ورزا----------- مجموعه روايت--------
نخواسته ام داستان هايي براي ادبيات بنگارم.
اين ها ياد مان هايي هستند
كه خطاب به فرداي تاريخ روايت شده اند. (ه. ح.)
تاجي -----
خروس سر به هواي خانواده ي ما
و ناگهان در محله مجاور ما اين خبر دهان به دهان شد كه:
" تاجي" در مظان اتهام قرار گرفت...
و كم كم اين نرينه ي بلا گرفته، نه تنها خودش بلكه من و خانواده ام را ا نگشت نماي تمامي شهركرد.
يك روز صبح زود كه داشتم سوار " پاژن" شركت مي شدم تا به مزارع نيشكر بروم، ديدم صداي لطيف و مهرباني مرا مخاطب قرار مي دهد: -
- آقاي مهندس سلام، صبح شما به خير. ببخشيد اين وقت سحر مزاحمتان شدم... الحمدالله اونقدر شما فعال هستين و از صب علي اطلوع تا سرشب مشغول كار كه اهل محل شما را نمي شناسن....
با ترديد و حس شرم پاسح دادم:
- صبح به خير. شما؟ ببخشيد بانوي جوان این جانب ا فتخار صحبت با چه كسي را دارم؟
- منو نمي شنا سين؟ گفتم، حق داريد.. آخه شما همه اش بيرون از خانه تشريف دارين.. من زوجه مرحوم آقا دوات چي هستم ، دبير اخلاق مدرسه همين خونه ي روبرو شما كه يك لنگه ي دروازه آن همیشه بازه... خواهران مشتاق می آیند برای فراگیری…
نگاهم درون حياط را بلعيد.
و چنين شد كه زوجه ي آقا دوات چي در آن صبح زود ، هم چنان كه با دقت تمام مواظب بود چادر نازك از روي هيكل لغزانش پايين نيفتد و مدام در حال صحبت آن را مرتب مي كرد، از مزاحمت هاي تاجي سخن گفت كه مرغ يكي يكدانه اش را بي قرار ساخته…
- بله… خروس شما مانع كُرُچ شدن مرغ ما مي شه!
شايد خواننده ي كنجكاو و البته جوانان امروز بپرسند: خروس ؟ مرغ كُرُچ؟
يعني چي؟ اين مقولات در عصر مواد غذايي بسته بندي شده ي دهكده ي كوچك جهاني كه آن ها دارند با دوستانشان در آن سوي درياها چت و اختلاط ا ينترنتي مي كنند چه معنايي دارد. بله، حق با آن ها ست. به همين خاطر لازم مي دانم مختصري در مورد موقعيت محله ي زندگي ما و قضيه ي مرغ و خروس ها بگويم .
پس از ا نتقال به شهر سوشان كه در كنار رودخانه ي پرخروش و طولاني اما هميشه گل و آلود كارون قرار دارد، بنا به پيشنهاد همسر خانه دارم به پرورش مرغ سنتي روي آورديم. اين
سرگرمي وقت پركن و در عين حال پر منفعت، آن چنان با ا ستقبال همسرم روبرو شد كه د ر سال دوم باغ پشت خانه امان را جمعيت رو به تزايد مرغ و خروس ها پر كرد. شا نس به ما ياري كرده بود كه درمانگاه دامپزشكي اين شهر نيمه روستايي مجاور خانه امان بود و ما مي توانستبم از مشاوره ها، امكانات واكسيناسيون و داروهاي معجزه آساي آن جا بهره مند شويم. خلاصه كنم، آن چنان تعداد ماكيان ما زياد شد كه از اقوام و خويشاوند هر كس به ما سر مي زد، دست خالي بر نمي گشت.
خانه هاي سازماني ما را شركت دولتي کشت و صنعت" سعادت و عمران" ساخته بود. ما جوار با محله هاي روستاييان مهاجر معروف به بُلِیتِی یعنی در انتهاي شهر و تقريبا پاي كوي فدك اقامت داشتیم. کوی سعادت و عمران از نظر معماري و تسهيلات یوتيليتي ( آب/ برق/ گاز)، ا ختلاف فاحشي با خانه هاي تو سري خورده، كوچك و پر جمعيت محله هاي پیرامون دارد. باغ سبزيجات و گلهاي رنگاريگ ما كه در آن يك نخل پربار، دو درخت گريپ فروت و يك درخت ليمو ترش و يك درخت پرتقال یافا در آن وجود داشت، بهشت برين تولد و تكثير جماعت مرغ و خروس هاي بي خيا ل ما گرديده بود....
