تبليغاتX
پرسه های اندیشه
دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر

اوديسه اي به ساعت سنگ!

يك)

در باره ي  "خلقيات" ما ايرانيان بسيار نوشته اند.

مي گويند ما دوشخصيتي/ كم حوصله/ فردگرا/ خيالاتي و مستعد خرافات/ قانون گريز و همراه با آن نامنظم و در مقاطع حساس دگرگوني هاي تاريخي: آنارشيست .../ما بعضي "وخت ها" احساساتي تر مز بريده اي مي شويم تا حد دوستي خاله خرسه؛ و در دوره هايي كه نياز به همدلي و همراهي جمعي داريم؛ به قول نانواي خدابيامرز شهر "رومز"- كل خورشيد ، بيشتر ما "مفسد بي غرض" هستيم. يعني چي؟ يعني همان سخن خدابيامرز مرحوم مغفور رابرت كندي كه مي گفت: يك پنجم مردم جامعه هميشه دشمن و مخالف چيزهايي هستند كه دلايلش را نمي دانند.

 اما راستي، آيا ايراني همين است وبس؟

نه!

ايراني مهربان/ هنرمند/ يكتاباور و متعهد در عرصه ي كار و معاشرت.. هم هست.

البته اين خاصه هاي فردي بيشتر در ممالك خارجه نمود داشته تا داخل سرزمين محروسه ي ايران!

يك ايراني "ما" را متهم مي كرد كه همه "علي بابا" هستيم.

گفتم پس چطور است كه در اروپا و آمريكا، محترم ترين اقليت ها ايرانيند؟

لهجه ي زيباي ايراني در انگليسي صحبت كردن، پشت كار مثال زدني او در شركت هاي خارج از كشور  / "آن" بي مثال زن ايراني / هنر مينياتور و سينماي انساني معاصرش/ ريتم پر فزاز و فرود فوتبالش/ قالي و گربه بي مانندش/ پسته ي هنوز بي رقيب و ... دركجا همانند دارند؟

دوستان، از من دو چيز را بشنويد و ديدگاه هاي خود را ابراز داريد:

- ايراني يك موقعيت است.

- ايراني بازتاب يك نظام سياسي فرهنگي غالب است.

در اين راستا باز هم فراتر خواهيم رفت. آري سفر دراز و پر راز ما؛ افق هاي ناخودآگاه جمعي ما را تا آن باستانيت عاطفه در خواهد نورديد...

اي دل!

عاشق اين راه را

گو

"بيا!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:12  توسط هاشم حسینی  | 

اودسه ای به ساعت سنگ!

راستی، راستای باستانیت عاطفه ی ایرانی در کدام سو می درخشد؟

نمی خواهید نشانی بدهید؟

در انتظار پاسخهایتان، زیر درخت ستاره ها می نشینم...

یادمان نرود که:

دستان ما صدا

سبدهایی از

سرودهای با شکوه فرداست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:18  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

زیر سیاه و سپید آسمان

پرسید سوار: به کدام سو روانی؟

من:

خسته/ دلشکسته

خیس از باران اشک

با چراغی در دست

گفتم:

در رکاب اندیشه

به پرسه ام

در جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانی!


و این هم دیدگاه های بیگانگان در باره ما ایرانیان

 


باوقار

در صورت و هيأت، فرقي با آنها ‌[‌تجريشي‌ها]‌‌نداشتيم. لباس مانند آنها پوشيده و ريش را گذاشته و سر را تراشيده بوديم؛ امابا زباني حرف مي‌زديم كه مفهوم آنها نبود و كارهايي مي‌كرديم كه نديده بودند. بر زمين نمي‌نشستيم و چون غذا مي‌خورديم، از كارد و چنگال تعجب مي‌كردند. از بسياري غذا و مقدار اغذيه‌اي كه در سر سفره مي‌آورديم، حيرت مي‌كردند كه ما چگونه اين همه غذا را صرف مي‌كرديم. تعجب آنها بيشتر مي‌شد، چون مي‌ديدند كه غذا را به قسمي ديگر ترتيب مي‌كنيم. بسيار مي‌خنديدند وقتي كه مشاهده مي‌كردند كه ما شير و قند داخل قهوه كرده و با نان صرف مي‌كنيم. اگر ما برنج را غير از پلو و نوعي ديگر صرف و طبخ مي‌كرديم، گمان داشتند كه چيز خوبي نخواهد شد. اين اشخاص از رفتاري كه داشتند، احمق به نظر مي‌آمدند؛ اما احمق نبودند و برخلاف، هوشيار و زيرك بودند. آنهايي كه جسارت صحبت كردن با ما نداشتند، مي‌ديديم كه باهوش بودند و يك نوعي هم اطلاع داشتند. كلاً با وقار و تمكين، در سخن گفتن جسور و در تصورات با وسعت و استقامت خيال --- به قسمي كه در ميان زارعين وجود چنين اشخاصي خلاف عادت و عجب باشد -- بودند.‌

