داستان آخر هفته
اون موقع كه ما دانشجو بوديم، ببه جان!
اعتراض
دهه ي پنجاه شمسي سال هاي بريز و بپا ش دولت، فراواني ارزاق و كار جامعه؛ دوران شيرين تحصيل من در دانشگاه جندي شاپور، اعتراضا ت دانشجويي: بگير وببندها، حضور اساتيد دلسوز و با سواد آمريكايي و انگليسي و دگرديسي شتابان انديشه هاي ما جوان هاي بيست تا سي ساله بود.
بهار بود و عشق بود و واهمه هاي دستگيري.. در سال 1353 كه در سال دوم رشته ي زبان " دانشكده ي ا دبيات و علوم انسانی" درس مي خواندم، پچ پچي از لابلای میزهای كتابخانه ي ساختمان سه گوش به كلاس هاي 101 و 103 دسید و در همه جا پخش شد كه: " اشرف پهلوي داره به اهواز مياد و يك روز هم قراره با دانشجويان نورچشمی به تبادل نظر صميمانه و صرف ناهار بپردازد...."
اشرف پهلوي ا زاعضاي هئيت امناي دا نشگاه بود. جوخه يا كميته ي مخفي اعتصا ب مقرركرد كه روز چهارشنبه( كه ناهار سلف، غذاي موردعلاقه ي من ماهي زبيده بود) دانشجويان پس از گرفتن غذا و نشستن پشت ميزها يك صدا فرياد اعترا ض بر آورند و سيني ها را به سقف " سلف" بكوبند. قرا ر شد يكي ا زدانشجويان بنام" نجف دربندي" كه غير مستقيم، اعتصاب را سازمان مي داد، پس از گرفتن سيني غذا با اعتراض به سر آشپز، بلا فاصله فرياد بزند:
- اين چه وضعيه! ا ين چه حكومتيه!
و سيني را محكم به سقف بزند و بچه ها هم در هماهنگي با اوا ين كار خشنونت آميز را انجام دهند.
صبح آن روز پيش ازآن كه در سلف باز شود، " نجف" را در راهرو ديده، ازاو خوا ستم به پيشهاد من گوش دهد. او كه قيافه ي عبوس، گونه هاي سرخ و سفيد و غبغب آويزاني داشت، با اخم پرسيد:
- چيه؟ برا ي اعتراض كه كاملن آماده شدين؟
- آره .. اما!
- اعتراض كه اما نداره..
- يعني مثل " ا رتش چرا نداره" ؟
- منظورت چيه داری روی مبرم ترین ضرورت های خواست توده های داتشجویی کارگری با من بحث می کنی؟ زود بگو ببينم چي مي خواي... وقت ندارم...
- با اجازه ي كميته ي اعتصاب، مي خواستم تقاضا كنم اول ماهي را بخوريم، بعد سينيِ ته مانده هاي غذا را بكوبيم به سقف... دوستم" حياتقلي" كه هم كه بچه روستا وبسيار درسخوان است با ديدگاه من موافق است. اما كسي به نظر او اهميتي نمي دهه.
رفیق نجف که داشت از کوره در می رفت، دست در جیب چپ بلوز چینیش کرد، تکه کاغذی را در آورد؛ نگاهی به آن انداخت و بدون هیچ نگاهی به من، تلخ جواب داد:
- اول بخوريم بعد قيام كنيم؟! فكر نمي كني اين كار خجالت بار باشه؟ رفقاي ما در زندان هاي رژيم شكنجه مي شوند و بعد ما بخوريم و لَم بديم در سلف و با دوست دخترمان گل بگيم و كل بشنفيم!
اين را با غيظ گفت و راه ا فتاد ورفت.
تا روز ورود، دوشنبه ، سه شنبه و چهارشنبه مانده بود... درگوشه وكنار، روی تخته سياه(سبز) ، روز اعتراض به حضور اشرف پهلوي در دانشگاه قید گردیده بود....
مهناز شاهي دانشجوي سال آخر رشته ي ادبيات است و من سال دوم رشته ي زبا ن انگليسي. با او به يمن نفس حافظ لسان الغيب در كتابخانه آ شنا شده ام. او تنها دانشجوي دختري است كه خودروي شخصي دارد و گاه در خلوت دوستانه سيگار مي كشد.
