تبليغاتX
پرسه های اندیشه

پرسه های اندیشه

دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر

نکته ها و نگاه ها

یک)

این جناب سانتایا نا می فرمایند:

"آنان که بی خبر از گذشته ی خود می مانند، محکوم به تکرار آن هستند."

البته این سخن درست و منطقی است اما با اجازه ی ایرانیان آرمانگرا ودر حضور امیران گذشته گرا ی سنت زده (از هر نوع/برند و مدلی) باید بیفزایم که:

شیفته ی نوشته های تاریخی وشخصیت های پوشالی وطن استبداد زده ی پارسی ماندن، منجر به خواب خرگوشی و غفلت از دستاوردهای جهان نوین شتابان می گردد.

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش...

دو)

راشنا ی نازنین گفت: برف داره میاد... سپید... پاک... اما داغ...

و من اینجا به یاد این شعر زیبای کمال الدین اصفهانی ( که در ۶۳۵ شمسی= ۱۲۳۷ میلادی بدست مغولان کشته شد) افتادم:

هر گز کسی نداد بدینسان نشان برف / گویی که لقمه  ای ست زمین در دهان برف

...

گرچه سپید کرد همه خان و مان ما / یارب سیاه باد همه خان و مان برف

وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است/  کاسباب عیش دارد اندر زمان برف

سه)

و آریل دورفمن هم گفته:

عشق، به زندگی ارزش و اعتبار می بخشد...

و بیچاره ملتی که عشق ندارد...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:38  توسط هاشم حسینی  | 

شناخت ایرانی شناخت خود

در راستای اودیسه ای به ساعت سنگ

به جستجوی باستانیت عاطفه...

 

باز هم در باره ی ایرانیان

 

طبيعت دوست‌

بهترين لذت و خوشي ايراني ها در نشستن كنار جويبار و گوش دادن به صداي لطيف آب و تماشاي سبزه باغ و بوستان است و اين را سالم‌ترين تفريحات مي‌پندارند و برخلاف اروپايي ها علاقه زيادي به گردش و قدم زدن ندارند.‌

جملي كارري، جهانگرد ايتاليايي (1693 م)



خوش‌سفر


ايراني ها عموماً خوش‌ سفر هستند و در مسافرت نشاط و فعاليت بي‌سابقه‌اي پيدا مي‌كنند. خدمتكاران ما كه در تهران غالباً تنبل بودند و چرت مي‌زدند و از زير كار شانه خالي مي‌كردند و از اين جهت موجبات ناراحتي ما را فراهم آورده بودند، حالا در طي مسافرت مرداني فعال، زرنگ، چابك و خستگي‌ناپذير شده‌ بودند. آن ها اصلاً به طور كامل عوض شده بودند؛ صبح زود بلند مي‌شدند و به سرعت بارها و اثاث را برمي‌داشتند و روي قاطرها و الاغ ها مي‌گذاشتند. پس از ساعت ها راه‌پيمايي دشوار كه همه خسته مي‌شديم، آن ها كاملاً سرحال از اسبها پايين مي‌پريدند و چادرها را به سرعت مي‌زدند، فرش ها را پهن مي‌كردند و اطراف چادرها را جارو و تميز مي‌كردند. آتش روشن مي‌كردند، خواربار و خوراكي مي‌خريدند، از راه دور آب مي‌آوردند و به طور خلاصه طوري كار مي‌كردند كه تحسين و تعجب ما را برمي‌انگيختند و در حالي كه ما پس از رسيدن به منزل جملگي خسته و فرسوده مي‌شديم، ايراني ها مثل آن بود كه با اين راه‌پيمايي تازه سرحال آمده باشند.

‌دكتر هينريش بروگش، سفير پروس در ايران(1861- 1859)



هنگام تنگدستي


ايراني ها در موقع قحطي، خصلت عجيب و غريبي دارند؛ به اين ترتيب كه اغنيا هيچ به حال فقرا و بينوايان تفقد و ترحم نمي‌كنند.‌

سرپرسي سايكس‌



خانواده ايراني


نزد ايرانيان حريم خانه همواره مقدس است. اگر فرد گستاخي به خود جرات اين را بدهد كه به تقدس اين حرم خدشه‌اي وارد آورد، سر خود را بر سر اين بي‌احتياطي از دست خواهد داد. تصور مي‌كنم در اين خانه‌ها، روابط غيرعادي و ماجراهاي هولناك عاشقانه كمتر از هر جاي دنيا اتفاق بيفتد. ايرانيان نظم و نسق خاصي به اين موضوع داده‌اند و اگر گاهي حسادتي ابراز كنند، به ندرت نارواست.

ژي. ام. تانكواني، مترجم هيأت نمايندگي ناپلئون، 1808م‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:30  توسط هاشم حسینی  | 

مهاجران / ای پرندگان رانده...

جهانی امن برای همه ی مهاجران

مهاجران

ای پرندگان تیرخورده  آشیان

در آسمان آزاد آدمی رها

بازگشتتان

خوشا

بر آستان  دل های عاشقان

هر جای جای

این روستای کوچک جهان...

(کتیبه های نگاه/ ه. ح.)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:7  توسط هاشم حسینی  | 

هنو تو پایتختم/ تو چی؟!

اودیسه ای به ساعت سنگ!

آره

کاریش نمیشه کرد

همزاد حرامزاده ام

جاخوش کرده در زیر نئون های قداست سرمایه

تهرون

دیشب با آغا ممدخان و مهد علیا و استالین

حکم بازی می کردن...

حالا هم ئی بچه ننر دوپینگی

داره پینکی میره و

سکه های سعادت خود را می شمارد چرب

یابوی مدرنش

رو به مانیومنت میلاد

و بزرگ راه های کاروتید

خمیازه می کشه

تهرون تازه بیدار شده

دارد نون و جیگر و چند پر پیاز را نوش جان می کند

و دل ای دل هزارساله گوش می کنه

 و خیالش تخته که و اون ور خط

در قبرس و تورنتو

برلین خوشگله و

تهرون جلس خودمون

اوضاع کوکه کوکه رفیق

فقط

ئی لامصب صاحاب

دلار و

اورو

و ین جاپونی

قر تو کمرشون افتاده

نمیدونم

چه خبره اونور...

راستی

هنو  تو  تهرونم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:33  توسط هاشم حسینی  | 

تهران

اودیسه ای به ساعت سنگ!

تهران که بودم

دیشب و دیروز

نیمه شب ترش

نیم روزان گرسنگی

در مترو ورایانه ها

و در گوشه ی لبان ماتیک و آه دخترانش

غم سروده های قرون وسطایی را شنیدم

 

مردان فربه از خیانت

با اوراد و کارد

در کمین گاه

به نظاره ی ماه نشسته اند...

 

در چهار راه های پایتخت پارسایان شنگول

 آن جا:حراجی های انواع خلافی

با نرخ روز

عشق را

به تاراج بردند...

 

در تهران که بودم

در تهران...

آن جا

به حیرت

بیابان های خیابان ها را

بی تو

تنها

درنوردیدم...

(کتیبه های نگاه/ ه. ح.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:48  توسط هاشم حسینی  | 

اعتراف

الواح بجا مانده از یک سنگواره در همین سده

همین جا

که اکنون ثانیه ی بقا می نامندنش

گفتند به من

از هزارتوی راهروهای هرز که بگذری

به بخش رستگاران درد می رسی

قرص نخست: فراموشی

دویم: غفلت  و

سیم:مالکیت رویاها با مسئولیت محدود...

آه چه زود دانستم که پاییز

 رستنگاه ابدیت تنهایی ست.

 

بعد به من گفتند با کمی آب دوایتان را تناول بفرمایید

بلع کامل فرو که بدهید کار تمام ست دیگر..

- حالتان خوب است هم شهری؟ مطمئنم که دیگر چیزی شما را نمی آزارد، نه؟

- بله آقا... نمی آزارد... درد لذت بخشی ست این بی خبری...

حال نگاه کنید... شما در سرزمین امن فرود آمده اید...

بازار دیدنی است اینجا

کنیزکان قرن بیستمی را می بینید؟

همه چیز به اندازه

لمس

و

کشف سایزهای ایده آل

فقط کافیست کمی دست مبارکتان را تکان دهید...

 

سر خلیفه به سلامت بادا

که نرخ زنانگی در ضریب تین ایج را ثابت نگه داشته اند

مگه نه؟

رکورد شکسته اند آقا

به سر مبارکشان قسم

همین دیروز

از کتاب "گینس" آمدند

به مصافحه و مصاحبه

قبول نکردیم ما

مگه شهره هرته جوون!

- آری... همین است که شما می فرمایید...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:39  توسط هاشم حسینی  | 

اون موقع ها که ما دانشجو بودیم...

 

 داستان آخر هفته

اون موقع كه ما دانشجو بوديم، ببه جان!

اعتراض

  دهه ي پنجاه شمسي سال هاي بريز و بپا ش دولت، فراواني ارزاق و كار جامعه؛ دوران شيرين تحصيل من در دانشگاه جندي شاپور، اعتراضا ت دانشجويي: بگير وببندها، حضور اساتيد دلسوز و با سواد آمريكايي و انگليسي و دگرديسي شتابان انديشه هاي ما جوان هاي بيست تا سي ساله بود.

بهار بود و عشق بود و واهمه هاي دستگيري.. در سال 1353 كه در سال دوم رشته ي زبان " دانشكده ي  ا دبيات و علوم انسانی" درس مي خواندم، پچ پچي از لابلای میزهای كتابخانه ي ساختمان سه گوش به كلاس هاي 101 و 103 دسید و در همه جا پخش شد كه: " اشرف پهلوي داره به اهواز مياد و يك روز هم قراره با دانشجويان نورچشمی به تبادل نظر صميمانه و صرف ناهار بپردازد...."

 اشرف پهلوي ا زاعضاي هئيت امناي دا نشگاه بود. جوخه يا كميته ي مخفي اعتصا ب مقرركرد كه روز چهارشنبه( كه ناهار سلف، غذاي موردعلاقه ي من ماهي زبيده بود) دانشجويان پس از گرفتن غذا و نشستن پشت ميزها يك صدا فرياد اعترا ض بر آورند و سيني ها را به سقف " سلف" بكوبند. قرا ر شد يكي ا زدانشجويان بنام" نجف دربندي" كه غير مستقيم، اعتصاب را سازمان مي داد، پس از گرفتن سيني غذا با اعتراض به سر آشپز، بلا فاصله فرياد بزند:

- اين چه وضعيه! ا ين چه حكومتيه!

و سيني را محكم به سقف بزند و بچه ها هم در هماهنگي با اوا ين كار خشنونت آميز را انجام دهند.

صبح آن روز پيش ازآن كه در سلف باز شود، " نجف" را در راهرو ديده، ازاو خوا ستم به پيشهاد من گوش دهد. او كه قيافه ي عبوس، گونه هاي سرخ و سفيد و غبغب آويزاني داشت، با اخم پرسيد:

- چيه؟ برا ي اعتراض كه كاملن آماده شدين؟

- آره .. اما!

-  اعتراض كه اما نداره..

- يعني مثل " ا رتش چرا نداره" ؟

- منظورت چيه داری روی مبرم ترین ضرورت های خواست توده های داتشجویی کارگری با من بحث می کنی؟ زود بگو ببينم چي مي خواي... وقت ندارم...

- با اجازه ي كميته ي اعتصاب، مي خواستم تقاضا كنم اول ماهي را بخوريم، بعد سينيِ ته مانده هاي غذا را بكوبيم به سقف... دوستم" حياتقلي" كه هم كه بچه روستا وبسيار درسخوان است با ديدگاه من موافق است. اما كسي به نظر او اهميتي نمي دهه.

رفیق نجف که داشت از کوره در می رفت، دست در جیب چپ بلوز چینیش کرد، تکه کاغذی را در آورد؛ نگاهی به آن انداخت و بدون هیچ نگاهی به من، تلخ جواب داد:

- اول بخوريم بعد قيام كنيم؟! فكر نمي كني اين كار خجالت بار باشه؟ رفقاي ما در زندان هاي رژيم شكنجه مي شوند و بعد ما بخوريم و لَم بديم در سلف و با دوست دخترمان گل بگيم و كل بشنفيم!

اين را با غيظ گفت و راه ا فتاد ورفت.

تا روز ورود، دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه مانده بود... درگوشه وكنار، روی تخته سياه(سبز) ، روز اعتراض به حضور اشرف پهلوي در دانشگاه قید گردیده بود....