دكتر اوليويه، پزشك و گياه‌شناس فرانسوي، 1796 م‌



نقاط ضعف‌

اروپاييان براي ايرانيها ارزش والايي قائل نيستند و در مورد آنان صدها عيب و نقطه ضعف مي‌شمارند، كه خود اغلب از سر تا آلوده به آن عيوب و نقاط ضعف هستند. آنها را به قانون‌شكني، تقيه، و به پيروي از اين سخن سعدي: <دروغ مصلحت‌آميز به از راست فتنه‌انگيز> متهم مي‌كنند. در حقيقت ايرانيان مابين خود، قول همديگر را اصلاً باور ندارند. اين ناباوري و عدم اعتماد حتي در مورد بيگانگاني كه با آنها در تماس هستند، نيز سرايت دارد. مي‌گويند ميان مسلمانان تمامي مشرق‌ زمين آنها كم‌ارزش‌ترين هستند. با وجود اين، خود را در هوش و استعداد، و در شيرين زباني بالاتر از ساير پيروان دين محمدي مي‌دانند؛ اما ازحق نبايد گذشت ايرانيان در آداب‌داني و حسن رفتار داراي لطف و ظرافت خاصي بوده، از قدرت تشخيص بسيار قوي و ادب ذاتي فوق‌العاده‌اي برخوردارند. اگر هم به آنان عيبهايي نسبت داده مي‌شود، دست كم اين هنر بزرگ را هم دارند كه با ظاهر آراسته و زاهد فريبشان معايب خود را خوب بپوشانند. البته اين انتقاد تنها متوجه مردهاست، چون زنان بسيار كم به حساب مي‌آيند. داستان آنان از اين مقوله جداست.‌

مادام كارلاسرنا، جهانگرد فرانسوي (1883)



مشكل جدي‌

هر كس مي‌خواهد اين كشور را اداره كند با مشكلي روبرو است و آن سرشت اين ملت است. به چنگ آوردن اين ملت آسان است؛ زيرا مقاومت نمي‌كند، اما همين كه به چنگ آمد، به كار گرفتن او مشكل است. براي ساختن، هيچ كمكي نمي‌دهد.‌

ويتاسكويل وست، شاعر و رمان‌نويس انگليسي (1962-1892)



چاره‌ناپذير

ايرانيان مانند هر ملت بي‌حالي، هر اراده‌اي را درهم مي‌شكنند و به زودي از هر ملت ديگري كه نافرمانتر، ولي فعالتر است چاره‌ناپذيرتر مي‌شوند. اينچنين سرشتي طبعاً كار را به زياده‌روي‌هاي بي‌شمار مي‌كشاند و فسادي به بار مي‌آورد كه ايران از آن بيمار است. مقام‌ها و منصب‌ها خريد و فروش مي‌شوند؛ فساد، قانون‌شكني، حيف و ميل كردن اموال عمومي، و نادرستي همگاني به اندازه‌اي است كه بيننده را خشمگين مي‌كند.‌

ويتاسكويل وست، شاعر و رمان‌نويس انگليسي (1962-1892)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:47  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

حالیا منم

روحی خیس و تشنه

دوزخی زمین

ایستاده در آستانه ی عطر سپیده دم

با  ردای ناخدایان دربدر

و بقچه ای از دعای مادران

 به سفر

هم چنان

در رکاب اندیشه

 به پرسه...

یک) هنگامی که می گویم" جستجو در باستانیت عاطفه" ،

از  گشتن و رسیدن  به  آن هویت فرهنگی می گویم که بی آن توان حضور در عرصه ی ساز وکارهای فناورانه ی فرنگ هزار نیرنگ را نداریم.

شاید این سروده، تا حدی، دریچه گشایشی باشد به گزاره ی چیستی و چرایی ایرانی بودن ...

فعلا آن را بخوانید تا بعد سر فرصت از اخلاقیات کنونی ما ایرانیان برایتان بگویم و استبداد موروثی که به صورت عادتی فردی ، در منش و کنش روزانه ی ما متجلی است.

کاوش درغبار سالیان

 

پروانه هاي رنگ

مي شكفند بر گل

شبنم عقيق بر علف

 

آه!

همراه روحي سرگردان

از فراخناي گنج خانه اي نهان

تا

ژرفنا ي دل انسان!

 

اين صداي كيست پيچيده در باستانيت جغرافياي فراموش؟

آيا آبشارها و صخره هاي شگفت شوشتر
آن تنگه ها

 اشكفت پبده  ی گريشمن

پژواك نام مردگانند؟

-         نه! نه! كسي مرا  صدا مي زند آنسوتر

در هزارتوي مكرر كوچه

از كوبه كوبه در

تا آن ترنم غبار كه مي ماند همچنان

تازه و پر راز بر چهره ي تاريخ .

