هم چنان به جستجوی باستانیت عاطفه
اودیسه ای به ساعت اشک
شمع نگاه ها فرو نشست.
رفته اند به خانه ها
دیگر از عربده
خبری نیست
اما فروغ خون حسین(ع)
در دل های ساده و صمیمی
می درخشد تا هم چنان روز...
***
مردم
آرمان هایشان را با آب مقدس باورهایشان بارور می سازند
هشدار
گوش تا محرم نباشد جای پیغام سروش...
***
زندگی کم کم به هرکس می فهماند چکاره است. (گوته)
***
برای شناخت هویت و شخصیت "ایرانی"ُ رحعت آگاهانه و به سامان به منابعی چون نمونه های زیر اجتناب ناپذیر است:
قران مجید و منابع فقهی، مکان های دینی، اخلاقیات عاشورایی توده ها و داد وستدهای روزانه ی شهروندان
تاریخ
ادبیات ایرانی از دیرباز تا کنون
دیدگاه بیگانگان در باره ی ما
فرهنگ شفاهی و مکتوب عامیانه/ زیانزدها، خودرونوشته ها و...
در این باره بیشتر هم زبانی خواهیم کرد.
***
کتاب جدید دوست عزیزم فرهاد کشوری، "آخرین سفر زرتشت" را خواندم و بسیار متاسف شدم از استعدادی که ناخودآگاه اسیر جوسازی های دنیای روشنفکری سردرگم و ترفندهای ناشران رند شده است.حیف وقت و حیف پول!
این کتاب نه از دستاوردهای قصه گویی بهره ای دارد و نه حرفی برای گفتن... پایان مشمئزکننده (مرگ زرتشت) و عدم تطابقات تاریخی شخصیت ها و رویدادها آن را نوشته ای خجالت آور ساخته است.
امروزه با "نوعی از سانسور و نوعی اندیشه" سروکار داریم که بیانگر تابع نویسی روشنفکران وطنی است. سفارش پذیری نامحسوس و شرطی شده...
***
دیروز رفتم به ساحل "عسلو".
کرانه ی دریای پارس - خلیج فارس را لکه های چرب و سیاه نفت آلوده ساخته بود و از رفیق ۱۲۰ ساله ام لاکشت صبور و متفکر خبری نبود... ماهیان رنده هم غایب بودند...
از ساحل به مسیر جاده زدم ، روبه زاگرس خاموش و ستبر
اتوبوس هایی آمدند و تنهایی هایشان را در بغل جاده رها کردند.
این چند خودرونوشته را که یادداشت کرده ام بخوانید و نظر بدهید:
آبادان / به یاد سعید
یا سلطون ابراهیم/ محمد من
نگفتمت تنها نرو
شاهپری قصه ها
بیمه ی ابوالفضل
رفیق بی کلک مادر
جنیفر لوپز
***
و این سروده در جان بیقرارم گُر گرفت:
دل
در پی پناهگاهی
برای عشقش
تا در ابدیت بوسه ای
پنهانش سازد...
( ه. ح. کتیبه های نگاه)
![]()
ورزا----------- مجموعه روايت--------
نخواسته ام داستان هايي براي ادبيات بنگارم.
اين ها ياد مان هايي هستند
كه خطاب به فرداي تاريخ روايت شده اند. (ه. ح.)
تاجي -----
خروس سر به هواي خانواده ي ما
و ناگهان در محله مجاور ما اين خبر دهان به دهان شد كه:
" تاجي" در مظان اتهام قرار گرفت...
و كم كم اين نرينه ي بلا گرفته، نه تنها خودش بلكه من و خانواده ام را ا نگشت نماي تمامي شهركرد.
يك روز صبح زود كه داشتم سوار " پاژن" شركت مي شدم تا به مزارع نيشكر بروم، ديدم صداي لطيف و مهرباني مرا مخاطب قرار مي دهد: -
- آقاي مهندس سلام، صبح شما به خير. ببخشيد اين وقت سحر مزاحمتان شدم... الحمدالله اونقدر شما فعال هستين و از صب علي اطلوع تا سرشب مشغول كار كه اهل محل شما را نمي شناسن....
با ترديد و حس شرم پاسح دادم:
- صبح به خير. شما؟ ببخشيد بانوي جوان این جانب ا فتخار صحبت با چه كسي را دارم؟
- منو نمي شنا سين؟ گفتم، حق داريد.. آخه شما همه اش بيرون از خانه تشريف دارين.. من زوجه مرحوم آقا دوات چي هستم ، دبير اخلاق مدرسه همين خونه ي روبرو شما كه يك لنگه ي دروازه آن همیشه بازه... خواهران مشتاق می آیند برای فراگیری…
نگاهم درون حياط را بلعيد.
و چنين شد كه زوجه ي آقا دوات چي در آن صبح زود ، هم چنان كه با دقت تمام مواظب بود چادر نازك از روي هيكل لغزانش پايين نيفتد و مدام در حال صحبت آن را مرتب مي كرد، از مزاحمت هاي تاجي سخن گفت كه مرغ يكي يكدانه اش را بي قرار ساخته…
- بله… خروس شما مانع كُرُچ شدن مرغ ما مي شه!
شايد خواننده ي كنجكاو و البته جوانان امروز بپرسند: خروس ؟ مرغ كُرُچ؟
يعني چي؟ اين مقولات در عصر مواد غذايي بسته بندي شده ي دهكده ي كوچك جهاني كه آن ها دارند با دوستانشان در آن سوي درياها چت و اختلاط ا ينترنتي مي كنند چه معنايي دارد. بله، حق با آن ها ست. به همين خاطر لازم مي دانم مختصري در مورد موقعيت محله ي زندگي ما و قضيه ي مرغ و خروس ها بگويم .
پس از ا نتقال به شهر سوشان كه در كنار رودخانه ي پرخروش و طولاني اما هميشه گل و آلود كارون قرار دارد، بنا به پيشنهاد همسر خانه دارم به پرورش مرغ سنتي روي آورديم. اين
سرگرمي وقت پركن و در عين حال پر منفعت، آن چنان با ا ستقبال همسرم روبرو شد كه د ر سال دوم باغ پشت خانه امان را جمعيت رو به تزايد مرغ و خروس ها پر كرد. شا نس به ما ياري كرده بود كه درمانگاه دامپزشكي اين شهر نيمه روستايي مجاور خانه امان بود و ما مي توانستبم از مشاوره ها، امكانات واكسيناسيون و داروهاي معجزه آساي آن جا بهره مند شويم. خلاصه كنم، آن چنان تعداد ماكيان ما زياد شد كه از اقوام و خويشاوند هر كس به ما سر مي زد، دست خالي بر نمي گشت.