مهناز شاهي دانشجوي سال آخر رشته ي ادبيات است و من سال دوم رشته ي زبا ن انگليسي. با او به يمن نفس حافظ لسان الغيب در كتابخانه آ شنا شده ام. او تنها دانشجوي دختري است كه خودروي شخصي دارد و گاه در خلوت دوستانه سيگار مي كشد.

مي گويد: سينما ساحل فيلم"جوليا" را آورده. او هم بليط رزرو كرده... فكر مي كنم امروز دوشنبه است و فردا سه شنبه و پس فردا چهارشنبه خواهد آمد؟ آيا زد وخورد هم ميشود؟

جبرئيل هاشمي مي گويد:

 

               -  باتون مجهز جديدي برا ي گارد خريده اند كه بخاطر جريان برقي كه دارد،

               به هر كس بخورد ايجاد شوك مي كند.

"حياتقلي" كه می شنود، اعترا ف ميكند: كي طاقت داره؟!

مي روم سراغ مهناز و باهم به سلف مي رويم، شام را كه مي خوريم، سوار پيكان نرم و خوشبوي او از روي پل معلق رد مي شويم. آ فتاب جنوبي، آ ن ته، در پشت ساختمان بلند سيلوي رضا شاهي؛ آهسته آهسته به آشيانه ي خود فرو مي رود.

مهناز دو نخ سيگار(Kent) را همزمان به ميان لب ها مي گذارد. فندك مي كشد. وبعد يكي را رد مي كند طرف من.

بلم آ رام چون قويي سبكبا ل

به نرمي بر سر كارون همي رفت...

مي خواهم بقيه ي شعر را ادامه دهم كه صداي آغاسي از درونBMW  شتاباني كه رد مي شود، بيرون مي زند.

لب كارون .. چه گل بارون...

و بقيه ی آواز را با خود مي برد. نئون هاي بالكن ميكده ي خيام روشن شده اند. ميزها را چيده اند. بوي حليم بادنجان مخصوص" خيام" همراه با بوي خاص آبجوي شمس فضا را پر كرده...

- مي خواي چيزي بنوشي؟

سيگار ها به نصفه رسیده... يك مرتبه يادم مي آيد فردا سه شنبه ا ست كه شايد عده اي را پيشا پيش بگيرند و چهارشنبه ....

- برويم... احساس تشنگي خاصي دارم، تو چي؟

- من هم.

- مي نوشيم. مي رويم، فيلم مي بينيم و من انگشتان او را كه در تاريكي مي درخشند ، دست مي كشم. صداي شليك گلوله. آخ. بگيريد: فرار. پرت كردن بدن هاي انسان از طبقات بالاي خوا بگاه به كف. کجایی جولیا...جولیا...

قيافه ی نجف عبوس و شكاك، آن گوشه ي تاريك سينما ظاهر مي شود:

مرگ بر اپورتونيست...

پيراهن دو جيبش خیس عرق شده. احساس مي كنم با كلاشي دربغل مي خواهد مهناز و مرا نشانه رود.

- نه ... نه...

اين صداي جوليا ست..گروه هاي ضربت به خوابگاه دانشجويان حمله كرده اند. وول مي خورم. آرام و قرارندارم.

- چت شده؟ هان؟ مگه از فيلم حوشت نمياد؟ صحنه هاي خشنونت آزارت ميده؟

- نه .. دوست دارم كنار تو باشم.

انگشتانش را از قلاب دستانم بيرون نمي كشد. آن ها را به لبانم نزديك ميكنم. بوي عجيبي مي دهند. عطر قهوه ي سوخته و توتون خالص و آ ب پرتفال.

آن ها را مي بوسم. و او خود را به من نزديكتر مي كند. يكي از آن ها را ليس مي زنم... مي بينيم . بيرون مي آ ييم وشهر را دور مي زنيم و شب را باهم مي مانيم. صبح كه از خواب بيدارمي شوم. مي بينم در بستر تازه اي هستم و بوي نان باسقام و املت در اتاق خواب آمده... خود را جمع ميكنم. آ فتاب مي درخشد. هياهوي گنجشك ها حياط را انباشته...

 زندگي چقدر زيبا ست!

واقعأ آسمان آبي، بوي چاي تازه دم و آن مرغان عشق در قفس ، بيرون در بالكن.. و آ ن جا زير پا، جريان آرام و شفا ف رودخانه ی كارون!

اما ناگهان كسي از درون به من نهيب مي زند:

- چهارشنبه .. چهارشنبه .. فردا سه شنبه است...

پيش ازظهر در كريدور طبقه ي دوم دانشكده هستم كسي ديگر نيست . جزوه ي بلک آتورز[1] را بازمي كنم، مي خواهم نگاهي به زندگي ريچارد را يت بيندازم كه دستي بر شانه ام مي خورد. صدا اخمو و سرما خورده است.

-         ببخشين...

بر مي گردم نگاهش مي كنم.

- بله؟

- شما هم با اعتراض موافقيد؟

دو نفر ديگر از رفقاي جوخه اعتصاب وارد صحنه مي شوند:

  -  شما از نظر ما ليا قت اعتصاب را نداريد. برويد با همان خانم خوشگلتان فيلم ببينيد.

- اما .. اما... ديشب فيلم " جوليا" بود!

- فيلم... دختر بازي .. پشت ميز نشستن .. سيگار دود كردن و به ريش اين مردم تحت ستم خنديدن.. منصفانه نيست...نه جناب دون ژوان! نه!

سرم را پايين انداخته ام. دستگيرم مي شود كه آنها متوجه شده اند ما ديشب  كجاها رفته ايم. نتيجه مي گيرم من خائن به آرمان هاي خلق هستم. من ليا قت كار انقلابي را ندارم و نمره ي اخلاق ا نقلابيم افتضاحه!

حياتقلي با آن هيكل چهارشانه از در ظاهر مي شود: " برويم كتابخانه" با او به كتابخانه مي روم. خودم را به پیشخوان كتابخانه مي رسانم. خانم صفوي مثل هميشه پشت پيشخوان كتاب ايستاده.. خانم كايدي هم كنارش دارد، موز گُنده اي را با ولع مي خورد. دوست جنوبيم حسن مرا مي بيند. دست تكان مي دهد. به سوي ا و مي روم.

- برو به اتاق 108. مهناز اونجا س مي خواد ببيند ت..

خودم را به آ ن جا مي رسانم.

تالاري ساكت كه باحضور بانويي يگانه با شكوه مي گردد. ياد شعر" ملكه" پاپلونرودا مي افتم:

تو عشق من ، ملكه ي مني ،

با تاجي درخشان برسر.

و هرجا گام برداري زير پايت فرش ها مي گسترانند.

مجموعه ي اشعار ايلي ديكينسِن را دردست دارد.

برايم بخوان و ترجمه كن.. همان طور كه دوست داري...

 به فرمان او مي خواهم شروع كنم به خواندن كه در را باز مي كنند و با شدت به هم مي زنند.

دو باره كبوتر های نگاهامان روي سطر شعر مي نشينند.

بار ديگر به هم خوردن در... انگار دارند اعتراض مي كنند.

مهناز عصباني است.

-         ازشون بدم مياد. از اون پيراهن هاي بي ريخت.. گشنه ها! چطور يه عده گشنه ي عقده اي ميتونن من و ترا به مدينه ي فاضله نزديك كنند ؟ هان؟ اون لمپن را ديدي باكفش هايي كه پشت هاشون را خوابانده؟ ازهمه چيزشون بدم مياد.. از صداي دهنشون هنگام غذا خوردن و از پياز خرد كرد اون يارو ديوونه – نجف كه بامشت مي كوبه روي پياز!

بلند مي شويم.. بيرون مي آييم.. تا ناهارِ فردا چهارشنبه چند ساعت مونده؟

 غروب دم در وردي دانشكه هستم، تنها. جوخه ي اعتصاب بامن حرف نمي زنند، تحويلم نمي گيرند "حياتقلي" بچه ي چاروسا را مي بينم. با همان لهجه ي لري مي پرسد:

-   چه ايبو[2]؟

 -  نمی دانم...

توي ا ين فكرم كه ا نگليسي حرف زدن او با ا ين لهجه ي لري هفت كلي، چي از آ ب در مياد!

كاش يادم باشه از خانم" اشنل" استاد Conversation مان بپرسم.

از او خداحافظي مي كنم.

آيا فردا بيايم دانشكده؟

آيا اگر آمدم، براي ناهار بمانم؟

آيا اگر به سلف رفتم، بي خيالِ اعتصاب باشم؟

روز چهارشنبه . سلفف. بوي پرادويه ي ماهي زبيده. بزرگترين سايز. يك ماهي زبيده. پلو سبزي. دانه هاي درشت و چرب برنج...

از مهناز خبري نيست. مي روم گوشه ي هميشگي ، تنها.

سيني جلوي صورتم است. نگاهي به ميز آن سوتر مي اندازم. " حياتقلي " هم نشسته با سيني غذا دست نخورده، جلويش، اما دهان ا و مي جنبد. دارد نا ن خالي مي خورد.

ماهي زبيده. درشت. بخوبي سرخ شده. دانه هاي برنج پاك و معطر… ياد نصيحت " دايي ابول" مي افتم كه در روستاست و از بچگي به ما مي گفت:

نعمت خدا را زير پا نيندازيد،هيچ وخت، هيچ جا..

صحنه های به ذهنم هجوم مي آورند: او چه در شهر و چه درروستا ، به مجرد اين كه چشمش به دانه اي برنج يا تكه اي نان بر روي زمين مي ا فتاد، خم مي شد، آن را بر مي داشت. مي بوسيد و به پيشاني مي نهاد . بعد مي رفت در گوشه اي دور از تردد چالش مي كرد.

در اين افكار دارم سير مي كنم كه ناگهان كسي فرياد مي زند:

- اين چه وضعيه..

سيني هاي سبز/آبی/ قرمز/ قهوه ای و زرد؛ به سقف و ستون هاي سلف مي خورند، ترك بر ميدارند ونعمت خدا، پخش و پلا مي شود روي زمين.

اما سيني من هم چنان دست نخورده ا ست…

 بلبشويي برپا شده: خورده ريزه هاي غذا ، ليوا هاي شكسته و دانشجويان در حال فرار.

گاردهجوم آورده… کلاهخود و باتون و فحش خواهرمادر و " وطن فروش… وطن فروش…"

هرکسی در پی فرار است… بچه ها از درِ رو به دهانه ي پل نادري به بيرون مي دوند.

مي خواهم بلند شوم كه يكي ا ز بچه هاي جوخه ي اعتصاب مي آيد از بغل دستم رد مي شود وبه عمد لبه ي سيني ام را گرفته و آن را ولو مي كند كف سالن غذا خوري . چشمم در پي ماهي زبيده  مي رود و مي رود. پای عجول کسی به زیر آن می زند، ماهي نازنين من برسطح سالن مي لغزد، كمي به پرواز در مي آيد و بعد از لابه لاي جمعيت راه مي يابد تا به درون ساقه اي نخل زينتي آن گوشه ي سالن فرود آید و آرام بگيرد...

چشمانم هم چنان مسير آنرا دارند پي مي گيرند كه پنجه هاي دستي عجول و قوي شانه ام را مي چسبد: اين راهم بگيريد، ببريد، آشوبگره.

درمانده وبي راه. در پي كسي مي گردم. همه در رفته اند، حتي " حياتقلي" .. مرا به بيرون از سلف مي برند . ازدر راهرو سلف مي رويم به سوي اتاقك ته راهرو.

ناگهان رييس دانشگاه دكتر عباس جامعي كه دفتر كارش طبقه ي سوم ا ست و حالا دو طبقه آمده پايين، برپا گرد بغل دست ما در كريدورظاهرمي شود. ناراحت می پرسد:

- جناب سروا ن چه خبره؟

- قربان دو باره بچه بازي در آوردند.

- ببخشين دكتر، غذاها را دو باره خاك به سر كردند..

دكتر جامعي لبخندي مي زند.

- اين را كجا مي بريد؟

- قربان فكر مي كنم از سردسته هاشون باشه.. تا لحظه ي آخر، معركه داري مي كرد..

دكتر جامعي نگاهي به من مي كند . لبخند پدرانه اي مي زند. نمي دانم در نگاهم چه مي خواند كه به فرمانده ي گارد، اين غول نخرا شيده ونتراشيده دستور می دهد:

- بدهيد ش به من تا از او چند سئوال كنم، ببينم حرف حساب اين ها چيه؟

فرمانده مِن و مِن  مي كند، انگار راضي نيست طعمه اي راكه گرفته به آساني ازدست بدهد. مردد است.