 

پنهان در دريچه ها مدفون

سنگينه ي دو چشمي شوخ

اما هنو ز به جستجويم من

در همچنان خشت و

هميشه ي تاريخ …

 

(کتیبه های نگاه، هاشم حسینی)

 

^^^^^^^^^^^^^^^^

<<<<>>>>><<<<>>> 

^^^^^^^^^^^^^^^^

دو)

و این هم شعر "شوشتر" در آستانه ی ورود به آن:

 شوشتر: هزار ساله شهر

تكيده ي كرانه ي كارون

آبشارها تداوم هميشه

بر سنگلاخ بهت آدمي و

عقيق فرسوده  تاريخ

 

 در خنكاي محو سبزه سار صخره ها

خون سياوش است

كه جاريست.

در زير دامن درخت

صدها سال است

كه ماهي ره گم كردهاي به گرداب

پيوسته به جستجوي خويش مي چرخد

 

شوشتر: آرامگاه شهيدان بي سر

اينجاست كه قيصر برده مي شود و

علوي رانده از ظلم شاه ؛

شاهزاده اي كه هر روز

بار عام مي دهد شلوغ

 

شوشتر: بهتر شهر ...

 

در شكوفائي سحر

بانوي راهنما مي پرسدم :

-         "تا دميدن افق پاي آمدن داري؟

        بنگر! آنجا!

        نقب مي زدند در پي آب حيات

        رفته هزار سال پيش

         نيامدند باز "

و ما زير تن شهر پير

مي رويم در پي ارواح گمشده

در پيش چشم: طاقچه   طاقچه جمجمه

كاسه   كاسه زر

دالان دالان كتيبه

-         طلسم و دعا

با احترام پيرزني زانو زده ست

در آنجا ..

 

شوشتر: شهر هزار در

خاكش

پربار زر

شهر هزار گنج بي نشان

از هنرهاي مردمان...

 

پنهان در

بن بستهاي مكرر كوچه

پناهگاه زندگي

دربرابر سواران شاهمرگ

 

 

شوشتر: بازار شهر

گرهگاه دشت سادگي عشيره

شهر قناعت موروثي

عبوس سكه هاي داد وستد- سود .

بر دار صداي انا الحق حلاج.

 

بربلندا شهر

هنوز برستونهاي چرك خانه ي ارباب

بالا مي روند فوج فوج

عقرب و رطيل

 تشبادي كه مي وزد

انبوه چشمها و ناخنهارا

مي پاشد بر روي شهر
بانگ چكاچك شمشير

اسکندر/ تازی دربدر

نادر و

شاهپور

 

از دشت هم غبار سياهي

پوشانده

  تمامي شهر

آنجا:

تنها

هرمزان دلاور ، تك

اينجا:

به بند

قلعه ي سلاسل

 سردار

محمد تقي خان بختيار

 

پنهان

باغبان مي خندد:

-         اينجا بود كه ارباب مي نشست

       شادان به تماشا

       كارون سر به هوا را

       در فصل سرد گرسنگي كشاورز سخت كوش

 اما كنون

برپيكر صندليش

چيزي نمانده

جز سياهي كمر گاهش و

خراش سكه وارهاي از ناخني

كه مي كند  اندوه عمر بيهوده رفته را

باغبان جوان مي خراشد

با داس تيز

كهنگي ركود و سكون را از پاي ديوار خانه ي ويران:

-         آنجاست !  قليانش و آن هم تفنگ سر پرش

       اما نمانده از انگشتان

        پوسيده در لابلاي تن هوا

       اثري در باغ هستگان

      كجاست فرمانها/ فرياد ها/ ناسزاها/ ستمها و

      س

     ك

     ه

    ه

    ا

  ش؟

 

بربند پل

ايستاده اند:

عاشق

يك جفت/ جستجوگر اكنون

همراه با گستره ي تنگنا ناپذير رايانه _   قطب نماي دانستن و توانائي

 دختر   با عطر هاي گيسوان سياهش پخش

مادرانه نگاهش  شهر

پسر   آشتي ناپذير

باليده  ستبر و تندرست

   در انتظار

 

آنجا!

در آبشارها

آينه

باستانيت جغرافياي فراموش

ايستاده اند آنان

هزاران

تا آينده ي رهائي را رقم زنند .

(کتیبه های نگاه، هاشم حسینی)

 

 

سه)

شعر "زیبایی"را از شاعر فرانسوی به فرانسه می خواندم، حیفم آمد ترا از حظ زیبایی شناختی آن بهرهمند نسازم.

 

*

 

ای زیبایی

چه کسی می توانست

زیباتر

آرامتر

انکارناپذیرتر

پرتکانه تر

از نامت

چیز دیگری بیابد...

