که می رفت از زمین
بر بال های خود
نوشته ای را می برد تا دور دست
سیاره ای پرت
دور از نگاه گزمگان خاک
"انسانِ زخمی ِ زندانی
هنوز
از یاد نبرده
عشق را "
( ه. ح. / کتیبه های خاک)
![]()
از لا به لای شاخه ی باران خورده ی خوشبو
در باغ میوه ای دور
نغمه ای پر مهر
کشانیدم مرا مشتاق
سوی خود
*
از خواب بیداری پریدم
با تکان ناگهان
بارور
از امید
*
که بود او؟
نمی دانم.
*
او
شاید
زنی هم ذات من
بود
تا کنون نادیده
نمایان بر نقوش روشن فردا؟
(ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
آنسوي ستارهها
چشمهاي
آبشخور غولان
تنشوي باكرگان
پشت نهايت بودن
گلزاري
ميوه داده همه مرواريد
و در آنجا
شكافي
پنهانگاه عشق ما!
![]()
گفت با اين همه جوايز بانك ها: خودروهاي بي شمار و برج ميلادي از اسكناس و گنجينه هاي ديگر؛ چقدر ما مملكت دارايي هستيم و خود نمي دانستيم... به به به به!
و ديگر آن كه كاش اين ها را با همان كاركنان آرزو به دل بانك هايشان مي دادند تا از خستگي و خماري و برخوردهاي خصومت آميز با مشتريان به در آيند و اين حجره هاي قرون وسطايي "پول" را به صراط مستقيم هدايت كنند.
دو)
مادر بزرگ در ختم نمازش، دست نيايش به سوي خدايش دراز كرده بود و استغاثه مي كرد:
خدايا دينمان بر وحدانيت و يگانگي استوار است اما دريغا كه دست هامان به تفرقه هر سويي جز تو دراز... بر ما رحمت آر كه تويي بخشاينده ي برگشتگان به سويت...
سه)
سوار اتوبوس بوديم . همان دن كيشوت سوار بر تاكسي هاي خيالي شهر آمده بود و بليط نداشت.
- آقا من نويسنده و هنرپيشه و روشنفكر و گل سرسبد جامعه اتان هستم... لطف كنيد يك بليط اضافه داريد به من بدهيد...
پيرمردي كه داشت به خانه مي رفت تا خود را براي مرگي با شكوه در سپيده دم فردا آماده كند، گفت:
- پسرم از اين خواب و خيال ها بيرون بيا... ميان مردم باش تا خيال برت نداره...
اينقدر هم خوش خيال اين روزينامه نباش!
چهار)
حقا كزين غمان برسد مژده ي امان/ گر سالكي به عهد امانت وفا كند (حافظ)
روشنفكران سلطنتي / جمهوري
با اوضاعي كه اين روشنفكران وابسته به ناف قدرت دارند، بايد گفت:
-خدا رحمت كند "فيروز شيروانلو" ها، "خانلري" ها و "حكمت" ها...
كار مردان روشني و گرميست / كار دونان حيله و بي شرميست...
پنج)
اين خساستي كه گريبانگير دولتمندان است از عادت شرطي شده است... چه بگويم!
مدير مرفه اي را مي شناسم كه با وجود تمكن هزار ساله، جان مي كند و پيرامونيان خود را با گند خساست مادي و معنوي خود مي آزارد...
شش)
ارزش آدمي چند است؟
چند سال پيش در يكي از شهر هاي جنوب، ثروتمند مشهور لئيمي كه سپرده هاي بانكيش ميلياردها بود؛ ۳۵ هزارتومان پولش را كه كه در پلاستيكي پيچانده و سر راه خانه ايستاده بود تا تك ناني بخرد و كوفت جان كند، رندي از راه رسيده آمد و پول ها را قاپ زد و مرد.
بعد چه شد؟
ميلياردر شهر در جا سكته كرد و بر زمين افتاد...
