آفرینشگر
آن مرد
که
در باران آمد
مادر من بود
ماما نان داد...
(ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر
آن مرد
که
در باران آمد
مادر من بود
ماما نان داد...
(ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
دوشنبه ای
که
نانوشته در من می ماند
از آن همه کوچه های کودکی
و
جاده هایی
جنون
که
هنوز
در من جاریست...
![]()
اینکیک شنبه ی من و تو
نه ادینه است
نه پایان هفته ای
در کویر خودمان
یا
مارسی
ساحل برهنگان میامی و هاوانا
یا در ننوی رویاها در هاوایی
یا
در آن نیایشگاه ۸۸ اشکوبه ای در مالزی
با سطل
سطل
شن ریزه های عمر به بالا
بلندا
حالا
یا فردا
مزمزه ی دیروز یک شنبه ای
تا از سرانگشتان متبرک تو بمکم
آب حیات را
![]()
شیرینی شنبه
بر سینیِ سینه ام
برش برش برای کودکان کنیا
و
دامن خیس از خون
اُم صالح
*
*
*
شنبه
روز دیگری است
که
شاید
در دهان فردا
فریادی از شوق کودکی ما گردد
درست در میانه ی میدانگاه دهکده ی کوچکِ
کوچکِ
کوچکِ
کوچکِ
کوچکِ
جهانی
![]()
اجتماع من و تو
در روز جمعه
روز
جهالت دیوار و
جسارت درخت
که
تا
دل میدانگاه
ریشه دوانده
.
.
.
![]()
***
دل های
عاشقان
بهاری باد
والنتاین تو
همیشه زنده باد
![]()
شعر ۴ شنبه
می گوید
فرق نمی کند
حالا
پشت حصار پارکی در لوکزامبورگ باشیم
یا در باغ های پارسیان سریناگار
۴ شنبه
روز باشکوه عاشقی است
عطر ولبخند و تو
با یک فنجان بوسه لبالب از
عطر سفری تا بینهایت...
***
بیا
و
همه ی
سه شنبه ی مرا
همانجا
کنار درگاه یخزده بیاویز
چیزی
تا
فردا
که
این
دفتر
از اشک خشک شود نمانده..
***
برای روزنامه ی سه شنبه
۲۳/۱۱/۱۳۸۶
۱) آن سوی سانسور
می توان بسیار از ناشران رند نوشت و دن کیشوت های وطنی...
در آینده خواهیم دید که چگونه ناشران تابع شرایط تحمیلی و با فریاد "وا سانسورا! وا گرانیا!" به سرکیسه کردن نویسنده و خواننده می پردازند.
از بازار مکاره ی کتاب های سفارشی "نظم نوین جهانی" تا تلاقی نم کشیده ی آزادی - انقلاب تهران، ساز ها یک تصنیف را برای رقاصان فرنگی می نوازند.
سلطه ی ناشران سفارشی و به قول قدیم های ناکام، بساز و بفروش های نوون به نرخ روز خور و نویسنده های رادیاتور جوش آورده برای جوایز ریز و درشت (همون شانسی های سابق!) وطنی و جایزه دهنده هایی که برای بردن حایزه له له می زنند.
در صفحات ادبی هنری روزنامه ها و مجلات بیشتر به بوق و کرنای معرفی اجناس افکار باد کرده روبروییم تا نیشتر نقد و عیار شناسی...
از اورهان پاموک و خالد حسینی تا فمینیسم نویسی خانگی یک خط مشخص جریان دارد.
۲) خدارحم چارلنگ زنده است.
داشتم به سراغ خدارَم چالنگ این رند عافیت سوز می رفتم...
یکی از بچه های نسل جدید از من پرسید:
- مگه این خدارحم چهارلنگ کیه که می خواهی زندگیش را بنویسی؟
- او یکی از شهروندان شحاع هفتکل بود که حق بزرگی به گردن آزاد اندیشی این شهر داشته...پدرش از تفنگچی های خوانین بختیاری - خدابیامرز ملامحمد؛ عاشق فرهنگ ایرانی و آرزومند روز بهی بود...