 

ای زیبایی

آوازه ی ترا می پراکنم به هرسو

نه هم چون آقای تو

نه

من

خدمتکار توام...

ژاک پره ور(1900- 1977)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:56  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

یک)

از زهدان مادر/ این محبت مطلق

بیرون می آید  نوزاد

هراسان

 با سهمی عادلانه ای از جنگ  و اشک...

هر کودک که چشم می گشاید

قسم خود از میراث هق و هق و ناله را

دریافت می کند...

لطفا کمی تحمل داشته باشید

ای حواریون دربدر

تاریخ واقعی

انسان هنوز رقم نخورده

- "آخه

وخت سرخاراندن نداریم به شماره کردن این همه کشته

در قلمروی خاقان و خلیفه ی دهکده ی کوچیک جهانی..."

- "آدمی؟"

- "کو؟"

- "عددی /عدویی / عرابه ای برای جنگ..."

کودک بهت زده

در صحاری تنهاییش

با سهمی از حسرت

جهنمی از اشک

 کارزاری از جنگ

پیر می شود...

دو)

چند تراشه شعر

۱)

حروف نام تو فرش ایرانی است

چشمانت دو پرستوی دمشقی که

در فاصله ی

دو دیوار

می پرند...(نزار قبانی)

 

۲) 

 موطن آدمی

تنها در قلب کسانیست که

دوستش می دارند...(مارگوت بیکل)

۳)

تمام کودکان جهان

شاعرند...(یغما گلرویی)

۴)

در سیاهچاله های

صحراها و دریاهای چشمانت

سرگردانم... (ه. ح.)

۵)

Presence

 

Clean and perfumed

I lie down in my dream bed

Waiting to cradle U

On my eyes till sunrise…

حضور

پاک و عطرآگین

دراز می کشم در بستر رویام

در انتظار

تا ترا بر گهواره ی چشمانم

بخوابانم

تا

طلوع...

(هاشم حسینی، کتیبه های نگاه)

 

سه)

و  پیش از این که وارد شهر شش هزارساله شوشتر بشویم، یکبار دیگر اطلاعات ارائه شده در صفحه ی دیروز را بخوانیم و دریابیم که به قول شادروان شیخ شوشتری،این دانشمند نادره ی دوران و متخصص علم الرجال: 

هر کس می خواهد ایران را دریابد

باید نخست شوشتر را بشناسد...

 (کتاب قضاوت های امام علی)

 

تا فردا

 به امید درودی به دیدار

بدرو!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 13:55  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

یک)

نه این سفر را نقطه ی پایانی نیست.

به جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانی از چه درازنای هزارتویی باید بگذرم!

نبودم اگر تو راه را  ادامه بده.

از آن ناخودآگاه جمعی تا این دهکده ی کوچک جهانی... چه مسیر دشواری کشیده شده است. بخشی از آن را باید بر بال رویاها و باورها پرواز کنیم. خطر کنیم و حجاب های خود را کناری نهیم. دیواره های یقین را بدریم و بر لبه های پرتگاه های توهم و خرافه و خودباوری گام برداریم و از افق های ناپیدای بگذریم  تا به بلندای قله های اوج برسیم.

دیروز به سفاله های حسرت باستانی اشاره کردم و این طلسمِ شوم سیاه: نفت که خوشبختانه بنا به داده های اخیر در 56 مین گزارش سایت بریتیش پترولیوم، ذخایر نفت ایران در 86 سال و 7 ماه دیگر تمام می شود. برادران کارشناس و دلسوز بریتیش پترولیوم  که حق زیادی به گردن ما دارند (!) می فرمایند ایران عزیز ما با یازده و چهار دهم درصد عرضه نفت، در رتبه ی دوم جهانی قرار دارد.

 خوشا به حال آیندگان ایرانی که از سال 1473 خیالشان راحت خواهد بود که  نفت ندارند و دیگر زورمدارانی نخواهند بود تا به طمع این گنج بادآورد، دیکتاتوری و فقر و خرافه و تنبلی را برآنان مسلط کنند.

پدر یک خانواده ی مالزیایی که با کشت و کار، زندگی در حد یک خانواده ی مرفه پایتخت نشین ما را دارند می گفت: چشم دولت به کار ما دوخته تا تولید کنیم، مالیات بپردازیم و بقای آن را تامین کنیم. پس مجبور است هوای ما را داشته باشد. یعنی به عنوان یک خدمتگزار (دولت بهزیست) به کرامت انسانی شهروندانش احترام بگذارد...

 

دو)

در ادامه سفر، از آبادان به شوشتر می رویم. جالب است!

آبادان یک نفت شهر زاییده ی مدرنیته ی وارداتی است که ابتر رهاشد و زخمی از جنگ وفقر ، در خود می پیچید و شوشتر این باستانی شهر تنیده در کهن الگوهای باستانیت ناپیدا که در هجوم فرهنگ تجارت جهانی،  تنها رها شده ... سنت های 5000 ساله اش را فراموش کرده ایم، بی تکیه بر ستون های ستبر گذشته اش؛ چشم به نسخه های وارداتی توسعه دوخته ایم...