خانه هاي سازماني ما را شركت دولتي کشت و صنعت" سعادت و عمران" ساخته بود. ما جوار با محله هاي روستاييان مهاجر معروف به بُلِیتِی یعنی در انتهاي شهر و تقريبا پاي كوي فدك اقامت داشتیم. کوی سعادت و عمران از نظر معماري و تسهيلات یوتيليتي ( آب/ برق/ گاز)، ا ختلاف فاحشي با خانه هاي تو سري خورده، كوچك و پر جمعيت محله هاي پیرامون دارد. باغ سبزيجات و گلهاي رنگاريگ ما كه در آن يك نخل پربار، دو درخت گريپ فروت و يك درخت ليمو ترش و يك درخت پرتقال یافا در آن وجود داشت، بهشت برين تولد و تكثير جماعت مرغ و خروس هاي بي خيا ل ما گرديده بود....
بله و اين گونه بود كه بنا به پيشنهاد دخترك دو ساله ام، " تاجي " را آزاد گذاشتيم پرهاي رنگارنگش رشد كنند و او در سال سوم زندگي دخترم، به اندازه ي بره اي چاق و چله بزرگ شود. اما مشكل ما با اين خروس منحصر به فرد آ ن بود كه دوست داشت از دروازه ي رو به خيابان پا به كوچه بگذارد و مرغ هاي همسايه را موردالطاف مذكرانه ي خود قرار بدهد. همين كه كسي زنگ مي زد و درباز مي شد او هم چون تيري پران ، با سرعت تمام از خانه بيرون مي جهيد و به سراغ مرغ هاي منتظر مي رفت. انگار که مسئولیتی خطیر را به عهده ی او گذاشته بودند و می بایست در مدت زمانی اندک به جماعت مرغان ادای وظیفه نماید؛ از کول این مرغ به گُرده ی آن یکی می جست…
يك شب دير وقت كه به خانه بر گشتم و قضيه ي شكايت خانم آقا دوات چي را با همسرم در ميان گذاشتم ، ناگهان او از كوره دررفت و پرسيد:
- واي واي پناه بر خدا ... زنيكه بي حيا صبح زود مياد و قضيه كُرچ شدن مرغش را با مرد غريبه در ميون ميذاره ! بعضي زن ها حيا و شرم را قورت داده روي آن يك نوشابه خانواده هم سر كشيده اند!
من هم بي خيا ل به خوردن شام ادامه دادم و ديگر چيزي نگفتم اما بنا به تصميم همسرم قرار شد كه از هر طريق ممكن مانع خروج خروسمان" تاجي" از خانه شويم. آن شب تمام فكر و ذکرم مشغول اين موضوع شده بود. پس از آن كه براي وارسي كولر آبی به پشت بام رفتم، نگاهم ناخودآگاه متوجه ي خانه روبه رو شد. در اين فكر بودم كه حالا مرغ زبان بسته ی آن ها چكار مي كند. آيا تعداد تخم مرغ ها براي خواباندن زير پاي او كافي هستند، آماده شده اند؟
حياط آن ها در تاريكي مطلق فرو رفته ، در آن ته هيچ صدايي از رديف اتاق های خاموش شنيده نمي شد. آن چنان غرق اين تفكرات انسان دوستانه بودم كه ناگهان با بانگ قوقولي قوي خروسمان " تاجي" كه با شيطنت پله هاي بام را بالا پريده و در دورو بر من مي پلكيد، به عالم واقع برگشتم و به خود آمدم.
فردا صبح در محل كار، متوجه شدم كه اكثر همكاران ازقضيه خروس ما خبر دارند. آقاي مستوفي معاون امور قراردادها، راه حل بي رحمانه اي را مطرح كرد:
- آقا ترتيب خروس را بدهيد و قال قضيه را بكنيد.
- يعني چي؟
- سرش را ببريد، تمام!
اما آقاي بهروزيان نقشه كش قديمي ما روش كار مسالمت آميز اما پيچيده و تا حدي بي رحمانه اي را مطرح كرد:
- مهندس چرا لگد به بخت خودت مي زني؟! اين خروس راه بلده! هر قدمش بركت داره .. بايد به كُنه اين فرصت پي ببري البته اگر زيرك و دانا باشي!
خلاصه هر كدام از همكاران پيشنهادي را ارايه داد و از جميع آراي بدست آمده اين تنيجه بدست آمد كه " كشتن" تنبيه و يا نفي بلد خروس ما يعني آقاي تاجي صلاح نيست !"
حالا دیگر همه ی حواسم متوجه راستاي عمليات اين خروس دون ژوان گرديده بود. كنجكاو شده بودم كه ببينم خانم مزبور كه است و چكار مي كند و در فقدان شوهر مرحوم مغفورش روزگار بی رحم را چگونه می گذراند…. اطلاعات پراكنده اي را هم ا ز زبان همسرم بدست آوردم. خانم دوات چي بيوه است و در خانه سازماني شركت به ا ين خاطر زندگي مي كند كه شوهر مرحومش در دبيرستان شهرك شركت درس مي داده و پس از تصادف ژيان او در سه راهي مزارع نيشكر با يك ترانسپورت حمل ني، دار دنيايي را وداع گفت و همسرش را با انبوهي انتظار و آرزو تنها گذاشته است...
ديروز كه زودتر از هميشه يعني ساعت هفت شب به خانه برگشته و داشتم خودروي خاك آلود را سر وته مي كردم تا به درون حيا ط هدايت كنم، باز آن صداي ظريف و غمگين فضا را معطر ساخت :
- خسته نباشين آقاي مهندس...
- سلام خانوم. حال شما چطوره؟ مرغتان در چه وضعيه؟
- وای چی بگم! روم سیاه! مثل ديوونه ها شده .. نمياد روي تخم ها بخوابه .. شب ها بی قراره… مرتب اين ور و آن ور مي گرده و غرولند مي كنه....
- يعني باز هم " تاجي " خروس ما دست گلي به آب داده؟
- نه، واي .. خدا نكنه.. همون هفته ي گذشته كه كاكُلي ما را هوايي كرد، اوضا ع به هم ريخت و اون هم تا حالا مرا اسير خودش نموده.. اصلن راستش را بگويم مشكل از جايي ديگه س.. آقا خروس شما چه تقصيري داده...
جرات كردم سرم را برگردانم و نگاهي به صورت شيرگون او بيندازم كه در معرض شعاع نور بالاي سردر خانه اش، هم چون ماه شب 14 مي درخشيد ودر چشمان درشت و سياهش لبخند شيطنت آميزي به چشم مي خورد.
- شما مي فرماييد من چكار كنم؟
لحن صدايم را با اعتماد به نفس بيشتري ادا كردم:
- هر چه شما بفرماييد.. در خدمتتان هستم. مي خواهيد ادبش كنيم، مي كنيم. سرش را ببريم، مي بريم…
ناگهان او چادر گلدار را گشود و بال آنرا به پنجه اش گرفت و من در يك لحظه متوجه ي ميني ژوپ سپيد با لكه اي قرمز گل پراكنده بر سطح آن شدم و قلبم تامپ ! تامپ! شروع كرد به تپيدن. لبان گوشتالود و خون آلودش ا نگار آهنگي دلنشين را زمزمه مي كرد:
- واي خدا اون روز را نياره .. من اجازه نمي دهم يك پر از بدن تو دل بروي او كم بشه .شما مي فرماييد سرش را ببريد؟ واي چه بي رحم!
