تبليغاتX
پرسه های اندیشه
دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر
از كيانوش عياري عزيز،  فيلمساز متعهد بابت سريال زيبايش: "روزگار قريب" كه كاري غير سفارشي و حاصل گذر از رنج هاي هنرمندانه ي اوست، به عنوان بيننده ي وامدار هنر  گرانقدرش با تمام وجود سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:26  توسط هاشم حسینی  | 

ديوانه اي به نيشابور مي رفت. دشتي ديد پر از گاو، پرسيد: اين ها از آن كيست؟

گفتند: از آنِ عميد نيشابور است.

از آن جا گذشت. صحرايي ديد پر از اسب.

گفت: اين اسب ها از كيست؟

گفتند: از عميد.

باز به  جايي رسيد با رمه ها و گوسفند هاي بسيار.

پرسيد: اين چنين رمه از كيست؟

گفتند: از عميد.

چون به شهر آمد، غلامان ديد بسيار.

پرسيد: اين غلامان از كيست؟

گفتند: بندگان عميدند.

درون شهر سرايي ديد آراسته كه مردم به آن جا مي رفتند و مي آمدند.

پرسيد: اين سراي كيست؟

گفتند: اين اندازه نداني كه سراي عميد نيشابور است؟

ديوانه دستاري بر سر داشت، كهنه و پاره. از سر برگرفت، به آسمان پرتاب كرد و گفت:

اين را هم به عميد نيشابور ده، از آن كه همه چيز را به وي داده اي!

(اللهي نامه/ شيخ فريدالدين عطار نيشابوري ، پایان سده  ششم واوایل سده هفتم هجري)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:14  توسط هاشم حسینی  | 

روستا سروده ها (۶)

گاوان و خران باربردار / به زادمیان مردم آزار

بر بلنداي جاده ـ رو به روستا

ايستاده

ساكت

انديشمند

با آن پوزخند هميشه، عالي‏جناب خر.

 

‏مي‏نگرد

غبغبو پشمالو: صاحب‏منصبان قدرت و تقوا 

به ده از شهر

آمده به بازديد

با انباني از نصيحت و اندرز …

 

و همچنان 

نگاه او لبخند

بر اين بي‏نظير گله

چاق و چله

كه

كاهلانه

در حال حمل بار

شكمهاي گنده‏شان

در تقلايند …

 

پس

با احترام تمام

خبردار

عالي جناب خر

به ميمنت و مباركي اين روز فرخنده

بادي

در ‏مي‏كند

چون توپ

در پيش پايشان

پرصدا …

 

فارغ ز هر دروغ

رها از كيل و پول،

داد و ستد، سود

بي نياز زبازار

بي هيچ بدهي، دلواپسي

آنجا

هنوز

با چشمان مهربان

شكيبا و باربر

وفادار

‏مي‏نگرد احوال زار روستا

عالي‏جناب خر

در شگفت از تضاد طبقاتي

محصول شرم آور اشرف مخلوقات

اين پر مدعا

جانور دو پا …

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط هاشم حسینی  | 

برنامه اي براي زندگي

Un plan de vie, Alexander Dumas (1602-1870)

Marche deux heures tout les jours.

Dors sept…

هر روز دو ساعت راه برو. هر شب هفت ساعت بخواب.

همين كه خوابت مي گيرد دراز بكش. چنان كه بيدار شدي، برخيز.

فقط به هنگام گرسنگي بخور. منوش مگر به هنگام تشنگي و هميشه به قناعت و امساك سخن بگو؛ آن هم مگر هنگامي كه بايسته است.

منويس چيزي را مگر آن كه شجاعت امضاءكردن در پاي آن را داشته باشي.

جز كاري كه توان ابراز آن را داري مرتكب مشو.

هر گز فراموش مكن كه ديگران به تو اميدوارند و تو نبايد به اميد ديگران بماني.

براي پول بيشتر و كمتر از آن چه مي ارزد، ارزش قايل مباش، چرا كه پول خدمتگزاري خوب و سروري بد است.

براي سلامت بيشتر خود، پيشاپيش بر همه ببخشاي.

مردم را تحقير مكن و از آنان نيز نفرت نداشته باش و بيش از حد به آنان مخند.

تا مي تواني بر آنان دل بسوزان.

بكوش تا ساده باشي، سودمند گردي، آزاد بماني...

Efforce –toi d'etre simple, de devenir utile, de rester libre…

آلکساندر دوما که بود؟

الكساندر دوما داوري دولا پاتري، معروف به الكساندر دوما Dumas - Alexander يكي از مشهورترين رمان نويس هاي فرانسه، در سال 1803  به دنيا آمد و در پنجم دسامبر 1870 از دنيا رفت.

دوما در مدت چهل سال داستان ها و نمايشنامه ها و مقالات و اشعار متعددي منتشر ساخت كه تعدادشان از دويست نيز تجاوز مي كرد ولي هيچ يك از آنها از حيث ارزش ادبي و ساير محسنات با سه تفنگدار قابل مقايسه نيست.

آثار دراماتيك او كه در زمان خود نيز شهرت بسيار داشت عبارتند از:

سه تفنگدار، گردن بند خانم موتسورو، ملكه مارگو، ژوزف بالسامو، پاسداران چهل و پنج گانه، آموري، لاله سياه، تأثرات سفر، گودال جهنم، خدا وسيله ساز است، تبعيدشدگان، ابوالهول سرخ، آسكانيو، برج كج و كنت مونت كريستو,غرش توفان ؛ قبل از طوفان .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:56  توسط هاشم حسینی  | 

خیام که بوده؟

رند ایرانی پرخاشگر؟

ایرانی رند خوشباش؟

 

مورّخان تاريخ تولّد عمر خيام را ۱۸ ماه مه  ۱۰۴۸ ميلادی (نيشابور) و وفات وی را ۴ دسامبر ۱۱۳۱ (نيشابور) ذکر کرده اند.

حكيم "عمر خيّام" كنيه اش "ابوالفتح" و ملقب به "غياث الدّين" بوده است و چون پدرش خيمه فروش بوده او را "خيّام" ناميده اند.

خيّام فيلسوف و رياضى دان معروف جهان در زمان "ملكشاه سلجوقى" مشغول اصلاح تقويم گرديد.

وی كتاب "جبر و مقابله" را نوشته، در فلسفه و علوم مادّى از خود آثارى گذاشته و صاحب اشعار و رباعيات می باشد.

"عمر خيّام" بخش اعظم عمر خود را در رصدخانه ها گذرانده و مؤلف آثار فراوان علمی می باشد.

لب بر لب  کوزه  بردم  از غایت  آز

تا   زو   طلبم   واسطه   عمر  دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که  بدین  جهان نمی آیی  باز

 

 *

  

مرغی   دیدم  نشسته   بر  باره   توس

در   چنگ     گرفته     کله    کیکاوس

با کله  همی  گفت   که  افسوس افسوس

کو   بانگ   جرس ها و کجا ناله کوس

 

 *

جامی  است  که  عقل  آفرین می زندش

صد  بوسه  ز مهر  بر جبين  می زندش

اين   کوزه گر  دهر  چنین  جام   لطيف

می سازد   و   باز  بر  زمین  می زندش

 

 *

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

* 

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

* 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط هاشم حسینی  | 

*

یک  می تواند

گلی باشد

یا

پرنده ی امید

بر شانه های بیقرار تو 

 آرامش....

*

یک  دو  سه

ده

صدها

هزار

قطره

قطره

آدمیان

 

تنها

در میانشان

من>><<

(ه. ح. /کتیبه های نگاه)

هزار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:49  توسط هاشم حسینی  | 

دیروز

رفتم عزاداری خانواری بختیاری... گریه و شیون و فقر روستایی...یکی از مردان لندهور خود را انداخته بود در خاک و خل... و دیگری افسوس می خرود که آسلطون...خان بزرگمون مرد(!)

یکی از مهندسان از راه رسیده هم با افتخار داشت تعریف می کرد که دیروز از راه تهران -شهرکرد به اين روستاي نكبت زده آمده...و جایتان خالی دیشب دو نفری یک بره را کباب کردیم و خوردیم (!)

بعد از تعارفات و ادا اطوارهاي الكي، شام و ناهار بود و سفر ه های کشیده و مسابقه ی پول دادن به صاحب عزا...

گفتم: چرا این پول ها را صرف مدرسه سازی نمی کنید و مثل آدم نمی نشینید برای زندگان در حال جان کندنتان فکری کنید؟

همه هاج و واج نگاهم مي كردند.