در يك لحظه خانم دکتر طللعت بصاري ا ستاد ممتاز و رييس گروه زيان و ادبيات پارسي می آید نگران و از پشت سر دكترجامعي سرمي كشد.

- جناب سروا ن اي بچه ي مرا كجا مي برين.

صداي او که سراپا مهربان است، بر اراده ي گاردي ها چيره مي شود. مرا ازچنگ آن ها بيرون مي كشد. به ياد مي آورم كه او هميشه در حق بچه هاي دانشجو حتي آ ن هايي كه او را يك ضد خلق اشرافي مي دانند محبت هاي بي دريغ نثار كرده. هميشه دست به كيف آماده است به بچه ها پول بدهد، سفارش آن ها را بكند. مادرعبا س را كه بيوه است در بيمارستان خصوصي آپادانا بخواباند و تمام هزينه ي بستري شدن، جراحي وحتي نقل و انتقا ل  به دورودش را تا دينار آخر بپردازد...

د ردفتر دكتر جامعي نشسته ام و چشم از منشي او ا ليزابت تيلور برنمي دارم. بارها از جلوي اين دفتر رد شده ام و آرزو كرده ام رودررو، براي چند لحظه با ا و باشم . يك ليوان آب به دستم داده اند… نه ! واقعآ روبروي ميز منشي نشسته ا م! بوي عطري زنانه، آن همه بوي چرب، عرق آدمي و پياز خام پراكنده در فضاي سلف را به گوشه اي رانده است...

سكوت عميقي حكمفرماست.

دكتر جامعي و خانم دکتر بصاري به درون دفتر رفته اند.

منشي به تلفني جواب مي دهد بعد وصل مي كند به ميز كار دكتر.

شوك برق ران هاي خوش تراش او مرا گرفته... نگاهم اين سرزمين هاي نا مكشوف را سير مي كند.. مي رود و مي رود تا به يك  دو راهي ناپيدا مي رسد.

- چي شده تو سلف اون پايين؟

تكاني مي خورم، سرم را بلند مي كنم. انگار متوجه شده، داشتم سیر آفاق و انفُسمی کردم. لبخندي مهربان اما حاكي از " اي ناقلا" به من مي اندازد.

- چي فرمودين؟

- پرسيدم اون پايين.. تو سالن غذاخوري چه خبر بود؟

- نمي دونم..

- مگه اون جا نبوديد؟

- آره بودم اما حواسم جاي ديگه؟!

اين بار دها نش تمام به خنده باز مي شود. كنتراست كاملي بين سپيدي دندان ها، طره ي پر طلايي، مژه هاي بلند انبوه / لب هاي خوش ترا ش سرخ و بلوز سپید او برقرار است.

نه هميشه بعضي وقت ها..

در اين لحظه آبدارچي چاي مي آورد. مرا مي شناسد. لبخندي مي زند وفنجان خوش تراش چيني ظريفي را كه بر بدنه اش دسته گلي زنبق نقش بسته، جلويم مي گذارد.

كم كم به ياد مي آورم گرسنه ام. عقربه هاي ساعت ديواري ساعت دوی بعداز ظهر را اعلام مي كند.

- خب چي شد؟

- هيچ . دا شتم يعني مي خواستم غذاي مورد علاقه ام پلو ماهي را بخورم كه ديدم از زمين و زمان سيني مياد پا يين.

با انگشتان كشيده اش يكي از دكمه ي باز يقه اش را مي بندد. عملأ بر سينه ي سپيدش، پرده اي حايل ميكشد…

- خب؟

- هيچ . يكي هم آمد سيني مرا پرت كرد گوشه اي.. وماهيم ،ماهي زبيده ي زيبا و خوشمزه ام بال بال زد و رفت و رفت و افتاد در آ ن گلدان نخل زينتي گوشه ي سالن سلف…

 بي اختيار مي خندد، بلند، بيخود مي شود و ترتيب ران ها يش به هم مي خورد. شورت قرمزي به پا دارد با گل هاي محمدي سپيد.

- يعني ماهيِ تو، حالا توي اون گلدون نخل زينتيه؟!

- آره...

من هم لبخند مي زنم . گرسنگي رااز ياد برده ام.

- جالبه!

- گلدونه را شما هم ديدين تا حالا؟

- آره .. اتفاقأ خيلي خوشم مياد از نخل توش. رنگ خاصي داره… سبز نيست.. حنائيه... و برگ هاش خوب و سر حا ل و با طراوت رشد مي كنن...

انگار  كه مي خواهم سايه ي حما يت ا ورا برسرخود بكشانم بلكه از دست مأموران گارد در پايين درامان باشم، مي پرسم:

     - دوست دارين باهم نخل را نيگاش كنيم.

با لبخندِ گونه ها ي متورم گلگونش، مژه مي خواباند.

- آره .. اما حالا نه.. يكي از هفته هاي بعد.

تلفن زنگ مي زند. انگشتان كريستال كشيده اش، گوشي را بر مي دارد. نگاهي به من مي اندازد و پاسخ مي دهد: آره.. نه.. آره.. نه… نه..آره…

مرا مي نگرد و گوش فرا ميدهد.

گوشي رامي گذارد. باز لبخند مي زند. اشاره مي كند به در نيمه باز دفتر دكتر جامعي.

- بفرماييد اون جا.. دكتر مي خواد با شما صحيت كنند

بلند مي شوم، نگاهم به قفسه كتاب ها مي ا فتد. " روح جاويدان" و مجموعه "سخنراني ها و نوشته هاي شاهنشاه آريامهر" گزارشي از جشن هاي 2500 ساله" نه شرقي، نه غربي، انساني" ،احسان نراقي ، "فیلسوف نماها" ی ناصر مکارم شیرازی"رستم و اسفنديار" شاهرخ مسكوب، فرهنگ 6 جلدي ا نگليسي به پارسي آريانپور.

دكتر جامعي مي پرسد: گزيده گوي كه علت اين آشوب پر خسارت چه بوده؟

خانم دكتر نصاري هم مرا متقاعد مي سازد:

- ما مي خواهيم اگر اشكالي در كار مديريت دانشگاه هست آن را اصلاح كنيم... پسر جان شما آمده ايد اين جا درس بخوانيد..  ما مي خواهيم شما را گروه گروه بفرستيم كشورهاي اروپايي را ببينيد، با پيشرفت آن ها آشنا بشويد و بيا ييد مملكت خودتا ن را آبادان سازید. ا ين دعوتم را قبول داري عزيزم؟

- بله ، خانم دكتر.

- خوب جريان چيه؟ بشقاب هوا كردن را مي گويم. اين كار، عاقلانه نيست.

شرح جريان ماهی زبیدی ام را تكرار مي كنم. دكتر مي پرسد:

- علت اصلي اين اعتراض را چه مي داند؟

- فكر ميكنم بچه ها به نحوه ي پخت ماهي زبيده اعتراض داشتند. مي گفتند ماهي ها بوميدن... براي همين عصباني شدند و سيني ها را از روي ميزها پرت كردند زمين..

خلاصه آن كه:

 دكتر جامعي د رهمان لحظه دستور مي دهد پيمانكار طبخ غذا را عوض كنند و به من مي گويد ازاين ساعت تا لحظه اي كه پيمانكار ممتاز طبخ و سرو غذا مشغول به كار شود، شما و دوستانتان مي توانيد برويد رستوران خيام غذا بخوريد، هرچه دوست داريد، بخوريد و بياشاميد. فقط كافي است كارت دانشجويي خودتان را همان با راول نشان دهيد.

نگاه مي كنم خانم دكترلبخند زنا ن سرش را به علام تأييد تكان مي دهد.

-         همين حالا هم مي تواني بري آن جا.. دوستانت را هم بگو مي توانند بروند آن جا، همه...

دكتر با من به محوطه ي خروجي دانشكده بيرون مي آيد. پا به خيابا ن پشت دادگستري مي گذارم.

 واي چه جمعيتي از نيروهاي گاردي! آن هم با كلاه خود و سپر و باتون!

راه مي افتم از بغل ديوار مي اندازم به خيابان رو به راديو و تلويزيون ملي ايرا ن. ناخودآگاه آن چنان پيش مي روم رو به سوي پارك سه دختر و سمت راست پل سفيد و رستوران خيام.

انگارکسانی منتظرم هستند. پشت ميز مي نشينم، موسيقي ملايمي پخش مي شود. پاكديس سپيد، شيشليك، سوپ مرغ . اين هم خوراك ماهي زبيدي. واي زبيدي در حداكثر سايز خود!

ياد مهنازمي افتم. امروز كجا بوده؟ حالا كجاست؟

آيا به ياد من هست نمي دانم…

 پس د رتنهايي مشغول خوردن مي شوم.

كم كم مي بينم چند تن از دانشجويا ن ديگر هم پيدايشا ن مي شود… دهان ها می جنبد… تامدت ها حتي با وجود باز شدن مجدد سلف سه گوش  ما به رستوران خيام مي رفتيم و ازبهترين سرويس آن جا برخوردارمی شديم.

  بعد از يك ماه…

 يك روز كه گوشه اي ا ز رستوران نشسته ، منتظر چلوكبات سلطاني هستم، صداي آشنايي را مي شنوم. سر برمي گردانم. او را نمي بينم. بلند مي شوم . صداي او از پشت ستون مي آيد:

حياتقلي ا ست دارد " اُرد"[3]  دوغ  مي دهد تا همرا با كبا ب بختياريش بخورد و دلي از عزا در آورد!

مي گويد ا زهمان شب چهارشنبه آمده اين جا و از سرويس مجاني ا ش ا ستفاده كند.

غذا را كه مي خوريم و مي زنيم بيرون، حياتقلي مي گويد: اون روز اعترا ض چهارشنبه ماهي زبيده اش را لاي ناني گذا شت ، نان را كاتي كرد و چپاند وسط كلاسور تا كسي نفهمد؛ بعد رفت اتاقش، آن را بی هیچ شتاب و ترسی در کمال آزادی؛ تمام و کمال خورد!

 از مجموعه داستان "ورزا"

 

 

 

 



[1] Black Authors = نویسندگان سیاه

[2] چی میشه؟

[3] order

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:43  توسط هاشم حسینی  | 

نظافت چی

بخش هایی از یک گزارش

با هر پگاه بارش خورشید

نظافت چی شرکت دولتی "سعادت و عمران"  ما

"عموطاهر"

جارو می کشد به بیرون

انواع و اقسام القاب و عناوین نوبر

مدیر/ مهندس/ دکتر / تکنسین

خلط سینه و آروغ  و ریا را...

"عموطاهر" می روبد و می برد تا خالی کند

این همه افتخار را در پساب تاریخی مستراح...

 

او که عمرش دراز باد

20 سال است یک تنه

مشغول این کار شاق و شریف

می سترد راهروها و میزهامان را

از کثافت و آشغال ِ این همه ارواح متکاثر و متجاوز

پارسایان فربه و وعده

مهندسان حرف و شعار...

 

"عموطاهر" می پاشد

آب ژاول

دتول

دِتِرجِنت بر لب های دروغ

و

بعد

کهنه می کشد بر صفحه صفحه

 صورت های کفک زده...

 

آن

گاه

پس از انجام این وظیفه ی تاریخی

می نشیند بر کنده ی درختی هزارساله در برابر بهت نخل و هشدارهای رود

کارون

...

سینه صاف می کند این هم ولایتی ِ رند "عمو طاهر"

و یک استکان چای می نوشد و به من می گوید:

- شکر خدا!

               باقیات صالحات من

                                     7  فرزند خلف است که

خوشبختانه

نگشته اند سربار جامعه...

 

سپس در درازنای سکوت دالان های اداره

گوش می دهیم به خرناسه ها

خر و پف

اخ و تف ِ

این محصولات جدید خط انحصار تولید از ما بهتران

این برگزیدگان ریاست دوران...

 

ه. ح.

گلستان اهواز،  زمستان 1382

شرکت پر برکت دولتی سعادت و عمران

                            
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:8  توسط هاشم حسینی  | 

ساده همچون زیبایی یک گل

This is a piece of my love song for  Rashna and her unique look

 

Simple

Silent

Pretty as a Rose you are….

 

ساده

ساکت

هم چون یک  رُز، زیبایی...

 

کتیبه های نگاه،( ه.ح.)
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:15  توسط هاشم حسینی  | 

peace


صلح

صلح وصفا ، سلامتي ، آشتي ، صلح ، آرامش

peace

امن طمأنينة وئام سلم، سلام = معاهدة صلح
() 和平; 和睦; 和约; 治安,

paix; repos; tranquillité

Frieden, Friede

мир; мирный договор

 

Our daily pray of peace

                                                                                                  

Praised be the PEACE…Amen!