مي گويد: سينما ساحل فيلم"جوليا" را آورده. او هم بليط رزرو كرده... فكر مي كنم امروز دوشنبه است و فردا سه شنبه و پس فردا چهارشنبه خواهد آمد؟ آيا زد وخورد هم ميشود؟
جبرئيل هاشمي مي گويد:
- باتون مجهز جديدي برا ي گارد خريده اند كه بخاطر جريان برقي كه دارد،
به هر كس بخورد ايجاد شوك مي كند.
"حياتقلي" كه می شنود، اعترا ف ميكند: كي طاقت داره؟!
مي روم سراغ مهناز و باهم به سلف مي رويم، شام را كه مي خوريم، سوار پيكان نرم و خوشبوي او از روي پل معلق رد مي شويم. آ فتاب جنوبي، آ ن ته، در پشت ساختمان بلند سيلوي رضا شاهي؛ آهسته آهسته به آشيانه ي خود فرو مي رود.
مهناز دو نخ سيگار(Kent) را همزمان به ميان لب ها مي گذارد. فندك مي كشد. وبعد يكي را رد مي كند طرف من.
بلم آ رام چون قويي سبكبا ل
به نرمي بر سر كارون همي رفت...
مي خواهم بقيه ي شعر را ادامه دهم كه صداي آغاسي از درونBMW شتاباني كه رد مي شود، بيرون مي زند.
لب كارون .. چه گل بارون...
و بقيه ی آواز را با خود مي برد. نئون هاي بالكن ميكده ي خيام روشن شده اند. ميزها را چيده اند. بوي حليم بادنجان مخصوص" خيام" همراه با بوي خاص آبجوي شمس فضا را پر كرده...
- مي خواي چيزي بنوشي؟
سيگار ها به نصفه رسیده... يك مرتبه يادم مي آيد فردا سه شنبه ا ست كه شايد عده اي را پيشا پيش بگيرند و چهارشنبه ....
- برويم... احساس تشنگي خاصي دارم، تو چي؟
- من هم.
- مي نوشيم. مي رويم، فيلم مي بينيم و من انگشتان او را كه در تاريكي مي درخشند ، دست مي كشم. صداي شليك گلوله. آخ. بگيريد: فرار. پرت كردن بدن هاي انسان از طبقات بالاي خوا بگاه به كف. کجایی جولیا...جولیا...
قيافه ی نجف عبوس و شكاك، آن گوشه ي تاريك سينما ظاهر مي شود:
مرگ بر اپورتونيست...
پيراهن دو جيبش خیس عرق شده. احساس مي كنم با كلاشي دربغل مي خواهد مهناز و مرا نشانه رود.
- نه ... نه...
اين صداي جوليا ست..گروه هاي ضربت به خوابگاه دانشجويان حمله كرده اند. وول مي خورم. آرام و قرارندارم.
- چت شده؟ هان؟ مگه از فيلم حوشت نمياد؟ صحنه هاي خشنونت آزارت ميده؟
- نه .. دوست دارم كنار تو باشم.
انگشتانش را از قلاب دستانم بيرون نمي كشد. آن ها را به لبانم نزديك ميكنم. بوي عجيبي مي دهند. عطر قهوه ي سوخته و توتون خالص و آ ب پرتفال.
آن ها را مي بوسم. و او خود را به من نزديكتر مي كند. يكي از آن ها را ليس مي زنم... مي بينيم . بيرون مي آ ييم وشهر را دور مي زنيم و شب را باهم مي مانيم. صبح كه از خواب بيدارمي شوم. مي بينم در بستر تازه اي هستم و بوي نان باسقام و املت در اتاق خواب آمده... خود را جمع ميكنم. آ فتاب مي درخشد. هياهوي گنجشك ها حياط را انباشته...
زندگي چقدر زيبا ست!
واقعأ آسمان آبي، بوي چاي تازه دم و آن مرغان عشق در قفس ، بيرون در بالكن.. و آ ن جا زير پا، جريان آرام و شفا ف رودخانه ی كارون!
اما ناگهان كسي از درون به من نهيب مي زند:
- چهارشنبه .. چهارشنبه .. فردا سه شنبه است...
پيش ازظهر در كريدور طبقه ي دوم دانشكده هستم كسي ديگر نيست . جزوه ي بلک آتورز را بازمي كنم، مي خواهم نگاهي به زندگي ريچارد را يت بيندازم كه دستي بر شانه ام مي خورد. صدا اخمو و سرما خورده است.
- ببخشين...
بر مي گردم نگاهش مي كنم.
- بله؟
- شما هم با اعتراض موافقيد؟
دو نفر ديگر از رفقاي جوخه اعتصاب وارد صحنه مي شوند:
- شما از نظر ما ليا قت اعتصاب را نداريد. برويد با همان خانم خوشگلتان فيلم ببينيد.