بله و اين گونه بود كه بنا به پيشنهاد دخترك دو ساله ام، " تاجي " را آزاد گذاشتيم پرهاي رنگارنگش رشد كنند و او در سال سوم زندگي دخترم، به اندازه ي بره اي چاق و چله بزرگ شود. اما مشكل ما با اين خروس منحصر به فرد آ ن بود كه دوست داشت از دروازه ي رو به خيابان پا به كوچه بگذارد و مرغ هاي همسايه را موردالطاف مذكرانه ي خود قرار بدهد. همين كه كسي زنگ مي زد و درباز مي شد او هم چون تيري پران ، با سرعت تمام از خانه بيرون مي جهيد و به سراغ مرغ هاي منتظر مي رفت. انگار که مسئولیتی خطیر را به عهده ی او گذاشته بودند و می بایست در مدت زمانی اندک به جماعت مرغان ادای وظیفه نماید؛ از کول این مرغ به گُرده ی آن یکی می جست…
يك شب دير وقت كه به خانه بر گشتم و قضيه ي شكايت خانم آقا دوات چي را با همسرم در ميان گذاشتم ، ناگهان او از كوره دررفت و پرسيد:
- واي واي پناه بر خدا ... زنيكه بي حيا صبح زود مياد و قضيه كُرچ شدن مرغش را با مرد غريبه در ميون ميذاره ! بعضي زن ها حيا و شرم را قورت داده روي آن يك نوشابه خانواده هم سر كشيده اند!
من هم بي خيا ل به خوردن شام ادامه دادم و ديگر چيزي نگفتم اما بنا به تصميم همسرم قرار شد كه از هر طريق ممكن مانع خروج خروسمان" تاجي" از خانه شويم. آن شب تمام فكر و ذکرم مشغول اين موضوع شده بود. پس از آن كه براي وارسي كولر آبی به پشت بام رفتم، نگاهم ناخودآگاه متوجه ي خانه روبه رو شد. در اين فكر بودم كه حالا مرغ زبان بسته ی آن ها چكار مي كند. آيا تعداد تخم مرغ ها براي خواباندن زير پاي او كافي هستند، آماده شده اند؟
حياط آن ها در تاريكي مطلق فرو رفته ، در آن ته هيچ صدايي از رديف اتاق های خاموش شنيده نمي شد. آن چنان غرق اين تفكرات انسان دوستانه بودم كه ناگهان با بانگ قوقولي قوي خروسمان " تاجي" كه با شيطنت پله هاي بام را بالا پريده و در دورو بر من مي پلكيد، به عالم واقع برگشتم و به خود آمدم.
فردا صبح در محل كار، متوجه شدم كه اكثر همكاران ازقضيه خروس ما خبر دارند. آقاي مستوفي معاون امور قراردادها، راه حل بي رحمانه اي را مطرح كرد:
- آقا ترتيب خروس را بدهيد و قال قضيه را بكنيد.
- يعني چي؟
- سرش را ببريد، تمام!
اما آقاي بهروزيان نقشه كش قديمي ما روش كار مسالمت آميز اما پيچيده و تا حدي بي رحمانه اي را مطرح كرد:
- مهندس چرا لگد به بخت خودت مي زني؟! اين خروس راه بلده! هر قدمش بركت داره .. بايد به كُنه اين فرصت پي ببري البته اگر زيرك و دانا باشي!
خلاصه هر كدام از همكاران پيشنهادي را ارايه داد و از جميع آراي بدست آمده اين تنيجه بدست آمد كه " كشتن" تنبيه و يا نفي بلد خروس ما يعني آقاي تاجي صلاح نيست !"
حالا دیگر همه ی حواسم متوجه راستاي عمليات اين خروس دون ژوان گرديده بود. كنجكاو شده بودم كه ببينم خانم مزبور كه است و چكار مي كند و در فقدان شوهر مرحوم مغفورش روزگار بی رحم را چگونه می گذراند…. اطلاعات پراكنده اي را هم ا ز زبان همسرم بدست آوردم. خانم دوات چي بيوه است و در خانه سازماني شركت به ا ين خاطر زندگي مي كند كه شوهر مرحومش در دبيرستان شهرك شركت درس مي داده و پس از تصادف ژيان او در سه راهي مزارع نيشكر با يك ترانسپورت حمل ني، دار دنيايي را وداع گفت و همسرش را با انبوهي انتظار و آرزو تنها گذاشته است...