 

Bread, air and blood of all our loving souls

We pray to PEACE

To protect our LOVE which is shared

Equally by all the Global Village Citizens of the present...

 

Peace be a Manna of the Earth

Bestowed on all Her inhabitants…

 

Blessed be entire temples…Amen!

Churches, mosques, synagogues

Sustainable their Verses of Faith, Smile and songs

 

Weren't we told that

The fruitful cultures

Appeared first

Along the peaceful rivers of

Nile

Karun

Rhine

Mississippi

Volga

?

 

To be or not to be

This is a Single of survival

I'm whispering, sending to you…

 (Hashem  Hossaini, IRAN)

hh2kh@hotmail.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:48  توسط هاشم حسینی  | 

در ستایش صلح

صلح

صلح وصفا ، سلامتي ، آشتي ، صلح ، آرامش

امن طمأنينة وئام سلم، سلام = معاهدة صلح
() 和平; 和睦; 和约; 治安,

paix; repos; tranquillité

Frieden, Friede

мир; мирный договор

در ستايش صلح

متبرك باد اين لوح ازل

پیمان خدا و  انسان...

 نان شب

آيه ي آب و

آرامش آسمان

صلح.

 

هر بامداد با عطر نام صلح

باغ اميد را من آب  مي دهم.

اكنون هم چون هميشه و هنوز

دارم سرودي در ستايش صلح مي سرايم.

 

پژواك كن به  آنان

اي كوه!

تمدن ها در آرامش كرانه هاي رودخانه ها پديد آمدند

زخم ولعن و کفر در جنگ!

پس:

صلح و سلامتي و سعادت بر سفره هامان

 

با من به نيايش درآ اي باد

تشنگان و خستگان جنگ

بر پرنيان صلح غنوده اند

اکنون امن

پس پایدار باد

نفس زندگی

اکسیر آب حیات

صلح!

(كتيبه هاي نگاه، ه. ح.)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 13:54  توسط هاشم حسینی  | 

زنده باد صلح!

صلح

حیاتی تر از هوا

نان جان ها

بالاتر از پرواز

آب بقای برابری

گران بهاتر از آزادی

حقیقت حضور خدا در میان ما

بیرق در اهتزاز صلح...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:42  توسط هاشم حسینی  | 

برگی دیگر

 

روایت از بی آغازی یک راز

کجا بود که می درخشید

چشمان سر گردان یک روح دربدر؟

هذیان دستان بریده ی یک عاشق

ذرات صلب موجودیت یک باور هم چو عطر

"من" در تکثر هزار هزار نقطه

در راستای افق در افق نگاه

دوار

بر مدار

یک بوسه

تو...

و اینجا

بر صخره های شب

می چکد

ناپیدا

قطره

قطره

آه

اما

در پشت پرده های رویاها

کسی هست

که

با نفس هاش

آیه های شب را تفسیر صبح می کند

 اذا تنفس...

 در سینه ام

رازی ست

که آوند های بودنش

جنین وار

خون وجود را

مرا

سیری ناپذیر می مکد تا بدایت تنهایی

حتمیت ابدیت  مادرانگی...

باقی این حکایت را یاران

از پچ پچ نفس هاتان بشنوید

اما خموش

... با چشمان بیدار

تا طلوع آن ستاره که در دور آسمان

معنی نام اعظمش " دوست داشتن" است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 15:45  توسط هاشم حسینی  | 

از دوست داشتن

 

پی آیند آن گزارش...

2) 

له شده

گل عشق را

برداشتم از گوشه ي بيابان تاتارها

گند وكثافتش را ستردم و

آوردمش به خانه

تا در اين گلدان شكسته ي دلم

بكارمش دوباره

آبش دهم

بخوانمش سرود

شب انتظار

بمانم

ببالد

شايد...

 

اما تو اي سنگدل

كجايي در اين سال هاي  اشك

حسرت و خاكستر

با آخرين ته مانده ي اين باور؟

*****

كتيبه هاي نگاه/ ه. ح.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 16:33  توسط هاشم حسینی  | 

هفتکل: ایران بدون نفت

 امروز به هفتکل می رویم:

هفتكل

پوسيده

سفره ي تكانده نفت

پهن

چسبيده بر دوسر نوك تپه ها

دشت بهار

 

كندوي  خانه ها

همه

لبالب از زمزمه و اعتراض

دره هاش

پر بوي پودنه

آميخته با بوي نفت

 

من با سگم « كورو »

دنبال كار مي روم تا چادر ارباب رينولدز

جوينده ي طلا – شوم سياه

در  سبز دشتهاي روستا

در پای "ماماتین"

معدن مومیای باستان…

 

و فرنگی

بادكلهاي وحشت آورش

پرسه مي زند در برابر چشمان مضطرب كوروش…

 

خان

آماده به خدمت

مي خارد ريش و

به خلوت

با دقت

 قرارداد  عالي جناب رينولدز را

پنهان مي‏كند

در صندوق موريانه …

و 

در خلسه و خيال

گسيل مردان ايل را

هي مي كند در پي لوله‏هاي نفت…

تا لندن مهد تمدن دنيا گردد …

و

هفتكل

سالها گيج در بوي گاز

با لبان خشك وچاك

آب شور  بنوشد و

شاكر از رحمت بريتيش پتروليوم

بشمارد اسكناسهاي سالي دو ماه و

بيوه زنان تقاعد ماهانه

 

با دعائي در حق هفت خواهران مهربان

چشم انتظار بميرند…

 

 خانزاده‏هاي انگليسي و ينگه دنيائي

ديريست

از ياد برده‏اند صفاي بهون را

غافل از آنكه لايارد

اين نجيب زاده ي جذاب

تكيه داده به لامردون

 پيشتر به يغما برد ه بود

 اندرونه‏ي طلسم و نشان قوم …

 

  

 

هفت كل:

هفت نشانه

مبهوت مانده ي برهوت نفت …

شبها در كوچه ها

« عمو پرويز »

اين  ديوانه

خان دربدر

درفرار از داغ خيانت تبار

همچنان مي گردد بي قرار…

 

«كا گرگلي»

كجاست آن نور

تابان   از فراز تل

دوار بر سر هفت نشانه ها؟

ديگر چرا ترا

بردند به تهران

در يك قفس به تماشا؟

 

هفت كل:

هفت نشانه و رويا

جاپاي رفتگان ناپيدا

 

هفتكل:

…. 

(از مجموعه ی "کتیبه های نگاه" هاشم حسینی)

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:14  توسط هاشم حسینی  | 

داستان آخر هفته

داستان نقبی است به ناپیدا

ویک اند  با حال داشته باشین!

 جاوید شاه!

يك مرتبه درشهر كوچك ما چو افتاد كه يك سلطنت طلب متعصب وفادار به نام" خوشگو" را دستگير كرده اند. از گويندگان اخبار كه موضوع را با آب و تاب تعريف مي كردند، مي پرسيدم: " اين " خوشگو" چكاره بوده، چند سال داره، خونه ش كجاس؟" اما كسي پاسخ درست نمي داد...

چند روزي از اين رويداد نگذشته بود كه پسينگاهي اندوهبار، جهت فراموش كردن زخم هاي خوره وار زندگي، طبق معمول به فروشگاه پرنده چرنده ي " يعقوب بيدل" در راسته ي ميوه فروشان بازارروز رفتم. داشتم از برابر قفس هاي خرگوشان دانا رد می شدم كه دیدم آنها زير سبيلي به ريش دنيا مي خندند. به دو مرغ عشق غمزده رسيدم كه گوشه اي به اقساط عقب مانده ي يخچال فريزر از كارافتاده اشان مي انديشيدند و متاسفانه را چاره اي نمي يا فتند. رفتم و رفتم تا به قفس " كاسكوي"مغرور و سر حالي رسيدم.

- سلام، چطوري؟

- خوبم.

- چه خبر؟

- خوشگو را گرفتند.

- خوشگو؟

- آره... همين روزها ممكنه اعدام بشه..

از" يعقوب بيدل" پرسيدم: قضيه چيه؟

او هم شرح ماجرا را تمام و كمال برايم شرح داد و من تازه فهميدم كه  خوشگو، نام يك طوطي بسيار نادر و گران بهاست...

پرسيدم: كجا مي تونم ببينمش؟

- ببينيش ؟! مگه كمرت مي خاره؟! دوست داري شريك پرونده ش بشي؟ دست بردار  رفیق! بي خيال!

- جون من! صاحبش كيه.. كي نگهداريش مي كرد؟

- داستانش مفصله... صاحب اصليش  شه بخش نام داشت كه قبلن در ساواك كار مي كرد. آدم پرنده باز بامرامي بود. آزارش به هيشكي تو ئي شهر نرسيد. مي گفتن طوطي را از هندستون براش آورده بودند ... يك روز يارو مي خواسته طوطي رابا خودش ببره فرودگاه و از آن جا به ال اي....

- ال اي ديگه كجاس؟

- ال اي ديگه كجاس؟  ال اي؟!جون من  نميدوني كجاس؟

- نه ...

- بابا تو هم   داري ما را ميذاري سركار!

- نه جان يعقوب...

- بابا ال اي همون لاسِ ِ َا ن جلِسِ...

- ميگن يه دختر آمريكايي بود به اسم آن. اسم بواش هم جِلِس بود يعني بهش مي گفتند آنِ جِلِس يعني آنْ دختر جلِس.... ئي دختره يه روز از يه محلي مي گذره، يه نره خري مي خواد مزاحمش بشه ... دختره هم با پيشتو يه گوله میذاره درست وسط پيشوني يارو. تق! كار طرف را مي سازه... همون جا چالش مي كنن... ميگن يارو سي چه تير  خورد؟ ميگن مي خواس باآ ن دختر جِلس لاس بزنه، با تیر پیشتو ریق زحمت را سر کشید... سي ئي اتفاق ، اسم اون محل را ميذارن لاس آن جلس... ميگن همه خواننده هاي تهروني فراري اون جا جمعند؛ اسم محله شون َتهِ ران جِلس.....

مي بينم اگر همينطور شنونده ي خاموش حكايات و روايات  يعقوب بيدل و يا آن طور كه خدارحم چارلنگ صداش مي زند: " يكوب بيتل" ، باشم، ساعت ها بايد سر پا بايستم و او همينطور يك ريز حرف بزنه....

پس مي پرم وسط حرفش و مي پرسم:

- نگفتي طوطي حالا كجاس؟

- گفتم كه صاحب اصليش  شه بخش  بود..

- آره گفتي، اما حالا طوطيه كجاس... پيش كي بود كه اونو دستگير كردند؟

- خوشگو پيش مموليه....

- ممول، ممول فيلمي را ميگي؟

- ها...

 آه يافتم... ديگر به بقیه حرف هاش گوش نكرده ، به سرعت از آ ن جا بيرون آمد م و سريع رفتم سراغ ممولي...

گشتم و گشتم تا اورا در خانه خرابه ي پدريش ديدم كه با د نيايي "چه كنم چه كنم" دست به گريبان است. او درآن جا با مادر پيرش زندگي مي كرد. ننه ممول مستمري بگير شركت نفت بود.. بچه هاي ديگرش تشكيل خانواده داده و پي بخت خود رفته بودند. آخرسر، اما او ماند و عزيز ته تغاريش ممول كه حالا دستكم چهل سال سن داشت و در كنار قفس خالي پر نقش و نگاري زانوي غم بغل گرفته بود. به سراغ ممولي رفتم و دلداريش دادم. او ا ز من خواست يك شكايت به زبا ن انگليسي برا يش بنويسم تا بفرستد براي رييس يو ان[1]...

- ... كه چكار كني؟

- كه "خوشگو" را آزاد كنن... بيارمش اين جا... اين قفس جاي مرغ خوش الحاني بود..

و زد زير گريه. ننه ممول كه داشت سيني چاي راروي لبه ي سكوي حياط مي گذاشت، ا لتماس كنان از من خواست:

      -  ترا بخدا كمكش كن.. نامن بنويس به رييس كل سازمان ملل، كدخدای ملت ها بلكه فرجي شد اين طوطي بيگناه را آزاد كردند و آورديمش خونه... مو خودم دلم برا خوشگو كبابه... نمي دوني چه حرفايي مي زد.. تو ئي خرابه هُم دُرُنگ[2] من بود...

البته از حق نبايد گذشت... تقصير "خوشگو"   خودش هم بود..

چطور؟

هر چه خواستيم " جاويد شاه " از سر زبونش بيفته فايده نكرد....