صدای عربده های بلندگو و زنجموره ها نمی گذاشت صدایم به کسی برسد..

و راه كه افتادم ، نگاهم به دشت سوخته بود و هوا که با بیرحمی خاک را بر سر و روی همه می ریخت سیاه.

****

در یک افسانه ی گیلکی

چنین آمده:

یک شکارچی که چشم نداشت، تفنگي را كه تير نداشت برداشت و با سگي كه وجود نداشت، به شكار آهويي رفت كه نَفَس نداشت...

 

و اين هم ما ايراني ها از چشم بيگانگان


غروب سحرانگيز

به راستي كه غروب آفتاب در ايران پديد آورنده بديع‌ترين و زيباترين مناظر طبيعي جهان مي‌باشد. به جرات مي‌توان ادعا نمود كه شكوه و گيرايي غروب آفتاب ايران كليه مناظر مشابه را در سراسر دنيا تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. در برگشت از بم، واپسين پرتوهاي خورشيد چنان رنگ آبي زيبايي به كوهستان داده بود كه كوه ها فقط با تغيير موزون رنگ آبي‌شان از يكديگر قابل تغيير بودند. ديگر اثري از دره‌هاي عميق كه موقع آمدن ديده بوديم، به چشم نمي‌خورد. مرز كوه ها و دره‌ها را فقط خطوط مبهمي كه بيشتر به طراحي ابتدايي يك شاهكار نقاشي مي‌ماند، از يكديگر جدا كرده بودند. رويت طرف ديگر صخره‌ها و همه چيزهايي كه اشعه زيباي خورشيد بر آنها تابشي نداشت، غيرممكن بود. وقت ان رسيده بود كه فقط طرح ها و رنگ ها حيات و وجود داشته باشند.

آنتوني اسميت، جهانگرد انگليسي‌



سرنوشت عجيب‌

ايران سرنوشت عجيبي دارد. در سپيده‌دم تاريخ، اين كشور <دولت> و <سازمان اداري> را پديد آورد، بعدها نسخه آن را به حكومت اسلامي سپرد و مقامات ايراني در سمتهاي ديواني به خدمت امپراتوري عربي درآمدند؛ اما ايران از همين اسلام، به مذهبي گراييدند كه در طول سده‌ها، به هر چيزي كه مي‌تواند از اعماق وجود يك ملت با قدرت دولت دربيفتد، نيرويي مقاومت ناپذير بخشيده است.

ميشل فوكو - فيلسوف فرانسوي



آزاد انديشي

خيام به نحوي نامرئي ما را در برابر نوعي طرز فكر قرار مي‌دهد كه نه تنها در قلمرو امپراتوري اسلامي تازه است، بلكه به طور كلي در سراسر قرون وسطاي اروپا هم تازگي دارد و آن، آزادانديشي و تشكيك است و بايد آن را مديون انديشه‌پردازي ايراني باشيم كه چنين هديه نامنتظره‌اي به ما عرضه كرد. خيام با يك واژه چنان كه گويي با لفظ بازي مي‌كند، آنچه را بايد، مي گويد و دوباره به سوي عالم شاعرانه خويش اوج مي‌گيرد. از اين لحاظ نيز ايران شباهت بسيار با ما دارد.

رنه گروسه



باوقار

در صورت و هيأت، فرقي با آن ها‌‌‌[تجريشي‌ها]‌‌‌ نداشتيم. لباس مانند آن ها پوشيده و ريش را گذاشته و سر را تراشيده بوديم؛ اما زباني حرف مي‌زديم كه مفهوم آن ها نبود و كارهايي مي‌كرديم كه نديده بودند. بر‌‌‌زمين نمي‌نشستيم و چون غذا مي‌خورديم، از كارد و چنگال تعجب مي‌كرديم. از بسياري غذا و مقدار اغذيه‌اي كه در سر سفره مي‌آورديم،‌‌‌‌حيرت مي‌كردند كه ما چگونه اين همه غذا را صرف مي‌كرديم. تعجب آنها بيشتر مي‌شد، چون مي‌ديدند كه غذا را به قسمي ديگر ترتيب مي‌كنيم. بسيار مي‌خنديدند وقتي كه مشاهده مي‌كردند كه ما شير و قند داخل قهوه كرده و با نان صرف مي‌كنيم. اگر ما برنج را غير از پلو و نوعي ديگر صرف و طبخ مي‌كرديم، گمان داشتند كه چيز خوبي نخواهد شد. اين اشخاص از رفتاري كه داشتند، احمق به نظر مي‌آمدند؛ اما احمق نبودند و برخلاف، هوشيار و زيرك بودند. آن هايي كه جسارت صحبت كردن با ما نداشتند، مي‌ديديم كه باهوش بودند و يك نوعي هم اطلاع داشتند. كلاً با وقار و تمكين، در سخن گفتن جسور و در تصورات با وسعت و استقامت خيال - به قسمي كه در ميان زارعين وجود چنين اشخاصي خلاف عادت و عجب باشد - بودند.‌

دكتر اوليويه، پزشك و گياه‌شناس فرانسوي، 1796 م‌

codex19x

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:33  توسط هاشم حسینی  | 


--

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت: 12:9

توسط:علی

سلام خدمت برادر گرامی آقای هاشم حسینی
ممنون که از وبلاگ من دیدن کردید.من وبلاگ شما را با عنوانش لینک کردم خوشحال می شوم شما هم ثبت کنید.
اما در مورد موضوع بختیاری ها:
حرف شما را تا حدودی قبول دارم اما مگر برای تدفین بهمن علاالدین (مسعود بختیاری) جمعیت کم بود؟!
امیدوارم هر جا بختیاری جماعت هستند با هم متحد باشند مانند قبل از فتننه گری های انگلیسی ها .
بختیاری یا درست تر بگویم ایرانی هر جا باشد به رشادت و سربلندی اش باید افتخار کند چون در راه این وطن بسیار خونها داده اند و ما می دانیم اگر ایشان نبودند حالا ما این جور نبودیم و همین یه ذره آرامش هم نداشتیم.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

 

علی جان سلام!

کارهایت در این "گپستان" ستودنیست.

اما  به هوش باشيم و خودمان را گول نزنیم که شلوغی های موقت هوایی امان می کند....

خیلی ها در مراسم علاء الدین از سر کنجکاوی آمدند و منافع شخصی و بسیاری دلایل دیگر که اینجا نه مجال گفتنش هست و نه صلاح نوشتنش.

در شماری از شهر ها، عده ای از بنگاه داران املاک كه متاسفانه بختياري بودند؛ جهت سر كيسه كردن بيشتر جماعت صاف صادق بختياري، پوستر علاء الدين (كه يك ريال هم بابت چاپش كمك نكرده بودند) را به پشت شيشه ي حجره هاي دروغ و كلك خود زدند و اشك تمساح ريزان دام هاي تازه براي ما گستردند...

بگذريم كه همه ي درد و دريغ من از غفلت هاي اين ايل بزرگ بختياريست...

[گل]

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:49  توسط هاشم حسینی  | 

فردوسی کسیت؟

فردوسی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۱۹ تا حدود ۳۹۷ هجری شمسی)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند.

 

زندگی

در مورد زندگی فردوسی افسانه‌های فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرن‌های اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شده‌است، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامه‌خوان‌ها مجبور شده‌اند برای زندگی او که مورد پرسش‌های کنجکاوانهٔ مردم قرار داشته‌است، داستان‌هایی سرِهم کنند.

تولد

بنا به نظر پژوهشگران امروزی، فردوسی در حدود سال ۳۱۹ هجری شمسی در روستای باژ در نزدیکی طوس در خراسان متولد شد.

استدلالی که منجر به استنباط سال ۳۱۹ شده‌است شعر زیر است که محققان بیت آخر را اشاره به به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی در سال ۳۷۵ شمسی می‌دانند:

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت

 

نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت

[...]

 

 

فریدون بیداردل زنده شد

 

زمین و زمان پیش او بنده شد

و از این که فردوسی در سال ۳۷۵ پنجاه و هشت ساله بوده‌است نتیجه می‌گیرند او در حدود سال ۳۱۹ متولد شده‌است.

تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که دربارهٔ فردوسی نوشته‌است، در ده «باز» نوشته‌است که معرب «پاژ» است. منابع جدیدتر به روستاهای «شاداب» و «رزان» نیز اشاره کرده‌اند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمی‌دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد.