فردا نخست با  جغرافیای باستانی این "خوب شهر / هزارساله شهر" آشنا می شویم و بعد، نقبی به ناپیدای عاطفه اش می زنیم...

 

سه)

جانا به حاجتی که ترا هست با خدا/ آخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

(حافظ)

برای رفع خستگی و عطسه ی روح،  شعرهایی در ستایش عشق بخوانیم!

جز من اگرت عاشق شیداست، بگو

ور میل دلت به جانب ماست، بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست، بگو

گر هست، بگو!

نیست، بگو!

راست بگو!

(مولانا)

 

یک دست به مُصحف و دگر دست به جام

گه نزد حلال مانده، گه نزد حرام

ماییم در این عالم نا پخته ی خام

نه کافر مطلق

نه

مسلمان تمام!

(مُجیر بیلقانی شاعر سده ی ششم= سده ی 12 میلادی )

 

 شوشتر

شوشتر با مساحت ۳۴۲۷ کیلومتر مربع در شمال استان خوزستان کشور ایران، بین ۴۸ درجه و ۳۵ دقیقه تا ۴۹ درجه و ۱۲ دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ و ۳۱ درجه و ۳۶ دقیقه تا ۳۲ درجه و ۲۶ دقیقه فرض شمالی از خط استوا قرار گرفته‌است. جمعیت ان ۳۵۰هزار نفر و جمعیت خود شهر نزدیک به ۲۵۰هزار نفر است. موقعیت شوشتر در استان خوزستان وسط متمایل به شمال است. از لحاظ طبیعی دامنه‌های پایانی کوههای زاگرس، مرز شرقی این شهرستان و رود دز مرز غربی این شهرستان را تشکیل می‌دهد. میانگین ارتفاع شوشتر از سطح دریا ۱۵۰ متر و ارتفاع نقطه مرکزی شهر از سطح دریا ۶۵ متر است. کوههای مشرف به شوشتر فدلک نام دارند که پایان چین خوردگیهای زاگرس در جلگه خوزستان هستند. فاصله شوشتر تا اهواز ۸۵ کیلومتر و تا تهران ۸۳۱ کیلومتر و تا خلیج فارس ۲۲۲ کیلومتر است.

تقسیمات جغرافیایی: شوشتر تا سال ۸۳ دارای بخش‌های مرکزی و گتوند بود. با تبدیل بخش گتوند به شهرستان گتوند، هم اکنون شهرستان شوشتر دارای بخش‌های مرکزی و شعیبیه است. شوشتر از اطراف به شهرستانهای اهواز،دزفول ،گتوند ، رامهرمز، مسجد سلیمان وشوش ختم می‌شود.

رودخانه‌ها: شوشتر به دلیل موقعیت ویژه‌ای که در جلگه خوزستان دارد مهد رودخانه‌های بزرگی چون کارون و دز است. رودخانه دز از غرب شوشتر عبور می‌کند و مرز شوشتر با شوش و دزفول را می‌سازد. اما رودخانه کارون پس از عبور از کوههای زاگرس، پس از سد گتوند وارد دشت عقیلی شده، سپس از تنگه‌ای که بین کوههای فدلک و کوشکک است بطور کامل در جلگه خوزستان جاری می‌شود. این رودخانه پس از عبور از این تنگه با تخته سنگ بزرگی که شوشتر بر آن بنا شده برخورد می‌کند و توسط بند میزان به دوشاخه گرگر و شطیط تقسیم می‌شود. شاخه گرگر- یا دودانگه یا مسرقان- کانالی است که دست کند انسان است و تاریخ کندن آن مشخص نیست اما متون تاریخی نشان می‌دهد که این رودخانه ابتدا به رود دیگری در رامهرمز ملحق می‌شده و به خلیج فارس می‌ریخته و در دوران کوروش هخامنشی آن را در منطقه بندقیر توسط سدی به رودخانه کارون باز می‌گردانند. شاخه شطیط یا چهاردانگه نیز که از سد معروف شادروان شاپوری عبور می‌کند در بالادست سد شادروان شاخه‌ای از آن جدا می‌شود که داریون -داریوش یا دارا- نام دارد. این سه شاخه رودخانه کارون شوشتر را همچون جزیره‌ای محصور نموده و در طول تاریخ دشتی وسیع به نام میاناب را آبیاری کرده‌اند. در نهایت هرسه شاخه -شطیط، گرگر و داریون- در منطقه بند قیر جنوب شهرستان شوشتر به یکدیگر ملحق می‌شوند و در همانجا رود دز نیز به کارون ملحق شده و کارون بزرگ را می‌سازند و به‌طرف اهواز حرکت می‌کند.