مي خواستم به اين گفت و گوي شيرين با اوادامه بدهم كه:
با ظاهر شدن همسرم به دم در، به خودم آمدم فرمان را محكم چسبيده، خداحافظي سريعي كرده و خودرو را تند و تيز به درون حياط راندم.
وآن جا درون خودرو، از توي آينه ديدم كه همسرم با او در حال گفت و گويي به ظاهر صميمانه است و صحبتشان گل انداخته....
من هم به درون خانه رفته، دوش گرفته، آماده ي صرف شام شدم.
روي سفره كاسه ي چيني بزرگ داراي نقش و نگارهنر قاجار قرار داشت كه پر از آش شله قلمكاري بود واز آن رايحه ي پياز داغ و نعناع سرخ شده فضا را مي آكند و اشتهاي آدم را باز مي كرد. صداي تكان دهنده اي مرا از عالم هپروت پراند:
- ا ينو خانوم دوات چي آورده.. نذر داشته.. عصري آورد.. گمونم ديگه گله و شكايتي نداره... اما او مي گفت با چند از خانوماي محل در منزلش كلاس دوره گذاشته. از من خوا سته بروم كلاس، گفتم وقت نميكنم، خب بگو ببينم تو چطوري؟ مي بينم كه!
- چي را مي بيني؟
- ديگه فلنگ كار را مي بندي و زود مي آيي خونه؟
- بد مي كنم كارهايم را زود انجام مي دهم و مي آيم با بچه ها كار كنم... از درس هايشان عقب نمانند؟
او هم نگا ه معنا داري به من انداخت و گفت: خداوند سايه ي چنين پدر مهرباني را از سر خانواده كم نكنه!
بعدش شام را در سكوت خورديم و من از همسر مهربانم خواستم از آش مقداري در قابلمه ام بگذارد تا فردا با خود به محل كار ببرم و به عنوان صبحانه همراه با همكاران صرف كنيم...
بله، روزها به سرعت گذشت و زندگي من شيرين تر شد و من با شوق و ذوق فراوان، لحظات پر انتظاری را سپري مي كردم تا اين كه…
بله:
يك شب در بستر، ناگهان همسر آینده نگر من پيشنهاد بي شرمانه اي را مطرح ساخت:
- مي خوام تاجي را بفرستمش روستا...
- روستا؟
- آره. از دستش خسته شدم.. دسگه نمي تونم كنترلش كنم همه ي فكر و ذكرش مرغ هاي بيرونه.. باعث آبروريزي ما در محله شده. جرات ندارم براي پستچي و نگهبان و همسايه در را باز كنم، مثل برق مياد از لاي در مي ره بيرون و با عطش سيري ناپذيري به كول مرغ هاي مردم مي پره.. شده سوژه ی زنای بیکار دم در نشین!
- یعنی چه؟
- یعنی چه نداره…مي فهمي چي ميگم.. هر مرغي را در مسيرش ببينه به طرفش سيخ مي شه.. خانوماي بيكار هم ميگن خوش به حا لت خانوم!
- اما ... مي دوني كه اين خروس برا ما شانس مياره.. مرغ و جوجه ها با اداها و قوقو ل قول هاي او دانه ور مي چينند... اگه او از اين جا بره. مي ترسم اوضاع به هم بريزه ... مگه خود نگفتي از موقعي كه تاجي در ميان خانه ي ماست بلا و بيماري جرات نداره از ا ينجا رد شه؟
همسرم كه آثار خواب در صدا و چشمانش پيدا مي شد، خميازه اي كشيد و گفت:
- اما آبروي ما از همه اين چيزها بالاتره..
وبعد روي پهلو غلتي زد آهي كشيد و در خوابي عميق فرو رفت.
و من كه نگران سرنوشت خروس دردانه ام " تاجي" بودم، در فكرهاي دور و دراز فرو رفتم. همسرم غلتي زد و طاقباز چون كودكي معصوم كه شيرش را سير و پر نوشيده، با دستاني بالا رفته به حالت تسليم دور نخست خوا ب را همراه با خروپف بي وقفه ي خود شروع کرده بود…
او مرا مستاصل و بي تاب به حال خود رها ساخت. خوابم نمي برد . دهانم خشك بود. قلبم به شدت مي زد. بدنم داغ مي شد. چرا؟ اين پريشان خاطري ناشي از سرنوشت در معرض خطر قرار گرقته ي خروس نازنينم تاجي بود يا حال و روز خودم؟
پس از يك ساعت كلنجار رفتن با خود، متوجه شدم بوي خوشي در هوا پيچيده و وارد بسترم شده است، مغناطيس اين رايحه مرا از بستر بيرون كشاند.
از اتاق خواب بيرون آمدم، رد عطر غليظ و غليظ تر مي شد.
به حياط خلوت رفتم. سري به حصار مرغ و خروس زدم. به محل ا ستراحت تاجي خيره شدم. با نزديك شدن صداي پاهايم تاجي طبق عادت هميشگي ، غرولندي كرد. نگاهي به او انداختم. او که در تنهايي سرشار از سكوت، تفكر و اندوهي ژرف فرو رفته بود، وجودم را ناديده گرفت… شايد خبر يافته بود كه چه سرنوشت دردناكي در ا نتظار اوست و همين روزها او را به روستا تبعيد مي كنند… حالش گرفته بود، طفلكي دم بر نمی آورد!
با صدايي خفه اورا خطاب قرار دادم:
- تاجي جان! حالت چطوره؟
سرش را بلند كرد. در چشمانش غمي وصف ناپذيز موج مي زد. قوقول قوقولی كرد. با صداي او جوجه هايي ده روزه كه زير بال مادرشان پنهان بودند، سرها را بيرون آورده و ما دو تا را نگريستند.
ناگهان تاجي با صدايي زخمي، بم و پر طنين مرا مخاطب قرار داد:
- همه ش نقصير توست رييس!
دور و برم را ورانداز كردم: صداي كيه؟
- تعجب نكن جناب مهندس... اون قدر غم و غصه تو دلم لونه كرده كه ناچار شدم به زبان شما آدم هاي بي احساس پيام بدهم.. بله... مگه من چه گناهي كرده ام هان؟ شما آدم هاي دو پا با غرايز و قوانين طبيعي و ژنتيكي ما حيوانات هم كار داريد؟ هان.. بابا دست برداريد از ا ين همه بامبول!
جوجه ها با سر و صداي پدر بزرگشان- تاجي آمدند بيرون و به بهانه ي پيدا كردن ذره هاي غذاي لاي درز كاشي ها، کنجکاوانه به كاوش شبانه پردا ختند و مادرش " حنايي خانوم" هم در دور و برشان به مراقبت همه جانبه پرداخت.