نام او را منابع قدیمی‌تر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) «حسن» نوشته‌اند و منابع جدیدتر از جمله مقدمهٔ بایسنغری (که اکثر محققان آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار مطالبش را «لاطایلات بی‌بنیاد» خوانده‌است) و منابعی که از آن مقدمه نقل شده‌است، «منصور». نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر «علی» ذکر شده‌است. محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان معاصر، نام «حسن بن علی» را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کرده‌است. منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کرده‌اند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در رد نام «فخرالدین» نوشته‌است که اعطای لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شده‌است و مخصوص به «امیران مقتدر» بوده‌است، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن می‌داند.

کودکی و تحصیل

پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی صاحب ده بوده‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که می‌توان از آن نتیجه گرفت زندگی نسبتاً مرفهی داشته‌است. در نتیجه خانوادهٔ فردوسی احتمالاً در کودکی مشکل مالی نداشته‌است و نیز تحصیلات مناسبی کرده‌است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه می‌توان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبان‌های عربی و پهلوی نیز آشنا بوده‌است. به نظر می‌رسد که فردوسی با فلسفهٔ یونانی نیز آشنایی داشته‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴).

جوانی و شاعری

کودکی و جوانی فردوسی در دوران سامانیان بوده‌است. ایشان از حامیان مهم ادبیات فارسی بودند.

با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی می‌دانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفته‌اند که در دوران جوانی نیز شعر می‌گفته‌است و احتمالاً سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستان‌های اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشته‌است، شروع کرده‌است. این حدس می‌تواند یکی از دلایل تفاوت‌های زیاد نسخه‌های خطی شاهنامه باشد، به این شکل که نسخه‌هایی قدیمی‌تری از این داستان‌های مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستان‌هایی که حدس می‌زنند در دوران جوانی وی گفته شده باشد داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش است.

فردوسی پس از اطلاع از مرگ دقیقی و ناتمام ماندن گشتاسب‌نامهاش (که به ظهور زرتشت می‌پردازد) به وجود شاهنامهٔ ابومنصوری که به نثر بوده‌است و منبع دقیقی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است پی برد. و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا کتاب را پیدا کرده و بقیهٔ آن را به نظم در آورد. (سید حسن تقی‌زاده حدس زده‌است که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد که با توجه به تاریخ به قدرت رسیدن غزنویان، که بعد از شروع کار اصلی شاهنامه بوده‌است، رد شده‌است.) فردوسی در این سفر شاهنامهٔ ابومنصوری را نیافت ولی در بازگشت به طوس، امیرک منصور (که از دوستان فردوسی بوده‌است و شاهنامهٔ ابومنصوری به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمع‌آوری و نوشته شده بود) کتاب را در اختیار فردوسی قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمایت کند.

سرودن شاهنامه

شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می‌باشد.

فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۷۲ شمسی پایان داد. فردوسی از آنجا که به قول خودش هیچ پادشاهی را سزاوار هدیه کردن کتابش ندید («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)، مدتی آن را مخفی نگه داشت و در این مدت بخش‌های دیگری نیز به مرور به شاهنامه افزود.

پس از حدود ده سال (در حدود سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شصت و پنج سالگی) فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقدیم کند از این رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشاره‌هایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جای‌گزین کرد. تدوین دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به حدس تقی‌زاده در سال ۳۸۹) که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد.

به گفتهٔ خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد. آخرین اشارهٔ فردوسی به سن خود یکی به حدود هشتاد سال است («کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد») و یکی به هفتاد و شش سال («کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش»).

مرگ و آرامگاه

 

اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کرده‌است مقدمهٔ بایسنغری است که آن را در سال ۴۰۳ هجری شمسی آورده‌است. این مقدمه که امروز نامعتبر شناخته می‌شود به منبع دیگری اشاره نکرده‌است. اکثر منابع همین تاریخ را از مقدمهٔ بایسنغری نقل کرده‌اند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار نامعتبر است) که مرگ او را در ۳۹۸شمسی آورده‌است. محمدامین ریاحی، با توجه به اشاره‌هایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کرده‌است، نتیجه گرفته‌است فردوسی حتماً قبل از سال ۳۹۸ مرده‌است.

پس از مرگ، جنازهٔ فردوسی اجازهٔ دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را به شکل نماز نخواندن «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی آورده‌است و حمدالله مستوفی در مقدمهٔ ظفرنامه این شخص را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته‌است که مریدان زیادی داشته‌است. در بعضی منابع دیگر نام این فرد «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آمده‌است که احتمالاً مسخ نام کُرّکانی است. ریاحی انتساب این مسئله به کُرّکانی صوفی را تهمت دانسته‌است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی حدود سی سال داشته‌است از نظر تاریخی نیز این مسئله را ناممکن گرفته‌است.

از زمان دفن فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۲۶۳ شمسی به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب‌رئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینهٔ این کار از مردم (بدون استفاده از بودجهٔ دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در ۱۳۴۳ مجدداً تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت.

افسانه‌های دربارهٔ فردوسی

افسانه‌های فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه وجود دارد که عمدتاً به علت اشتیاق مردم علاقه‌مند به فردوسی و خیال‌پردازی نقالان به وجود آمده‌اند. بیشتر این افسانه‌ها به‌آسانی با استفاده از شواهد تاریخی یا با استفاده از اشعار شاهنامه رد می‌شوند. از این جمله‌است قصهٔ رفتن منبع پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند بالاخره به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، قصهٔ راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، مسابقهٔ بدیهه‌سرایی فردوسی با سه شاعر دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، قصه‌های سفر فردوسی به غزنه یا اقامتش در غزنه، قصهٔ فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، قصهٔ اهدا کردن شاهنامه به سلطان محمود به خاطر نیاز مالی برای تهیهٔ جهیزیه برای دختر فردوسی، قصهٔ فرستادن صله‌ای که سلطان محمود به فردوسی قول داده بوده‌است به شکل پول نقره به جای طلا به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن صله به فقاع‌فروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و هم‌زمانی رسیدن صلهٔ طلا با با مرگ فردوسی

آثار فردوسی

 

تنها اثری که ثابت شده‌است متعلق به فردوسی است متن خود شاهنامه‌است (منهای بیت‌هایی که خود او به دقیقی نسبت داده‌است). آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شده‌است از جمله چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که برخی محققان امروزی در این که شاعر آنها فردوسی باشد بسیار شک دارند و از جمله قصیده‌ها را سرودهٔ دوران صفویان می‌دانند (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۴۵).

آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شده‌است که اکثراً مردود دانسته شده‌اند. معروف‌ترین آنها مثنوی‌ای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمهٔ بایسنغری به فردوسی نسبت داده شده‌است. اما این فرض توسط بسیاری از معاصران رد شده‌است و از جمله مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایه‌ای به نام شمسی» یافته‌است. محمدامین ریاحی این نسبت را از شرف‌الدین یزدی (که ریاحی او را «دروغ‌پرداز» نامیده‌است) دانسته‌است و حدس زده‌است که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین شخص نوشته باشد (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۵۱). یکی از آثار دیگر منسوب به فردوسی گرشاسب‌نامه است که مشخص شده‌است اثر اسدی طوسی است و چند دهه بعد از مرگ فردوسی سروده شده‌است.

نوشتهٔ دیگری که به فردوسی نسبت داده شده‌است «هجونامه»ای علیه سلطان محمود است که به روایت نظامی عروضی صد بیت بوده‌است و شش بیت از آن باقی مانده‌است. نسخه‌های مختلفی از این هجونامه وجود دارد که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت دارند. وجود چنین هجونامه‌ای را بعضی از محققین رد و بعضی تأیید کرده‌اند. از جمله محمود شیرانی با توجه به این که بسیاری از بیت‌های این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنوی‌های دیگر آمده‌اند و بیت‌های دیگرش نیز ضعیف‌اند نتیجه گرفته‌است که این هجونامه ساختگی است ولی محمدامین ریاحی با توجه به این که اشاره‌ای به این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (مدّاح مسعود سوم غزنوی)، که قبل از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شده‌است، آمده‌است، وجود آن را مسلم دانسته‌است.