در اين جا ، ممولي با عصبانيت اعتراض كرد:

    -  مملكت بايد آزاد باشه.. هر كي حرف دلش را بزنه... تازه به قول شيخ حافظ شيرازي[3] هماي گو مفكن سايه ي شرف هرگز/

در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد...  مگه طوطي ما كه وزن بدنش نيم كيلو هم نيس چي گفته؟ هان؟ حالا از دهنش هم پريده گفته: "جاويد شاه" ئي كه ترسي نداره...ئي حرف كه فحش نيس،  هس؟

- نه... نيست..

خب... مملكت بايد آزاد باشه هركي حرف دلش را بزنه...

- آقا ممول گل! چطور شد اين طوطي بخت برگشته رسيد به تو؟

- چي بگم از ئي بخت بد خودم..

- حالا بگو...

- آقا، بگم از ئي بدشانسي ما .. آقا، همه ي بدبختي ما از اون شبي شروع شد كه آقاي شه بخش از پشت بام خونه يم ما اومد همين جا، همين نقطه كه جنابعالي نشستي... نصف شب بود مو، همين نقطه كه سيني چاي نهاده، رو سكو نشسته، داشتم از داغ دنيا، يه چيزي نوش جان ميكردم(!)

- اون چي بود؟

در اين موقع ننه ممول كه گوشه اي نشسته و متفكرانه به صحبت ها ي ما گوش مي كرد، اعتراض كنان آمد وسط:

   -  نه ننه!... مي خواي اين را هم بنويسي تو كتا بت كه ممول مو چي زهرمارمي كرد تا بيا ن برامون باز دردسر درست كنن! اينا كه اول مي ُبرند بعد مي شمارن... خودشون بي ساز مي رقصن... عزيزوم تو هم مي خواي بهونه بدي دستشون؟

- نه مادر ئي حرفا چيه... من مي خوام از تمام ماجرا خبردار بشم تايك نامه ي دقيق و ُبّرنده بنويسم برا رييس سازمان ملل، براي انجمن پرنده بازان بدون مرز ، برا رييس جمهور فرانسه و حتي سنديكاي طوطيان شكرشكن هند....

ننه ممول كه داشت اميدوار مي شد، خودش را كمي به من نزديكتر ساخت بعد آهسته، انگاركه ديوارموش داشته باشد، افزود:

 -  يه رونوشت هم بفرست سي[4]  بي بي فرانسوي ..

- بي بي فرانسوي كيه؟!

ممول با صداي خسته غمزده اش گفت:

- منظور ننه م ميدوني كيه ؟

- نه...

- بريژيت باردو هنرپيشه فرانسويه معروف به ب. ب.

- ها ننه! يه رونوشت هم بفرستين سی  بي بي بريجيت باردو... خيلي دل رحمه.. . ميگن زبونش به اندازه ي هفت پادشاه اثر داره... خدا نكنه بشنفه يه سنگدلي آزارش يه  بزغاله اي رسيده باشه، رسواش ميكنه...  بله ننه جون ، هر كيه فراموش مي كني بكن اما اين " شاه زَنگَل"[5] عالم را فرامو ش نكن!

- چشم مادر! حتمن! خب ممول جان، دا شتي مي گفتي آن شب روي سكو نشسته ، در حا ل تفكر بودي – منظورم ا ينه كه چيزي نوش جان نمي كردي!

- ها! ديدم بيچاره ئي هم شهري ما،  شه بخش اومده درمانده و ناراحت. طوطي را به مو داد و گفت: جون تو و ئي طوطي. همگي را  سپردمتان به خداي بي همتا و طوطي خوشگو را به دست شما!  يعني راستش را بخواهي اولش خيال كردم رَپ رَپ پا  يک دزدي رو پشت بومه... بعد گفتم دزد مياد سراغ ما چه ببره؟ يك مرتبه ديدم- بسم اله يه شبحي پريد ا ينجا. صدام زد آقا ممولي منم! شه بخش.. رفيق بابا ت منو نمي شناسي؟   

گفتمش: آره كه مي شناسوم. آقا شه بخش   چطو شد اومدي خونه ي ما، اون هم از پشت بام؟

   او هم دهن نهاد بغل گوشم: ممول جان طول و تفصيل قضيه ش زياده... من هم وقت ندارم قضيه را برا  تو تعريف كنم.. فقط يك خواهش دارم: خوب توجه كن... من اگه مي خواستم اين طوطي كاسکوي چشم لخت دم قرمز خوشگلم را بفروشم، مي بردمش مغازه ي يعقوب بيتل روده دراز... پولش را هم مي گرفتم مي ذاشتم جيبم... اما نه، ممول جان... اين جا مسئله ي ديگه اي دركاره... باور...ایمان...  مي فهمي چي بهت ميگم؟ باور. يعني اعتقاد. بهش گفتم: آقاي شه بخش دركت مي كونوم... مي فهموم چي ميگي... مخلص مرامت هسُتم...

بعد يه جعبه اي دستش بود كه پارچه ي ترمه ي سه رنگي را دورش پيچانده بود. اونه دراز كرد طرف مو . شه بخش ، آن مرد بزرگ، بغض كرده بود، آن را داد دستم و گفت:

  -  ممول تو ا ين جعبه يك طوطيه، اما در باطن دريايي از معرفته، حدود 500 جمله ي انگليسي فقط بلده... هر صب ترا با جمله ي ضربي:

             خورشيد دميد/تق تق/ تق

              يارت رسید/ تق تق/تق

            هنوز تو خوابي....

بيدار مي كند. حرف هاي اميدواركننده مي زنه.. براي اوقات مختلف روز تو وننه ت جمله داره...

شه بخش بعد يك كتابچه اي دستم داد كه چطوري با طوطي ش رفتار كنم... چي بهش بدهم بخوره... وهر شب به مدت نيم ساعت باهش حرف بزنم و حرف هايي را تكرار كنم. بعد دست انداخت گردنم و زدزير گريه. آخرش رفت به داخل تاريكی و فرار كرد به آن سوي آب.

چند روزي از ورود آقا خوشگو نگذشته بود، يك روز صبح كه خوابم برده و آفتاب زده بود، شنيدم با لحن مادر بزرگ ها، منو صدا مي زنه:

- پاشو عزيزم! پاشو جيگر!

مو كه سرم درد مي كرد و عادت داروم تا لنگ ظهر بخوابم، از جا پريدم و با عصبانيت اعتراض بهش كردم:

  چته؟ چه خبره نميذاري بخوابم؟

ديدم گردنش را سيخ كج كرده پا يين طرف مو ومي گه: پاشو گُشاد!

و مو ديدم ننه م اومده بالا سرم حالا نخند كي بخند!

ننه م گفت:

- خوب حرفي بهت زد...

و خوشگو هم دم گرفت:

پاشو بدو دستشويي

انجام بده روشويي

مامان جونت بيداره

از گشاديت بيذاره!

از رختخواب دويدم بيرون و سر پا كه ايستادم، خوشگو با صداي مرشد هاي زورخانه دم گرفت: يك و دو وسه

يكی و دوتا، سه تا و چارتا....

هرچه بگوم از ئي شيرين كاري هاي  آقا خوشگو، باور نمي كني... كاري مي كرد كه صبح زود از خواي بيدار شوم و ورزش كنم. سيگار را گذاشتوم كنار.. مي رفتوم برا  ننه م نون مي خريدوم.. باور مي كني همه چي به خير و خوشي مي اومد و مي رفت ... روزهام شیرین می گذشت تا يك وخت گفتوم ببرمش بيرون دلش باز شه .

داشتوم از كوچه پشت حموم جني رد مي شدم، بچه ها هم دا شتند بازي مي كردند.

 يك مرتبه صدایی اومد:  بگو مرگ بر شاه!

چشمت روز بد نبينه آقا خوشگو عصباني شد، صداشو كلفت كرد و داد زد:  جاويد شاه! جاويد شاه!

 بچه ها با شنيد ن صداي او دور ما جمع شدند و همراه با ا و فرياد زدند: جاويد شاه... جاويد شاه...

براي يك لحظه كه بچه ها از شعار دادن مي ايستادند ، او هم مثه يك آدم فرياد مي زد : بگو! و به ها جوا ب مي دادن: جاويد شاه!

- بگو!

- جاويد شاه!

- جانمي جيگر!

...

اين سر و صداي بچه ها كاردست مو داد. مردم هم كه جمع شده، انگار سرگرمي پيدا كرده باشند، دست مي زدند..

بله آقای نویسنده! نمي دونم مأمور اسكاتلند يارد- خولي نُف دراز ا ز كجا خبردار شد با موتورش، ويژ اومد سراغمون...

سرت را درد نياورم مارا برد دايره ي مفاسد اجتماعی.

اون جا، پس از تنظيم يك صورت مجلس بلند بالا و بعد تفهيم اتهام به مو و  طوطي، ما را نشاندند روي صندلي تا رييسشون بياد و تكليف مارا روشن كنه..

يك ساعتي در اين حالت گرفتار بوديم كه بك مرتبه خليل رينگو از راه رسيد و اسلحه ش را كه به كمر بسته بود ، از جلد بيرون كشيد وخطاب به جماعت مأموران گفت:

- چرا خودتون رازحمت ميدين و موجودات پررويي مثل اين ها را رودارتر مي كنين تا در ارتكاب فعل حرام جرأتشون زياد بشه؟ دو گوله حرام كنين تو كله شون و قال قضيه تمام!

اين را گفت و تيك! خونه خراب پیشتو را آماده ي شليك كرد تو سرما! اول، آن را نشانه گرفت به طرف كله م ... داشت انگشتش را پايين مي آورد كه ديدوم يك مرتبه طوطي بال در آورد رفت رو به سقف، چرخي زد اومد پايين هد ف گرفت رو به كله ي " خليل رينگو" و دور سرش چرخ زد و چرخ زد، بعد لاله ي گوش پت و پهن و پرموي اورا نوك زد، طوري كه ا ون حرومزاده جيغ كشيد وجنگ افزار از دستش ا فتاد جلو پاي مو.

مامورا داد می کشیدند: ناموس/ کلت....

خوشگو رفت روي كمد پرونده هاي" داخلي" آرام گرفت و نشست. من هم كلت یعنی ناموس آن ها را ورداشتم، دادم خلیل رینگو . اوكه ازشد ت درد اشك در چشمانش جمع شده بود، هفت تير را گرفت رو به خوشگو و فرياد زد:

- اي حرومزاده ي نوكر اجنبي!

او هم حاضرجواب، از اون بالا گفت: خودتي!

خليل رينگو از دهنش پريد بيرون:

- چي؟

خوشگو هم جواب آماده را تحويلش داد:

- چي و نخود چي! قاطرچي!

اين بود كه قيافه ي ترش همه ي مأموران بازشد و زدند زير خنده. انگشت رينگو دا شت مي رفت روي ماشه فشار بياورد و طوطي عزيز دل منو هدف بگيره كه كامل مردي با محاسن دلنشين و صداي پخته از راه رسيده و گفت:

- سلام بر جماعت!

طوطي هم با ادب جوا بش را داد :

- سلام بر معدن رفاقت!

بازهم، همه در يك آ ن قهقهه زدند. اما البته خليل رينگو هيچ نخنديد. ترش كرده بود.

چه بگوم میرزا! خوشگو را حبسش كردند داخل همون اتاق. مرا هم بردند تعهد دادم، با وثيقه كه از شهربيرون نروم بدون اجازه ي قبلي.

گفتم:  پس تكليف طوطي من چي مي شه؟

گفتند: اين طوطي تكليفش از د ست تو خارجه.. اين طوطي ضد انقلابه..

ديگه چيزي نگفتم و كاري نكردم اومدم خونه... ننه م کم کم افسرده شد. بردمش پیش خانم دكتر كه تا ديدش گفت - ديپرس شده از دوري خوشگو.

حالا مي گي چكار كنیم ما؟ اگه  شه بخش  يه روزي بياد سراغ مو و بگه" ممول طوطي مو كجاست" چي بهش بگوم؟ چه جوابي داروم بهش بدم هان؟

نمي دانم كي چاي را نوشيده و چه مدت بود دا شتم به درددل ممول گوش مي كردم و چند بار پيرزن مهمان نواز دوست داشتني براي ما چاي و كلوچه هاي خانگي آورده بود، شيريني هايي كه همه كار دست خودش بودند....

در واكنش به پرسش پيوسته ي ممول مبني براين كه حالا ميگي چكار کنم؟ حرفي براي گفتن نداشتم.. راه حلي به ذهنم نمي رسيد. از اين ديدار چند روزي گذشت، اما با آ ن كه، خود، تا اين لحظه طوطي ممول- شه بخش /  خوشگو رانديده ام، نوعي حس همدردي نسبت به او پيداكرده ام..

