تبليغاتX
پرسه های اندیشه
دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر
سلام نازنین!

سطرهای دریا را در می نوردم...

می گریزم تا خود را دریابم. روی صورت زخمی ام تاول های غربت نشسته... چه می خواستی ببینی... این جا روبروی اسکله ای لمیده ام تا دریاهای بادها را در یادها ضرب کنم...

کوچه هایی هست خرابه اینجا که زنانی زیبا، نجابت انتظار را معنا می کنند...

آدمی همه ی این چربی و مدفوع مانده در روده ها و قی و اخ و تف نیست... اسپرم و اورگازم و دل ای دل و این ناز و ریا هم نیست...دلداده ی تو کسی است که به فراسوی تن و فیزیک و بخار هستی و حرکت اندام های گوارشی و تخلیه اش رسیده باشی...

و همه ی کشف شگفت آدمی آن است که این معنا را با فرهنگ واژگان جهان بینی خود دریابد...

بله! به همین خاطر است که آن پیامبر کلام فرمود " من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر"...و جناب شمس الدین شیرازی اصرار می ورزید " بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد..."

این دو هفته اخیر دستم از ضریح عنتر نیت دور بود...

مرا ببخش..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط هاشم حسینی  | 

با درودهای دوباره ی دوست داشتن

گفته بودم که در سفرم، دیگر چرا بی تابی؟

...

سعدی که نسخه نوشته:آدم عاشق را یا مال یا صبر و یا سفر درمان می کند؛ منِ آسمون جل هم  صحراها و ساحل ها را گزینه کرده ام...

در این نمِ عسلو، گوشه ای پیدا کرده ام پر از خلوت انس اینترنت واین که به تو بگویم:

...اما تو چیز دیگری...

    

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:29  توسط هاشم حسینی  | 

عزیزم

ترا با نوروز تنها می گذارم و به قلمروی آب های پارسی می روم...دشت بید بلند هنوز در خواب است.

تا چند ساعت دیگر به پرواز در می آیم...به زادگاه حسن هم خواهم رفت و بعد سطرهای امواج را برایت خواهم نوشت...

صدای کلاغ ها را می شنوم که بیدارباش سحر را داده اند...خروسی نمی خواند...

با بوسه ها

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 6:27  توسط هاشم حسینی  | 

آخرین بخش داستان

گمشده

(بازگشت یک ایرانی اروپانشین به زادبوم: سرزمین بختیاری)

فرازتر و پیشتر.

- کجا بودی مهندس این مدت؟ چقدر دنبالت گشته م...

به هم می رسیم. هیچ رنگی در او به چشم نمی خورد. هویتی سیاه و سپید.

- کجا بودی مهندس این مدت؟ چقدر دنبالت گشته م...

- اون پایین تو دره موندم...ردِ شما را گم کردم...

 و دیگر هیچ صحبتی نشد. پیرمرد رفت و رفت و من هم پی او را گرفتم و گرفتم تا رسیدیم به روستایی خشکه چین. نه صدای پارس سگی می آمد و قوقولی قوقوی خروسی. نه بوی تازگی علف و نه بوی پِهِن سوخته.

راه مال/آدم رو: خشک و عاری از گل و گیاهی در دو شانه...

پیرمرد هم چنان جلوتر از من است. سر بر نمی گرداند.از دروازه ی چوبی فرسوده می گذریم.

خیابان خاکی بی عابر...

در پی پیرمرد، کوچه ای را پیدا می کنم...به صدای گریه ی طفلی نزدیکتر می شوم... پیرمرد را دیگر نمی بینم. به خانه ای می رسم که از آن هق هق نوزاد اوج می گیرد...درش را از بیرون تخته کوب کرده اند...از لای درزهای موریانه خورده،  درون خانه را می کاوم. چیزی نمی بینم. سیاهی ممتد، غلیظ و سیال.

فشاری به در می دهم. ناله و بعد جیغ کودکانه ای پژواک می بندد...ساعت ها دور و بر ساختمان می گردم.