پرسيدم: تاجي جان، پسرم ! حالا چرا ا ين قدر جوش آوردي؟
- چرا جوش نياورم؟ نگاهي به خودت بينداز. عقلت را به كار ببر.. اين بو را حس مي كني؟
- كدام بو؟
- كدام بو.! ميگه "كدوم بو؟" منو باش! با آقاي مهندس مملكت روبرو هستم. اين نصفه شبي اومده مزاحم من شده.. خودم غم و غصه م كم بوده، داره سر به سرم ميذاره.. توي باغ هم نيست.. ميگه "كدوم بو؟" ووو! بابا ا ين بوي خوش زن را احساسش نمي كني؟ ا ين بوست كه ذرا ت وجود هستي را به تكانه و چرخش و رفت و بر گشت وا مي داره... كمي سرت را بالا بگير.. حالا برو طرف حياط رو به كوچه.. در آن جا ، نفس عميقي بكش... آهسته در را باز كن.. برو توي كوچه، همينطور مستقيم برو.. درها به رويت باز مي شوند. و بعد به قول آن خدا بيامرز شاعر ناكام خودتان به چيزي مي رسي " آن" جاودان! و دل هر ذره را كه بشكافي، آفتابيش در میان بینی… درنگ جايز نيست.. برو به سوي سرنوشت، غصه ي مرا هم نخور! من دست و پا چلفتي نيستم.
هر كجا مرا بفرستند همانم كه هستم، تغييري نمي كنم... تو به فكر خودت با ش و اين همه اوهام و خيالات بي ثمر را كنار بگذار.. برو ببينم چكار مي كني.. زود... زود... آهان جانمي!
دوباره راه افتادم به سوی بسترم. دراز کشیدم اما خوابم نمی برد.
ناگهان صدای بال بال زدن و بعد قوقولی قوقوی سوزناکی را شنیدم.
دوباره بلند شدم.
به سراغ تاجی رفتم . نبودش. کجا رفته این بی حیا؟
رد رايحه را گرفتم.
به حياط رسيدم دروازه را گشودم. صداي پيچكي در فضا يچيد:
- اومدي ؟
- خوش اومدي!
دروازه كه گشوده شد، به سرزمين تازه اي پا گذاشتم پاها ونگاهم آزادانه و رها از هر قيد و بند پيش مي رفتند. از كوچه باغ زنبق ها، شب بوها و ياس ها گذشتم.
- بفرماييد پيشتر... نترسيد.. هيچ خطري شما را تهديد نمي كند.
به منبع عطر نا شناخته نزديكتر و نزديكتز مي شدم و صداي نفس هاي زندگي مي آمد. او آن جا بود. پوشيده در تاريكي معطر دالان. اما به آخرين نقطه که رسيدم… چه می دیدم؟
تاجی بی حیا در میان گله ای از مرغان حضور داشت!
دست پيش بردم، هوا را لمس کنم… نه خواب نبودم...
تاجی سرافرازانه مرا می نگریست…
می خواستم برگردم که صداي همه ی ماکیان ها در فضا پيچيد…انگار آمده بودن جشن عروسی...
كم كم به زمان و مكان پيرامون برگشتم.
تاجی آمده بود، نزدیکم و بي تابانه نفس مي زد:
- ارباب بیا خودت نیگا کن .. بيا ..
تمام فضا پر از قوقولي قوقوي فا تحانه ي تاجي شده بود.
تاجی رفت کنار پله ی رو به سکوی ایوان.
- می بینی؟
- چی را؟
- این کفش ها را...
خوب خیره شدم.
یک جفت کفش صندل مانند بود- سایز بزرگ، قهوه ای روشن..صاحب او را می شناختم.
ای نامرد!
- پس تو اومدی این جا واسه چی؟
- تماشا!
هرچه تلاش کردم نتواستم تاجی را به خانه برگردانم...
دست خالی و خسته و خواب الود برگشتم به رختخواب...
انگار داشت صبح مي شد و من هنوز خواب بودم.
روی دنده ی شیرین خواب در می غلتیدم که زنم گفت:
- وای! پاشو... پاشو...صدای بانگ خروس میاد...
- مگه چی شده؟
- صدای تاجی از حیاط خانم دوات چی میاد...
...
![]()
نگاهی
امروز سرخوشم
یک سوی خمخانه های یاد تو
پنهان و پاک در دلم
آن جا
در آینه
غوغای دریچه هاست
همه سرشار از بهار
بر لب
نهال ها
ترنم فردا
که می سرایند شکوفه های سپید امید را
![]()
در راستای اودیسه ای به ساعت سنگ
جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانی
اینان کیانند که این گونه گستاخ، مرگ می آفرینند و رکورد جنایت مغول و بربر و متجاوزان تاریخ را شکسته اند؟
در تاریخ از میداس شاه یونانی روایت آورده اند که بر سرزمین فریگیه(فریجیه) ناحیه ای در باختر مرکزی آناطولی فرمان میراند و دست به هرچه می زد زراندود می شد... و حالا حکایت عبرت آموز ماست و قومی که خجالت تاریخند و لمسشان یآس... چه خوش گفت امید ماندگار شعر پارسی خطاب به اینان که:
ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند
از هیچ جاتان
رُست نتواند...
و وای مظلوم حسین (ع)... که هرسال رسالتش بدست کوفیان این زمان خدشه دار می شود و ابن ملجم های پرمدعای قاتل امیر موءمنان(ع)، سر مبارکش را می برند تا به جیفه ی دنیاییشان: پُست و موبایل و خودرو و کاخ های شمال شهر و حرمسراهایشان برسند...
![]()
و این سروده برای آن کسی است که فانوس های نگاهش، پیوند های "دوستت دارم" را رقم می زند:
دریاب ما فتادگان
...
در شوره زار سینه های یآس
بذری بپاش ز مهر
نهالی بکار زعشق...
(کتیبه های نگاه، ه. ح.)
ما ایرانی ها
در راستای این اودیسه ی شناخت باستانیت عاطفه ی ایرانی می گردم و می جوشم.
جوانی با اندیشه ی پیران جهاندیده به من گفت:
- چرا از اخلاقیات مشخص گروه های کسب و کار ایرانی نمی نویسی؟ شماری از حاجی های بازار که در دو روز، هزار ناهار روبراه می کنند و بار عام می دهند اما در ۳۶۳ روز دیگر اگر کسی از تشنگی پای حجره اشان از پای درآید، رحمی به او نمی کنند... گر مسلمانی از این است...
گفت چرا از مدیریت حرف های حباب نمی گویی؟ خلفای بی کفایت جدید که پر رو و گستاخ؛ کارخانه ی تولید شعار و دروغند و خود را ولی نعمت مردم می دانند...
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حیله و بی شرمی است..