ديروز كه زودتر از هميشه يعني ساعت هفت شب به خانه برگشته و داشتم خودروي خاك آلود را سر وته مي كردم تا به درون حيا ط هدايت كنم، باز آن صداي ظريف و غمگين فضا را معطر ساخت :
- خسته نباشين آقاي مهندس...
- سلام خانوم. حال شما چطوره؟ مرغتان در چه وضعيه؟
- وای چی بگم! روم سیاه! مثل ديوونه ها شده .. نمياد روي تخم ها بخوابه .. شب ها بی قراره… مرتب اين ور و آن ور مي گرده و غرولند مي كنه....
- يعني باز هم " تاجي " خروس ما دست گلي به آب داده؟
- نه، واي .. خدا نكنه.. همون هفته ي گذشته كه كاكُلي ما را هوايي كرد، اوضا ع به هم ريخت و اون هم تا حالا مرا اسير خودش نموده.. اصلن راستش را بگويم مشكل از جايي ديگه س.. آقا خروس شما چه تقصيري داده...
جرات كردم سرم را برگردانم و نگاهي به صورت شيرگون او بيندازم كه در معرض شعاع نور بالاي سردر خانه اش، هم چون ماه شب 14 مي درخشيد ودر چشمان درشت و سياهش لبخند شيطنت آميزي به چشم مي خورد.
- شما مي فرماييد من چكار كنم؟
لحن صدايم را با اعتماد به نفس بيشتري ادا كردم:
- هر چه شما بفرماييد.. در خدمتتان هستم. مي خواهيد ادبش كنيم، مي كنيم. سرش را ببريم، مي بريم…
ناگهان او چادر گلدار را گشود و بال آنرا به پنجه اش گرفت و من در يك لحظه متوجه ي ميني ژوپ سپيد با لكه اي قرمز گل پراكنده بر سطح آن شدم و قلبم تامپ ! تامپ! شروع كرد به تپيدن. لبان گوشتالود و خون آلودش ا نگار آهنگي دلنشين را زمزمه مي كرد:
- واي خدا اون روز را نياره .. من اجازه نمي دهم يك پر از بدن تو دل بروي او كم بشه .شما مي فرماييد سرش را ببريد؟ واي چه بي رحم!
مي خواستم به اين گفت و گوي شيرين با اوادامه بدهم كه:
با ظاهر شدن همسرم به دم در، به خودم آمدم فرمان را محكم چسبيده، خداحافظي سريعي كرده و خودرو را تند و تيز به درون حياط راندم.
وآن جا درون خودرو، از توي آينه ديدم كه همسرم با او در حال گفت و گويي به ظاهر صميمانه است و صحبتشان گل انداخته....
من هم به درون خانه رفته، دوش گرفته، آماده ي صرف شام شدم.
روي سفره كاسه ي چيني بزرگ داراي نقش و نگارهنر قاجار قرار داشت كه پر از آش شله قلمكاري بود واز آن رايحه ي پياز داغ و نعناع سرخ شده فضا را مي آكند و اشتهاي آدم را باز مي كرد. صداي تكان دهنده اي مرا از عالم هپروت پراند:
- ا ينو خانوم دوات چي آورده.. نذر داشته.. عصري آورد.. گمونم ديگه گله و شكايتي نداره... اما او مي گفت با چند از خانوماي محل در منزلش كلاس دوره گذاشته. از من خوا سته بروم كلاس، گفتم وقت نميكنم، خب بگو ببينم تو چطوري؟ مي بينم كه!
- چي را مي بيني؟
- ديگه فلنگ كار را مي بندي و زود مي آيي خونه؟
- بد مي كنم كارهايم را زود انجام مي دهم و مي آيم با بچه ها كار كنم... از درس هايشان عقب نمانند؟
او هم نگا ه معنا داري به من انداخت و گفت: خداوند سايه ي چنين پدر مهرباني را از سر خانواده كم نكنه!
بعدش شام را در سكوت خورديم و من از همسر مهربانم خواستم از آش مقداري در قابلمه ام بگذارد تا فردا با خود به محل كار ببرم و به عنوان صبحانه همراه با همكاران صرف كنيم...
بله، روزها به سرعت گذشت و زندگي من شيرين تر شد و من با شوق و ذوق فراوان، لحظات پر انتظاری را سپري مي كردم تا اين كه…
بله:
يك شب در بستر، ناگهان همسر آینده نگر من پيشنهاد بي شرمانه اي را مطرح ساخت:
- مي خوام تاجي را بفرستمش روستا...