-آهای هم ولایتی کجایی؟

- ...

- اوهوی هو...

- ...

خسته و تشنه روی تکه سنگی می نشینم. تا رودخانه چقدر فاصله است؟ اهالی این روستای خشکه چین کجا رفته اند؟ از کدام سو بروم؟

بر می خیزم که لنگه های پنجره ی بالای سرم به صدا در می آیند.

- با که کار  دارید خالو؟

صدا  آشناست. دخترانه و مهربان... میهمان نواز...

رو به پنجره بر می گردم. صورتی با دو چشمان سیاه و ابروان پرپشت به هم پیوسته. بینی کوچک و لبانی همیشه خندان.

خیز بر می دارم به پای پنجره.

او آنجاست. هم چنان خودش. می خواهم به لبه ی سنگی پنجره چنگ بزنم و خودم را بالا بکشم که دخترک هشدارم می دهد:

دست بردار... فایده نداره...

گردن بالا می کشم. او را می بینم با همان لبخند آن روز بر فراز کارون

-این تُو چکار می کنی؟

-زندگی...

- این جا که صدایی نمیاد...حرکتی نیست...

- بیا نگاه کن...بچه مو ببین...

برهنه است با نوزاد لختی بی تاب در آغوشش که دو بادنجان پلاسیده سینه اش را بی حاصل، ممتد و متناوب مک می زند، گریه می کند و تقلای جدا شدن دارد...

- چی شده مگر؟ بقیه کجا هستند؟

-رفته ن... همه...

- کجا؟

- کجا؟

- آره کجا؟

دستانم دیگر رمقی ندارند. لبه ی پنجره را رها می کنم...

لنگه ها ی پنجره را دستی عجول می بندد. کودک دوباره به گریه می افتد...

دور و برم صدایی ندارد. آسمان پیدا نیست. افقی به چشم نمی خورد.

دستان خودم را که می یابم، آن ها را به پاهایم می کشانم.

دوباره در خودم راه می افتم...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 7:54  توسط هاشم حسینی  | 

۱۳ به در خوش باد!

زیست بوم را برای آیندگان بارورتر سازیم

پی آیند داستان گمشده

بر دیوار روبرو،  قامت بلند زنی مرا به خود می خواند، گیرا و آشنا...

به سوی او می روم...نزدیکتر  و آشناتر. مِی نا بنفشی با ردیف سکه های هخامنشی و پاوند انگلیسی و همان پیراهن بلند پرچین رنگارنگ و تنبان قری.  ابروان به هم پیوسته ی سیاه و مژه های بلند و بینی استخوانی کوچک. لبان گسترده ای که لبخندهای متنوعی را به وجود می آورند. تُرنه ی پاییزی پیشانیش.

- این ایل دختری از روستای بالارود است...

- نامش؟

- آساره...

- کجاست؟

-  بالارود...

روز 7  هم گذشت. شب های تماشا و شگفتی.

پگاه.

درگاه خروج. پله ها. لابیرنت بیشه زار...

یادم نمی آید چه ساعتی از خواب بیدار شدم. چه کسی مرا از تالارها، راهروها و دروازه سنگی به بیرون سُراند؟

نمی دانم. فقط یاددارم سرگردان در دشتی گشن از بوته ها و خارزار سر بیرون آوردم.

در تصاویر خاکستری دور و برم کسی نبود.

زمزمه ی باد نمی آمد.

باز هم راه افتادم.

کسی صدا زد: اوهوی هو...

و من هم  جوابش را دادم... کم کم در خط افق دور، شمایل پیرمرد نقش بست...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

ادامه:

بوی گذشته ای زنده در اکنونیت این مکان پخش است... پشت سکوت شیشه ها، ابزارهایی از یهودیان 3000 سال پیش ایرانی حضور دارند و برگه هایی از غزل غزل های سلیمان در ستایش عشق و گیره ی موی زنی که فقط رگه و  ردی از یادش در خاطر تاریخ مانده...