ارزش آدمي چند است؟
شايد حق با مرحوم "سولون" يوناني باشد كه مي گفت: نوع مرگ هر كس بيانگر نوع رستگاري اوست.
هفت)
بگذاريد در صلح زندگي كنيم.
اگر شما شايسته ي رهبري و مديريت هستيد، در عرصه اقتصادي و رقابتهاي بازارهاي جهاني بجنگيد و حقانيت بشعارهايتان را بباورانيد.
جنگِ مرگ و زندگي در هزاره ي سوم، فراهم سازي معيشت شرافتمندانه در جهت حفظ كرامت انساني شهروندان است.
هشت)
ما ايراني ها چرا در شكايت و انتقاد از اوضاع جزيي نگر و فردگرا هستيم؟
بياييد پديده ها را بر بستري از عوامل به هم پيوسته و در راستاي هدف ملي بسنجيم و از تفرقه و تشتت فكري احتناب نماييم.
در هر جريان روشنفكري، هر گروه ، جمعيت و دسته و جماعت عناصر و اجزاي متناقض و گاه متعارض هم وجود دارند.
منصف باشيم و بدون پيش داوري و تعميم خودپسندانه، كليت ها را كه گاه خود جزيي از آنيم، مخدوش و يا نابود نسازيم.
![]()
یک)
امروز روز خوبی در این بندرگاهست. باد خنکی که می وزد و صبحانه : نیمرو و شیر ؛ یک فنجان قهوه و یک ساعت بعد هم چنان که با بوی تو تنیده در پوسته ی پرتقال حال می کنم، تکه تکه نوش جانت می کنم.... شاهم به چنین روز گدا است!
آن دور بر افق کشتی هایی بر لبه ی افق رد می شوند و من آماده می شوم تا در فراغت ناهار، وقتی گیر بیاورم و اودیسه ی نوشتن خود را – هم چنان در پی باستانیت عاطفه ی ایرانی پی بگیرم.
دو)
ما ایرانی های این روزگار همیشه یک نفر در بالا را محکوم می کنیم و یکی را در درون خود "قاضی القضات"...این "من" ما از هرگونه خطا و انتقاد مبراست...
قضایا را به صورت یک طرفه، جزیی و بنا به عقل مستبد اندیش خود می سنجیم و از داد وستد فکری می گریزیم و با همدلی و همراهی و همکاری بیگانه ایم.
یادمان نرود که در هر زنده باد مرده باد که می گوییم خود بخشی از موضوعیم...
سه)
دو نفر از همکاران با هم به جدال عقیدتی پرداختند. یکی از آن ها به حجت خواهی از من پرسید: مگر نه دین اسلام کاملترین دین هاست؟
گفتم: کمال آرمانی آن را تو در رفتارت نشان بده نه در لفاف مشتی حرف. ما که چیزی از تو تا کنون ندیده ایم...
حقیقت ایمان در عمل است.
خداوندا در توفیق بگشای / نظامی را ره تحقیق بنمای
چهار)
راستی که این گفته ی حکیمانه ی گوته دارد تحقق می یابد که: روند زندگی به هم خواهد آموخت که جایگاه واقعی هر کس کجاست...
شاید هم این از عجایب روزگار ماست جهت عبرت که نه هر که کُله کج نهاد و تند نشست/... سروری داند.
در "عصر دانایی توانایی است" شعار دهندگان بیسواد و دلالان پُست و مقام را توفیق و ثباتی نخواهد بود.
انگار بعضی از بی هنران آمده اند تا به تاریخ، نشانه های بی همتای بی عرضگی خود را نشان دهند و بروند.
محال است هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان را بگیرند.
پنج)
زمانه ی ما را نشانگان یک بیماری مرگبار رقم زده: تناقض.
حرف ها با اعمال نمی خواند.
مقام و مصدر با شخص هم خوانی ندارد.