- روستا؟
- آره. از دستش خسته شدم.. دسگه نمي تونم كنترلش كنم همه ي فكر و ذكرش مرغ هاي بيرونه.. باعث آبروريزي ما در محله شده. جرات ندارم براي پستچي و نگهبان و همسايه در را باز كنم، مثل برق مياد از لاي در مي ره بيرون و با عطش سيري ناپذيري به كول مرغ هاي مردم مي پره.. شده سوژه ی زنای بیکار دم در نشین!
- یعنی چه؟
- یعنی چه نداره…مي فهمي چي ميگم.. هر مرغي را در مسيرش ببينه به طرفش سيخ مي شه.. خانوماي بيكار هم ميگن خوش به حا لت خانوم!
- اما ... مي دوني كه اين خروس برا ما شانس مياره.. مرغ و جوجه ها با اداها و قوقو ل قول هاي او دانه ور مي چينند... اگه او از اين جا بره. مي ترسم اوضاع به هم بريزه ... مگه خود نگفتي از موقعي كه تاجي در ميان خانه ي ماست بلا و بيماري جرات نداره از ا ينجا رد شه؟
همسرم كه آثار خواب در صدا و چشمانش پيدا مي شد، خميازه اي كشيد و گفت:
- اما آبروي ما از همه اين چيزها بالاتره..
وبعد روي پهلو غلتي زد آهي كشيد و در خوابي عميق فرو رفت.
و من كه نگران سرنوشت خروس دردانه ام " تاجي" بودم، در فكرهاي دور و دراز فرو رفتم. همسرم غلتي زد و طاقباز چون كودكي معصوم كه شيرش را سير و پر نوشيده، با دستاني بالا رفته به حالت تسليم دور نخست خوا ب را همراه با خروپف بي وقفه ي خود شروع کرده بود…
او مرا مستاصل و بي تاب به حال خود رها ساخت. خوابم نمي برد . دهانم خشك بود. قلبم به شدت مي زد. بدنم داغ مي شد. چرا؟ اين پريشان خاطري ناشي از سرنوشت در معرض خطر قرار گرقته ي خروس نازنينم تاجي بود يا حال و روز خودم؟
پس از يك ساعت كلنجار رفتن با خود، متوجه شدم بوي خوشي در هوا پيچيده و وارد بسترم شده است، مغناطيس اين رايحه مرا از بستر بيرون كشاند.
از اتاق خواب بيرون آمدم، رد عطر غليظ و غليظ تر مي شد.
به حياط خلوت رفتم. سري به حصار مرغ و خروس زدم. به محل ا ستراحت تاجي خيره شدم. با نزديك شدن صداي پاهايم تاجي طبق عادت هميشگي ، غرولندي كرد. نگاهي به او انداختم. او که در تنهايي سرشار از سكوت، تفكر و اندوهي ژرف فرو رفته بود، وجودم را ناديده گرفت… شايد خبر يافته بود كه چه سرنوشت دردناكي در ا نتظار اوست و همين روزها او را به روستا تبعيد مي كنند… حالش گرفته بود، طفلكي دم بر نمی آورد!
با صدايي خفه اورا خطاب قرار دادم:
- تاجي جان! حالت چطوره؟
سرش را بلند كرد. در چشمانش غمي وصف ناپذيز موج مي زد. قوقول قوقولی كرد. با صداي او جوجه هايي ده روزه كه زير بال مادرشان پنهان بودند، سرها را بيرون آورده و ما دو تا را نگريستند.
ناگهان تاجي با صدايي زخمي، بم و پر طنين مرا مخاطب قرار داد:
- همه ش نقصير توست رييس!
دور و برم را ورانداز كردم: صداي كيه؟
- تعجب نكن جناب مهندس... اون قدر غم و غصه تو دلم لونه كرده كه ناچار شدم به زبان شما آدم هاي بي احساس پيام بدهم.. بله... مگه من چه گناهي كرده ام هان؟ شما آدم هاي دو پا با غرايز و قوانين طبيعي و ژنتيكي ما حيوانات هم كار داريد؟ هان.. بابا دست برداريد از ا ين همه بامبول!