- و این جعبه؟

- جواهردان و یادداشت های روزانه ی زنی: ایستر

- آساره؟

-  بخوان: ستاره...و آن در...برویم به آنسو...

- کسی آن جاست؟

- شمایل و پرتره ها... از بزرگان و بازیاران...

دیگر حرفی در میان نمی آید. گام هایمان به گفتگو، از درگاه گشوده می گذرند...

 

دیوار ها کتیبه های کلامند: لاژوردهایی زمینه های قاب هایی ازتصاویر جاندار...

- این سوار غمزده کیست؟

- بزرگی از طایفه ی 4 لنگ، مقتول به تیر توهم برادری از طایفه ی 7 لنگ...

- و آن سردار تنها؟

- بزرگی از طایفه ی 7 لنگ، مقتول به تیر توهم برادری از طایفه ی 4 لنگ...

- و این لُرد با کلاه کَپتِین بلَک؟

- گزارش نویس وفادار دولت اَبَر قدرت ملکه...

- کجا بوده؟

- نشسته در اندرونی خانه ی خان... باغملک...

- چه می نوشته؟

- از همه ی آن چه می دیده و می شنیده، درست و راست...شب اصل آن را به تو خواهم داد تا خود بخوانی... البته همه به زبان پر فخر و غرور و قدرتمند انگلیسی...گزارش نویس مزبور آن ها را از این دفتر در برگه های مخصوص می آورده و با پیک مخصوص به لندن می فرستاده...البته زود به زود چکیده ی آن ها را به صورت تلگراف انتقال می داده...

- و طومار نوشت؟

-  شرح  100 سال پیش شب اکتشاف نفت بر تپه ی ماماتین به قلم یکی از اهالی منطقه ی جانکی که شاهنامه خوان معروف آنجا بوده...او یک جا نوشته:

زهی! زهی بر مهندس رینولدز فرستاده ی سرمایه دار خوشنام ناکس دارسی!

این مرد انگلیسی از جان گذشته که با پای پیاده و تا پای جان،کوه و دشت ناهموار بختیاری را در پی نفت درنوردید، چه باور و ایمانی بالاتر از سکه و کامجویی او را بر سر پیمان و وجدان نگاهداشت؟

بر دیوار روبرو،  قامت بلند زنی مرا به خود می خواند، گیرا و آشنا...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

جوانی بختیاری، پس از سال ها سرگردانی در سرزمین های آن سوی آب های باختر و خاور دور، به زادبوم بر می گردد تا گمشده اش را بیابد:

اینک پی آیند این خوابگردی:

 >><<

-  داشتم به شما می گفتم: این دژ 7 دروازه دارد از خارا، رو به 1+1+1+1+1+1+1  راز، گم مانده از چشم زمان و مکان...

می خواهم بپرسم این زیستگاه اسرار ، تا کی پنهان خواهد ماند

که دری ناپیدا از گوشه ی چپ کنارم گشوده می شود و من به وضوح تالار دیگری می بینم با میزی آراسته به خوراکی ها و نوشیدنی های متعدد...

و من به پیشنهاد جوان کنار دستم بر می خیزم و به آن سو می روم.

وارد که می شوم در می یابم که آدمیان دیگری هم آن جا حضور دارند، هر کدام با ظاهر متفاوت و تک تک تازه آشنا به چشم من...

7 روز در آن جا ماندم و 7 طبقه ی باشکوه اش را دیدم...

کم کم متوجه شدم که این رازگاه پنهان مانده، همانند کاخ ارزش ها و موزه ای منحصر به فرد سرشار از داده های دست یاب پذیر نشده ای است...

-  این ها را که می بینید طلسم ها و چشم بندهایی است که تا پایان دودمان ساسانی در این خطه ی بختیاری رایج بودند... و این ها: مُهر و دستخط ها و فرامین – چوبین و کاغذین...و آن قاب در برگیرنده ی گزارش مختصر نشست سران بختیاری است نیمه شبی پیش از عزیمت به تبریز؛ به همیاری انقلابیون مشروطه خواه...

-  و تا ورود لایارد و لاریمر و  سر اورل استین به اینجا...