زندگی این پاکباخته ذره ذره آب شد و او خود را فدا کرد و چشم به جا و مال و مقام کسی ندوخت و آخر سر که دید جایش در بازارمکاره ی رجاله ها نیست هم چون سایه/ شبحی در فراموشی گم شد...
بگذریم...
بیا برویم به مسافرخانه ی متروکه ی "امید"تا پای صحبتش بنشینیم...(ادامه دارد)
۳) سخنی برای فردا
مک کندلز ، قهرمان فیلم زیبای شون پن: در دامن طبیعت
INTO THE WILD
( ترجمه ی وطنی آن: به دل طبیعت وحشی)
می گوید:
وقتی چیزی را در زندگی می خواهی باید جلو بروی وبه آن چنگ بزنی...
![]()
برگی دیگر
بیرون در می آورم از تن برهنه ام
دوشنبه ای خیس و خون آلود
نیستی تا ببینی
چه بیقرار
کبوتر دلم
به هق هق
جان می کند
در این قفس
لبه های روز بر من تیغ می کشند
هم چنان که
در تابوت تخت خویش
مصلوب سنگسار سالیان رفته ام...
(ه. ح.کتیبه های نگاه)
![]()
شعری برای امروز
شنبه
*
۸
بین ما
ببین
افتاده برهوتی از چوب
تو دیگر مال من
نیستی
آن "اوی" مهربان کجاست؟
دو فنجان ساده ی صمیمی شیشه
عریان و بی تکلف
نگاه به بیگانگی
پنهانگی ما
اکنون
نشسته ام با خود
در امتداد تنهایی درگاه
سرگردان
با رواندازی از سرما
و آوار آوار رویاهای بی کسی
و این عطر سمج
نام تو
که دست از سرم بر نمی دارد...![]()
اودیسه به ساعت اشک
در دقیقه ی سنگ
به ثانیه
ثاتیه
شک...
دیروز نتوانستم از بندرگاه خود بیرون بزنم .
یک روز از های و هوی دهکده ی کوچک جهانی و کلانتر زبلش جناب خلیفه بوش و شرکای وفادارش بن لادن غار نشین و مباشران وطنی ش آسوده خاطر بیابان گردی کردم.
در این روزنامه می خوانید:
۱. فرزندان آدمیان
۲. نشانگان مشترک
۳. بیماری چیروی روشنفکری ایرانی
۴. ما و شیخ صبور انقلاب اصلاحات
۵. امتیاز به هفته نامه ی وطنی
۶. خودرو نوشته ها
۷. خدارم چارلنگ
۱. فرزندان آدميان
فیلم تکان دهنده ی کارگردان اندیشمند و آرمانگرا -کوارون با نام "فرزندان آدمیان"
Children of Men
که من آن را ۶ ماه پیش در روستاي دورافتاده امان دیدم و حالا به حجره ی جشنواره دهه ی فجر راه یافته، به غلط "فرزندان آدم" و "فرزندان انسان" نام گرفته...
حكايت شگفتي است. نام هاي نابرابر و اسامي مصادره اي شده اي فيلم هاي خارجي در ايران و تيغ بران اتهام و سانسور و كارشناساني كه آمده اند عرصه خود را در اين مذبح به اثبات برسانند...
۲. نشانگان مشترك يا سيندروم بيماري دولتيان
نمي دانم اين برادران اقتدار طلب چرا اين قدر دست هاي بي خاصيت خود را با نماهاي مختلف در رسانه ها به تماشا مي گذارند!
بابا جان (يعني ببو جان) تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف/ بلكه اسباب بزرگي همه آماده كني...
خلق را تقليدشان بر باد داد...
۳. بيماري چپروي روشنفكري وطني
در شماره اخير مجله رنگين و شيك شهروند امروز- شماره ي ۳۶، ۱۴/۱۱/۱۳۸۵(اسفند دود كنيم چشم نخوره!) خواننده اي به نام حميد رضوي به اين جريده ي شريفه نامه نوشته كه:
"...من يك جوان شهرستانيم.از آن ها كه با هر نابسامان اين مملكت ساخته و سوخته و دم بر نياورده و نمونه من فراوان؛ و مي خواهم اين جا پا سفت كنم.. ما داستان خروس نمي خواهيم...بگذاريد ايشان(ا. گ.)در كاخ تنهايي شان با خاطراتشان دل خوش باشند..."