و یادم به آن پیرزن از پا افتاده ی اهوازی افتاد که برای رفتن به مطب پزشک می بایست ۴۸ پله را می کوبید و بالا می رفت... واقعا باید نالید که آخ دکتر ها!
در آینده با نگاهی دیگر / نمایی از نزدیک - کلوز آپ به گزارش دهی از اخلاقیات دست و پا گیر ایرانی خواهیم نشست...
![]()
با امید به بهروزی همه ی یگانه باوران ایرانی خواستار صلح و سعادت زمین سبز در سال نوی اسلامی(۱۴۲۹)
![]()
سرد...
سیاه شب...
شمع ها فسرده به میدان
رفته اند سوکواران همه به منزل
مظلوم مانده
عدالت امام
تنها به پیرامون...
چاووش خوان رهایی امام
سر بر فراز
بی کلام
به فریاد
ایستاده در میان
آماده ی عزیمت
به کارزار کرب و بلا...
یک سوی: بنشستگان به تاریکی
پنهان چهره به دامن
سردرگم
انگشتان انتخاب هراسان
لرزان...
نزدیکتر
راست اما
آماده و مهیا در میان
امام شهیدان...
دستی جهید
جان ها را جلا
درخشید
رعدی ز رعب
لرزاند سراپای ترس را:
- یاران! برادران! شیران شرزه ی میدان!
خواهران!
اینک به پا!
بر سر ایمان!
هنگامه ی نیایش کردار
بستن پیمان
با خون خدا
نیکوی آفرینش
حسین(ع)
او که
پیامبر را
زنده نمای رونده ی زیباست
شهیدان آزادگی زمین
همه او را مقتدا به هر جا...
ناپیدا در پشت پرده های شب
نشستند بر سر سفره جیفه ی دنیا جماعتی
اما
برخاستند عاشقانه
به همرهی
او را
یگانه
صخره های صبور....
(بخشی از منظومه ی عاشورایی ها/ هاشم حسینی)
![]()
دو دوست قديمي:
خيكي و ني قليون
(1)
درشركت دولتي " سعادت و عمران" در طبقه ي چهارم و در راهروي سوم، ته دالان اتاقي است كه در آن دو تن ا زهمكاران فراموش شده ي ما حضور دارند. آن ها هرروز به درون اين دخمه مي روند و تا شامگاه كه بايد به خانه بازگردند ازآ ن جا بيرون نمي زنند . نام يكي از آن ها "خيكي" است و ديگري " ني قليون".
هر روز صبح خيكي خميازه اي مي كشد و مي پرسد:
- ني قليون جان، من خيلي خستمه، هنوز خوابم مياد...
وني قليون هم كه رفتارش تابع شرايط، شرطی شده، طبق معمول سرفه اي مي كند . گرد نش را مي خارد:
- مي توني بروي پشت قفسه ها دراز بكشي .. چند ساعت كه خوابيدي حالت جا مياد....
خيكي مي رود پشت قفسه ي پرونده ها كه با گذشت ا ين مدت فرسوده شده و جانوران موذي درگوشه و كنار آن آثارحيات خود را به جا گداشته اند....
(2)
- آقا جان اين درسته كه پشت سر من، كارمندم بيايد صفحه بگذارد که من دزد هستم؟
- نه قربا ن.... ا ختيار دارين، شما چشم و چراغ ما هستين... شما اگه نباشين ا ين شركت ديگه وجودخارجي نداره...
- ......
- .....
دقايق سپري مي شود. "خيكي " و " ني قليون" مي روند خانه و يك روز دیگر هم سپري مي شود.
ر وز بعد دوباره آ ن ها براي 12400 مين بار به سر كار مي آيند. كارت هاي الكترونيك خود را در مي آورند و وارد دستگاه مي كنند.
از ماه جديد 12 روز مي گذرد.
- ني قليون جان ازحقوق ها خبري نيس؟
خميازه اي طولاني:
- ميگن فردا فيش هاي حقوق را ميدن...
خارش همه جانبه اي بدن خیگی را فرا می گیرد.
هر دو مي روند پشت ميز پايه لق گوشه ي اتاق مي نشينند و بساط صبحانه را مي چينند.
- سرم خيلي درد مي كند، سنگينه... هنگ كرده...
- برو پشت قفسه ها بخواب... حا لت خوب مي شه .
مي رود، دراز مي كشد.
- مي گم، نفهميدي چه كسي بود رفت لاپرت به رييس داده كه يكي گفته ا و دزده؟
- نه ، تو چي ، نفهميدي؟
صداي خروپف و بعد خارش . خط کش فلزی کمر را خراش می دهد...
شركت سعادت وعمران در ساعت 10 صبح روز دوازدهم آذر سال جاري در خوابي
عميق فرورفته است.
گنجشك ها به درون شاخ و برگ درخت كنار پيري پناه مي برند.
تلفني زنگ مي زند.
نظافت چي اتاق مدير بيرون مي آيد. سيني هاي ميوه و شيريني روز قبل را بيرون مي آورد.
برمي گردد و ديسي را كه بيسكويت هاي كفك زده با دقت تمام روي آن چيده شده ، به درون اتاق رييس مي برد.
تلفن بار ديگر زنگ مي زند.
نظافت چي گوشي را بر مي دارد.
- اين جا شركت سعادت و عمران است... نه... پزشك قانوني؟ اشتباه مي كنيد...منشي مشغوله... آقاي ؟ رييس جلسه دا رند... بله.... بعد از ظهر زنگ بزنين...
يكي از موش ها گوشه اي ايستاده اورا مي نگرد.
صداي خش و خش و خروپف تمام فضا را پر کرده است...
كهنه ي عمارت پوسيده ي شركت دولتي " سعادت و عمران" را پر مي كند.
نظافت چي كه كارش را تمام مي كند و مي رود بخوابد. عنكبوت كهنه اي از گوشه ي سقف بيرون مي آيد و به تلفن سياه روي ميز منشي خيره مي ماند . ني قليون هنوز خود را مي خارد.
از مجموعه داستان "ورزا"
hh2kh@hotmail.com
![]()
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
این چند روز هر چه زور زدم این قوطی مجازی "عنتر نیت"- به قول دالو؛ راه نداد...راه های یخ زده ی رابطه و سرهای بی تفاوت در بغل هم مزید بر علت شدند..
آره داشتم این شعر ظهیر فاریابی شاعر سده ی ششم شمسی را زیر لب زمزمه می کردم:
نه بوی عشقی از این روزگار می آید
نه آه دلکشی از این دیار می آید
...
وبعد انگار از اندرون من خسته دل، کسی به فریاد؛ زبان به شکوه گشود:
دیدم که ز یاران کهن کَس نیست
جز یک دو تن خسته و افسرده
وان جمع پراکنده یکایک
یا غرق خیانت شده یا مرده
(فریدون توللی)
شما می توانید در شعر بالا به جای خیانت، جنایت هم بخوانید...