 يك شب كه به مغازه پرنده فروشي  يعقوب بيتل رفتم و به او سفارش يك جوجه كاسكوي اصيل را دادم، خبردار شدم" خوشگو" از محل حبس فرار و به نقطه ي نامعلومي پرواز كرده است...

شبي تاريك و با رعا يت پنهان كاري همه جانبه به سراغ ممول رفتم اما خانه اشان را در محاصره ي مأموران ديدم. نمي شد نزديك شد.

به سراغ اوس شعبون يكي از همسايه هاش رفتم كه اورا از سال ها پيش مي شناختم و از او پرسيدم" قضيه چيه؟"  و او شرح داد كه مأموران ممول و مادر پيرزنش را حبس خانگي كرده اند تا مگر ردي از خوشگو پيدا كنند.

پرسيدم: آيا مي دانيد خوشگو چگونه از محل زندان فرا ر كرده است؟

- دقيقن نه- اما شايعات زيادي سر زبا ن هاست.. عده اي مي گويند يكي از مأمورها پول گرفته و      آن را فراري داد. يعكوب بيتل مي گه اون حرومزاده- خولي نف دراز چند شب پيش رفته در اتاق حبس طوطي، چراغ ها را همه خاموش كرده و بعد آهسته، آهسته در تاريكي به محل قرارگاه طوطي نزديك مي شه و چنگال  بي رحمش را دراز مي كنه تا گردن طوطي بيگناه را بگيره و خفه ش كنه.. ا و از اينكار لذ ت عجيبي مي بره. يادم مياد يك بار وقتي نوجوان بود گردن گربه اي را گرفت و آن قدر فشار داد و داد تا گربه خفه بشه اما وقتي گربه را پرت كرد روي زمين، گربه بعد از چند لحظه جان گرفت و خوا ست فرار كنه، خولي دوباره چنگ انداخت و گردنش را گرفت و فشار داد.. اين كار هفت بار تكرار شد.. آخر جيغ دردناكي كشيد.. چون گربه نمرده بود و با خشم پنجول زده بود به صورتش..

آره با پنجه هاي بي رحمش مي خوا ست گردن باريك و نحيف طوطي را چنگ بزنه و خفه اش كنه و آن همه لغت و جمله و اداهاي كلامي طوطي را خاموش كنه، از بين ببره...

خولي چنگا لش را درازكرد و درازكرد... اما چيزي با ل با ل مي زد. آن را نمي ديد. خولي آ ب دهانش را قورت مي داد.. د ست مي كشيد به دور وبرش. يك مرتبه خش و خشي را پشت سرش شنيد.

برگشت آ ن را بگيرد. موفق نشد. درِ اتاق قيژ  قيژ صدا مي داد. رفت كليد روشنايي اتاق را زد: روشن. نگاه كرد. طوطي نبود. در باز بود و او برافروخته  وناراحت، طوطي را نديد. از حرص آن قدر با مشت به بدنه ي كمد پرونده هاي محرمانه زد كه پايه هاش لق شد:

و من اكنون كه دارم ا ين سطرهاي شتا ب زده را مي نويسم مي دانم هنوز هيچ خبري ا ز طوطي بدست نيامده. پيرزن مهربا ن- مادر ممولي، دار دنيا را بدرود گفته.. خولي هم چنان روي سكوي حياط نشسته و دورتا دور خانه اش را مأموران محاصره كرده اند.. را ستي ، خوانندي عزيز، اگر روزي به طوطي دم سبزسخنگويي برخورد كردي و شنيدي كه به تو مي گويد" سلام، چطوري؟ خوبي؟ " بدان او خودشه، او همان " خوشگو" ي فراري ا ست كه آمده به ممولي سر بزنه.. با دیدنش خواهش مي كنم فرصت را از دست نده و با من تماس بگير...

 

از مجموعه داستان "ورزا"

هاشم حسینی

 



[1] UN= United   Nations                              سازمان ملل

[2] هم صحبت

[3] ممولي به جاي آن كه بگويد خواجه حافظ شيرازي مي گويد شيخ حافظ شيرازي

[4] برای

[5] شاه زنگل= شاه زنان در بختياري، جمع زن مي شود زَنگَل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:35  توسط هاشم حسینی  | 

تکه هایی از یک گزارش...

اودیسه ای به ساعت سنگ!

چند سنگ واژه از تقویم روزانه

در رد بوی ماسک های رها بر راه

 الواح بهت را ورق می زنم

جارو می کنم از سطح خیابان

لبخند های ماسیده

اشک های آغشته به ماتیک و خون

انگشتان آرزو

آوندهای تخمیر عطر دلداگان تماشا را

نیگا!

مرده ای موءنث سوار بر لیموزین از خیابان می گذرد با دست کش های سپید شتک زده....

 آن جا را!

پارسایان شنگول بساز بفروش

قفل و کلید و کنده و زنجیر را حراج می کنند

بشتابید تا گران نشده یاران/ همشهریان!

روبوت های سر به زیر به اداره می روند تا در کارت پانچ زنده بودن رویاهای مانده در بستر را هنوز کنند...

بقیه ی این خواب را فردا برایتان تفسیر می کند

پرنده ای که

 در گوشه ای دنده هاتان

به خواب رفته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:37  توسط هاشم حسینی  | 

فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن...(حافظ)

 

 

اوديسه اي به ساعت سنگ!

در جستجوي باستانيت عاطفه ي ايراني

يك) امروزه در برابر روند بن بست شده ی برون رفت ايراني موانع بسياري وجود دارد:

1)      نافرهيختگي شماري از مسئولان كشوري كه به اتلاف امكانات و هدر دادن توان هاي مالي انساني و ناكارايي فناورانه انجاميده است.

2)      خانواده گرايي ويرانگرانه ي شمار قابل توجه اي از مديران،

3 )رياي موريانه وار در ساز وكار زندگي روزانه ي      

4) استبداد زدگي فرهنگي كه در رفتار يكايك ما با يك طيف متنوع به چشم مي خورد و همگي به آن خو گرفته ايم.

5) تنبلي افتخار آميز در نسل جديد كه بازتاب و نتيجه ي برداشت هاي غلط والدين از تربيت در رسيدن به سعادت فردي/ اجتماعي است.

6) برداشت اشتباه فرهنگ غالب از خوشبختي: لذت جسمي غايت سعادت نيست.

و يادمان باشد كه ما يعني  هر كدام از ما،  نمايشي از باورمندي خودمان هستيم. يعني چه؟

اين كه: كنش ها و واكنش هاي ما، بازتاب باورهاي ماست. حقيقت ايمان در عمل است.مثال:

قديسان فربه و چند زنه اي را مي شناسيم  و مي بينيم كه هنگام اندرز و انذار غبغب آويزانشان، نماي مضحكه اي بوجود آورده است. از ياد نبريم كه:

انسان يك موقعيت است....

با فرزندان جوان جوياي رسيدن به گنج درونشان بازهم به گفتگو خواهم نشست. و ديگر آن كه:

"بت ساز هيچ گاه بتي را كه خود ساخته است، نمي پرستد. (زبانزد چيني)

دو) در كتابخانه ي "پارس نيا" كتاب هاي تازه اي را چيده ام . در زير به چند تاي آن ها اشاره مي كنم:

1)نامه هاي مشروطيت و مهاجرت از 1325 به بعد / نشر قطره 1386

با خواندن اين كتاب پاسخ بسياري از پرسش هاي خود در باره ظهور استبداد و قانون ستيزي و مصادره ي انقلاب را خواهيد گرفت و بي شك در برخورد با واقعيت ها، به گريه خواهيد افتاد.

3)      وقايع مشروطيت به روايت نامه هاي سيد رضا به حاج ميرزاآقا فرشي، تبريز ، ياران، 86

اين كتاب آيينه ي واقعيت نگار بخش  از چند چون درست انديشي و كجروي و خون دل خوردن هاي ايراني است.

4) سهم ايرانيان در تمدن جهان، حميد نير نوري، فردوس 1379

5)      به سوي سرنوشت: كارنامه و خاطرات اكبر هاشمي رفسنجاني (1363)/ به اهتمام محسن هاشمي.- تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، 1386 ( چاپ چهارم)

رفسنجاني الگوي متناسب با "نظريه ي تدوام " اين جانب است براي تكميل دستاوردهاي پيشنيان و پايدار سازي توسعه ي ايراني. در اين كتاب او مي نويسد:

من فرماندهي جنگ را به عهده داشتم و از سوي ديگر رياست مجلس...

براي شناخت گوشه هايي از تاريخ فرهنگ انقلاب اسلامي ايراني ، خواندن اين كتاب يادمان، ضروري است

 

سه) و چگونه است كه تا كنون تاريخ هميشه به نفع ارتجاع و زور بوده و علما، امير نگشته اند؟ علما يعني دانايان هر جامعه از هر رنگ و نژاد و باور...چرا حاكميت استبداد بر اراده ي جهاني و منطقه اي مستولي است؟

آيا به خاطر اين است كه اين دارودسته ي دارا و توانا از تجارب تازه و دستاورد هاي نوي اردوگاه مخالفش در همان راستاي بهره كشي، به خوبي و با سازماندهي حيرت انگيز استفاده مي كند؟ و ما ي روشنفكر هر زمان از نقطه صفر تازه اي مي آغازيم؟

آيا مي پذيريد كه{دانايي توانايي است}؟ آيا موافقت داريد كه چيرگي قدرت هاي فراصنعتي كنوني بر جان و مال شهروندان كشورهاي توسعه نيافته و يا غير مولد؛ به علت تحقق دانايي توانايي در كشورهايشان است؟

خب حالا چكار كنيم؟

شما بگوييد.

 

چهار) و حالا بياييد كمي با كلام آسماني رند همه ي دوران، "حافظ" حال كنيم:

ز انقلاب زمانه عجب مدار كه چرخ

ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد

قدح به شرط ادب گير زان كه تركيبش

 ز كاسه ي سر جمشيد و بهمنست و قباد

 كه آگه ست كه كاووس و كي كجا رفتند

 كه واقفست كه چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شيريت هنوز مي بينم

 كه لاله مي دمد از خون ديده ي فرهاد

......

پنج) اين شعر را در زير مرگ ريزان مكاشفه آميز پاييز سرودم:

خوب گوش كنيد. از لابه لايِ لالايي شاخه هاي هنوز برگدار درختان پاييزان، نجواها و ناله ها و صدا زدن هايي  مي آيد... پيشكش دل هاي باراني اهورايي

 

بي نشاني

 

آفتاب خسته ي آذر

بامهاي خالي از كفتر

بستر تنهائي يك شهر: مرگ ريز برگها پائيز.

 

از مغاك ديده ها بيرون

مي پرند صدها هزاران زاغچه يك ريز

مي روند در جستجوي مرگ در  هرسو

باز مي گردند

دمي ديگر

خسته وسرد وسياه و شوم .

 

پير

در اتاق بيكسي تنها

يك ستاره است كورسو اميد

تكيه بر ديوار داده سرد

شانه ها سوزد ز يخ پر درد

مي دود در جانش

 سرودي تلخ :

-         اي دريغ ودرد !  برف پوشانده است تمامي روزن و در را سياه وتار

 

بر بلندا كس نمي جنبد

در كنارش شعله چشمي نمي خندد

تا فروغش دستها را گرم بنوازد

هر خيابان خلوت دشتي

كوچه ها تاريكي و بن بست .

 

پيچك و پروانه هاي برف

خانه را پيوند

كوبه ها فرياد خاموشي

آسمان: غمگين نگاهي برفراز گور

 

باد مي گردد

باز مي جويد يك نشان در راه

امتداد رد تنهائي به پيش رو

تق تق باران خش خشي تازه

  جامهاي خالي پندار

اتتظار باده ي ديدار

 

مي پرد از خوابهاي خستگيش  - مرد :

-         كيست آنجا پشت در لرزان ؟

پاسخي از كس نمي آيد

گامها

اما

باران پائيزي ست

پرسان آمده در  كوچه پشت در

نشان پير مرد از باد مي گيرد

از مجموعه ي " كتيبه هاي نگاه" هاشم حسيني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:37  توسط هاشم حسینی  | 

نامه ی پاییز

 

و اين هم سروده پاييزي من، پيشكش دل هاي باراني اهورايي

 

بي نشاني

 

آفتاب خسته ی آذر

بامهاي خالي از كفتر

بستر تنهائي يك شهر: مرگ ريز برگها پائيز.