اعداد به نفی نا واقعیت ها می پردازند.
فرمان ها به ضد خود تبدیل می شوند.
قدرت به تخریب پایه های خود مشغول است.
احکام استبدادی با بدیهیات بیولوژیک در افتاده اند...
و عشق در این میانه مدعی را به تمسخر گرفته...
و با تو می گویم ای عزیز:
ما چنینیم که نمودیم/ دگر ایشان دانند...
شش)
از خدارحم چهارلنگ که رند عافیت سوز هفتکلی اکنون در به دری است، درخواست کردم: چرا به دیار مالوف بر نمی گردی؟
آهی کشید و پاسخی سرد داد:
{بیشتر هم ولایتی های آن سالیان که تو این همه از آن ها تعریف کرده ای یا به درد خودخواهی و خساست و گداصفتی مبتلایند و یا فقط به پرکردن دکیسه ی خود مشغول...
آنان که با وجود همین مردم شهر نجیب هفتکل سرمایه د ار شده اند و... و ..ولی بی تفاوت به گذشته ی افتخار انگیز قهرمانان و زحمتکشان سابقش فقط در پی منافع خود هستند...
واما آن دبیر پرمدعایی که "هفتکل... هفتکل" لقله ی زبانش شده و حاضر نیست یک ریال خرج رفع عقب ماندگی این شهر نفت و معرفت اما عقب نانده نگه داشته شده بکند، کاش کمی سرش را از روی وبلاگش بالا می آورد و در آیینه نگاهی به خود می کرد و زندگی بی دردش... گذشته ای که یکی به نعل و یکی به میخ در آن روزگار با ساواک گذشت و حالا...
و یا آنان که پشت نام های متبرک باورهای مردم می خواهند برایشان با پول دیگران سرمایه گذاری کنند و در تهران عیش خود را بکنند...}
... خدارحم پرسید: باز هم بگویم؟!!
هفت)
زنده باد هنرمند افتخار آفرین: ناصر اویسی که در غربت غرب کودکان ایرانی را ایرانی بودن می آموزد و هنر ایرانی را پاس می دارد...
****
دوستان دیدار کننده!
شماره های گذشته ی این گپستان (وبلاگ)
به مطالعه ی نقد کتاب و فیلم
سروده ها
یادمان ها
ایران شناسی
زبان پارسی
و...
را هم دریابید...
و یک خبر:
از هفته ی آینده مجموعه قصه ی طنز
"من هم آمریکا را دوست دارم!"
I love
![]()
ثمره ی بوسه ای داغ
در شبی یخحبندانم
من...
لب های سرخ
صورتی، سپيد
لب هاي لطف و گفت:
سلام/ مي بينمت به راه/ در زير تك ستاره ي ميدان، قرار ما
لب هاي خشم
بخشش و آغوش
*
لب هاي مادرم
در آخرين دقايق حضور در ايستگاه زندگي...
كه
تمامي حماقت هاي جواني مرا بخشيد و رفت
*
لب هاي پدر كه پس از سال ها رنج و نداري
در آستانه ي سكوت سنگ
صدايم زد و بوسيدم بي قرار:
آهاي پسر!
هشدار!
درياب درهاي داد و دار!
و
اين همه مار چمبر زده به راه!
*
و من هم چنان هنوز
ديوارها را در مي نوردم
مي روم به پيش
با بدرقه ي ترانه ي لب هاي يار
همراه و پا به راه
*
لب هاي نهيب و ايست: "نيست!"
لب هاي بدرقه و پيمان: "برو به پيش!"
لب هاي لعنت و نفرين
لب هاي وعده ي ميعاد
لب هاي تعفن تكرار
لب هاي راز
بوس و كنار
بر لبه ي قله ي فردا...