- آری...این مردان اهل سفر و خطر که انترناسیونالیست هایی دو آتشه بودند و بسیاری از نقدینه های تاریخی ما را به میراثگاه جهانیان -  موزه انگلستان: بریتیش میوزیوم بردند، از این همه یادمان ها غافل ماندند...

نگاهم ناگهان به تندیس مرمرین آناهیتا می افتد: ایزدبانوی آب و روشنی و زندگی...

- کله ای از تندیس انگشتانه ی دیگری از  این زن در بریتیش میوزیوم وجود دارد که بدن آن در خانه ای در شوشتر است... اما این را که می بینید منحصر به فرد است...

راهنما راه می افتد رو به پلکانی بالارو:

- داریم به سرسرای نقشه ها و اسناد می رویم...

 نیروی اشتیاقم افزایش می یابد...

- این نقشه این جاده ی مالمیر است ...رودکارنگ را که می بینید؟

- کارون؟

- کارون...

- و آن محوطه کجاست؟

- و آن جا...دره ی سوسن و گوری منسوب به دانیال نبی...

- و آن تپه های سبز؟

-  آن ها تل خانه های پناهجویان یهودی است که صدها سال در کنار کارون و کارونیان به امن روزگار گذرانیدند...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 9:56  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

جوانی بختیاری، پس از سال ها سرگردانی در سرزمین های آن سوی آب های باختر و خاور دور، به زادبوم بر می گردد تا گمشده اش را بیابد:

اینک پی آیند این خوابگردی:

جوانی که ردایی سپید با لبه های ملیله دوزی شده به تن دارد، از سمت چپ بی انتهای تالار جان می گیرد و به سوی من می آید. موی و چشمانی سیاه بر اندامی بلند بالا و خوش تراش...

لبخند می زند:

به سرزمین کودکی کوروش خوش آمدید!

این جا آن باستانیتی است که در پی رسیدن به آن خواب و قرار از دست داده اید...

این دژ دور مانده از چشم زمان و مکان راز های بسیاری را محفوظ نگاه داشته...7 دروازه از خارا، این محل را به هفت راز تاریخی پیوند می دهد...

جوان هر چه بیشتر که به من نزدیک می شود، بوی آویشن و کُندر بیستری می دهد. انگشتان کشیده ای دارد و دندان های درخشان و مرتب... لبان صورتی و گردنی ستبر و کشیده...

ناگهان هراسی در وجودم تار می تند:

نویسنده ای اسپانیایی چند سال پیش، شبی ماهتاب بر گور سروانتس به من گفت:

اگر به مکانی محرمانه، ناخودآگاه و بی اجازت نگاهبانانش در آمدی، دیگر مجال خروج از آن جا نخواهی داشت...

انگار جوان به نیات درونی ام پی می برد:

ترس نشانه ی نادانی و گمراهی است... ایمان سرآغاز کشف و شهود و شعور...تو از مایی و  رو به ما...اعتماد متقابل را باور کن...

7 گذر دیگر که بیاید تو خویشتن بی قرار و سرکش خود را هم از یاد خواهی برد... و از مردمان بیرون، آنانی را  که سیاهی لشکر فرامین تاریکی و دروغ، جنگ و مرگند، حباب خواهی دید و رفتنی... و زمانه را با سنجه ی دقیق ساعت تمدن واقعی بر آورد خواهی کرد... ما اگر ترا از خود نمی خواستیم، به این زیگورات زیر زمینی نمی کشاندیمت...

سراپاگوش...بی تکانه ای در اندام و پلک...تپش دل را هم نمی شنوم.

ناگهان دستی، مهربان و مادرانه، انگشتان دست چپم را از هم می گشاید، پر کشش و لذت بخش و جامی ارغوانی را در میان آن ها می کارد....نیلوفر و میخک...پیدن و گل لگزی...

- بنوش...

می نوشم...غبار رسوب مانده بر چشمانم کنار می رود... همه ی دور و برم رنگ هایی تازه می یابند.