![]()
ساکت
و
سرد
چون برف رفت و
در من
داغ بوسه هاش
هنوز
سرکش
شعله ها می کشد
اودیسه ای به ساعت سنگ!
دیروز زدیم به کوه... لازمه بعضی وقت ها آدم از این همه جن و پری دور بر، بزنه به کوه...
راست می گفت این شاعر شرافت فراموش نشده، فریدون مشیری که:
بشر به غار پناه خواهد برد...
در کناره ی جاده ی خسته در پای کوه، آثار تفاله ها و پسماندهای حیات حیوانی طبقه ی جدید به چشم می خورد. طبقه جدیدی که سوار خودروهای گرانقیمت می شود. مثل گاو می خورد. راحت آدم می خرد و می فروشد . هم در این دنیا نفع می کند و هم به قول خودش در آن دنیا و بقیه ی جماعت عالم و آدم از دید هموژنیزه شده ی او"خسر الدنیا و آلآخره" هستند... پای کوه پیرمردی که از سر ذوق آشغال ها را جمع می کرد، روبه زوج جوانی که لفاف آدامس خود را در دست مچاله می کردند و در جیب می گذاشتند و بوی نعناع و شرم عشق میدادند، گفت:
گاوان و خران باربردار/ به زآدمیان مردم آزار...
بله این طبقه ی جدید که مختصات هویتیش نه با خط کشی های مارکسی- لنینی و پوپری-هانتینگتونی می خواند و نه با نفرین های جامعه ی قسط توحیدی؛ هر جا می رسد از شهر و اداره و دامنه ی کوه و زیبایی و ایمان و... همه را لجن مال می کند..
آری
یک برگه تازه
می آویزم
در گوشه ای از تخته خبر تاریخ
گزارش اینان
که نسب به ایلغار اسکندر نمی برند و چنگیز
و یا به قول "دالو دات کام": شاه سلطان حسین و راسپوتین
نه
اینان نمونه اند
در سه کنج سردابه ی سرد و سکون...
پدیده ی خود ویژه ی زمانه
و بعد بادی که می وزد
همراه این برف سمج
با خود پیام بی کلامی دارد
سبک سنگین کنان
دستی می کشد به این برگه
آویخته بر سینه ...
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
و اکنون ساعت غنودن برف است.
دیشب در محله های مسافر کشی تهران و کرج به ویژه بیرونی های متروی کرج، اختیار و اقتدار مسافر و کرایه و امنیت دست مسافرکش ها بود. فرهنگ زورمداری و "باب میل" بر همه چیز حاکم بود... برف می بارید. که سرما سخت سوزان بود...سلاممان را کسی پاسخ نیارست داد...من و پسر جوانی که روسی هم می دانست و می گفت در گوهر دشت دکه ی به ارث رسیده ی بابا را می چرخونه و مهربانی و صداقت کودکانه ای داشت، زدیم آمدیم روی جاده ی ورودی کرج- زیر برف و بعد با یک راننده که هیبتی همینگوی داشت ما را هرکدام با ۱۵۰ "تومن" رسوند به میدون کرج...
و اما امان از این تهرون و زباله و موش های فرهنگی و جایزه دادن هایش...واسم های ارواح خون آشام فکری... کسانی که یک روز جایزه می گیرند و روز دیگر جایزه می دهند و بازی ها راه می اندازند...بگذریم...
مادر فولاد زره و
زنجیر های کبره ی بسته
و دهان های کپک...
و حالا من هنوز اینجایم:
دو کوچه مانده به قار قار کلاغ
می پیچی به انحنای اندوه
در گذار از پچ پچ برف
در کنار اهورای آتش
منتظر
شعله های شراب را بر افروخته ام
تا از در درآیی به آغوشم
ای نازنین...
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
دیشب
در قلب تهرون
پای صحبت یک کارتن خواب جنتلمن نشستم که
هزار و یک شب زخم بی وفایی داشت
در دل
از ایرون خانوم خودمون
¤¤¤¤¤¤¤¤
آره
این ملوس خانوم پیشی...
انگار عجوزه ی هزار داماد است
...
می گفت اگه کتابش کنی
این همه الواح لخت را در هزارتوی دلم
صد سال تنهایی چی
سرخ و سیاه؟!
با با جون
دنیای اینفوسفیر
انگشت به دهن میمونه و شاید
یک کشتی یانگوم شبونه میاد اینجا
تا این ورم های رویا را
دستی از مرحمت و مرهم بکشد...
دیشب
یک دریچه از هزاران بر من گذشت...
باقی این حکایت را
از نیمکت های سپید بپرسید...
![]()
که برف می بارد و
موتور زنگ زده ی این قوطی رایانه ی
نفس نفس می زند و
ما یعنی هنوز
تکرار
بن بست های مکرر کوچه...
![]()
نور به قبرت بباره ناظم حكمت
پس از آن كه امجد فيض عليان ، بازاري خوشنام ، دوره ي زبان انگليسي را نزد من با موفقيت به پايان رساند، عزم را جزم كرد كه به قول هم قطارانش" جهت سياحت و زيارت" عازم سوريه و البته تركيه شود. او با خوشخالي و اعتماد به نفس تمام از من خواست كه چند سئوال سخت انگليسي از او بپرسم و براي آخرين بار بيازمايمش. و من از او پرسيدم:
- فرض مي كنيم جنابعالي پس از انجام يك روز پرمشغله كه با زيا رت، خريد سوغا ت و ساعت ها سر پا ايستادن سپري شده، به شهر جهانگردي و اروپايي آنتاليا رفته، گوشه اي در آن بلندا ايستاده و غرق تماشاي درياي زيرپايتان هستيد كه بانوي مؤدب و محجب بنام آنا كارنينا كه همان شب وارد سي امين سال زندگيش شده، خرامان خرامان از كنار شما مي گذرد و هم چنان كه عطر ليموزار آغوشش را بر شما پخش مي كند، با صدايي آميخته به حياي شرقي و گرماي چاي تازه دم پاي منقل، به شما سلام مي كند و رد مي شود. در اينجا ادب جنتلمني هر آقاي متمدن حكم مي كند، پاسخ او را بدهید . خب به من بگوييد ببينم واكنش شما نسبت به اين لطف خانمانه ي بانوي مزبور چيست، چه مي گوييد؟
آقا امجد فيض عليان كه عبارت" كاسب جبيب خداست" واقعا در مورد او صدق مي كند و صاحب سه بوتيك معروف با تابلوهاي نماي سبز" نگاه تو، حجاب من" مي باشد، در فكري عميق فرو رفت و بعد با صدايي ضعيف و شرمو جواب داد:
- من هم به او مي گويم هلو، نا يس دي.[1]
- بارك الله خوب بعدش؟
- بعدش ببينم اين خانم چه جواب ميده، در هر صورت در كمال آرامش و طمانينه مي پرسم:
- آر يو اِلُن يا نگ مادام؟
- بعدش؟
- بعدش بستگي به شرايط بين ما، دعوتش مي كنم چيزي صرف كنيم: لَتس هَو سام تينگ اين ظ كُرنِز....