*
*
*
![]()
نماهاي محو
به ساعت خوابِ سنگ
در جستجوي باستانيت عاطفه
- ديگه همه چي تمام؟
قبر نُقلي مرطوبي بود، بي چراغ و آب و دستاني مهربان و سلام هاي صبح و سلام هاي شب... بي حضور آغوش عشق... عطر خوش...
...و جنازه آماده ي رفتن/ گنديدن/ پوسيدن و از همه دريده شدن در زير تل خاك.
جماعت آن چنان گريه مي كردند كه انگار مرگ را با آنان كاري نسيت.
مرد با همه ي دقتي كه در رعايت بهداشت خود مي كرد و پاكي پوشاك و اتاقش؛ حالا مچاله شده در چند متر چلوار آرام آرام در قعر گودال مرگ سرازير مي شد. همه ي دارايي و حرف ها و دسته چك و موبايل همه چنان ناآرامش در خانه باز مانده بودند.
- يعني تموم؟
- ديگه برگشتي در كار نيست...چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن...
- مرگ چيه؟
- بگو زندگي چيست... سعادت كدامست...
- مرگ خيلي سخته نه؟
- نه! ترس و درد از مرگ به شيوه ي زندگي تو باز مي گردد.
بايد آن چنان آزاد زندگي كرد كه مرگ را با آرامش پذيرا شد...
خاك فرو مي ريخت... گودال پر مي شد...
غباري كه در فضا پراكنده بود ذرات هزارسالگان را با خود داشت.
و مرگ دالانيست
دريچه اي
كه به آن سرك مي كشيم
تا
آرام
آرام
هستي تازه اي را رقم زنيم
باغ وجود را درياب
گلدان مرگ را بياراي
شاخه ها را
يكي
يكي
بارور كن از يقين
آماده اي؟
به سهم خود زمينيان را ميراثي از داد
وا نه و بيا بدينسو
اين خواب خستگي را درياب!
در كاروان اوليسس و سند باد
اوديسه اي تازه را بياغاز
بي باك
به نام نامي مرگ!
(ه. ح. كتيبه هاي نگاه)
![]()
به نام آنكه جان را عشق آموخت
به آتشهاي ناپيدا درون سوخت
گدازد كوره ي جان را به اكسير
كه از لطفش پذيرد عشق تاثير
به نام آنكه نامش چاه بنمود
به تاريكي هزاران راه بگشود
گشايد صخره هاي ياس را راه
چو گويم رهنمايم باش هر گاه
***
نشانه
بر گذرگاه
آنگاه كه
نشسته بر خاك خشك ساليان
پيري ديدي
همه فرياد ديدگان و
قفل سنگيني بر دهان
درنگ!
راز گره خورده در گلوي گذشته را درياب!
بنگر!
خشكيده آرزو را تن
اما
هزار جوانه زده ست ناپيدا…
![]()
- چرا آدما اين همه پول خرج مي كنن
خونه هاي گنده مي خرند
لباساشون را تند تند دور مي اندازند
عجله دارن و وخت كم ميارن
اما
برا خنديدن و مهربوني
هيچ اهميتي نمي دن؟
هيچ خرج نمي كنن؟
چرا؟
![]()
مباش در پي آزار و هرچه خواهي كن
كه در طريقت ما غير ازين گناهي نيست (حافظ)
- پيام براي منوچهر زنگنه ي عزيزم:
شناخت تاريخي/ مردم شناسي من از طايفه ي خوشنام و خونگرم و شجاع "كُلَه خَل" ناچيز است. هر چه مي دانم از وبلاگ شما آموخته ام.
فقط رد شيرين يك خاطره را بگيرم و اين سخن را بگذارم تا ديداري حضوري براي شرح شيرين آن:
سال هاي دهه ي ۴۰ شمسي... جاروكاراي هفتكل و "دي كلبلي" . شير زني مهربان و مردمدار ... رشيد و همسايه نواز...
بخشي از رومان تاريخي خود را - "دوستت دارم هفتكل"كه وصف نفت و ناكامي و آرمان هاست به اين زن فراموش نشدني اختصاص داده ام.