جوجه ها با سر و صداي پدر بزرگشان- تاجي آمدند بيرون و به بهانه ي پيدا كردن ذره هاي غذاي لاي درز كاشي ها، کنجکاوانه به كاوش شبانه پردا ختند و مادرش " حنايي خانوم" هم در دور و برشان به مراقبت همه جانبه پرداخت.
پرسيدم: تاجي جان، پسرم ! حالا چرا ا ين قدر جوش آوردي؟
- چرا جوش نياورم؟ نگاهي به خودت بينداز. عقلت را به كار ببر.. اين بو را حس مي كني؟
- كدام بو؟
- كدام بو.! ميگه "كدوم بو؟" منو باش! با آقاي مهندس مملكت روبرو هستم. اين نصفه شبي اومده مزاحم من شده.. خودم غم و غصه م كم بوده، داره سر به سرم ميذاره.. توي باغ هم نيست.. ميگه "كدوم بو؟" ووو! بابا ا ين بوي خوش زن را احساسش نمي كني؟ ا ين بوست كه ذرا ت وجود هستي را به تكانه و چرخش و رفت و بر گشت وا مي داره... كمي سرت را بالا بگير.. حالا برو طرف حياط رو به كوچه.. در آن جا ، نفس عميقي بكش... آهسته در را باز كن.. برو توي كوچه، همينطور مستقيم برو.. درها به رويت باز مي شوند. و بعد به قول آن خدا بيامرز شاعر ناكام خودتان به چيزي مي رسي " آن" جاودان! و دل هر ذره را كه بشكافي، آفتابيش در میان بینی… درنگ جايز نيست.. برو به سوي سرنوشت، غصه ي مرا هم نخور! من دست و پا چلفتي نيستم.
هر كجا مرا بفرستند همانم كه هستم، تغييري نمي كنم... تو به فكر خودت با ش و اين همه اوهام و خيالات بي ثمر را كنار بگذار.. برو ببينم چكار مي كني.. زود... زود... آهان جانمي!
دوباره راه افتادم به سوی بسترم. دراز کشیدم اما خوابم نمی برد.
ناگهان صدای بال بال زدن و بعد قوقولی قوقوی سوزناکی را شنیدم.
دوباره بلند شدم.
به سراغ تاجی رفتم . نبودش. کجا رفته این بی حیا؟
رد رايحه را گرفتم.
به حياط رسيدم دروازه را گشودم. صداي پيچكي در فضا يچيد:
- اومدي ؟
- خوش اومدي!
دروازه كه گشوده شد، به سرزمين تازه اي پا گذاشتم پاها ونگاهم آزادانه و رها از هر قيد و بند پيش مي رفتند. از كوچه باغ زنبق ها، شب بوها و ياس ها گذشتم.
- بفرماييد پيشتر... نترسيد.. هيچ خطري شما را تهديد نمي كند.
به منبع عطر نا شناخته نزديكتر و نزديكتز مي شدم و صداي نفس هاي زندگي مي آمد. او آن جا بود. پوشيده در تاريكي معطر دالان. اما به آخرين نقطه که رسيدم… چه می دیدم؟
تاجی بی حیا در میان گله ای از مرغان حضور داشت!
دست پيش بردم، هوا را لمس کنم… نه خواب نبودم...
تاجی سرافرازانه مرا می نگریست…
می خواستم برگردم که صداي همه ی ماکیان ها در فضا پيچيد…انگار آمده بودن جشن عروسی...
كم كم به زمان و مكان پيرامون برگشتم.
تاجی آمده بود، نزدیکم و بي تابانه نفس مي زد:
- ارباب بیا خودت نیگا کن .. بيا ..
تمام فضا پر از قوقولي قوقوي فا تحانه ي تاجي شده بود.
تاجی رفت کنار پله ی رو به سکوی ایوان.
- می بینی؟
- چی را؟
- این کفش ها را...
خوب خیره شدم.
یک جفت کفش صندل مانند بود- سایز بزرگ، قهوه ای روشن..صاحب او را می شناختم.
ای نامرد!
- پس تو اومدی این جا واسه چی؟
- تماشا!
هرچه تلاش کردم نتواستم تاجی را به خانه برگردانم...
دست خالی و خسته و خواب الود برگشتم به رختخواب...
انگار داشت صبح مي شد و من هنوز خواب بودم.
روی دنده ی شیرین خواب در می غلتیدم که زنم گفت:
- وای! پاشو... پاشو...صدای بانگ خروس میاد...
- مگه چی شده؟
- صدای تاجی از حیاط خانم دوات چی میاد...
...