- اما .. اما... ديشب فيلم " جوليا" بود!
- فيلم... دختر بازي .. پشت ميز نشستن .. سيگار دود كردن و به ريش اين مردم تحت ستم خنديدن.. منصفانه نيست...نه جناب دون ژوان! نه!
سرم را پايين انداخته ام. دستگيرم مي شود كه آنها متوجه شده اند ما ديشب كجاها رفته ايم. نتيجه مي گيرم من خائن به آرمان هاي خلق هستم. من ليا قت كار انقلابي را ندارم و نمره ي اخلاق ا نقلابيم افتضاحه!
حياتقلي با آن هيكل چهارشانه از در ظاهر مي شود: " برويم كتابخانه" با او به كتابخانه مي روم. خودم را به پیشخوان كتابخانه مي رسانم. خانم صفوي مثل هميشه پشت پيشخوان كتاب ايستاده.. خانم كايدي هم كنارش دارد، موز گُنده اي را با ولع مي خورد. دوست جنوبيم حسن مرا مي بيند. دست تكان مي دهد. به سوي ا و مي روم.
- برو به اتاق 108. مهناز اونجا س مي خواد ببيند ت..
خودم را به آ ن جا مي رسانم.
تالاري ساكت كه باحضور بانويي يگانه با شكوه مي گردد. ياد شعر" ملكه" پاپلونرودا مي افتم:
تو عشق من ، ملكه ي مني ،
با تاجي درخشان برسر.
و هرجا گام برداري زير پايت فرش ها مي گسترانند.
مجموعه ي اشعار ايلي ديكينسِن را دردست دارد.
برايم بخوان و ترجمه كن.. همان طور كه دوست داري...
به فرمان او مي خواهم شروع كنم به خواندن كه در را باز مي كنند و با شدت به هم مي زنند.
دو باره كبوتر های نگاهامان روي سطر شعر مي نشينند.
بار ديگر به هم خوردن در... انگار دارند اعتراض مي كنند.
مهناز عصباني است.
- ازشون بدم مياد. از اون پيراهن هاي بي ريخت.. گشنه ها! چطور يه عده گشنه ي عقده اي ميتونن من و ترا به مدينه ي فاضله نزديك كنند ؟ هان؟ اون لمپن را ديدي باكفش هايي كه پشت هاشون را خوابانده؟ ازهمه چيزشون بدم مياد.. از صداي دهنشون هنگام غذا خوردن و از پياز خرد كرد اون يارو ديوونه – نجف كه بامشت مي كوبه روي پياز!
بلند مي شويم.. بيرون مي آييم.. تا ناهارِ فردا چهارشنبه چند ساعت مونده؟
غروب دم در وردي دانشكه هستم، تنها. جوخه ي اعتصاب بامن حرف نمي زنند، تحويلم نمي گيرند "حياتقلي" بچه ي چاروسا را مي بينم. با همان لهجه ي لري مي پرسد:
- چه ايبو؟
- نمی دانم...
توي ا ين فكرم كه ا نگليسي حرف زدن او با ا ين لهجه ي لري هفت كلي، چي از آ ب در مياد!
كاش يادم باشه از خانم" اشنل" استاد Conversation مان بپرسم.
از او خداحافظي مي كنم.
آيا فردا بيايم دانشكده؟
آيا اگر آمدم، براي ناهار بمانم؟
آيا اگر به سلف رفتم، بي خيالِ اعتصاب باشم؟
روز چهارشنبه . سلفف. بوي پرادويه ي ماهي زبيده. بزرگترين سايز. يك ماهي زبيده. پلو سبزي. دانه هاي درشت و چرب برنج...
از مهناز خبري نيست. مي روم گوشه ي هميشگي ، تنها.
سيني جلوي صورتم است. نگاهي به ميز آن سوتر مي اندازم. " حياتقلي " هم نشسته با سيني غذا دست نخورده، جلويش، اما دهان ا و مي جنبد. دارد نا ن خالي مي خورد.
ماهي زبيده. درشت. بخوبي سرخ شده. دانه هاي برنج پاك و معطر… ياد نصيحت " دايي ابول" مي افتم كه در روستاست و از بچگي به ما مي گفت:
نعمت خدا را زير پا نيندازيد،هيچ وخت، هيچ جا..