 

از مغاك ديده ها بيرون

مي پرند صدها هزاران زاغچه يك ريز

مي روند در جستجوي مرگ در  هرسو

باز مي گردند

دمي ديگر

خسته وسرد وسياه و شوم .

 

پير

در اتاق بيكسي تنها

يك ستاره است كورسو اميد

تكيه بر ديوار داده سرد

شانه ها سوزد ز يخ پر درد

مي دود در جانش

 سرودي تلخ :

-         اي دريغ ودرد !  برف پوشانده است تمامي روزن و در را سياه وتار ...

 

بر بلندا  كس  نمي جنبد

در كنارش شعله چشمي نمي خندد

تا فروغش دستها را گرم بنوازد

هر خيابان خلوت دشتي

كوچه ها تاريكي و بن بست .

 

پيچك و پروانه هاي برف

خانه را پيوند

كوبه ها فرياد خاموشي

آسمان غمگين نگاهي برفراز گور

 

باد  مي گردد

باز مي جويد يك نشان در راه

امتداد رد تنهائي به پيش رو

تق تق باران خش خشي تازه

  جامهاي خالي پندار

اتتظار باده ي ديدار

 

مي پرد از خوابهاي خستگيش  - مرد :

-         كيست آنجا پشت در لرزان ؟

پاسخي از كس نمي آيد

گامها

اما

باران پائيزي ست

پرسان آمده در  كوچه پشت در

نشان پير مرد از باد مي گيرد

 ................................

 **************************

از مجموعه ي " كتيبه هاي نگاه" هاشم حسيني

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 8:31  توسط هاشم حسینی  | 

یگانه باوری

 

نيايش

 

پرواز و عشق/  لبخند و نان/ ارزاني زمينيان به تساوي    آمين

صلح و سپيده/ زيبائي/ از انحصار، چنگال چپاول مال اندوزان دور  آمين

معابد: مسجد، كنيسه، كليسا/ ايمن از حرص و آز  و ريا....  آمين

دل هامان در سينه اي از يگانگي،  سرود خوان بهروزي آدميان...آمين

باورهامان به سلامت  از آفت سرمايه/سياست و ستمكاره...آمين

از "كتيبه هاي نگاه" مجموعه سروده هاي هاشم حسيني

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:35  توسط هاشم حسینی  | 

نگاهی واپس/گام هایی به پیش..

در نوشته های روزها و ماه های

گذشته ی این پرسه گاه اندیشه می توانید بیابید:

-مجموعه شعر : کتیبه های نگاه

- سروده های دوزبانه

- سفرنامه ی "اودیسه ای به ساعت سنگ!"

- گزارش از شهر

- قصه ها و نگاه ها

و...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:3  توسط هاشم حسینی  | 

تا چند زنی به روی دریاها خشت؟(خیام)

اودیسه ای به ساعت سنگ!

در این سپیده دم

هم چنان در جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانیم...

آن که گفت: آری

آن که گفت: نه

و آن که اندیشید و  "آری" و "نه" را سنجید.

راستی ای ایرانی! تا چند زنی به روی دریاها خشت؟

دور باطل را چند بار می خواهی تکرار کنی؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 7:1  توسط هاشم حسینی  | 

نقب به ناپیدای ایرانی از طریق داستان

ورزا

 

 

 نخواسته ام داستان هايي براي ادبيات بنگارم.

 اين ها ياد مان هايي هستند

 كه خطاب به فرداي تاريخ روايت شده اند.

روايت ها

تاجي 2

ورزا 15

نور به قبرت بباره ناظم حكمت! 29

آخرين دعا 38

چگونه چوخ بختيار يك مبارز سياسي فعال شد 42

عزيز نسين كجاست؟!51

دو دوست قديمي!خيكي و ني قليون 59

زره پوش63

آقا از راهرو صداتون مي زنن!67

جاويد شاه!

اون موقع كه ما دانشجو بوديم ببه جان!

اعتراض

ضيافت ملوكانه

حلوا

  

 

 

اگر از كساني نامي و يادي شده، هر كجا هستند، تندرست و بهروز.... و اگر كسي بر آشفته و واقعيت ها را بر نمي تابد!

 ماييم و نواي بي نوايي

بسم الله اگر حريف مايي

                               بهار86 ، هاشم حسینی

 

این هم یکی دیگر از داستان های این مجموعه برای حال آخر هفته ی "بندِگون" با صفا:

     

   ورزا

- چه مي دونستم؟ كف دستم را بو كرده بودم. يعني اين قدر زود همه چيز بريزه به هم؟ 

نگاه عليداد به گاو ش بود: پير و بي حركت. لميده در سايه ديوار روستايي  چشمه طلا... كه متفكرانه به نشخوار خاطرات شيرين گذشته ي خود مشغول بود.

         - همه رفتند شهر به الواطي! رفتند به سيگار فروشي برا كمپاني هاي خارجی! تف به غيرت همتون! آلي براتون!

ورزاي پير براي يك لحظه از نشخوا ر باز ايستاد. عليداد را برانداز كرد لبخند تلخي زد و دوباره بي آن كه صدايي از خود بيرون بدهد، نشخوار را ادامه داد.

عليداد از دروازه ي بي لنگه و چارچوب خانه اش بيرون زد.

كوچه ي خالي را به حسرت زير نظر گرفت. همه جا، همه چيز و هميشه را خاك و خل پوشانده بود. نه پرنده اي پر مي زد، نه سگي پارس مي كرد و نه دودي اززندگي روستا، بالا مي آمد تا نرم و لطيف، آسمان پاک را در آغوش بگيرد.

واو رفت و رفت تا بالاي " دره مادوني"[1] رسيد و به دره ي خشك و سوخته ی زير پاش

كه زماني آب زلال در آن جاري بود، خيره شد.

- آهاي هوي.. هوي..

خودش بود كه " هي جار"[2]

زده بود ياكسي ديگه؟

- اجنه نبا شند؟

  -  نه ئي صدا خودمه! آها: آهاي هوي.. هويووو

- ها! صدا خودمه.. نكنه سروشي شده باشُم؟

خوانندگان عزيز توجه داشته باشند كه عليداد در اين لحظه از داستان در هفتادو دو سالگي خود بسر مي برد، موهايش پرپشت و چون يال اسبي برروي شانه هايش بود. هيكل چهار شانه و ستبر او حالت اسرار آميز و در عين حال خوش آيندي به وجود مردانه اش مي بخشيد...

 آن روز كه عليداد را در اين نقطه از داستان يعني بالاي  دره مادوني ديدم، واقعآ جا خوردم ، چرا؟

               ا لبته خواننده ی تيزبين ممكن است بي تابانه، طا قتش سر رفته باشد و ازم  بپرسد: عليداد در روستاي" چشمه طلا" تنها و بي كس چكار مي كرد؟ چه ارتباطي بين او و گاو نرش، ورزا وجود داشت و خود من رفته بودم آ ن جا دنبال چي؟

نمي دانم چگونه علت و يا دليل حضور خود در آن روستا را شرح دهم. اما فقط به يك جمله اكتفاء مي كنم و شما را با خودم به  چشمه طلا مي برم تا پاي صحبت عليداد بنشينيم .

 من فقط به ديدن هم ولايتي ام به اين جا آمدم همين. من شاهد كوشش هاي عليداد از دوران كودكي تا چند سال پیش بودم...

و دیروز که نگران سرنوشت او گشتم، هراسان، يك مرتبه از شهر شلوغ و نمناك كنده شدم، آمدم تا حال اورا بپرسم.

        - عمو عليداد، خان بزرگ سلام ، حالت چطوره؟

- از مرحمت شما ... خود جنابعالي كه مي بينيد.. همه رفتند. فقط كوخ ماند و دره ي بي آب و عليداد لب خشك و ورزاي تنبل.

  -  تنبل؟ چرا؟

 -  ديگه كاري از ورزا بر نمياد.. اون زمان كه جوان و مست بود نديد يش؟

  -  ديدمش اما چه مي كرد مگه؟

- چه مي كرد؟ بگو چه ها نمي كرد؟! 

  - خوب حالا زير اين برق آفتاب فايده نداره، بيا برويم طرف" پير" [3]  زير سايه ي بلوط كهنسال لبي ترنموده و با هم پيتزاي مخصوصي را كه از شهر آورده ايم، نوش جان كنيم. بعدش هم قهوه ي ا سپرسو بنوشيم و به ريش روزگار بخنديم!

چنين شد كه همراه عمو عليداد كه در آن منطقه معروف به  عليداورزا يا " ورزا" بود به آن گوشه ي دنج پناه برديم.

وپس ا ز خواهش و تمنا و با اصرار زياد، توانستم عمو عليداد ناتوان از كار افتاده، اما هم چنان پر هيبت رابه سوي بلوط پير ببرم تا زير سايه ي آ ن  بياراميم و سري به گذشته ها بزنيم:

- عمو عليداد يادت مياد، شاگرد دبيرستان كه بودم مي آمدم " مال" تو بودي و ورزاي قوي و خشمگينت؟

- چرا يادم نياد... همه چي يادمه..

 ناگهان موبايلم به صدا در آمد. عمو عليداد نگاهي مشكوك به من انداخت. عجيب بود كه در اين نقطه ي پرت، موبايلم آنتن مي داد. عجب!

اين صداي دوست آمريكا ييم مارگريتا بود.

- از كجا صحبت ايكونه مهندس؟

- آمريكا...

- آمريكا؟

- بله ، آمريكا...

سرش را آورد نزديكتر و گوشش رامتمركز كرد روي موبايل كف دستم. براي او، حرف زدن با كسي كه هزاران هزاران كيلو متر از آن جا فاصله داشت، به معجزه شباهت داشت. پس از آن گل گفتيم و گل شنفتيم و از هر دري حرف  زديم و غرق اين حاات بوديم كه ناگهان صداي بوره ي ورزا را شنيديم. سرهايمان را در جهت صدا برگردانديم. بله، او داشت به سوي ما مي آمد: سنگين گام و كُند رفتار،مي نمود. آمد و آمد و آمد تا كنار ما و بعد همانجا زانو برزمين زد، لنگر انداخت و نشست.

هر سه در سكوتي سنگين فرو رفتيم ، پس از مدتي كوتاه بلند شدم رفتم و از صندوق عقب خودرو بساط ناهار را بيرون آوردم و هر كدام از ما سه نفر بنا به ذائقه خود مشغول خوردن شد.

بعد كه شاخه هاي گشن بلوط پير، سايه سار خنك خود را بر سر ما گشود و نخستين استكان هاي چاي را عمو عليداد و من نوشيديم، صحبت هامان ادامه یافت.

          - ... بله آقاي مهندس از بچگي بخت ازمو  برگشته بود. پدرو مادرم را اصلن نديدم.                        مادربزرگم با شير گاو بزرگم كرد و از همون موقع كه " سوا"[4] بودم يا مي رفتم        

            خوشه چيني و يا چوپوني و يا فحلگي و بازياري...  تا اين كه در بيست سالگی بود كه يك تابستون تمام شبو روز تمام در خدمت  كدخداصيدال كاركردم همه نوع كار و بعد از اون همه جون كندن، او ورزای يك ساله اي را به مو داد، بابت حق و حقوقم...

كدخدا آدم دل رحم و خدا ترسي بود. بيچاره اززنش هيچ بچه اي نداشت و مردم مي گفتند قراره زن ديگه اي اختيار كنه، بلكه خدا رحمش بياد و اجاقش كور نمونه....

سرت را درد نياورم. ورزا هرچه بيشتر گپتر ميشد، زانواش بيشتر قدرت مي گرفت. ورزا مست بود وهر مايه گاوي را  مي ديد، زور مي برد طرفش..... تا يك شب  خانعلي از مال دار بي كس  اومد سراغم  كه:

-         بيا و ورزا يت را بياور مال بالا" بگذار" ورزا" ت مايه گاوي  را بَر[5] بده.

 اون شب همراه او رفتم  مال بالا  و صبح رو ز بعد، ورزا  گاوش را بَرداد. آن ها هم در عوض يك كله قند و مقداري پول به مو دادند و كم كم اين كار پر منفعت شد شغل اصلي مو... بله مردم می اومدند سراغم ، دعوتم مي كردند به شام و ناهار و " پا قدم" به مو مي دادند تا  ورزا را ببرم مايه گاوشان را بر بدهد... البته مي داني اين جفت گيري بسيار سخت و خطرناكه .....گاو ماده را دو نفر مي گيرند. اون زبون بسته تسليم اراده ي ورزا  ست. من هم بايد همين طور كه افسار ورزا را گرفته ام واون با قدرت تمام هجوم مي بره به كمر " مايه گا" بايد دقت كنم كه حمله ش حساب شده و از فاصله ي دقيق صورت بگيره.. در آن لحظه هيچ قدرتي جلو دارش نيست دهنش كف كرده و جلو چشاش را خون گرفته.... اگه كمي عقب جلوش بخوره هر چه بره زير پاش ، له و لوردش ايكنه..ئي فهمي چي ا يگوم؟

- بله عموجان...