منابع و معادن: شوشتر علاوه بر خاک آبرفتی دامنه زاگرس که بسیار حاصلخیز است دارای معادن گچ، آهک، سنگ ساختمانی، شن و ماسه است. جنگلهای بزرگی بصورت بیشه نیز در میان شاخه‌های مختلف رودخانه کارون وجود دارند. بر اساس آمار در سال ۷۴ جنگلها و مراتع شوشتر ۱۷۵هزار هکتار بوده‌است.

آب و هوا: شهرستان شوشتر جزو شهرهای گرمسیری کشور است، که به سبب قرار گرفتن در منطقه خشک دارای تابستانهای طولانی و بشدت گرم و زمستانهای نسبتاً معتدل است. بالاترین درجه حرارت ثبت شده در شوشتر ۵۲ درجه سانتیگراد و پایینترین آن ۶ درجه سانتیگراد زیر صفر است. متوسط بارندگی سالیانه در شوشتر ۳۲۲ میلیمتر محاسبه شده‌است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:47  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه وحالیا:

 دریغ در چمبره ی این سفالینه ها ی حسرت و طلسم شوم/سیاه نفت...

پیش از ورود به یکی قدیمی ترین تاریخ شهرهای جهان/شوشتر، به دیدگاه هایی از بیگانگان در باره ی ما ایرانیان رو می آوریم:

 ...

؟؟؟

!!!

 

 


تعارفات‌

ايرانيان در تعارفاتي كه بين خود رد و بدل مي‌كنند، جملاتي از قبيل: <قربان خواستهاي شما>، <قدم بالاي چشم>، <چاكر جناب عالي>، <اختيار مخلص دست سركار است> و... به كار مي‌برند. وقتي اشخاص بزرگ و هم مقام و همرديف با هم روبرو مي شوند، اول سلام مي‌دهند و دست همديگر را مي‌فشارند و بعد همان دست را تا بالاي سربلند مي‌كنند و اين نشانه نهايت علاقه و احترام است. در برابر، اشخاص بزرگ نيز بعداز فشردن دست وي، دست خود را تا بالاي سربلند مي‌كنند و سپس روي سينه مي‌گذارند و سري هم فرود مي‌آورند.‌



همدلي‌

ايرانيها به طور كلي روحيه خاصي دارند كه من قبلا چيزهايي درباره آن شنيده بودم و خود آن را مشاهده كرده‌ام.آنها وقتي مشاهده‌‌‌كنند همكاران وهمقطارانشان بر اثر حمله دسته‌اي مجروح شده‌اند، دشمني‌ها و خصومتهاي ميان خودشان را از ياد مي‌برند و همه يكپارچه مي‌شوند و در حالي كه خون جلوي چشمشان را گرفته است، به دشمن حمله‌ور مي شوند و تا ضربه متقابلي به او نزنند، آرام نمي‌نشينند.‌

دكتر هينريش بروگش سفير پروس در ايران (1861 - 1859)‌‌



شهري و روستايي‌

در فرنگستان تفاوت بسياري ميان روستاييان و اهالي شهر و ميان مردم متشخص و ديگران باشد. در ايران ما اين تفاوت را تكثير نيافتيم. طبقه فقراي شهرها در هوش و اطلاع رفتار بسيار كم‌ فرقي با روستاييان و اسكان قراء دارند. همچنان در شهر تفاوت چنداني ميان اغنيا و فقرا نباشد. همه جا يك رفتار و يك سلوك و يك خيال و يك محاوره دارند. مي‌توانم بگويم كه همه را يك نوع اطلاع باشد. در ايران روستاييان و صحرانشينان و گله‌بانان زيركتر و هوشيارتر و بيكارتر و مؤدب‌تر و آگاهتر از زارعين اهل فرنگستان و روستاييان اروپا هستند.‌

به نظر، امر و علت اين كمي اختلاف و سبب اين تساوي در آگاهي‌‌‌‌‌و‌‌‌اخلاق را من نخست‌ چنين تصور كردم كه از قصور آلات تربيت‌‌‌‌و نوع تعليم در ايران است و همه جا مشابه است. چون مشابه هم تحصيل اطلاع كرده‌اند، در اخلاق و آداب و تعليمات همه به همديگر مانند.