جالب این است که معروف‌ترین بیت فردوسی که زیر آمده‌است و بعضی آن را از خود شاهنامه و بعضی از هجونامه دانسته‌اند نیز ممکن است از خود وی نباشد (خطیبی ۱۳۸۴، صص ۱۹ و ۲۰):

بسی رنج بردم در این سال سی

 

عَجَم زنده کردم بدین پارسی

در نسخه‌های کهن تر شاهنامه این بیت چنین آمده‌است:

من این نامه فرخ گرفتم به فال

 

بسی رنج بردم به بسیار سال

بسیار بعید است که این شاعر میهن دوست ایرانیان را عجم به معنای گنگ و بی زبان خوانده باشد.[نیازمند منبع]

درکتاب فرهنگ فشرده سخن دکتر حسن انوری در صفحه ۱۵۴۲آمده

·                     (ajam)عجم ۱-غیر عرب ،بویژه ایرانی ۲- ایرانیان ۳- سرزمینی که ساکنان آن غیرعرب باشند۴-ایران

·                     (ojm َ)عجم ۱-زبان بسته‌ها گنگ زبان ۲- نشانهءحرکتی که رو یا زیر حروف گذاشته می‌شود

پس منظور فردوسی عجم بمعنی ایرانی است نه معنی گنگ زبان

دوست‌داران و مخالفان فردوسی

در همان سال‌های آغازین پس از مرگ فردوسی مخالفت با شاهنامه آغاز شد و عمدتاً به خاطر سیاست‌های ضد ایرانی دربار بنی عباس و مدارس نظامیه ادامه یافت. از جمله سلطان محمود پس از فتح ری در سال ۴۰۷ شمسی، مجدالدولهٔ دیلمی را به خاطر خواندن شاهنامه سرزنش کرده‌است (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۶۰). نویسندگانی نیز، از جمله عبدالجلیل رازی قزوینی که مانند فردوسی شیعه بوده‌است، شاهنامه را «مدح گبرکان» دانسته‌اند (همین طور عطار نیشابوری) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». شاعران دیگری نیز، از فرخی سیستانی («گفتا که شاهنامه دروغ است سربه‌سر») و معزی نیشابوری («من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر») گرفته تا انوری («در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش»)، احتمالاً به دلیل علاقهٔ ممدوحانشان به ردّ فردوسی، شاهنامه را دروغ، ناقص، یا بی‌ارزش دانسته‌اند.

با وجود بایکوتی که دربارهٔ فردوسی وجود داشته‌است و در نتیجهٔ آن بسیاری از منابع نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاورده‌اند، در مناطقی که حکومت عباسیان در آنها نفوذ کمتری داشته‌است، از شبه‌قارهٔ هند گرفته تا سیستان، آذربایجان، اران، و آسیای صغیر، کسانی از فردوسی یاد کرده‌اند یا او را ستوده‌اند. از جمله مسعود سعد سلمان گزیده‌ای از شاهنامه تهیه کرد و نظامی عروضی در اواسط قرن ششم هجری اولین شرح حال موجود از فردوسی را در چهار مقاله نوشت. در حدود سال ۶۰۱ شمسی نیز خلاصه‌ای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی ترجمه شد.

پس از حملهٔ مغول و انقراض عباسیان توجه به شاهنامه در محافل رسمی نیز افزایش یافت و از جمله حمدالله مستوفی در اوایل قرن هشتم هجری در دوران ایلخانان تصحیحی از شاهنامه بر اساس نسخه‌های مختلفی که یافته بود ارائه کرد. در دوران تیموریان نیز، در سال ۸۰۴ شمسی در هرات، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا نسخهٔ مصوری از شاهنامه تهیه شد و احتمالاً تعداد زیادی از روی آن نوشته شد.

صفویان با توجه به این که خودشان مانند فردوسی شیعه و ایرانی بودند، توجه خاصی به فردوسی کردند که تا امروز ادامه یافته‌است. پس از انقلاب ایران در ۱۳۵۷ علیه حکومت پادشاهی، بعضی انقلابیان به این فرض که فردوسی شاه‌دوست بوده‌است یا شاهان را ستوده‌است از او بد گفته‌اند یا از شاهنامه انتقاد کرده‌اند.

از محققان معاصر احمد شاملو نیز از شاهنامه انتقاد کرده‌است[نیازمند منبع] که در پاسخ او عطاءالله مهاجرانی کتابی در دفاع از فردوسی و شاهنامه نوشت.

فردوسی‌پژوهی

پس از تلاش حمدالله مستوفی در تصحیح شاهنامه در قرن هشتم و شاهنامهٔ بایسنغری در قرن نهم هجری، اولین تصحیح شاهنامه در کلکته صورت گرفت و بار اول به شکل ناقص در ۱۱۹۰ شمسی (توسط ماثیو لمسدن) و بار دوم به طور کامل در ۱۲۰۸ (به تصحیح ترنر ماکان انگلیسی) منتشر شد. از مصححین بعدی شاهنامه می‌توان از ژول مول فرانسوی، وولرس و لاندوئر هلندی، ی. ا. برتلس روس، نام برد. از مصححین ایرانی شاهنامه باید به عبدالحسین نوشین، مجتبی مینوی، محمد مختاری، و جلال خالقی مطلق و فریدون جنیدی اشاره کرد.

به علت محبوبیت فردوسی، تحقیقات فراوانی دربارهٔ وی و شاهنامه منتشر شده‌است. ژول مول، تئودور نولدکه، سید حسن تقی‌زاده، هانری ماسه، فریتز ولف، عبدالحسین نوشین، محمد قزوینی، و ایرج افشار از جملهٔ معروف‌ترین محققین دربارهٔ فردوسی هستند.

در میان شاهنامه‌پژوهان نامبرده، جلال خالقی مطلق، منقح ترین متن انتقادی شاهنامه را همراه با پژوهش‌ها و یادداشت‌های فراوان تهیه و منتشر کرده‌است.

منابع

·                     خطیبی، ابوالفضل، «بیتهای عرب‌ستیزانه در شاهنامه»، نشر دانش، سال بیست و یکم، شمارهٔ سوم، پاییز ۱۳۸۴.

·                     روایی، محمد. «بر چکاد شاهنامه»، صص نه تا نوزده، مندرج در بر چکاد شاهنامه (برگزیدهٔ شاهنامهٔ فردوسی). چاپ اول، تهران: انتشارات ناهید، ۱۳۷۱.

·                     ریاحی، محمدامین، فردوسی. چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰. شابک ۹۶۴۵۶۲۵۳۸۶.

مول، ژول، دیباچهٔ شاهنامه. ترجمهٔ جهانگیر افکاری، چاپ چهارم، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۹.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط هاشم حسینی  | 

همه مردمی باید آیین تو

همه رادی و راستی دین تو

( شاهنامه)

( حکیم ابوالقاسم فردوسی)

****

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:37  توسط هاشم حسینی  | 

 

آرزوها

 

شاد، قاصدکی بودم کاش

در کارخانه، کشتزار و کارگاه

با باد

بنشانده امید را بر سر انگشتان.

*

نه، نه

خوش آن که

آرایشگری می بودم کارگران را

در روزهای آخر هر هفته

ایستاده در گذرگاه

تا صورت ها و نگاه های خسته را صفایی تازه ببخشم

وانگاه که بر می گردند گرسنه

از حصار کارخانه به خانه،

می گستریدمشان سفره ها

میز تا میز

خوشگوار خوراکی های رنگارنگ.

*

نانوایی اگر می شدم

می دویدم به پیشتازشان

با گرمای نان آزادی

بغل بغل در دامن.

*

بنایی ساده اگر می ماندم

می ساختمشان

آشیانه ها

سرشار از شادمانی و شیرینی

پناهگاه پیمان های پنهانی.

*

خوشا خنیاگری دربدر

با انبان ترانه هاش

رها بر کرانه ها

خیابان ها

هر بار با صدها نغمه، شکوفه ها

لبخند.

*

چه می شد اگر شاعرشان می شدم ستایشگر

در دست

درفش پیشاهنگ.

(ه. ح. / کتیبه های نگاه)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:58  توسط هاشم حسینی  | 

از وصیت نامه ی لویی پاستور (1822-1895)

در هر حرفه که هستید نه اجازه دهید  به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید لحظات تاسف بار که برای هرملتی پیش می آید، شما را به یأس و ناامیدی بکشاند.

در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خود آموزی چه کرده ام.

سپس هم چنان که پیشتر می روید، بپرسید: من برای کشورم چه کرده ام.

و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید.