يادش گرامي باد...
- سلام نمو!
نعمت بهرامي كجايي؟ يادي از توف شيرين و دائيت خدارحم و آن سال هاي صداقت مي كني؟
- اكبر موسوي اي سيد گَردو! تش به كُمِت!
¤
¤
¤
و اين سروده را پيشكش عاشقان مي كنم. توي خواننده...براي آن كه دوستش داري و گاه گاهي در معبد پنهان دلت، شمعي از آرزو برايش روشن مي كني:
بي حضور تو
سال هاست كه
كشتي عشقت
در دلم
لنگر انداخته...
![]()
چیزی
کسی
شاخه ای از شاید های دوباره را در من می رویاند...
صورتک های بتهای جدید
شلاق های برده داری قسط و اجاره و صف...
بنگر
در آن سوی خود
کسی
جیزی
تازه مایه می بندد
از پشت پیشخوان
هیولای پول شماره ی مرا صدا می زند
جماعت خواب آلوده و نشئه
مرا می نگرند
از لای جسدها با مشته های پنهان خشم
پیش می روم
- آقا اسمم من کدام بود؟ / یادم رفته
امروز پته و نشان زنده بودنم را بیاورم...
¤
*
!
![]()
و خودرویی شیک
و
وعده های طلایی
ازدواج کرد
و
موجودیت خود را
دربن بستی به نام زندگی مشترک
خط کشید...
![]()
نوک کلنگ محکم، شکم خاک را می دراند.
ـ آقا این منطقه همه خونه ها چاه فاضلاب دارن.
دو نفر هستند. پیرمرد اوس خلیل نام دارد، با لهجه ای آشنا اما ناشناخته.
می کند. می خراشد. می زند.
دیگری، اوس موسا پا بر بیل می گذارد، فشار می دهد و و خاک را - گِل را که کم کم نمناک است و بوی ریشه های سبز را می دهد، بر می گرداند گوشه ی باغچه...
- یک چاه باید بکنیم چند متر دورتر از اون چاه سابق که سفره های زیر زمینی توش راه پیدا کرده ن و زود زود ر شده...
چند روز می گذرد. چاه عمیق تر و عمیق تر می شود. ته آن پیدا نیست.
- بگیر بالا... بکش...
نگاهی به دهانه ی چاه می اندازم. بی ثبات و خاک.
- اگه ریزش کنه؟
خالا متوجه می شوم که خلیل همیشه ته چاه است و موسا بالا.
دارند چای می نوشند.
- حالا باید شروع کنیم به بتون بندی بدنه ی چاه...
اوس خلیل بی خیال چای می نوشد.
- آقا خلیل چرا نمیذاری آقا موسا بره ته چاه؟
- نباس بره ته چاه...
- چرا؟ مگه وارد نیس؟
- وارد هس... اما جوونه... دو تا دختر داره دبستانی... تو ئی درندش هم هیشکی را نداره...بچه هاش نباس آواره بشند اگه اون چالمرگ چاه شد...
- خود ت چی؟ تو کی را داری؟
- خودم؟ من زندگیمو کرده م و تازه بچه هام بزرگن... کس و کار هم زیاد دارم...اما موسا... موسا هیشکی را نداره...
پرنده ای از لای سپیدار بال می کشد در لاجورد آسمان...
بر می گردم از اوسا خلیل آخرین سئوالم را بپرسم. نمی بینمش.
اوسا موسا سر خم کرده به دهانه ی چاه.
- اندازه س؟
می ماند منتظر به پاسخ از قعر سیاهی...
خیابان را مثل همیشه بوق خودروهای به شتاب خط می کشد...
![]()
این سطرها را به شتاب در راه نوشته ام...
یک)
هنوز از تحفه های بهار مانده: دیدارها و بوسه های عزیزان...