لازم مي دانم به اين ناديده ي متعهد و دوست داشتني بگويم كه مامان ايران خانوم ما هم به آل احمد ها نياز دارد و هم ابراهيم گلستان و جمالزاده و اراني و مطهري و شريعتي و صادق هدايت...
بياييد از بيماري چپروي روشنفكري وطني كه كارش تفكيك و تشكيك خانمان برانداز ديرينه است، رهايي يابيم.
۴. ما و شيخ صبور انقلاب اصلاحات
اين آقاي ساموئل هانتيگتون در كتاب مستطابش " سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني" گفته ي تامل برانگيزي دارد:
انقلاب پديده اي كمياب است و اصلاحات از آن كمياب تر. اصلاحات از آن روي كمياب تر است كه استعدادهاي سياسي براي تحقق آن كمتر پيدا مي شوند. يك انقلابي موفق لازم نيست كه يك سياستمدار ورزيده باشد ولي يك اصلاحگر موفق هميشه بايد چنين آدمي باشد.
و از اين روست كه من شيخ صبور انقلاب اصلاحات، جناب آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني را ارج مي نهم و به او در اين راستا اميدها بسته ام.
۵. امتياز به هفته نامه ها در اين هفته
به ترتيب:
يك)چلچراغ
دو) امرداد
سه)سپيده(پزشكي) ۲۵۰ تومان و مخصوص پزشكان اما مفيد و ارزان براي عموم
چهار)سلامت ۴۰۰ تومان با يك عالم تبليغات و گران براي خانواده ها و البته تريبون بعضي از نوآمدگان و كمي عوام زدگي با لعاب علمي.
پنج)شهروند امروز
۶. خودرو نوشته ها
خدا دامه به تو چه! (وانت ميني در شهر دزفول)
با تو حكايت ديگر (پرايد)
بنيامين كوچولو ( پيكان)
عسل(پژو)
۷. خدارم چارلنگ (۲)
داشتم به ديدار خدارم چارلنگ در زير زمين يك مسافرخانه ي متروك مي رفتم كه...
![]()
کُپه
کُپه
آن گوشه مانده هنوز برف
در امتداد سپیدی گربه ی مادر...
می خواند
جوانه ی شعری
از زیر زمین
اندوهان دلم رو به بالا...
می دانم
از میان این همه انبوه
چیزی رقم می خورد
ستاره وار
دوار
از درگاه بسته
تا خیابانی
که خط های حامل خوشبختی
را
حالا
برای ترنم نُت های گام هایت
فرشی از ابریشم خواهش کشیده است...
( ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
به جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانی
می گردم
در هم چنان هنوز
از گذار دالان های هزارتو
اشکوبه های شک
پل
پله
پنجره
با فانوس های روشن چشمانتان
به راه
تا نقطه های فردا
۸
*
*
در این روزنامه می خوانید:
۱. سفر احمد بورقانی
۲. شک
۳. اندر احوالات کتاب و ناشر و ...نویسنده(کتک خورده ی راضی)
۴.خدارحم چارلنگ
***
۱. سفر یکتا انقلابی مردِ پاک باخته، آرمان گرای آز آزمون ها سرافراز بیرون آمده همه را در دنیایی از افسوس و اشک وانهاد.
احمد بورقانی درگذشت.
سپاه اصلاحات ایرانی(چپ و راست/ دین باور و دگر اندیش) یکی از ستون ها و سرمایه های خودویژه اش را از دست داد.
اصلاح طلبان مشارکتی را همین افتخار بس که احمد بورقانی نازنین در میانشان زیست و باقیات صالحاتی پرارزش را بجا گذاشت.
۲. شک
این "مامانی" یعنی مادر بزرگ رفیق ما بهزاد هم عالمی دارد!
دیشب که دیدمش پرسید:
- ننه جون میگی نمازم قبول می افته؟
- چرا نیقته؟
- آخه ننه جون تازه فهمیدم سجاده ای که روش نماز می خونم ساخت چینوی ها ست...شک دارم...این رادیون هم که جاپونیه... و اون...