اما هر پاداشی که زندگی به تلاش هایمان بدهد یا ندهد، هنگامی که یه پایان کوشش هایمان نزدیک می شویم؛ هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:

من آن چه را که در توان داشته ام، انجام داده ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط هاشم حسینی  | 

کتابی دیگر

حالا که رفته ای/ محمد رضا عبدالملکیان . – تهران : دارینوش، 1387

شاعر  این  سوکسرودها (با عنوان "در هوای قیصر امین پور)  را برای همراه سالیان درگذشته اش می نالد:

حالا که رفته ای

این روزها دلتنگم

دلتنگم که رفته {اند} آن روزها

(22. ص. 18)

 

این وفاداری و یادآوری از یار غار در ادبیات ما کم سابقه است.

شاعر به مصادره کنندگان اعتبار شاعر هم اعتراض می کند:

حالا که رفته ای

شرط می بندم

از فردا کسانی می آیند

خوابشان را تعریف می کنند

 و بی آن که بخواهند تو در کنارشان راه می روی

(93. ص. 54)

و او بر سر پیمان است:

حالا که رفته ای

قول می دهم

شریک آنان نمی شوم

آنان که پلکان ها را

از شعر درست می کنند.

(96.)

جهت یادآوری آن که قطعه ی 06 در شماره ی 25 تکرار شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:46  توسط هاشم حسینی  | 

امروز  سبز م

و دارم هم چنان تماشا می کنم از این هم زور و تقلای کدخدایان خویش فرمای شیفته ی مقام و منصب خود

چند پرسش:

مردم اهل کتاب از دولتمردان وزارت "ارشاد" انتظار دارند در کنار  اقدامات پیگیرانه ای که برای تحکیم و تثبیت سانسور مورد نظر خود انجام می دهند، موارد زیر را نادیده نگیرند و جوابگو باشند:

1.    چه کسانی سهمیه های کاغذ را در بازار "مسلمین" می فروشند؟ و:

2.    چه کسانی با قیمت های محصولات فرهنگی "مافیا بازی" در می آورند؟

3.    انتشار رسمی اسامی ناشران و گزارش فعالیت های چاپ و نشر آن ها.

4.    چرا در مورد کیفیت کتاب های ترجمه و تإلیفی نظارت کارشناسی نمی شود؟

5.    چرا کتاب های "بنجل" راحت و سریع جواز نشر و توزیع می گیرند و آثار اصیل با دشواری ها و موانع دست و پاگیر روبرویند؟

6.    کارنامه ی فرهنگی (آفرینش آثار ادبی فرهنگی/ دینی ومدیریت توسعه ی برنامه های مورد ادعا) ی وزیر محترم ارشاد و همراهان وزارتی اشان پیش و  پس از صدارت کدامست؟

7.    آیا وزیر محترم اطلاع دارند که شماری از اساتید "نوبر" که کتاب هایی را به بازار اطلاع رسانی حواله داده اند کارشان محصول زحمات دانشجویان با سواد/ بی سواد، اما گمنام مانده است؟

پرسش های بی پاسخ بسیاری هم مانده که به حافظه ی نامیرای تاریخ ارسال می شوند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:40  توسط هاشم حسینی  | 

هنوز در این جای نمایشم به تماشای شگفتی ها!

نگاهی به یک کتاب :

قصه ی سنگ و خشت/ محمد کاظم کاظمی(1346)  .- تهران: نیستان، 1384، چاپ سوم 1385

یک کتاب شعر در یک سال به چاپ سوم برسد از افتخارات اهالی این قلمروست.

شعرها با آن که حال و هوایی شکوه آمیز بوم رنگی رومانتیک از روزگار، غم غربت و تاحدی اعتراض به استحاله ی باور های دینی  شاعر  و تصویر سازی های زیبا از  دربدری های افغانی ها دارند، اما آن جا که رنج و بی سامانی کودکان این مهاجران صبور و نجیب را رقم می زنند؛ به سروده هایی اعتراض تبدیل می شوند.

هم چنان که به کاظمی عزیز در وبلاگش پیام داده ام – و پاسخی نداده، دوباره می پرسم:

شاعر!  پس عشق کو؟

در این سروده، از زن زیبا و عشق خبری نیست. انگار این واژه ها تابوی شاعرند!

راستش، خواندن بسیاری از این شعرها اشکم را جاری ساخت.  برای ایرانی همین احترام عمیق و بی غل و غش یک برادر  نمک شناس افغانی کافی که از مهمان نوازیشان سپاسگزار است.

در پویه ی سرایش کاظمی هر چه چلوتر می آییم، لحن سخن اعتراض آمیزتر ، زمینی و واقع بینانه تر می گردد. اما مصراع هایی از انتقام کور، آن  هم از سوی "شاعر" باور نکردنیست.

شعر "سیب"(ص. 135) هشدارآمیز و تلخ او را با شاعرانگی کلام م. امید بسنجیم که زمزمه گر است:

بار دیگر سیب سرخی را که در دست داشت...

اما کاظمی در شعرش "برشت"وار نتیجه می گیرد:

 

 سیب سرخی به روی سینی سبز

سرنوشتی سیاه در فرجام

چندی ای سیب !

سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت (سروده در آذر 1382)

و البته طنز هم در  ذهن و زبان کاظمی جایگاهی ماندنی دارد. شعر  "بازی" او شوخناک و تلخ است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط هاشم حسینی  | 

هنوز نمایشگاهم

تقارن های متناقض، فضاهای پرت، بارش حرف های خشک بر سطح بتون ساکت... گلدسته های اعتراض به ریا، رو به خدا... دست های بی کتاب و  جوانکی که هیبت سیدجمال را دارد، به زوج جوان نشانی راسته ی انقلاب را می دهد برای کتابی که آن ها اینجا نیافته اند ...

و شاعری را می بینم که از آن همه ریش وپشم و اِهِن تِلپ و شعارهای انقلابی و مکتبی انگار خود را رهانیده - حتی آن سیبل مولا را هم ته تراش کرده و با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه؛ کتاب شعرش را برای دخترکی امضاء می کند که شعر را ساندویچی می داند رو به  گرسنگی دلش و ُسُس تندی  آرزوهاش  و دستمالی برای انزوای اشک های عشقش...

این شاعر، چلانده ی همه ی آن آرمانگرایی بچه مسلمان هایی است که الا در گرداب جنون سرگردانند.

بگذریم.

چقدر خنده ام گرفته از این همه تعارض با خود...

راستش من دارم تاریخ عاطفی ایرانی را می نویسم...

******

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:16  توسط هاشم حسینی  | 

تازه خسته از نمایشگاه کتاب برگشته ام، خسته اما با انبان پُر از دیده ها و شنیده ها که هنوز جمع و جورشان نکرده ام. امشب آماده اشان می کنم برای فردا و پس فردا.

فقط بگویم برخلاف همه سال، راحت آمدم مصلی؛ البته به یمن مترو. آن هم با ۲۰۰ تومان ناقابل از کرج تا دم در مصلی...

و از معماری این وادی امن بگویم. سقف زیبای مقرنس و چشم انداز گسترده...

اما دریغا از این همه فضا ی مصلی نمایشگاه شده که مدیریت آن را مرده ساخته... و افسوس از نبود سبزه و دار و درخت و سایه ساری برای آرمیدن...

 و امسال با همه ی عشقی که مردم به کتابخوانی نشان می دهند، فصل بی بار و میوه است..

و تبلیغ بزرگ روزنامه ی دولتی "هم شهری" دهن کجی بوده به غیبت مطبوعه های مردمی...

 و یکی هم داشت روزنامه ی "اطلاعات" را رایگان توزیع می کرد.. که البته دیگر برای من دست کم در آن پسینگاه، بیات شده بود...

 و داشتم بر می گشتم که کامل مردی را دیدم بیرون زیر تک درختی در گوشه ای های های به گریستن... و من هر چه کوشیدم و خواستم به درندشت اندوهش وارد شوم ، همدردی و همدلی... اما او هم چنان که سرش را تکان می داد؛ اشاره می کرد که: برو... برو...

و سر نهاد بر سینه ی صبور درخت.

 و این سوک سرودی است از این پیشامد، در پایتخت سرمایه و قداست:

در سایه سارِ ِ تک درخت

آمد نشست  و

در اشک ها

بی صدا شکست...

*

*

*

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:56  توسط هاشم حسینی  | 

آقا منوچهر جان

خوشحالم کردی. چرا وبلاگت را به روز نمی کنی "تاته" ؟!

به آقا حبیب کلاه خَل سلام برسان و بگو مشتاق دیدار... و این که:

...

دل به می در بند تا مردانه وار

گردن سالوس  و تقوا بشکنی!

(حافظ)

؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط هاشم حسینی  | 

آقایان

از جاده ی اصلی منحرف نشوید و در حاشیه نمانید.