صحنه های به ذهنم هجوم مي آورند: او چه در شهر و چه درروستا ، به مجرد اين كه چشمش به دانه اي برنج يا تكه اي نان بر روي زمين مي ا فتاد، خم مي شد، آن را بر مي داشت. مي بوسيد و به پيشاني مي نهاد . بعد مي رفت در گوشه اي دور از تردد چالش مي كرد.
در اين افكار دارم سير مي كنم كه ناگهان كسي فرياد مي زند:
- اين چه وضعيه..
سيني هاي سبز/آبی/ قرمز/ قهوه ای و زرد؛ به سقف و ستون هاي سلف مي خورند، ترك بر ميدارند ونعمت خدا، پخش و پلا مي شود روي زمين.
اما سيني من هم چنان دست نخورده ا ست…
بلبشويي برپا شده: خورده ريزه هاي غذا ، ليوا هاي شكسته و دانشجويان در حال فرار.
گاردهجوم آورده… کلاهخود و باتون و فحش خواهرمادر و " وطن فروش… وطن فروش…"
هرکسی در پی فرار است… بچه ها از درِ رو به دهانه ي پل نادري به بيرون مي دوند.
مي خواهم بلند شوم كه يكي ا ز بچه هاي جوخه ي اعتصاب مي آيد از بغل دستم رد مي شود وبه عمد لبه ي سيني ام را گرفته و آن را ولو مي كند كف سالن غذا خوري . چشمم در پي ماهي زبيده مي رود و مي رود. پای عجول کسی به زیر آن می زند، ماهي نازنين من برسطح سالن مي لغزد، كمي به پرواز در مي آيد و بعد از لابه لاي جمعيت راه مي يابد تا به درون ساقه اي نخل زينتي آن گوشه ي سالن فرود آید و آرام بگيرد...
چشمانم هم چنان مسير آنرا دارند پي مي گيرند كه پنجه هاي دستي عجول و قوي شانه ام را مي چسبد: اين راهم بگيريد، ببريد، آشوبگره.
درمانده وبي راه. در پي كسي مي گردم. همه در رفته اند، حتي " حياتقلي" .. مرا به بيرون از سلف مي برند . ازدر راهرو سلف مي رويم به سوي اتاقك ته راهرو.
ناگهان رييس دانشگاه دكتر عباس جامعي كه دفتر كارش طبقه ي سوم ا ست و حالا دو طبقه آمده پايين، برپا گرد بغل دست ما در كريدورظاهرمي شود. ناراحت می پرسد:
- جناب سروا ن چه خبره؟
- قربان دو باره بچه بازي در آوردند.
- ببخشين دكتر، غذاها را دو باره خاك به سر كردند..
دكتر جامعي لبخندي مي زند.
- اين را كجا مي بريد؟
- قربان فكر مي كنم از سردسته هاشون باشه.. تا لحظه ي آخر، معركه داري مي كرد..
دكتر جامعي نگاهي به من مي كند . لبخند پدرانه اي مي زند. نمي دانم در نگاهم چه مي خواند كه به فرمانده ي گارد، اين غول نخرا شيده ونتراشيده دستور می دهد:
- بدهيد ش به من تا از او چند سئوال كنم، ببينم حرف حساب اين ها چيه؟
فرمانده مِن و مِن مي كند، انگار راضي نيست طعمه اي راكه گرفته به آساني ازدست بدهد. مردد است.
در يك لحظه خانم دکتر طللعت بصاري ا ستاد ممتاز و رييس گروه زيان و ادبيات پارسي می آید نگران و از پشت سر دكترجامعي سرمي كشد.
- جناب سروا ن اي بچه ي مرا كجا مي برين.
صداي او که سراپا مهربان است، بر اراده ي گاردي ها چيره مي شود. مرا ازچنگ آن ها بيرون مي كشد. به ياد مي آورم كه او هميشه در حق بچه هاي دانشجو حتي آ ن هايي كه او را يك ضد خلق اشرافي مي دانند محبت هاي بي دريغ نثار كرده. هميشه دست به كيف آماده است به بچه ها پول بدهد، سفارش آن ها را بكند. مادرعبا س را كه بيوه است در بيمارستان خصوصي آپادانا بخواباند و تمام هزينه ي بستري شدن، جراحي وحتي نقل و انتقا ل به دورودش را تا دينار آخر بپردازد...