۳. اندر احوالات چاپ و نشر و طاعون سانسور...
از میدون انقلاب تا پارک دانشجو فقط یک یا دوتا کافی نت بیشتر نیست
این راسته ی انقلاب هم عجب تاریخ و داستان شگفتی دارد. علف های هرز از بساز بفروشی و رنود چراغ بدست و نویسنده های دون کیشوت که آن جا ریشه دوانده اند و... حسرت بدلی اهالی ناکام چاپ و نشر اصیل...
راستی، سانسور یعنی که کتاب خوانی هست و جماعتی از نوندونی ارتزاق می کنند و تابوی مخاطب، خواب از کارشناسان و متخصصان وادی خاموشی ربوده...
قسم به قلم و آن چه می نگارد...
۴. خدارحم چارلنگ زنده است.
این پیام را از طریق ئی-میل گرفتم. راه افتادم در پی نشانی داده شده... برف را طی کردم .. از پله های فرسوده و تاریک مسافرخانه ای تعطیل پایین رفتم.
- بیو... بیو... جلوتر...
پایین تر رفتم و کورمال رو به صدای او.
- خدارم!
- هان؟
- کُجونی پیا؟
- همی چو... بیو بیو که داری خوب می رسی...
(ادامه دارد)
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
هستم اگر می روم، گر نروم نیستم.(۱)
در فلق بود که پرسید سوار: خانه ی دوست کجاست؟(۲)
گَوَن از نسیم پرسید:(۳)
آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟(۴)
***
خبر تلخ:
نازنین دخت دوست عاطفی مردمدارمان استاد بهنیا ی هفتکلی در بستر بیماری است:
تنش به ناز طبیبان نیاز مباد...
با تمام خلوص معبد دل هامان برای تندرستی دوباره اش به نیایش بر خیزیم...
۱. اقبال
۲. سهراب سپهری
۳. م. سرشک
۴. م. امید
![]()
به جستجوی باستانیت عاطفه
اودیسه ای از باور
گذر از رنج
می گفت "نگرد/ گشتیم نیست!"
گفتم: گشته ام و می گردم...این عاطفه ی ایرانی را بازش نمی نهم...می یابمش به راه... اینک هزار کلید/ دلیل در دستان من...
راه می افتم:
اکنون زمین هنوز یخ زده... نه از افسردگی هوا... از آه دل جماعت گُمداده ایمان و امید...
یاد شعری از دفتر شفاهی دل مردم افتادم که زمزمه اش آگاهی دهنده است و راهگشا:
همه روز روزه بودن/ همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جُستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن/ به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ را ثمر آن قدر نباشد
که به روی نا امیدی در بسته باز کردن...
این را که زمزمه می کردم کسی در اندرونم نهیب زد:
اما عقوبت آنان که درهای امید و رستگاری را بر روی ما می بندند چیست؟
****
هوشنگ احمدی سرشت هم دنیا را به اهلش واگذاشت و رفت...
هفتکل و سال های پس از کودتا... نفت ... محله ی جاروکارا... پرولتاریای روستایی نفت کاو... کارگران بی مزد و منت... باغ دی هوشنگ و درخت خاطره ها که هی بی ثمر جوانه می زدند... و کتاب دیوانه فریب هوشنگ که تازه در آمده بود ... و بعد که تورج برادرش- آن یل ورزشکار در زمین فوتبال سکته ی قلبی کرد و پر پر زد و رفت... و دی هوشنگ که همه ی گل های باغش را کند و بر سر خاک کرد و باران اشک...
و اکنون چه بی وفاست این دنیا و دل های سنگی ما چه بی خیال...
هفتکل...
هفت نشانه...
هفت خواهران نفت که به یغما بردند
اندرونی روزگار بهی ایران
پیمان ها و لبخند های کار...
آری:
هفتکل حالیا
سفره ی پوسیده تکانده نفت...
ایران قربانی نفرین سیاه نفت...
برای بازماندگان هوشنگ و ایرج با عشق شکیبایی و امید را آرزومندم...