جمع آوری کتاب ها از نمایشگاه آن چنان که جوانان در گفتمان صمیمانه با من می گویند بیانگر چند کاستی و ندانم کاری است:

آنان که در پی آثار هدایتند، از وب سایت های پر برکت آن ها را دانلود کرده اند و می کنند. این کار شما از نشانگان آشفتگی مدیریتی است و ایجاد حساسیت و تبلیغ فراگیر برای نویسنده ی حاجی آقا.

جناب جلال رفیع که خود و برادرشان در دو سر قندستان امکانات دولتی ( روزنامه های ایران و اطلاعات قرار دارند و در توجیه این کار کدخدایان نمایشگاه از "بهداشت کتاب" می گویند، یادشان باشد که

پزشک با دست های آلوده نمی تواند طبابت کند...

 و راستی، برای نوشتن ستون کلیشه ای "دریچه" ( که عنوانش را از زنده یاد فروغ فرخ زاد دزدیده است) چقئر می گیرید؟

و: تعهد یعنی چه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط هاشم حسینی  | 

زندگی

گذرگاهی

برای

زیبا مردن...

( ه. ح. / کتیبه های نگاه)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:2  توسط هاشم حسینی  | 

من هم دارم شال و کلاه می کنم بروم نمایشگاه کتاب تهران.

این موقعیت فراهم آمده را غنیمتی می دانم. هر چه و هر قدر كه از امکانات كتاب و واژه فراهم آمده، همت مسئولان و مديران را مي رساند.

اما در باب كتاب خواني ما ايرانيان:

ما كتاب مي خوانيم و بسيارش. اما از آن جا كه به مرض استبداد شرطي شده دچاريم، بيشتر كارهاي باب دلمان را در خفا انجام مي دهيم.

خانواده ها نشان داده اند كه هر گاه احساس كنند كتابي به درد بچه هايشان و و خودشان مي خورد از خريد آن ابا ندارند. حالا اگر كتاب هاي باد كرده ي عده اي مدعي را نمي خوانند، اين كدخداهاي خويش فرما! بايد بروند سرشان را بزنند به خشت تا كمي از خواب خرگوشي بيدار شوند!

ما چه مي خوانيم وچه را بايد بخوانيم؟

چرا اعتماد مردم از مطبوعه هاي دولتي و "مجاز " سلب شده؟

مگر نه سانسور يعني كه كتابخواني هست؟!

بنا به اصل استاد فلسفه رانگاناتان : هر كتابي و خواننده اش و هر خواننده و كتابش. يعني جامعه ي باز بايد آن چنان تمهيداتي را بچيند كه هر انسان آزاد، آزادوار نيازهاي اطلاع يابي خود را فراهم كند و هر كتاب آزادوار به اهلش برسد...

بازهم دراين باره خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:0  توسط هاشم حسینی  | 

دوست عزیز سلام

الان البته که

در لندن نیستم

تا پسینگاه رو به آمستردام

سوار بر طیاره یا قطار

عطر تمدن ها را درنوردم.

*

مسافر این بلاد غریب غرب

باید اشراف زاده ای باشد

با انبانی از  یورو

یا میراثی از گنج نفت به کول

تا در دهکده ی کوچک جهانی

با فراغبال بگردد و بنی آدم را ببیند.

*

آری

بی پولی فاصله ها را طولانی ساخته

دیدارها را ناممکن

بیگانه

آدمیان را از هم...

*

کاش می شد شبانگاه در یک میکده ی مردمی

در هانسفیلد آلاباما

با یک کارشناس

از اهالي ناسا

متاع سرخ عمو سَندبِرگ و عمر خیام را

بر پیشخوان دل بکاری و

نم نمک بنوشی

به سلامتی هر چه عشق!

*

آه چه مي شد اگر

بسياري از دوستان دربدر

هزاران سال نوري دور

روزي به خانه باز آيند

پيش از آن كه

قبر ببلعد

اين همه خاطره را تلمبار در گوشه ي دلم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 6:59  توسط هاشم حسینی  | 

خانه تکانی خود از خرافه ها و خلقیات خوره وار...

زمانی نه چندان دور(دهه ي ۴۰ شمسي)، در يكي از شهرهاي نفتخيز جنوب كه "هفتكل" يا ۷ نشانه مي نامندش؛ در سالهاي رونق مدنيت آن جا كه شركت نفت(شركت ملي  نفت ايران؟) بسيار فعال بود و هنوز آن جا را پس از مكيدن شيره ي وجوديش تشنه لب و آرمون به دل رها نكرده بودند؛ خانه به دوش سرگرداني به نام مَم طاهر بود كه امرار معاشش از راه فروش يك قوري و مرغي در روز مي گذشت. همين.

او اما نمي دانم به چه علت گاه گاهي دور و بر را كه از مامور دولتي خالي مي ديد، با حالتي خاص، يك چشم را مي بست و بعد با شدن تمام فرياد مي زد:

- هيي.... (فلان دراز !) خر تَهِ تَهِ تَهِ.... زن رييس شهرباني... 

بچه هاي شيطان آن قدر سر به سر او گذاشته بودندكه شرطي شده بود و تا  كسي مي گفت:هيي...

او هم دنباله اش را مي گرفت كه:

(فلان دراز !) خر تَهِ تَهِ تَهِ.... زن رييس شهرباني... 

اما همين مَم طاهر تا ماموري را مي ديد ،تعظيم مي كرد و مي گفت:

- قربان مخلصيم! چاكريم! نوكريم!

و حالا حكايت ماست!

چند روز پيش كه رفته بودم اداره اي؛ دم در ، يكي از هم شهري هاي اهل لاف را ديدم كه پس از سلام و عليك تند ترين  شعارها عليه حكومت و ملت را صادر كرد و به قولي در چشم به هم زدني موتور دولت را پايين آورد و... چه فحش هاي ركيكي كه نثار اين و آن نكرد...

اما نمي دانم يك مرتبه چه مرضي به جانش افتاد كه با ديدن موجودي كثيف منظر، معلوم الحال ، عبوس و ترش، سر به ركوع در پيشگاهش پايين آورد و گفت:

-  قربان مخلصيم! چاكريم! نوكريم!

بله كم نيستند كه چنين مي كنند.

 و بسيارند آنان كه بي شمار كتاب ها مي خوانند و هيچ آثاري از آن همه فرهنگ مكتوب در پندارها و كردارهايشان پيدا نيست...

ايراني بايد خانه تكاني را از خود شروع كند. غفلتي ديرينه كه  اكنونيان نوجوان و جوان او را بابت انجام ندادنش به ناسزا و استهزا گرفته اند...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:17  توسط هاشم حسینی  | 

كتاب هاي نا نوشته اي

سرشار از آتش

شب ها ي سياه

در زير ستاره باران اشك ها

ورق مي خورند...

*

برگ هاي ناپيدايي از ناله ها

لبخندها

گنج ها

آن سوي خلوت خيابان

خاموش مي شوند...

*

نامه هاي سپيد

به شكوفايي صبح

روي خط خيس ساحل خيز بر مي دارند رو به آغوش موجي مهاجر...

*

نگاهي ناگفته

در دست سرد تنهايي

مچاله مي شود...

*

و من

 چشمان منتظرم

تا  كي

 در يچه هاي بي قاب بر اين ديوار ها را

در گردبادهاي ياد تو

در انتظار بگردد؟

*

گذرگاه هاي بي عابر

را زني با بوي نان

رد مي شود فردا

و بر آن پل

رنگين كماني

 مي زند

هاله اي از پرواز

*

گاه نامه ي چندمين بهار است؟

(ه. ح. / كتيبه هاي نگاه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:12  توسط هاشم حسینی  | 

آیا درست است که ما ایرانیان

۱. حرف هایمان با کردارمان بسیار متفاوت است؟

۲. علت ها را همیشه به یک فرد نسبت می دهیم؟

۳. از ديدگاه هاي مخالف و انتقادهاي سازنده كه مغاير ذهن استبدادي خودمان بوده و آیینه وار به نغع خودمان است، كراهت - نه، نفرت داريم و منتقد و خيرخواه مخالف را دشمن مي پنداريم؟

۴.منافع فردي را مقدم بر حقوق اجتماعي خود دانسته، بيشتر براي سود رساندن به كساني تعصب مي ورزيم كه عملكردشان تضعيف خود ما و ضايع كردن قانون و دستاوردهاي ملي است؟ 

۵. ادعاهاي تازه را براي رضايت بت هاي جديد - پدر و مادر/ رييس اداره/ مادر زن و صاحبان قدرت پذيرفته ايم؟

۶. هيچ گاه بي خبري ها و انفعال خود در قبال كمبودها و عقب ماندگي هاي اقتصادي/ اجتماعي و فناوري ملي را در دادگاه وجدان به محاكمه نمي كشانيم؟

و...