دو)
چقدر آشغال در خیابان ها ریخته و کپه کپه غفلت های ملی...
سه)
یادمان باشد "دولت " و بنا به تعبیر روشنفکریش: "حکومت"، از خود ما شروع می شود...
چهار)
کودک، پگاه از خواب پرید و فریاد زد:
مامان!
مامان!
ماهی سرخم؟
ما... مان...
بهار رفت؟
مادر بر او بال های امن اطمینان را گشود:
مامان جانم بهار در دل های ما
ماندنی است...
که بسیار دور دور در آن سوی قاره های غریب غرب نشسته ای
و نزدیکِ نزدیک در گوشه ی جان منی!
با بدرودهای دوباره ام، برایت آرزوی بهروزی دارم...
راستی، می دانی که نوروز میعادگاه پیمان های از یادرفته است.
بهار می گوید: من گل آورده ام و زیبایی و صلح و لبخند...
تو چه ارمغان داری برای آنان که دوستشان خواهی داشت؟!
با بدرودی به امید درود های دوستی دوباره...
بندرگاه صخره و موج
ه. ح.
![]()
یک زندگینامه
ثمره ی بوسه ای داغ
در
شبی یخبندانم...
(کتیبه های نگاه / ه. ح.)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
A biography
Offspring of a hot kiss
In a freezing night
I am…
( Hashem Hossaini: Inscriptions of eyes / hh2khHotmail.com)
فنجان های بهت شبانه را
یک یک
از روی دنیای میز پستویم بر می دارم
*
*
*
این ستاره ها که چکیده در بالا
آن ها را
جدا جدا
چیده اند
شبانه
دل های بیقرار مادران فردا
هدیه
به
ما
دستانمان صدا
![]()
![]()
![]()
این پاره پاره
سینه های خون آلود
که شکفته اند در بالا
پنهان
نهاده ام
در راه
تا سنگلاخ دیدن خورشید دیگری
که تو
عاشقانه در آیی...
<
>
<
(کتیبه های نگاه/ ه. ح.)
کاخ تنهایی
کوچه باغ دوستی
به دوست عزیزم
با بهترین درودهای بهاری و آرزوی بهروزی
می خواستم یادت بیاورم که نوروز، ميعادگاه پيمان هاي فراموش شده است.
در ميدانگاه معطر باغ بزرگ مي بينمت، فردا به ساعت شكوفه در نقطه اي كه مركز ثقل صداقت است...
با بوسه ها و اميد...
بندرگاه صخره و موج
دوستدار تو
![]()
آن کس که به دست جام دارد
سـلـطانی جـم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
در میکده جو کـه جام دارد
سررشتـه جان به جام بگذار
کاین رشتـه از او نـظام دارد
ما و می و زاهدان و تـقوا
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیسـت
در دور کـسی کـه کام دارد
نرگس همه شیوههای مستی
از چشم خوشت بـه وام دارد
ذکر رخ و زلـف تو دلـم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینـه ریش دردمـندان
لعلـت نمـکی تـمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حـسـن تو دو صد غلام دارد
![]()
در پی درختان خندان آن سالیانم
که خیابان ها را
سده هایی پیش از این
ستاره باران دلدادگان می نمودند
این جا/ من
آن جا/ تو
پراکنده
برگ
برگ
ما
*
*
*
![]()
مطالب متنوعی را می توانید
در ماه های گذشته بخوانید.
نمونه ها:
داستان خروس ما: تاجی
خاطرات دوران دانشجویی ما در دوران پهلوی
شعرهای دوزبانه
مجموعه شعر کتیبه های نگاه
زبان پارسی و دشمنانش
نقد کتاب و فیلم
و...
![]()
پيش درآمد به ساعت سنگ
در بغض صبح...
