شانه...
پیرمرد هم چنان جلوتر از من است. سر بر نمی گرداند.از دروازه ی چوبی فرسوده می گذریم.
خیابان خاکی بی عابر...
در پی پیرمرد، کوچه ای را پیدا می کنم...به صدای گریه ی طفلی نزدیکتر می شوم... پیرمرد را دیگر نمی بینم. به خانه ای می رسم که از آن هق هق نوزاد اوج می گیرد...درش را از بیرون تخته کوب کرده اند...از لای درزهای موریانه خورده، درون خانه را می کاوم. چیزی نمی بینم. سیاهی ممتد، غلیظ و سیال.
فشاری به در می دهم. ناله و بعد جیغ کودکانه ای پژواک می بندد...ساعت ها دور و بر ساختمان می گردم.
-آهای هم ولایتی کجایی؟
- ...
- اوهوی هو...
- ...
خسته و تشنه روی تکه سنگی می نشینم. تا رودخانه چقدر فاصله است؟ اهالی این روستای خشکه چین کجا رفته اند؟ از کدام سو بروم؟
بر می خیزم که لنگه های پنجره ی بالای سرم به صدا در می آیند.
- با که کار دارید خالو؟
صدا آشناست. دخترانه و مهربان... میهمان نواز...
رو به پنجره بر می گردم. صورتی با دو چشمان سیاه و ابروان پرپشت به هم پیوسته. بینی کوچک و لبانی همیشه خندان.
خیز بر می دارم به پای پنجره.
او آنجاست. هم چنان خودش. می خواهم به لبه ی سنگی پنجره چنگ بزنم و خودم را بالا بکشم که دخترک هشدارم می دهد:
دست بردار... فایده نداره...
گردن بالا می کشم. او را می بینم با همان لبخند آن روز بر فراز کارون
-این تُو چکار می کنی؟
-زندگی...
- این جا که صدایی نمیاد...حرکتی نیست...
- بیا نگاه کن...بچه مو ببین...
برهنه است با نوزاد لختی بی تاب در آغوشش که دو بادنجان پلاسیده سینه اش را بی حاصل، ممتد و متناوب مک می زند، گریه می کند و تقلای جدا شدن دارد...
- چی شده مگر؟ بقیه کجا هستند؟
-رفته ن... همه...
- کجا؟
- کجا؟
- آره کجا؟
دستانم دیگر رمقی ندارند. لبه ی پنجره را رها می کنم...
لنگه ها ی پنجره را دستی عجول می بندد. کودک دوباره به گریه می افتد...
دور و برم صدایی ندارد. آسمان پیدا نیست. افقی به چشم نمی خورد.
دستان خودم را که می یابم، آن ها را به پاهایم می کشانم.
دوباره در خودم راه می افتم...