راستي شما چه پرسش هاي از "ما" ي ايراني داريد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:59  توسط هاشم حسینی  | 

Happy National Day of

 

Persian Gulf!

 

روز ملي درياي هميشه ي پارس

خليج فارس

خجسته باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:52  توسط هاشم حسینی  | 

خوب و بد ما ایرانی ها کدامست؟

چرا ایرانی در کشورهای بیگانه موفق/ وظیفه شناس/ قانون گرا و درستکار است، اما در داخل...؟

آيا وقت آن نرسيده به ارزيابي خود قيام كنيم؟

پيش از اين بررسي، گاه گاه به آيينه ي بيگانگان در برابر خود نگاهي مي اندازيم:

ايرانيان از نگاه بيگانگان‌

عشق به علوم‌

ايرانيان به قدري عشق به علوم و صنايع دارند كه اگر توانستندي، با ما مراوده كرده، به درجات عاليه رسيدندي. عثمانيان قبول آگاهي نكنند، و دشمن علم باشند، و دانش ‌نكردن، طبيعت آنهاست! از روشنايي ها كه از فرنگستان متصل به آنان مي‌تابد، همواره چشم پوشيده و روگردان مي‌شوند.

بر خلاف ايرانيان كه اگر روشنايي ضعيفي از هر طرف كه باشد، به نظر در آورند، فوراً به سرعت تمام به جانب آن روان شوند. از براي آنان آگاهي و تعليم، اولين چيزي است كه خود را محتاج بدان مي‌دانند و نخستين شيئي است كه كمال اشتياق را بر حالش دارند.‌ اگر ايرانيان همسايه فرنگستان بودند، حال مدتي بود كه نهايت ترقي و آگاهي را يافته بودند. پس اگر ايرانيان توانستندي بي‌مشقت و خطر از خاك عثماني گذشته و به فرنگستان به سهولت سفر نمايند، و يا آنكه اگر سرحد ايران تا سواحل درياي سياه مي‌رسيد، در اثناي چند سال، ملت ايران نظير و مثل فرنگستان مي‌شد و مشكلات با وجود كمال قدرت در طبيعت آنان نمي‌توانست مانع از ترقي ايشان شود.



آزادي علمي‌

ايرانيان چون تحصيلات علوم محض را براي آگاهي مي‌كنند،از اين رو هيچ علمي بر آن ها ممنوع نباشد و هرچه توانند، در ميدان علوم جولان كرده و به هر علمي بي‌مانع داخل شوند؛ اما آنان كه تحصيل علم را وسيله معيشت و علت منفعت كرده‌اند، مخصوصاً در علم احكام و قوانين، تنجيم و در طبابت غور كرده و تجاوز به علوم ديگر نمي‌كنند. در ايران علي‌السويه هر كسي را از علما دانند كه تحصيل علوم نمايد و به طبقات عاليه برسد.‌

دكتر اوليويه، پزشك و گياه شناس فرانسوي، 1796



مجالس مردانه‌

تنها فرصت و امكاني كه اروپاييان در فصل زمستان براي شركت در زندگي ايرانيان و آشنايي با عادات و رسوم آن ها دارند، ملاقات هايي است كه به مناسبت هاي مختلف با رجال و محترمين آن نيز به طور رسمي مي‌‌توانند داشته باشند و در اين ملاقات ها و گفتگوها، مرتب و پي‌درپي قليان مي‌‌آورند و تعارف مي‌‌كنند.

ايرانيان در سال هاي اخير تا حدودي خود را از اروپائيان كنار كشيده‌اند و از هرگونه تماس نزديك با آن ها خودداري مي‌‌كنند. درحالي كه در زمان هاي گذشته ايرانيان در مجالس مردانه خود اروپاييان را مي‌‌پذيرفتند و با آنها معاشرت مي‌‌كردند. اينك خارجي ها راهي به مجالس خصوصي و غير رسمي ايرانيان ندارند. اروپايياني كه مدت زيادي است در ايران سكونت دارند، از مجالس خصوصي ايرانياني كه در آن دعوت مي‌‌شدند خاطرات زيادي دارند و تعريف هاي زيادي مي‌‌كنند. ‌

دكتر هينريش بروگش، سفير پروس در ايران (1861 - 1859)‌



آشپزي ساده‌

آشپزي ايراني معمولا بسيار ساده است و با هزينه ناچيز مي‌توان آن را آماده كرد.ايراني ها تمامي غذا را در يك ظرف مي‌ريزند و از چنگال و كارد هيچ استفاده نمي‌كنند. همه چيز، حتي پلو را با انگشتان خود برمي‌دارند و هر تكه را در دست راست حسابي ورز مي‌دهند و آن رابه شكل گلوله‌اي به اندازه يك گردو در مي‌آورند و آنگاه با مهارت خاص به داخل دهان مي‌‌اندازند.

ژي.ام. تانكواني، مترجم هيات نمايندگي ناپلئون، 1808م

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 7:3  توسط هاشم حسینی  | 

چه روزگار پلشتی!

چه بردگی نوینی!

آدمیانی را

با قلاده های باورهایشان

به مسلخ های رنگارنگ

می برند...

*

ایمان نام اعظمی است

که زمزمه ی آن

کفاره و گناه

جنایتی و جزایی از آتش است...

*

تنها

با لبان چشمانمان

بر کتیبه های ماندگار

سنگواره های عشق را

می نگاریم برای روز مبادا...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:3  توسط هاشم حسینی  | 

چيزي نيست

در پي كسي نمي گردم

خود را

گُم داده ام در اين حوالي...

(ه. ح. /كتيبه هاي نگاه)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:42  توسط هاشم حسینی  | 

یک)

بختیاری ها و کباب و ادعا و شکست...

بوشهر بودم و قبر "عبدوی جط"- منوچهر آتشي در دل اهالی بی ادعای فرزانگی و رفاقت... بوشهر ی های قدر شناس،  جنازه ي شاعر خود را از تهران برداشتند و با افتخار در زادگاهش به خاك سپردند... اما بختياري هاي پرمدعا چي؟

شاعر و خواننده ي يگانه ي دوران، مسعود بختياري ها- علاء الدين، در قبرستان كرج تنها رها شده است. آخرين هفته ي سال گذشته كه به زيارتش رفتم، به جز سه زن فاميل كسي را دور وبرش نديدم...

آيا بختياري ها كه سال هاست هويت خود را با صداي مسعود باز يافته اند و تقويتش كرده اند؛ در حق ميراث فرهنگي خود ، هم چون گذشته ها غفلت نكرده اند؟

 

دو)

در هاي مترو كه بسته شد، دخترك در آغوش پدر دست و پا زد:

- مامانم... مامان .... ما...ما...

پدر گفت همين دور وبر است.

و مترو كه به حركت در  آمد، مرد از من كه سرپا در نزديكيش بودم خواست در جاي خالي همسرش بنشينم.

دخترك صورت سپيدي داشت با نقطه هاي سبز ماژيك...

- همسرتان كجاست؟

- نمي دونم سيلاب شلوغي كجا پراندش...

و جوانكي كه هنوز سرپا بود، گفت:

- اگه ۹۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دلار درآمد مازاد فروش نفت سال گذشته را پيدا مي كردند، وضع مترو را مي شد كمي انسانيش كرد...

دخترك از گريه افتاده و با ناباوري به گفتمان كاملا دموكراتيك ما گوش مي كرد...

سه)

بعضي پدر ها با هر دوز و كلكي است پول در مي آورند و انباره مي كنند تا بچه هاي بي دردشان با تكيه بر اين گنج هاي باد آورد، گنج رنج را كه اكسير آدمي و كوره ي تلاش در راه يافتن است به باد بدهند و به صورت موجوداتي طفيلي، شيره ي امكانات جامعه را براي انباره ي ثروت هاي تازه بمكند و ابتكار  ها و شايسته سالاري ها را ضايع سازند..

انگل هايي اين چنيني را مي توانيد زير قران هاي بر سر نيزه كرده  ي دو دهه ي گذشته ببينيد...

چهار)

چشمانش به دستان مردد دخترك مي گفت: دوستت دارم... فقط براي امروز...