از يادمان هاي كاشف ناكام / جستجوگر باستانيت عاطفه
چند صندلي تا پيشخوان
و تِپ تِپ
اين نابكار قلب بي صاحب كه قرار ندارد
وختي كه عشق كنسرو سولاخي ست
پيش رو
پياده رو هاي چرك
كاندوم هاي معطر و دستمال هاي مچاله ي ليلي
اشك هاي شيرين
و قطره قطره خون رومئو در بارگاه پارسايان فربه
...
آه از اين همه گام هاي بهت!
چشمان در به در!
جيب هاي آرزو!
دستي به شانه ام مي خورد:
- آقا! بفرمايين خرما!
نيش خون آلود
و پوزخند پااندازي متنفذ
مجهز به آخرين داده هاي آدم فروشي
من
بر مي گردم تا كنار جوي بنشينم
و در لپ تاب تنهايي م سير بگر يم...
(كتيبه هاي نگاه/ ه. ح.)
فراسوي سانسور: نوعي از كتاب، نوعي از انديشه
يك)
دقت علمي غربي در دين و ادبيات و هنر/ دانش و پژوهش / مدنيت و شهروندگري/ استعمار و بهره كشي ملت هاي ديگر منحصر به فرد و ستودني است.
مي توان در مورد تك تك مقوله هاي بالا نمونه هاي بسياري را شاهد آورد.
ديشب براي بار چندم و بنا به ضرورت كتاب مالك و زارع در ايران خانم پروفسور آن كاترين لمتون
Landlord and Peasant in
(ترجمه استاد منوچهر اميري) را در دست گرفتم و باز هم از اين همه پشتكار، پيگيري و گستره ي معلومات يك بانوي فرهيخته شگفت زده شدم.
او اكثر روستاهاي ايران را گشته، بررسي هاي پيمايشي انجام داده و منابع تاريخي، ادبي و فقهي را خوانده و به نقد كشيده است.
هر چه فكر كردم كار مشابه اي مانند آن را توسط يك ايراني و درباره ي تاريخ و فرهنگ ايراني بيابم، بيشتر در ماندم...
بيشتر دانشجويان اين زمان از بعضي اوساهاي خودشان مي نالند كه تحقيقات و يا ترجمه هاي انجام شده به وسيله دانشجويان را با نام خودشان چاپ مي كنند.
يكي از دانشجويان مي گويد:
اُوسا (استاد) ما كتابي را در ده قسمت پاره كرد و هر قسمت را به يكي از ماها داد تا به عنوان 5 نمره ي درس برايش ترجمه كنيم. او تا كنون چند كتاب را به نام نامي خودش به چاپ رسانده است.
راستي چرا پاسبانان سانسور دانشگاه ها و فرهنگ ارشادي در اين زمينه حساسيت به خرج نمي دهند؟
دو)
در يكي از اين دستفروشي هاي حراج كتاب، كه گوني گوني تلي از اين آثار فكري را كنار خيابان مي ريزند؛ چشمم به كتاب شعر دو زبانه ي سيروس آتاباي خورد.
آن را به دو دليل خريدم:
1. نام گرانقدر سيروس آتاباي
2. امضاي او كه آن را تقديم كرده:
براي خواهر عزيزم
پروين اردلان
مشخصات كتاب:
وادي شاهپرك ها/ سيروس آتاباي .- سازمان طرفه، فروردين 1344
Cyrus Atabay
Das tal der Schmetterlinge/ Ausgewahlte Gedichte (1954-1964)
اين دفتر شعر مدرنيته در برگيرنده ي گزينه هايي از كتاب هايِ:
چندين سايه
آمدن ها و آغازها
انديشه در كارگاه بافندگي
مقابل خورشيد
شعر "به نام سوسن ها" را براي احمد رضا احمدي سروده است. در همين جا مي گويد:
اما بر فراز ورطه از خود دفاع كن... (به نام سوسن)
و اين را بخوانيد:
كشتي ها پيش مي روند
آن ها كه سكان به مردن سپرده اند
آهسته آهسته
و ديگر بي سكان در شتابند
به سوي سقوط (ص. 49)
سيروس آتاباي در بهمن 1343 شعري را بانام "به ياد تي . اس. اليوت" مي نگارد...