- بارك اله! براو! شما قبول شديد و مي توانيد در كمال آرامش مملكت را ترك كنيد.
جناب امجد فيض عليان، كه از خوشحالي نيشش تا بنا گوش باز شده بود، تشكركنان گفت:
- استاد! من هر چه دارم از شما دارم . اين زبان شيرين و كارگشاي انگليسي را هيچ وقت بدون وجود پر بركت جنابعالي ياد نمي گرفتم.
- وظيفه ام بود... اين ها نتيجه ي پشتكار خود جنابعالي ست..
هم چنان كه داشتم اين جمله را بيان مي كردم، به ياد روز اولي افتادم كه جناب امجد فيض عليان سي و چهار ساله به در خانه ام آمد و تقاضاي فراگيري زبان انگليسي را كرده بود پس از چند بار رفت و آمد به خانه اش و تشخيص نامناسبي آن جا به عنوان كلاس درس مقرر شد، دوره ي زبان را هر شب از ساعت ده، در شعبه ي شماره دو، فروشگاه" نگاه تو، حجاب من" برگزار نماييم.
امجد خان، ذوق و شوق فراواني براي فراگيري نشان مي داد. از جمله آن كه در روز دوم از من خواست بروم سر ا صل قضيه، و براي قسمت هاي مختلف اندام بشر يعني چشم و گوش و پا و دست، سر و موي و لب و ... در يك جلسه اختصاصي كلمات و اصطلاحات ضروري را به او بياموزم.
و او كه استعداد عجيبي در يادگيري اصطلاحات از اين دست داشت، با پيشرفت چشمگيري در بكارگيري الگو هاي زباني، هرروز بهتر از ديروز، شاهد موفقيت را در آغوش مي گرفت...
و چنين شد كه او بار و بنديل سفر را بست تا عازم سفر گردد و مصرانه از من خواست اگركاري، سفارشي و يا چيزي دارم، بگويم تا با كمال ميل برايم انجام دهد. من هم به رسم و سنت باراري ها، از او تشكر نموده، عرض كردم آرزوي من فقط سلامتي او و دعاي خيرم سفري سالم و پر از بركت براي وجود نازنينش است. اما او دست بردار نبود و گفت" كتابي، نواري، چيزي نمي خواهي برايت بياورم؟
و من تسليم پافشاري او شده بودم گفتم:
- اگر گذرت به كتابفروشي هاي تركيه افتاد، در آن جا ببين مجموعه اشعارِ هم وطن ترك ما مرحوم ناظم حكمت وجود داره يا نه . گمانم يك مجموعه ي سه زبانه ي تركي استامبولي – فرانسه و انگليسي از كتات اشعار او وجود داشته باشد.... آنرا اگر وقت داشتي تهيه كن.. ممنونت مي شوم.
و او درآن هنگام که با رويي گشاده مرا در آغوش می گرفت و با لبان قلوه اي خيسش بوسه هاي آبداري از گونه هايم بر می داشت، تازه متوجه شدم كه آن ريش نامرتب و درهم را به سبك جديد، در قسمت گونه ها سه تراش كرده ، زير ابروهاش را برداشته و ساعت جديدي كه دسته آن حالت دست بندي را دارد، به مچ دست چپش بسته....
- اهل بيت هم همراه هستند؟
- نه استاد، آن ها آمادگي ندارند.. بيشتر مي روم زيارتي كنم و مظنه ي لباس را در خارج بسنجم... و اگه خدا توفيق داد خريدي هم بكنم...
خلاصه كه جناب فيض عليا ن ما آن شب ساعت يازده از فرودگاه اهواز به تهران پريد تا فردا صبح همراه پسر خاله اش شهرام و دلال لباس زير: حاج خدارحم بركت زاده كه از كاسب هاي جوان اما خرپول و خوش داد و ستد " بازار بزرگ " هستند، رو به سوي سوريه( البته تركيه و بنا به شايعه ي يكي از دستفروش ها ، فرانکفورت ) سفر نمايند.
بله خواننده ي عزيز، قهرما ن خوش شا نس داستان ما آقاي امجد فيض عليان حاضر و آماده و مجهز به زبان انگليسي رو به سفر نهاد و رفت.
حدود پانزده روز از او بي خبر بودم تا اين كه يك شب به من زنگ زد:
- هان! رسيدن به خير. هاوز اِوري تينگ؟![2]
- اِكسِلِنت![3]
- اونجا چه خبر بود... تركيه؟
- آره بايد از تركيه برايت بگويم... چقدر خوش گذشت اونجا ،استاد! كتاب ناظم حكمت را هم برايت پيدا كردم.... خداوند نور به قبرش بباره.. راستي استاد! "نور به قبرش بباره" به انگليسي چي ميشه؟
- میشه گفت: هیز توم، می بی ول لیت[4]... براي چي؟
- استاد نمي دانيد اين نام و كتاب مرحوم مغفور خُلد آشيان ناظم حكمت چه توفيقي برايم من به همراه داشت.. واقعا كه بايد بگويم " خداوند نور به قبرش بباره"! بايد بيايم خدمتتان، امانتي ها را به شما بدهم و تعريف كنم كه اين ناظم حكمت چه خير و بركتي براي من داشت..
و اين گونه بود كه این شاگرد زبان انگليسي ديروز من و بازاري خوش شانس امروز که به حق او را امين مال مردم می دانند؛ با روايت نفس گير به شرح بخش محرمانه اي از سفر لذت بخش و فراموش نشدنيش در تركيه پرداخت...
در زير چكيده اي از اين سفر نامه را مختصر و مفيد و با رعايت جنبه هاي اخلاقي يعني توسل به سانسور براي شما نقل مي كنم و انتظار دارم شما خواننده ي تيز فهم خودتان اصل مطلب را حدس بزنيد: يعني تو خود حد يث مفصل بخوان از اين مُجمَل...
آري؛ و چنين حكايت كند امجد فيض عليان از سفر قسطنتنيه!
روز شنبه نوزدهم ذوالقدر سال 1425
دوازدهم دي ماه 1383 و يكم ژانويه 2005
ساعت شش بعد از ظهر رفتم به ميدان اصلي شهر. وارد كتابفروشي فضيلت شدم كه مكاني ساكت و بدون مشتري بود. نگاهي به قفسه هاي سر به فلك كشيده ي كتاب ها انداختم . از بخت بد، يك كتاب را برداشتم ورق زدم. پر از صور قبيحه بود. آن را بي درنگ به سر جايش برگرداندم و چند بار در دل استغفار نموده، شيطان نا قلا را لعنت كردم...