د ردفتر دكتر جامعي نشسته ام و چشم از منشي او ا ليزابت تيلور برنمي دارم. بارها از جلوي اين دفتر رد شده ام و آرزو كرده ام رودررو، براي چند لحظه با ا و باشم . يك ليوان آب به دستم داده اند… نه ! واقعآ روبروي ميز منشي نشسته ا م! بوي عطري زنانه، آن همه بوي چرب، عرق آدمي و پياز خام پراكنده در فضاي سلف را به گوشه اي رانده است...
سكوت عميقي حكمفرماست.
دكتر جامعي و خانم دکتر بصاري به درون دفتر رفته اند.
منشي به تلفني جواب مي دهد بعد وصل مي كند به ميز كار دكتر.
شوك برق ران هاي خوش تراش او مرا گرفته... نگاهم اين سرزمين هاي نا مكشوف را سير مي كند.. مي رود و مي رود تا به يك دو راهي ناپيدا مي رسد.
- چي شده تو سلف اون پايين؟
تكاني مي خورم، سرم را بلند مي كنم. انگار متوجه شده، داشتم سیر آفاق و انفُسمی کردم. لبخندي مهربان اما حاكي از " اي ناقلا" به من مي اندازد.
- چي فرمودين؟
- پرسيدم اون پايين.. تو سالن غذاخوري چه خبر بود؟
- نمي دونم..
- مگه اون جا نبوديد؟
- آره بودم اما حواسم جاي ديگه؟!
اين بار دها نش تمام به خنده باز مي شود. كنتراست كاملي بين سپيدي دندان ها، طره ي پر طلايي، مژه هاي بلند انبوه / لب هاي خوش ترا ش سرخ و بلوز سپید او برقرار است.
نه هميشه بعضي وقت ها..
در اين لحظه آبدارچي چاي مي آورد. مرا مي شناسد. لبخندي مي زند وفنجان خوش تراش چيني ظريفي را كه بر بدنه اش دسته گلي زنبق نقش بسته، جلويم مي گذارد.
كم كم به ياد مي آورم گرسنه ام. عقربه هاي ساعت ديواري ساعت دوی بعداز ظهر را اعلام مي كند.
- خب چي شد؟
- هيچ . دا شتم يعني مي خواستم غذاي مورد علاقه ام پلو ماهي را بخورم كه ديدم از زمين و زمان سيني مياد پا يين.
با انگشتان كشيده اش يكي از دكمه ي باز يقه اش را مي بندد. عملأ بر سينه ي سپيدش، پرده اي حايل ميكشد…
- خب؟
- هيچ . يكي هم آمد سيني مرا پرت كرد گوشه اي.. وماهيم ،ماهي زبيده ي زيبا و خوشمزه ام بال بال زد و رفت و رفت و افتاد در آ ن گلدان نخل زينتي گوشه ي سالن سلف…
بي اختيار مي خندد، بلند، بيخود مي شود و ترتيب ران ها يش به هم مي خورد. شورت قرمزي به پا دارد با گل هاي محمدي سپيد.
- يعني ماهيِ تو، حالا توي اون گلدون نخل زينتيه؟!
- آره...
من هم لبخند مي زنم . گرسنگي رااز ياد برده ام.
- جالبه!
- گلدونه را شما هم ديدين تا حالا؟
- آره .. اتفاقأ خيلي خوشم مياد از نخل توش. رنگ خاصي داره… سبز نيست.. حنائيه... و برگ هاش خوب و سر حا ل و با طراوت رشد مي كنن...
انگار كه مي خواهم سايه ي حما يت ا ورا برسرخود بكشانم بلكه از دست مأموران گارد در پايين درامان باشم، مي پرسم:
- دوست دارين باهم نخل را نيگاش كنيم.
با لبخندِ گونه ها ي متورم گلگونش، مژه مي خواباند.
- آره .. اما حالا نه.. يكي از هفته هاي بعد.
تلفن زنگ مي زند. انگشتان كريستال كشيده اش، گوشي را بر مي دارد. نگاهي به من مي اندازد و پاسخ مي دهد: آره.. نه.. آره.. نه… نه..آره…
مرا مي نگرد و گوش فرا ميدهد.
گوشي رامي گذارد. باز لبخند مي زند. اشاره مي كند به در نيمه باز دفتر دكتر جامعي.
- بفرماييد اون جا.. دكتر مي خواد با شما صحيت كنند
بلند مي شوم، نگاهم به قفسه كتاب ها مي ا فتد. " روح جاويدان" و مجموعه "سخنراني ها و نوشته هاي شاهنشاه آريامهر" گزارشي از جشن هاي 2500 ساله" نه شرقي، نه غربي، انساني" ،احسان نراقي ، "فیلسوف نماها" ی ناصر مکارم شیرازی"رستم و اسفنديار" شاهرخ مسكوب، فرهنگ 6 جلدي ا نگليسي به پارسي آريانپور.