3)
اين نابوكف زدگي و لوليتا خواني در ديار مداحان عربده كش و راسته هاي جيگركي و قمه زني و كنيزكان متعه ي هم خوش حكايتي است.
اگر طرح ديويد لين را از نابوكف ديده باشيد متوجه ي شمايل جناب اريستوكرات فرهيخته، نابوكف مي شويد كه با آن تور صيادي پروانه ها در پي يك كتاب باز است. كتاب گشوده... به شكل يك پروانه (فرج زن)...اين نماد بيانگر تماميت فرافكني ( projection ) نويسنده اي است كه دچار عقده ي وولووافوبيا بوده... نشانگاني از يك بيماري جنسي كه رازهاي سر به مهر خانوادگي نويسنده و مقلدان ادبيش را بر ملا مي كند...
كساني كه در اين مورد ديدگاه و يا تفاسيري ( comments ) دارند و يا خواهان اطلاعات مكمل هستند، با صاحب اين وبلاگ تماس حاصل فرمايند.
![]()
پيمان هاي دوباره
سالي نو، زايش دوباره از درون
با نگاهي دوباره به رفتارها و اخلاقيات خود پوسته ها مي اندازيم و آماده ي دگرگوني هاي دوباره مي شويم.
كَسي از ژرفاي خاموشي وجودم مي پرسد:
امروز چندمين روز زندگي منست؟
چند روز مانده تا آخرين برگ زندگيم؟
پرنده هنوز مي خواند. گل نفسي تازه مي كشد. رود پيوندي تازه را تجربه مي كند.
پيچك هاي اميد رو به سوي نور آغوش مي گشايند.
در طبيعت هر كه ارمغان وجود پر ارزش خود را به تماشا گذاشته... من چه دارم؟
پنجره را مي گشايم. گفت گويي مي شنوم:
- بگذار زلالي آب را بنوشم...
- نگاهت را در سبزينه ي دشت و لاجورد آسمان دريا غسل تعميد بده...
- تا طلوع عشق چند گام ستاره مانده؟
- با خود چه مقدار اميد و آرمان آورده اي؟
- بسيار بسيار بوسه و دريا دريا آرزو...
- يادت باشد تو يك فانوسي هستي رو به كهكشان هاي پراكنده...
- يعني نور اميد و جستجوي من نور ديگري را مي يابد؟
- مي يابد و يگانگي با ديگري را تكميل مي كند... تو با تنهايي نور خود سوت و كور خواهي بود....
Everywhere, everyone
We can be one by one
Treasures of Puns
To make many suns
Now in me shines "you"
From you smiles "I"
Isn't this the message of all FAITHS?
Let me call you my companion
Help me remain your shelter…
(
در اين راستا با اميد به همدلي، همراهي و همياري به گفت و گويي دوباره با هم خواهيم نشست.
![]()
گوش کن
چیزی می تپد
قطره قطره
چکه
چکه
ستاره هنوز بیدار است
جنگل در خواب نمرده
سیزینه
در کار تنیدن و
نور آوند های تازه ای را نقب می کَنَد
این صدا
زمزمه ی عاشقانگی زمین است
که پچ
پچ کنان
از درون تو
تا بی نهایت بودن
پخش می شود
بگشای دریچه
صبح درون را بنما
خورشیدهای خنده
شکوفه های امید را بیفشان
زیباست زندگی!
![]()
آمد بهار دلكش...
نوبهار است در آن كوش كه خوش دل باشي
كه بسي گُل بدمد باز و تو در گِل باشي
از ياد نبريم كه شدت هر اندوه و ميزان هر خوشي، به درون خود ما بستگي دارد.
![]()