به سوی ساقی سر برمی گردانم، نمی یابمش. بویش اما می ماند در جانم و ذره ذره ی باده ی این جام...

- تا ته بنوش...

می نوشم...شعله های شجاعتی از دست داده در درازنای زمان زندگیم  پر می کشند به بیرون...

مغناطیس دستی آشنا مرا می برد به سوی میزی گرد و دوار پر از تصاویر اساطیری، رنگارنگ و پر حرکت...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:22  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

 ادامه:

تالاری بی انتها: آویزه ها و آذین هایی باستانی که رد آن ها را در سنگ نگارهایی دست کم 3000 سال پیش گوشه و کنار این سرزمین می توان دید...حس اشتیاقی ملی و کنجکاوی قومی بر ترس از شکوه محیط تازه غلبه می کند...روشناییی آشنا و بوی همیشگی زادبوم مادری مرا به سوی خود می کشاند...

-     بنشین ای آشنای دورمانده.

صدا از بالای سر می آید. سر را بلند می کنم.پیری را می بینم با محاسن سپید، ایستاده در کنار نرده های چوبی کنده کاری شده ی بالاخانه. انگشت اشاره ی دست راستش را رو به من می گیرد:

-     اندکی بیاسایید تا پرستاران شما را تیماردارند و خستگی راه از تنتان بیرون رانند... دمی بعد، من هم به سوی شما فرود می آیم... آری به فراغت و امنیت، دل را آسوده دارید....

سخنش هنوز به پایان نرسیده که صدای گام هایی در سر سرا می پیچد...

ادامه می یابد***

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:18  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

ی من همین جاست، در این طبیعت ماشینی نشده، زندگی دست نخورده ی انسان...

ترمز

توقف

ادامه:

 

- صدای فورانی در کهکشان...

- پس راه بیفت... همین اکنون...آن دوشعله بر فراز روخانه، در انتظارند...

- کجا؟

-  به سوی شرق شراب و اندوه... جاده ی ابریشم را پی بگیر...

و فردا پگاه به پرواز درآمدم به تهران و از آن جا، جاده های درنوردیدم تنها در همین سانتافه ی آخرین مدل از گذرگاه های شهر کرد تا بلندا دشت ارجان.

- کجایی مهندس؟!

- پشت سر... از این بیشه که بیرون بزنم به شما می رسم...

رد کُندر، هن و هن پیرمرد، عرق تن آدمی و خش و خش شاخه های هزارساله  را می گیرم.

-  بفرمایید داخل...

صدای پیرمرد نیست...اما لحن آشنایی دارد. با اعتماد به نفس می گویم:

- راهی نمی بینم...

- همین طور بیا...جلو... آهان... نترس...پای راستت را بگذار بالا...این نخستین پله است... بیا جانمی!

و هم چون کوران دستانم را بر  سطح فضای پیرامونم می کشانم. پایم به پله ای می خورد:

1

2 بالا

راست رو به جلو هم چون حرکت چشمه ی زمان...

 آری: در آن رخداد ناگهانی، همه را از یاد بردم: تمدن اروپایی و داشته ها و آرزوهایم...کم کم به شعور خالص و ملموسی از هستی و هویت خودم رسیدم... ودیگر نه چیزی دیدم و نه حسی را شنیدم...تا این که دستی مرا به سویی کشاند و به ناگهانِ نوری رساند که چشمانم را زد. چند لحظه متحیر ماندم.

- حالا سرت را بالا بگیر...

صدا که فاقد نشانه ی مشخصی بود، لحن تحکم زنانه ی ماریا را داشت.

 و من سر را بالا گرفتم، پلک گشودم و پیش رو را نگریستم:

روبرویم پرده ی سپیدی است 4 گوش و پاک. کم کم نقش ها و نویسه هایی محو بر آن جان می گیرند.

ادامه دارد***

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 7:41  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

ی من همین جاست، در این طبیعت ماشینی نشده، زندگی دست نخورده ی انسان...