پس از آن كه متوجه شدم كتابفروش از بالاي يك پله شبيه مانكي لدر[5] پايين آمده و با خوش رويي و ا لبته با زبان تركي استامبولي با من سلام و احوالپرسي مي كند، من هم به زبان
انگليسي پرسيدم:
- دو يو هو " ناظم حكنت" ؟[6]
شنیدم که آهسته تكرار مي كند: انگريزي بيل ميرم![7]
و سرش را به نشانه ي اعلام خطر تكان مي دهد كه يعني" نگرد نيست..." انگار تمام غم عالم را با يك جك بادي صد تن خالي كرده باشند روي دلم، هاج و واج ماندم كه چكار كنم. يعني چه؟! در اين شهر كتاب استامبول كه هزاران هزاران كتاب در آن خوابيده، كتاب شعر تركي ناظم حكمت وجود نداره؟ مگه ميشه؟ یعنی چه! مثل بچه يتيم ها، غريب و بي كس دور و بر خودم را وارسي كردم. اما چند دقيقه اي نگذشت كه صداي مهربان بانويی ترك را شنيدم:
- كن آي هِلپ يو؟[8]
جا خوردم . انگار خواب مي ديدم.
او با لهجه اي روح نواز با من به انگليسي صحبت كرد و پس از آشنايي مختصر، وقتي فهميد اهل سرزمين ادب پرور و فرهنگ دوست ايران هستم، به من فهماند كه نام و كتاب هاي مرحوم ناظم حكمت در اين جا قدغنه يعني در واقع ناظم حكمت يك تابوست ... اما او مي تواند كتاب مورد نظر را برايم پيدا كند و تا فردا صبح به من تحويلش دهد.. گفتن اين حرف آن چنان مرا در شادي و افتخار فرو برد كه او را به ناهار دعوت كردم.. ا وهم با فولكس پران خود مرا به گوشه و كنار استامبول گرداند... بين خودمان باشد آن شب تا دير وقت بيرون بوديم و فردا، پيش از ظهر كتاب ناظم حكمت را برايم آورد.. تازه مي فهميدم كه خداوند ارحيمو الرحمن چه زيبايي ها، خوشي ها و نعمت هايي در اين زندگي خلقت آ فريده...واقعا كه با تمام وجود پي به ارزش، عظمت آفرينش را در تركيه احساس كردم و به اين جمله، با تمام وجود پي بردم كه :
الله جميل و يحب الجمال..
خانم ترك كه سراپا لطف و گفت؛ وشيرين حركات بود؛ وجودش هم چون مغناطيسي مرا مجذوب خود مي ساخت. هيچ يادم نمي رود آن لحظه ي فراموش نشدني كه با دستان سپيد و معطرش، كتاب مجموعه اشعار ناظم حكمت را پوشيده در پارچه ي ترمه اي از جنس ابريشم رو به من گرفت و با آن لبان خون ريز و صميمي خطاب به من گفت:
- امجد جان... اين هديه ي دل مام وطن ما ترك ها به توست... هرگاه در خلوت خودت آن را ورق زدي، یادي هم از من داشته باش...
در آن لحظه فذاموش نشدنی او باچشمان درشت و پاكيزه اش، مهربان و سراپا لطف به من نگاه مي كرد.
هديه ي من يه تو.. مرا ياد و ترا ياد...."
آري اين چنين بود خواننده ي عزيز!
سفرنامه ي امجد ادامه مي يابد و اسرار مگوي شبانه زياد دارد كه ا لبته من به عُُنوان نويسنده اي متعهد به سانسورمحاز به ذكر همه ي آن ها دراين جا نيستم..
ديروز داشتم با ولع و اشتياق شعر زيباي ناظم حكمت براي همسرش - " نامه به ورا" ، را مي خواندم كه سر و كله ي جنا ب امجد فيض عليان پيدا شد،او ديگر آ ن حال و هواي سابق را نداشت. درچشمانش اندوهي بي كران ناشي از فراقي درد، موج مي زد. انگارچيزي راگم كرده باشد، قرار و آرام نداشت.
ساكت گوشه اي نشست.
- هان چطوري امجد خان؟!
نگاهم كرد. آهي كشيد و بعد با دقت و توجه اي بي نظير از من خواست به ياد بانوي دور افتاده ي مورد علاقه ي تركش، يكي از شعرهاي ناظم حكمت را برايش به پارسي برگردانم و بخوانم...
شنيدن اين درخواست مرا در شادي ژرف و شيريني فرو برد: امجد حاج فيض عليان بازاري و شعري از ناظم حكمت؟! باور نكردينه!
ومن هم زير لب تكرار كردم: نور به قبرت بباره ناظم و اين همه حكمت هاي بي شمارت!
از مجموعه داستان "ورزا" ( ه. ح.)
یا مسیح محبت مصلوب
خدایا درماندگان راه را دریاب
بنگر
نگران
ما
چشمانمان کتیبه های آه
دستانمان
صدا
ای خدای عشق وصلح و بوسه
نگاه عاشقانه ان به زمین
همواره باران رحمت
![]()
اینان هنوز بر جلجتای سینه های سیاهشان
بر صلیب سنگواره ی محبتت
میخ و درفش تنفر می کوبند...
***
یا عیسا مسیح
یا عشق...
امداد
ای عاشقان
اینان هنوز با جلجتای سینه هاشان
در پی حرامی می گردند...
![]()
Merry Christmas!
An auspicious new opportunity for all citizens of LOVE
PEACE
And fruitful COOPERATION!
![]()
![]()
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
... و ما دوره می کنیم خود را
"شب را و روز را هنوز را"۱
راه هزارتو
بن بست مکرر کوچه
مرده ریگ
زمزمه ی زخمی
این سرود باستانیت عاطفه را
...
از پلک شب می پرد
صدها هزار آرزو
نشکفته
پر پر
ریخته در پیش پا...
(کتیبه های نگاه/ ه. ح.)
۱.الف بامداد
![]()
اودیسه ای به ساعت سنگ
روشنفکر یا عامی، فرقی نمی کند، در این سرزمین حد و حدود معیارها به هم ریخته...
در راستای آن خصوصیات فرهنگ ایرانی که بسیار از آن در این کنج عافیت برایتان نقل کرده ام؛ می خواهم از یک خصوصیت بارز که نشانگان یک بیماری ایلی است اشاره کنم.
عقل مستبد اندیش ما همه چیز را در فرد می بیند. دوره های شکست و پیروزی را با فرد می سنجد و امید برون رفت از هزارتوی بدبختی شرقی را در ظهور فرد می بیند.
قهرمان ها و ضد قهرمان های تاریخ ما بسیارند.
باستانیت عاطفی این خشک بوم اندیشه های هم گرایانه را متغیرهای فردی بسیاری درهم تنیده...
بگذارید موقعیت ها را فرایندی بیندیشیم تا به همپوشانی اندیشه های مکمل هم برسیم...
سرخي هندوانه و شراب و شعله هاي گونه هات.
ما هنوز هم در رويا و خيال هم اگر
بر سر پيمانيم كه
شب را نهايتي است
با نقطه هاي سپيد صبح...
![]()