پنج)

اين روزها كه به درازناي سده هاي گذشته نياز به دانستگي و تعهد دارند، به ما مي آموزند كه مهندسي جديدي را با دقت و استمرار پي بگيريم:

ضرورت حياتي دهه ي جاري آن است كه بدانيم چه نخوانيم و در تار تنيده ي اينتر نت، چه را نيابيم  و از  ميدان هاي مغناطيس سرزمين هاي هرز جهان سرمايه داري جهاني به سلامت بگذريم.

هيچ گاه انسان تا اين در دام داده هاي خود ساخته فرو نرفته بود...

ابزارهاي وارسي گفتار ها / كردار هاي انسان دربند هزاره سوم:

ماهواره ها/ ئي ميل ها... جي آي اس ها و شستشوهاي ذهني و تغييرات زنتيكي/اجتماعي...

روزگار غريبي است نازنين...

شش)

قدرت تنها مقوله ي متناقض طبيعت است كه دارنده ي خود را خوره وار نابود مي سازد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:37  توسط هاشم حسینی  | 

شایدها

یقین ها

آوندهای باور در زهدان شک

طومارهایی از کفرهای ایمان

*

آن که دست در دست تو می گذارد

بر پیشانی

پندارهایی دیگر را رقم زده

*

سایه ها شبح تازه ای نیستند

این هق هق مرغ حق

از گلوی درختی سر بریده

دارد

بیرون می جهد...

*

تنها

یک حقیقت است که تردید ناپذیر

پرچم خود را

در اهتزاز

برافراشته بر بام سینه ها

عشق!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:26  توسط هاشم حسینی  | 

هنوز به یاد تو

 دفترهای روز را

در شبی سیاه

ورق می زنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط هاشم حسینی  | 

با سهمی از صبر کوه سر کردن

قطره قطره رازها را

چشیده چون دریا

و در گوشه ای

یاد ترا

ستاره ستاره

تا آسمان ها

برده

به پرواز تا خدا

 بالا

و بر روی میز

ادراک

نان گرم مردم را

لقمه لقمه

گواریدن

و

تا جنگل و اوج

امید را برافراشتن...

( ه. ح. : کتیبه های نگاه)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:45  توسط هاشم حسینی  | 

امروز را روز سعدی نام نهاده اند.

کیست او؟

*

یکی از دوستان آمریکایی می پرسد:

شما سعدی را دارید و این همه سردرگم شده ايد؟!

 فیلسوف و شاعر سرگشته ي آمريكايي ها: رالف وادو امرسِن (1803-1882 ) با خواندن برگردان پركم و كاستي از اشعار فرزانه ي  جليل و بي بديل همه ي روزگاران - سعدي بود كه به قول خودش ژرفاي هستي را دريافت.

*

راستي اگر اميران حاكم بر مقدرات مردم كمي "سعدي" مي خواندند، آيا از خودخواهي ها و خام انديشي هايشان كم نمي شد و عاقبت به خير  نمي گرديدند؟

*

مطمئن باشيد كه اگر ايراني، "سعدي" را نمي داشت دچار كاستي معنوي و اسارتي جبران ناپذير مي گرديد.

به ديدار  سعدي برويم:

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.


ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.

سعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود[نیازمند منبع].

سعدی هنوز طفل بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمدخوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت. معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.

 
آرامگاه سعدی در شیراز

پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی به پاس مهربانی‌های شاه سرودن بوستان را در سال ۶۵۵ شروع نمود. و کتاب را در ده باب به نام اتابک ابوبکر بن سعدبن زنگی در قالب مثنوی سرود. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. [۲]

نظرات دربارهٔ تاریخ تولد و وفات

بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. اکثریت محققین (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند! حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.

وفات سعدی را اکثراً در ۶۹۱ قمری می‌دانند. ولی عده‌ای از جمله سید حسن تقی‌زاده احتمال داده‌اند که سعدی در حدود ۶۷۱ قمری فوت کرده‌است. محمد قزوینی در نامه‌ای به تقی‌زاده می‌نویسد که احتمالِ ۶۷۱ بسیار قوی است ولی آن را «خرق اجماع مورخین» و «باعث طعن» می‌داند.

آرامگاه

سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحبدیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقب نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، قبر سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد.[۳]

نمونهٔ اشعار

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی
دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی


به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی آدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم زخم که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر به نشود، به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است چو بر این در همه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

این شعر سعدی بسیار مشهور است و بر سردر سازمان ملل متحد نقش بسته است [نیازمند منبع].

   
سعدی
بنى آدم اعضاء يک پیکرند
که در آفرينش ز يک گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگارد
دگر عضوها را نماند قرار
   
سعدی


 آثار

از سعدی آثار بسیاری در نظم و نثر مانده‌است:

  1. بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.
  2. گلستان: به نثر مسجع
  3. دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
    1. صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.
    2. قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.
    3. مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.
  4. رسائل نثر:
    1. کتاب نصیحةالملوک
    2. رساله در عقل و عشق
    3. الجواب
    4. در تربیت یکی از ملوک گوید
    5. مجالس پنجگانه
  5. هزلیات سعدی

از میان چاپ‌های انتقادی آثار سعدی دو تصحیح محمدعلی فروغی و غلامحسین یوسفی از بقیه معروف‌ترند.

بوستان

بوستان کتابی‌است منظوم در اخلاق در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعل) و چنانکه سعدی خود اشاره کرده‌است نظم آن را در ۶۵۵ ه‍.ق. به پایان برده‌است. کتاب در ده باب تألیف و تقدیم به بوبکر بن سعد زنگی شده‌است. معلوم نیست خود شیخ آن را چه می‌نامیده‌است. در بعضی آثار قدیمی به آن نام سعدی‌نامه داده‌اند. بعدها به قرینهٔ نام کتاب دیگر سعدی (گلستان) نام بوستان را بر این کتاب نهادند. باب‌های آن از قرار زیر است:

  1. عقل و تدبیر و رای
  2. احسان
  3. عشق و مستی و شور
  4. تواضع
  5. رضا
  6. قناعت
  7. عالم تربیت
  8. شکر بر عافیت
  9. توبه و راه صواب
  10. مناجات و ختم کتاب

 گلستان

گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هفت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته است.

غزلیات

غزلیات سعدی در چهار کتاب طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم گردآوری شده‌است.

 سعدی و زبان فارسی

محمدعلی فروغی دربارهٔ سعدی می‌نویسد «اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم». ضیاء موحد دربارهٔ وی می‌نویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازهٔ سعدی مدیون نیست». زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شده‌است، از آنجا که به نظر می‌رسد نوشته‌هایش از طرفی بسیار آسان‌اند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.

 جستارهای وابسته

 پانویس

  1. گلستان به کوشش دکتر خطیب رهبر سال ۱۳۴۸ خورشیدی
  2. گلستان به کوشش دکتر خطیب رهبر سال ۱۳۴۸ خورشیدی
  3. وب سایت فارس نگار

 منابع

  • موحد، ضیاء. سعدی. چاپ دوم، طرح نو، تهران: ۱۳۷۴.
  • احمدیان، محمّد. سعدی چاپ اول، اصفهان: ۱۳۸۵
  • سعدی، مصلح‌بن‌عبدالله. کلیات سعدی. به اهتمام محمدعلی فروغی. چاپ نهم، تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۲.
  • ابراهیمی، جعفر، و شفیعی، فرشید (تصویرگر). قصّه‌های شیرین گلستان سعدی، چاپ اوّل، نشر پیدایش، تهران، پاییز ۱۳۷۶ شابک: ۰-۴۰-۶۰۵۵-۹۶۴
  • سعدی شیرازی، مصلح‌الدّین. گلستان سعدی، بر اساس نسخهٔ محمد علی فروغی، چاپ اوّل، نشر سرایش، تهران، ۱۳۸۲ شابک: ۳-۶-۹۴۳۶۸-۹۶۴

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط هاشم حسینی  | 

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز

مُرده آن است كه نامش به نكويي نبرند..

:

سه چيز پايدار نماند: مال بي تجارت و علم بي بحث و مُلك بي سياست.

*

نماند ستمكار بد روزگار

بماند برو لعنت پايدار

*

بزرگش نخوانند اهل خرد

كه نام بزرگان به زشتي برد

*

هر آن، تخم بدي  كشت و چشم نيكي داشت

دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده

و گر تو ما ندهي داد،روز دادي هست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:11  توسط هاشم حسینی  |