ترمز

توقف

و  پس از آن که گام زنان از خودروی آمریکایی ام دور می شوم به لبه ی سوخته ی رودخانه...

ادامه:

چای را که می نوشیم، در می یابم پیرمرد با صرافت چشمانش هویت مرا تأیید کرده، چیزی نمی گوید. فقط آهی می کشد. به سختی بلند می شود. راه می افتد رو به پسِ کوه. شمایلش بر بلندا ثابت می ماند، بر می گردد، نگاهی برمی گرداند بدینسو. به آرامی، باله ی دست چپش را رو به سوی من بر می گرداند. بر می خیزم. انحنای شیب را بالا می روم رو به او. به او که نزدیک می شوم به نفس نفس می افتم و او بی آن که اعتنایی کند بلندا را پی می گیرد.

نگران نگاهی به خودرویم می اندازم در پایین.

زیگورات وار راه را از پشت صخره ی مارپیچ بالاتر می رود. می ایستم. نفسی تازه می کنم.

تنم به عرق می نشیند و باد داغی که می وزد بوی کندر تازه سوخته ای را به مشامم می رساند...

نمی ماند. انگار پا تند می کند. دارد  سرازیری را پایین می رود. از نفس افتاده در پی اش می دوم. انگار بال در آورده، فاصله امان بیشتر و بیشتر می شود. می دوم. می افتم. سُر می خورم. زانوانم زخم می شود. می خواهم به او برسم. باید نزدیکتر شوم...پشت سرم را از یاد می برم: خودروی سانتافه، کُپه کپه روادیدها، گذرنامه ی مچاله شده ام، زنان بستر یک شبه، نگهبانان مرزی، پلیس گشت بزرگراه نیوجرسی که شبی مرا غافلگیر کرد؛ قهوه فرانسوی دِبش در کافه ای که شب هایی مجزا خورخه لوییس بورخس و فوئنتس و گابریل کاسترو و دوست گیشای فراریم در آن حضور یافتند و من در آن جا بود که از ماریا ، خنیاگر و پیشانی بین کولی که سرنوشتم را رقم می زد، پرسیدم

-  تکلیفم را روشن کن...

و او لبخندی زد. سیگار کوکایی گیراند. پکی زد. دودش را در فضا پراکند. مرا در آن غسل تعمید داد و آنگاه کف دستان مرتعشم را بر روی پستان های ملتهبش گذاشت:

-  نبض خودت را می شنوی؟ دَوَران زمین؟

ادامه دارد
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 9:1  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

ی من همین جاست، در این طبیعت ماشینی نشده، زندگی دست نخورده ی انسان...

ترمز

توقف

و  پس از آن که گام زنان از خودروی آمریکایی ام دور می شوم به لبه ی سوخته ی رودخانه، نمی دانم پیرمرد کی پیداش شده که مرا خطاب قرار می دهد:

-     آقا مهندس! این سرزمین،ایذج خدا سال عمر داره...اون آسَک را می بینی؟ مال 3000 سال پیشه... و اون گودی لبه ی کوه؛ جای مجسمه ی محافظ مسافرا بوده...

 و اینک بقیه ی ماجرا:

و مدت ها بعد من گاه گاه هم چون طلسم شده ها نگاه نافذ و بکر، دست نخورده و خاص دخترک را بی آن که خود بخواهم به یاد می آوردم... که دستان کوچک دخترک دستگیره قلاب را محکم گرفته  و او با مهارت شیب لغزان بر فراز رودخانه را زیر پا می نهاد و هم چنان ما را  بی خیال نشسته بر کرانه ی  پر سنگلاخ روخانه را زیر نظر داشت...

10 سال بعد که بنا به تصمیم پدر بورژوایم تن به ازدواج دادم، دل به دریا زدم و از تهران شبانه سوار بر بنز پدر و البته هم چنان که راننده ی بابا آن را هدایت می کرد به این خطه آمدم.در پی دخترک گشتم. سراغش را از کدخدایان و چوپانان گرفتم، اما نتیجه ای عایدم نشد... دست خالی برگشتم... 5 شنبه بعد با زنی ازدواج کردم تا 2 سال بعد بر اساس طلاق توافقی از هم جدا شویم و پدر مرا به تبعیدی ناخواسته روانه ی فرنگ کند...