***
در دفتر ماه های گذشته این گپستان
مطالبی در باره ی شهرهای ایران
شعر و داستان
نقد فیلم و خاطره های پراکنده را بخوانید...
***
از فردا
در همین جا
در پی درخواست های مکرر شفاهی و نوشتاری هفتکلی های دریادل
رمان افشاگرانه ی
"خدارحم چارلنگ زنده است!"
را بخوانید...
![]()
ققنوس انقلاب
زنده باد!
امروز هر جا می رفتم سرودی با این بیت از صدا و سیمای وطنی در پژواک بوده:
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
و اکنون دارم شعری از بهمن را زمزمه می کنم:
رد پا ها را رصد می کنم
در راستای برف
*
*
*
گام هایی مردد و مرده
جا رفته هایی گم
لکه
لکه
خون - نقطه
نقطه های مدفون
مسیرهایی رفته تا شن
کویرهای اندوه
خطی
شراره کشیده
تا ستیغ
سیمرغ
آتش
...
در پی پاها
می روم
اکنون
در پی پاها
تا فردا
در پی پایه های ناپیدا...
(ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
تکرار
نام دیگری از یک داغ
که بر پیشانی
ما
حک می شود...
![]()
نام هایی
نشانه های راه
نام هایی سد
صخره
زباله
نام هایی تاج افتخار بر عنوان ها
مدال ها
نام هایی بی عیار
ننگ عنوان ها و اعتبار
نام ها
ننگ ها
نماها
نیازها
من روز را با نام مردگان می آغازم...
![]()
راه
به خمیازه کنار ما
گونه های باد
از عطر خاطره خالی
دلدار مصادره شده ی من می گفت:
می دانی تا انتظار چند بندر
باید؟
رسوخ به فردا
از پچ پچ درخت و
کتیبه های خالی
صورت های خیس و ورم کرده
خرناسه های مردان فربه از خیانت
دستان دشنه و دسیسه هم
آماس پا
فانوس ها
نگاه
ما...
در جستجوی باستانیت عاطفه
به اودیسه ی سندباد
همراه شهرزاد فراری عشقم
از بارگاه امیر مرگ...
(کتیبه های نگاه/ ه. ح. )
![]()
سلطان عادل و مهربان
سلطان در میان دیوار های فربه ای از محافظ به میان آمد. لبخندی پرشفقت بر لبان مبارکش دیده می شد.
آن گاه رو به جماعت دست به سینه، بر سریر قدرت جلوس کرد.
فریاد "عُمر سلطان عادل و مهربان ما به درازا باد"، در سرسراهای کاخ و شهر پیچید.
سلطان سینه ای صاف کرد و پرسید:
آیا کسی مانده که بر عدالت و مهر ما چالش آورد؟
عربده ها در هوا پیچید:
اگر مانده باشد، مرگ سزای او باد...
پس سلطان لبخندی زد و جماعت بر او سجده بردند...
![]()
پگاه روزان را با نام تو می آغازم
و هر شب
در سرزمین رویاهای تو
غروب می کنم...
![]()
برای من
روز
با طلوع نگاه تو
آغاز می شود...
***
بر شاخه ای از باغ های تنت
قلب بی قرار مرا
آشیان بده...
![]()
سرودی در ستایش عشق
*
*
*
شگفتا آبشار شبانگاهی
خوشا صبحگاه دهانت
شیرینا این دو التهاب سرخ
دانه های درشت
نار
با یک دشت
اسب سپید سرکش
سیاحت سرزمین ناشناخته
تاریخ تنت
را تاخت می زنند
گرگان گرسنه ی دندان هایم
شبی شگفت!
صبحی خوش!
سفری شیرین!
سرشار ز شیدایی!
یگانه تو
بر بستری از نهایت ستاره و شبنم
سلطان سعادت
من
بازگشته
از اکتشاف به نیایش...
![]()
در برابرم
با شمع های خامُش چشمان...
فرسنگ ها فاصله
بین ما
از این سو
تا آن سوی میز
صخره ها نهاد...
بعد
فنجان های بدرود بود
و
راه در انتظار
که بیرون
آه می کشید...
اکنون پرده های اشک
شب را در قاب پنجره
هاشور می کشند
...
![]()