- این طور بید مهندس! ا ين هم كار مو! منبع درآمدم بسه بی به کیر ورزا! كم كم زن گرفتوم... خداوند رزا ق و رحيم هم ده تا بچه به مو داد.

- از يك زن؟

- ها از دختر  نصول.

- بچه ها چكار مي كنن حالا؟

- حالا برا ت ایگوم. فتولا دستفروشه به اهواز. يدُلا بازنشسته ي اداره ي برقه،  شش تا  دخترم هم  شي[6] كردند به هفت كل و باغ ملك و  ويس و اهواز، پسر كوچيكو رفت داخل لباس نظام... هان يادوم رفته دو تا بچه هم طفل معصوم سال ملخي  مردند و يك سر رفتند بهشت...

- همسر زحمتكشت حالا كجاس؟

- از دار دنيا رفت . ده ساله. اوناهاش؟

- كو؟

- قبر را مي بيني سه سنگ روشه" يكي پا يين پاش يكي وسطش و يكي بالاش... خدا رحمتش كنه و از سر تقصيرات مو بگذره ...خيلي سختي كشيد در ئي دنياي بي وفا.

- عمو حالا با ورزات چه مي كني؟  در آمدت ا ز كجاست؟

- درآمدي كه نداروم اما شاكرم... خدا ميرسونه... خرجي نداروم. گاهي ميروم دهات اطراف... چيزي گيروم مياد.. اما بدبختي ا ينه كه اكثر هم قطارام از دار دنيا رفته ن.. ديگه طاقت شهر را نداروم...

- حالا از ئي حرف ها گذشته بين خودمان مي مونه.. اون قضيه بي خاور(بي بي خاور) چي بود؟

- كجا؟

- بي بي خاور... زن كاصيدان كدخدا روستای چشم اسپيد؟

- كجا؟

شنيده بودم كه عمو عليداد هرگاه بخواد از پاسخ دادن به پرسش نامربوط از نظر خودش طفره برود با طرح پرسش هاي انحرافي، سئوال كننده را از ادامه ي " سيم جيم" باز مي دارد. اما من پاكت سيگاري را به او دادم و بعد ده اسكناس سبز تازه و خشك را در آورده، دو باره شمردم و جلوي پايش زير قلوه سنگي گذاشتم .

- نمي  خواهي جواب مرا بدهي عمو عليداد؟

- چه جوابي؟

- همان قضيه ي بي بي خاور زن كدخدا ده چشم اسپيد كه زنش بچه دار نمي شد و رفت زن دومي گرفت و تو با او سر و سري داشتي .... برايم تعريف كن. مطمئن باش را زش را در دل نگه مي دارم.

لبخندي بر لبان خشك و پر چروكش نقش بست:

- حالا چه وقته نقل ئي حرفاس مهندس؟!

- اشكال نداره. نمي خواهي تعريف كني عيبي نداره.. من مي خواستم برا خودم بدونم قضيه ش چي بود؟

- چه پرسيدي؟

- قضيه تو و بي خاور!

- حالا چه وقت ئي روايته؟ اون خدا بيامرز زير هزار خروار خاك خوابيده و استخوناش خاك و خمير شده...

در اين لحظه " ورزا ی پير آروغي زد. سري تكا ن داد:

  - امان از دست ئي آدم ها .. ارباب عليداد از چه مي ترسي؟ حكايت اين يكي تنها كه نيست مگه جفت گيری هاي من و تو يكي دو تا بود؟!

- خفه! تو دهنت را ببند كه پا چپم بخاطر كير تو عيب داره و گاهي شب ها از دردش خواب نداروم!

- تقصير خودت بود... تازه بلايي كه تو سر مو در آوردي حلالت نمي كنم ئي آخر چه بدي بهت كردم كه دادي خايه هايم را كشيدند؟!

- چاره اي نداشتم... بايد خايه هاي تو را مي كشيدم.. مجبور بودم.. روزگار هم خايه هاي خودمو كشيد!

من هم چنان که پول ها را به سوي  او دراز مي كردم،  سر پاايستادم. عمو عليداد انتظار اينحركت را نداشت .

- كجا؟

- يواش يواش بايد آماده ي رفتن بشوم.

- ئي وقت گرما، زير برق ا فتو؟

چنين شد كه عمو عليداد، مرا از رفتن بار داشت و پذيرفت كه حكايت " بي خاور" و بي خاورها را برايم تعريف كند، اين نشست تا شامگاه به درازا كشيد و او ماجراهاي تكان دهنده اي برايم تعريف كرد كه نقل آن ها را به دلايل زير در اين جا روا نمي دانم:

الف – نبود آمادگي فرهنگي در ميان جماعت محروم و متوليان و مرشدان چماق به دست كه بيان خيرخواهانه را بر نمي تابند و رواج آن ها را بر هم زننده ي نظام باورمندي سلطه اشان و مغاير با منافع و ادعا هاي خود دانسته شمشير دو دمي را كه از جد بزرگوارشان به ارث برده اند، با ضربه ي تكفير، بر سر اين نويسنده ي ناكام فرود مي آورند.

ب- زبان پارسي هنوز توان انتقال تعاريف و توصيف هاي اروتيك مربوط به تجربه هاي بي شمار جنسي ورزاي عليداد را ندارد.

ج- نقل آن ها ممكن است رازهایی از زندگی عده اي از قدرتمندان و اشراف را كه دم و دستگاه عريض و طويلي دارند، آشکار ساخته آن ها را از سرير  قدرت به زير آورد، اوضاع را به هم بريزد و نان طفیلی هایشان را ببرد!

چ- و مهمتر از همه جان عليداد پير و ضعيف و ورزايش را به خطر بيندازد.

اما از آن جا كه مي دانم خواننده ي فهيم و راز نگهدار ا نتظار دارد دستكم بحشي از ماجراي عليداد و بي خاور را برايش تعريف كنم، خلاصه آن چه را كه هم ولايتي من عليداد با آب و تاب تعريف كرده در قالب چند جمله بيان مي كنم و خواننده را به رُماني حواله مي دهم به زبان انگليسي كه عنوانش " نشخوا ر خاطرات ورز[7]  بوده و قرار است يك ناشرآزاديخواه بوركينافاسويي آ ن را منتشر سازد.

ودر آن لحظه كه آفتاب جنوبي ، داغ اما صميمي بردشت پرباد مي تابيد، عمو عليداد معرف به ورزا بخشي ناچيزي از زندگي باور نكردني خود را به شرح زير حكايت كرد:

      جوان بیدُم و قوي مثل يك ورزاي كاري، قرار و آرام نداشتتم. دنيا به كامم بي، دهات سبز و خرم بودند. يك روز پسين در خانه نشسته بودم اون جا اون عمارت... كه ديدم سواري به تا خت اومد وسط " مال" ، بعد رفت خدمت كدخدا خودمون خدا بيامرز" ميرزا وكيل" بعدش اومد در حياط ما. گفت:  كدخدا صيدال كار واجبي باهات داره. پرسيدم " ورزا" را بياورم؟ گفت: نه خودت بيا. يك ورزا عربي از" شوش" آوردند مي خواد چند تا" ماگا"[8] را بَر بده، اما كسي حريف ورزا نمي شه، "ماگا" ها پشت نمي دن...

خلاصه همراه با سوار فرستاده ي كا صيدال رفتم مال، تا "ماگا" ها را بَرداديم و فارغ شديم؛ شب گرفت. شام خورديم. كاصيدال يك كله قند به داد و چهل تومان نوت[9] خشك .

 گفتم:

-         خان اگه اجازه بديم از خذمت جنابعالي مرخص بشوم...

 كاصيدال خان قبول نكرد… كاصيدال كه تاره زن دومش بي خاور دختر كاساتيار را از دشت مرغاب آورده بود، هنوز هيچ بچه  بيلي دور و برش نبود. مي گفتند زن اولش بچه دار كه نشد رفت دست بي خاور دختر كاساتيار را گرفت، آورد داخل خانه.

بي خاور قد بلندي داشت و هيكل تو پر و سينه هاي درشت. همان دفعه ي اول كه اين زن را ديدم، با خودم گفتم:

    -  دريغ از دهن يك بچه كه از اين نعمت خدادادي شير مادر نمي تونه سيراب بشه….

اون پسين كه ورزاي عربي مست شهوت امان همه را بريده و خيس عرق شده بودم، يك مرتبه صدايي از پنجره ي بالا خونه اربابي شنيدم. افسار ورزا در دست، سرم را بالا گرفتم؛ ديدم بي خاور زن دوم كاصيدال، سرش را گرفته پایین. نگاهش هزار معنی می داد... يك مرتبه مهرش به دلم نشست اما به دلم نهيبت زدم " بر شيطون بد كردار لعنت" و ديگه سرم را بالا نبردم.

اين گذشت تا شامم را خوردم و كاصيدال چهل تومن پول و كله قند را به عنوان خوشدستي به مو داد و داشتم قدم[10] را سفت مي كردم كه ديدم دالويي اومد نزديكم و به مو گفت: امشو نروكه بي خاور كار باهات داره..

 اسم بي بي كه اومد دلم ريخت پايين:چكارم داره؟ چي ميخواد؟

بي خاور و مو؟

خلاصه. شب آنجا موندم. جای خوابم را پهن كردند اتاقي آخربغل آغل. خوابم نمي برد. بدنم افتاد به خارشت. جان خودت كه برا مو خيلي عزيزي هيچ وخت اين طور بدنم نيفتاده بود به خارش. همنيطور دراز كشيده بودم در رختخواب. نه سگي پارس مي كرد و نه خروسي مي خواند. گمونم از نصفه شو يك ساعت رد شده بود. كه يكي آمد تقه زد به در.  نيم خيز شدم. در غيژه اي داد و باز شد. يكي اومد داخل. ساكت و بي نگفت. اومد و اومد نزديك. صورتش را پوشانده بود. اما بو تنش  عطر زن را مي داد. ديدم بي خاوره! پناه بر خدا! كت و شلوار مردانه پوشيده بود. لباسش را مي خواست در آره ، افتادم به التماس:

        -  بيچاره م نكن بي بي ! خان بفهمه سرم را چپ بر قطع مي كنه .

      -  خان غلط مي كنه! پدر خان هم غلط مي كنه!

مهندس جان خودت جان ده تا بچه م بدنم شده بود كوره ي آتش. التماس و درخواست مو نتيچه نداد.

تا آمدم بجنبم ديدم لخت اومده تو رختخواب. تو بودي چي مي كردي مهندس؟

اما از آن روز به بعد ترس مو ريخت. بي بي خاطرمو خيلي مي خواست. حتي كمك هم مي كرد. كاصيدل، اصلن محبت و احترامش به مو صد چندان شده بود. آن سال بي بي خاور دو قلو زاييد و كا صندل داد توشمال جفتي7 شبانه روز نواخت و هرروز دو گوسفند را زمين  زد، مي داد كباب كنن، مردم بخورند.

بي بي هشت تا بچه ديگه هم آورد كه خيلي هاشون حالا رئيس و مدير و سرمايه دارند. دريغا كه آن ها چقدر پول و قدرت نفوذ دارند و مو اين قدر تنها و فقير و بي كس هستم.

    -  مادرشان بي بي چه مي كند؟

    - او هم براي خودش بروبيايي داره.

    -  چه مدته اورا نديدهاي؟

- حدود چهل سال...

-   كا صندل؟

 -  او به رحمت خدا رفته...

گفت و گو با عمو عليداد ورزا را مي شد ادامه داد. نا گفته هاي زيادي دردل مهربان او وجود دارد. حتم دارم . اما خودتان كه خبر داريد، بايد حكايت را همين جا درز بگيرم!

...................................................!

مجموعه داستان "ورزا"

 



[1] دره ی پر از مادیان

[2] فريادكمك خواهي

امامزاده [3]

[4] جدا، تنها

[5] جفت گیری

[6] شوهر

[7] A  Varza’s   memoirs   Rumination ,   Hashem   Hossaini

[8] ماده گاو

[9] banknote = note             اسكناس

[10] كنايه از عزم جزم براي حركت و يا ترك محل    = كمرم را

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 17:28  توسط هاشم حسینی  |