در سال نخست مهاجرتم که در فرانسه گذشت، یک روز عصر در کافه روشنفکری 68 در محله ی کاقتیه لاتن پاریس؛ استاد روان شناسی اجتماعی ما، پروفسور گوستاو آرون در لابلای سخنانش حرف جالبی زد که بیانگر حال و روز من بود... او گفت:

 در زندگی هر انسان ناگهان پیشامدی  معمولی رخ می دهد که تمامی روندهای خاص و حایز اهمیت رفتار های او را تحت شعاع قرار می دهد. این تاثیر در ابتدا نامحسوس و کم کم به صورتی شکل دهنده و ناگزیر شخصیت او را  زیر سطله ی خود قرار می دهد...

آفتاب سوزان خوزستان چشم ها را می زند. پرنده ای پیدا نیست. کسی از گُدار نمناک کارون رد نمی شود. صدای گله ای نمی آید.

بلند که می شوم بروم از خودروی سانتافه ام فلاسک را با دو لیوان بیاورم تا به یاد آن بهار رفته، همراه با پیرمرد چای بابونه ای بنوشم که گیاهش را در کمرکش مسیر هفتکل به رود زرد چیده ام.

سکوت  سایه ی کمرکش ساحل سنگین تر می شود.

***

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 6:59  توسط هاشم حسینی  | 

گمشده

ی من همین جاست، در این طبیعت ماشینی نشده، زندگی دست نخورده ی انسان...

ترمز

توقف

 *****

دنباله ی دیروز

-     آقا مهندس نگفتی چطور شد اومدی اینجا؟ اهل این ولایتی؟ اسم یکی از فامیل های دورت را هم بگی، اصل و نسبت را راحت پیدا می کنم برات...

نمی خواهم نشانه ای بدهم... در گذشته ای نامعلوم یک روز صبح خنک که تازه از راهی دور به همراه هیئت باستان شناسان خارجی به همین نقطه رسیده بودم، رودخانه ی کارون، پر خروش ولبریز جریان داشت و ما سرگرم خوردن کباب بره ای بودیم که پیرمرد از قاش انبوه خود برای من زمین زده بود و من چشم به دختران و پسران دانش آموز داشتم که با دستان آویخته از قلاب لغزان بر روی کابل به آن سوی می رفتند...ناگهان نگاه با طراوت و خندان دخترک در چشمانم کمانه زد...لبان سرخ و گونه های متورم با آن سیاهی عمیق چشمان مرا شیفته ی خود ساخت... چند سال پیش بود؟

پیرمرد نمی داند که من برای پیدا کردن آن لبخند محو لبان و گونه های دخترک به این جا باز گشته ام...فقط از او می خواهم به من بگوید دختران سال های پیش کجایند، آیا کسی از آن ها هم به جایی دیگر مهاجرت کرده؟

و او فقط سری تکان می دهد و می خندد...

آن شب از چادر اکیپ باستان شناسان مرد بیرون زدم. ماه کامل وشفاف، پاک و خندان در آسمان حضور داشت.

پیرمرد راه بلد و دو جوان قاطر چی که روی صخره ی تخت دراز کشیده و در حالتی رقابت آمیز  داشتند چای پس از شامشان را می نوشیدند، به من گفتند که در این حوالی حدود 7 روستا وجود دارد، با جمعیتی حدود 1000 نفر: و 100 دانش آموز...که25 نفر از آن ها دختر هستند...

روزهای بی خبری بعد از آن غرق در کاوش های باستانشناسی گذشت...

 

ادامه دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:11  توسط هاشم حسینی  | 

این قطعه  بخشی از رمانی است به هم پیوسته از چند حکایت خوابگردی...

بخوانید و نطر دهید. انتقاد بی رحمانه کنید...

امیدوارم به ناخودآگاه ناپیدایتان راه یابد...