دكتر جامعي مي پرسد: گزيده گوي كه علت اين آشوب پر خسارت چه بوده؟
خانم دكتر نصاري هم مرا متقاعد مي سازد:
- ما مي خواهيم اگر اشكالي در كار مديريت دانشگاه هست آن را اصلاح كنيم... پسر جان شما آمده ايد اين جا درس بخوانيد.. ما مي خواهيم شما را گروه گروه بفرستيم كشورهاي اروپايي را ببينيد، با پيشرفت آن ها آشنا بشويد و بيا ييد مملكت خودتا ن را آبادان سازید. ا ين دعوتم را قبول داري عزيزم؟
- بله ، خانم دكتر.
- خوب جريان چيه؟ بشقاب هوا كردن را مي گويم. اين كار، عاقلانه نيست.
شرح جريان ماهی زبیدی ام را تكرار مي كنم. دكتر مي پرسد:
- علت اصلي اين اعتراض را چه مي داند؟
- فكر ميكنم بچه ها به نحوه ي پخت ماهي زبيده اعتراض داشتند. مي گفتند ماهي ها بوميدن... براي همين عصباني شدند و سيني ها را از روي ميزها پرت كردند زمين..
خلاصه آن كه:
دكتر جامعي د رهمان لحظه دستور مي دهد پيمانكار طبخ غذا را عوض كنند و به من مي گويد ازاين ساعت تا لحظه اي كه پيمانكار ممتاز طبخ و سرو غذا مشغول به كار شود، شما و دوستانتان مي توانيد برويد رستوران خيام غذا بخوريد، هرچه دوست داريد، بخوريد و بياشاميد. فقط كافي است كارت دانشجويي خودتان را همان با راول نشان دهيد.
نگاه مي كنم خانم دكترلبخند زنا ن سرش را به علام تأييد تكان مي دهد.
- همين حالا هم مي تواني بري آن جا.. دوستانت را هم بگو مي توانند بروند آن جا، همه...
دكتر با من به محوطه ي خروجي دانشكده بيرون مي آيد. پا به خيابا ن پشت دادگستري مي گذارم.
واي چه جمعيتي از نيروهاي گاردي! آن هم با كلاه خود و سپر و باتون!
راه مي افتم از بغل ديوار مي اندازم به خيابان رو به راديو و تلويزيون ملي ايرا ن. ناخودآگاه آن چنان پيش مي روم رو به سوي پارك سه دختر و سمت راست پل سفيد و رستوران خيام.
انگارکسانی منتظرم هستند. پشت ميز مي نشينم، موسيقي ملايمي پخش مي شود. پاكديس سپيد، شيشليك، سوپ مرغ . اين هم خوراك ماهي زبيدي. واي زبيدي در حداكثر سايز خود!
ياد مهنازمي افتم. امروز كجا بوده؟ حالا كجاست؟
آيا به ياد من هست نمي دانم…
پس د رتنهايي مشغول خوردن مي شوم.
كم كم مي بينم چند تن از دانشجويا ن ديگر هم پيدايشا ن مي شود… دهان ها می جنبد… تامدت ها حتي با وجود باز شدن مجدد سلف سه گوش ما به رستوران خيام مي رفتيم و ازبهترين سرويس آن جا برخوردارمی شديم.
بعد از يك ماه…
يك روز كه گوشه اي ا ز رستوران نشسته ، منتظر چلوكبات سلطاني هستم، صداي آشنايي را مي شنوم. سر برمي گردانم. او را نمي بينم. بلند مي شوم . صداي او از پشت ستون مي آيد:
حياتقلي ا ست دارد " اُرد" دوغ مي دهد تا همرا با كبا ب بختياريش بخورد و دلي از عزا در آورد!
مي گويد ا زهمان شب چهارشنبه آمده اين جا و از سرويس مجاني ا ش ا ستفاده كند.
غذا را كه مي خوريم و مي زنيم بيرون، حياتقلي مي گويد: اون روز اعترا ض چهارشنبه ماهي زبيده اش را لاي ناني گذا شت ، نان را كاتي كرد و چپاند وسط كلاسور تا كسي نفهمد؛ بعد رفت اتاقش، آن را بی هیچ شتاب و ترسی در کمال آزادی؛ تمام و کمال خورد!

از مجموعه داستان "ورزا"