لحظه نوروزی را دریابید.

عزیز جان! حالی خوش باش و عمر بر باد مده...

۱

گمشده

ی من همین جاست، در این طبیعت ماشینی نشده، زندگی دست نخورده ی انسان...

ترمز

توقف

و  پس از آن که گام زنان از خودروی آمریکایی ام دور می شوم به لبه ی سوخته ی رودخانه، نمی دانم پیرمرد کی پیداش شده که مرا خطاب قرار می دهد:

-     آقا مهندس! این سرزمین،ایذج خدا سال عمر داره...اون آسَک را می بینی؟ مال 3000 سال پیشه... و اون گودی لبه ی کوه؛ جای مجسمه ی محافظ مسافرا بوده...

پیرمرد با گونه های پر چروک، اما چشمان کودکانه اش می خندد...

نگاهش کف به ماسه نشسته ی رودخانه را می کاود...

-     اون برکت و خرمی پرید و  رفت؟ چطور دروغ و خشکسالی اومد گریبان این مملکت را گرفت؟

و من یک لحظه می اندیشم، من کجا و این جا کجا؟

پریروز تورنتو بودم و حالا در این مکان فراموش شده ی تاریخ. چی مرا آورد این محل؟ کروموزم های پدری؟

پیرمرد خرده های بسته ی بیسکوییتی را که به او داده ام، بر کف دستان پینه بسته اش می تکاند، و بعد با ولع می بلعد...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:21  توسط هاشم حسینی  | 

کوچه: بهار

سفره های لبخندها

خانه ها

بهار

با کودکان

کوه

رودخانه

جنگل و جاده ها

بهار...

*

ای نازنین بیا

بوی بهار را به هم

هدیه

آوریم...

ما

همه

فرزندان آدمیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:42  توسط هاشم حسینی  | 

یادداشت های نوروزی

بر خط های خیابان

1.     گفتم فکرش را بکن : اگر سالی به پایان برسد و زمستان هم چنان لجوج و سرد و ساکت بماند و نرود...شکوفه ها درنیایند و بوی زنانگی زمین در هوا پخش نشود و بهار نیاید، چه می شود...

اما نه! طبیعت دروغ نمی گوید... مادر زمین بر سر پیمان است...

و ما  چه؟

۲.     روز آدینه ی آخر سال رفته، وقت ناهار، پدر و مادر و دو دختر دانشجویش بر سر سفره نشسته بودند و شادمان مشغول خوردن کباب و ماهی، چلوی سپید و سبزی پلو بودند که از تلویزیون در جریان پیام نوروزی باراک اوباما رییس جمهوری ایالات متحده ی آمریکا و محبوب شهروندان صلح طلب جهان قرار گرفتند...خانواده از خوردن دست کشیدند و مسحور کلام  نجیبانه و صمیمانه ی این فرزانه ی حاکم ماندند... مروارید اشک در چشمان پدر جوانه زد...

اوباما به عنوان نماینده ی رسمی دل های مهربان و بارانی آمریکایی،  ایرانی ها را به همدلی و پیوند فرا خواند و البته :

…with a new sense of hope…

و من همین جا فریاد شوق بر می آورم که برادرم، اوباما جان: امیدوارم همه ی روزهای زندگی خود، خانواده و هم وطنانت  همیشه نوروزی باد...

 

,Dear Mr. president

Your nowrooz message to my co-citizens would be of great gratitude…

 

See you soon in your 2nd  HOME : Iran  

   ۳. و دیشب با حافظ و خیام بودم. این دو دسته گل را نثار دل های اهورایی می کنم:

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است (خیام)

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت ........وان مواعید که کردی مرواد از یادت**** در شگفتم که در این مدت ایام فراق .........برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت**** برسان بندگی دختر رز گو به درآی ..........که دم و همت ما کرد ز بند آزادت**** شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست ........ جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت**** شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت ........بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت**** چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد ..........طالع نامور و دولت مادرزادت**** حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ..........ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:49  توسط هاشم حسینی  |