چنانچه از هر جا گذشتيم، ديديم و اين طور ملاحظه كرديم؛ اما در آخر سبب را چنين يافتيم كه اين جنگهاي متواتر كه تمامي ايران را به زير اسلحه كشيد، و اين انقلابات داخلي كه متصل آنها را از جايي به جايي مي‌دوانده است، همواره سبب اضطراب و علت اختلاف طبقات به همديگر شده است، و اغنيا در تربيت تنزل كرده و فقرا در آگاهي ترقي كرده و متمولين از ظرافت و سهولت اخلاق كاسته و فقرا بر ادب و اطلاع خود افزوده‌اند. چون در اين انقلابات اغنيا و روِسا را از تملق فقرا و زيردستان چاره و گريزي نبوده، و فقرا را مراوده و نزديكي آنها دست داده، سبب ترقي آنها گرديده است. سرداري كه از اردو و خيمه منزل خود بيرون رفتن نتواند، در تربيت كمتر از سرباز باشد. يك نفر از افراد لشكري كه متصل در حركت و تردد از محلي به محلي، و ملاقاتي به ملاقاتي هست، خاصه اميد ترقي و رسيدن به درجات عاليه دارد، محققاً در همه حال و از همه جهت داناتر از سردار خود خواهد بود.‌

دكتر اوليويه، پزشك و گياه‌شناس فرانسوي (1796 م)



دقيق و شكاك‌

همراه من، پزشكي شيرازي است كه به شيراز مي‌رود. او مي‌گويد در <فرنگستان> طب و فلسفه تحصيل كرده است. زبان فرانسه را با لهجه مخصوصي صحبت مي‌كند. تعارفات زبان فارسي را چون <سايه‌ حضرت عالي كم نشود> يا <سلامتي وجود مبارك> كلمه به كلمه به فرانسه ترجمه مي‌كند. مانند اكثر ايرانيهاي تحصيل كرده كه ناطقان زبردستي هستند، به زودي گفتگويمان را به مسائل فلسفي مي‌كشاند و درباره‌ طبيعت روح و روح طبيعت به صحبت مي‌پردازد و براي تأييد سخنانش شعرهايي از حافظ و سعدي و مولانا را مثال مي‌آورد و گفته‌هاي ابن‌سينا را خاطرنشان مي‌سازد. آقاي طبيب مي‌كوشد تمام معلوماتش را كه جنبه فلسفي‌اش بر جنبه‌ طبي‌اش مي‌چربد، به رخم بكشد. اصولاً ايرانيان تحصيل كرده، به خصوص اگر چند اثر فلسفي اروپايي نيز خوانده باشند و با ادبيات كشورشان هم آشنا باشند، خود را به مراتب بالاتر از هر روشنفكر اروپايي تصور مي‌كنند. البته نمي‌توان انكار كرد كه ايرانيان ذاتاً دقيق و شكاك هستند و مطالعه‌ آثار شعراي بزرگشان كه در مورد جهان هستي و انسانها به تعمق پرداخته‌اند زمينه مناسبي جهت بحث پيرامون مسائل فلسفي در اختيارشان گذاشته است.‌

هوگو، گروته، جغرافي‌دان و قوم‌شناس آلماني (1907)



‌ حسرت زندگي‌

همگي ما پس از چهار هفته اقامت در جوپار، قويا احساس مي‌كرديم كه شهر كرمان مملو از شادي، سرور، و چيزهاي جالب ديگر است. هر وقت در بيمارستان كرمان بستري بوديم، اين احساس را درباره جوپار داشتيم، و وقتي در كرمان بوديم، نسبت به تهران اين احساس را مي‌كرديم. اصولا تمام ايرانيها به محل سكونت ديگران رشك مي‌برند. اين خصوصيت، ما را هم تحت تاثير قرار داده بود و حسرت زندگي ديگران را مي‌خورديم! اگر در اين باره باكسي گفتگويي مي‌كرديم، بحث به شركت نفت منتهي مي‌شدو تمام بدبختي‌ها و حسرت خوردن‌ها و گرفتاريهاي فردي و اجتماعي به دوش شركت نفت گذارده مي‌شد؛ همگي اظهار مي‌داشتند: <ايران كشوري‌ است ثروتمند كه همه‌اش به يغما مي‌رود و از آن چيزي به ايرانيان تعلق نمي‌گيرد.> با هركس صحبت مي‌كرديم،‌اين جمله قديمي و معروف را تحويل ما مي‌داد: <زيرا پاي ما طلاست>!

آنتوني اسميت، زيست‌شناس انگليسي (1951)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:15  توسط هاشم حسینی  | 

عید سعید فطر بر مسلمانان مبارک!

Happy Eid!

Eid Mobarak! /Id –ul - Fitr

Congratulations to all Muslem  on the Earth…

عید در لغت از ماده ی عود به معنی بازگشت است و به روزهایی که مشکلاتی از قوم و جمعیتی بر طرف می شود و بازگشت به پیروزی ها و راحتی های نخستین می کند، عید گفته می شود. (تفسیر نمونه)

از آن جا که روز نزول مائده (طبق درخواست حضرت عیسی ع ) روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا بوده است، حضرت عیسی مسیح (ع) آن را عیذ نامیده است.

فطر در لغت به معنی شکستن و روزه گشادن و در برابر "صوم = روزه" قرار دارد.(اقرب الموارد)

روزه یکسو شد و عید آمد و دل ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه ی زهد فروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

باده نوشی که درو روی وریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که درو روی و ریاست

ما

نه رندان ریاییم و

حریفان نفاق

آن که او عالم سرست،

بدین حال گواست...

حافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:23  توسط هاشم حسینی  | 

 

 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

یک) هم چنان آبادان، هم چنان چشمانم باران

 

-        ساعت چنده؟

-         دو ستاره از تاریکی گذشته...

کی بود از من مرا می پرسید؟

 هنوز از آبادان بیرون نزده ام. شبح شاید همزاد من بود... هیکل بلند بالای مربی اخلاق و افتخار پرویز دهداری را داشت و لحن پرسشگر  خواهر زاده ی شهیدم در جنگ تحمیلی، علی...

-        -داری کجا میری؟

-        من؟

-        آره تو...

دور وبرم را می پایم کسی نیست. باد زوزه می کشد. هوا هنوز بوی شور شرجی را دارد و زهم ماهی های مرده ی اسکله.

-        دایی یعنی آبادان حکایتش همی طور تموم؟ همه ش را نوشتی خلاص!

-        نه... خیلی چیزا  دیگه مونده  س...تو داستان میارمشون...

-        مثه اون قصه که داخل "گردون" معروفی درآوردی؟

-        کدوم؟ یادوم نیس...

-        همون قصه ی "دستمال" که در باره جنگ بود و کفترای مهران که راه خونه را گم کردن و بُوای مهران که وقتی زنش مهری  از رو دوبه، شب تو راه اوبادان به معشور افتاد تو آب و یک ساعت بعد مرد...که وختی بُوا مهران فهمید زنه را از دست داده؛ یک شبه همه ی موهاش سپید شدن مثه چلوار...

-        ها یادوم افتاد...

-        اما این هم یادت باشه...اوبادان وختی می افته تو دنده ی سازندگی که مسئولاش، یعنی مدیرا بالانشینش بیان از نویسنده ها و هنرمنداش راه بلدی بخوان... می فهمی چی میگوم کاکا؟

-        ها... می دونوم...

-        مثلن اگه دیدی اومدن گفتن ئی معلمه کی بود؟...مثلن علی فرخ مهر که دیوونه ی اوبادانه.. بهش بگن آقای معلم با وجدان... ای نویسنده ی دل سوخته آقا علی فرخ مهر ... بیو بشین تو ئی شورا شهر ببینیم چی می گی... چه نسخه ای داری برا دوا درمون اوبادان... ها...

نمی دانم این همزاد/ همراه/ سایه... کجا ایستاده، چنین دردمند با من سخن می گوید و می گوید و می گرید...

 

دو) وحکایت دموکراسی و قدرتمداران و ...

بله حکایت این ها سرنوشت محتوم بالا زاده ی شهر ماست.

یه بابایی بود نوکیسه و از ما بهتر... کوک کوک! اما دستگاه پردازش مغزیش هیچ  set  نشده بود... او از این مال/رابطه و امکانات  بادآورده  فقط لذت پول جمع کردن  و صیغه و ... را می شناخت...

هرچه زن اولش گفت:  بالا جان! اینقدر کباب نخور... فست فود واسنک و افراط در کاربردهای غیر طبیعی قوه ی باه کار دستت میده... هلاک میشی...

 گوش نکرد... یعنی گوش گفتمانی و مشورتی نداشت...

تا این که یک مرتبه بدنش متورم شده و بعد به قول آمیرزا سر کوچه، پوکید!

...

جناب ارسطو(سده ی چهارم پیش از میلاد) فرمود که:

 - قدرت را به قانون بدهید خیالتون راحت... حکومت نه تنها ماندگار و متحول پیش میره... عناصر زایا و مانای خود را هم فراهم می کنه...

الان تمام تلاش دولت های بهزیست   ULTRA –INDUSTRIAL بر آن است که تا حد امکان این تضمین سپارش قدرت به قانون را بهینه سازند ...

جناب نیچه ی  مهربان هشدار می دهد: آزادی، اراده ی مسئول شدن در برابر دیگران است.

البته یادمان باشد که برای تحقق این ضرورت ( مگه نه آزادی درک ضرورت های دیگران است؟)  مرحوم مغفور،  رابرت کندی گفته برای سازندگی جامعه همه چیز مثل مائده جلوی پایتان ردیف نمی شود. چرا؟ چون:

-        یک پنجم مردم هر جامعه نافرهیخته " همیشه مخالف همه چیز هستند" !

برگردیم سر کلاس جناب ارسطو (کتاب اصول حکومت آتن به ترجمه ی شادروان غلام حسین صدیقی حق مطلب را در این مورد ادا کرده) و به دو اندرز او از کتاب سیاست بسنده کنیم:

-        مردم سالاری (دموکراسی) شکلی از حکومت است که در آن آزادگان حاکمند.

-        اگر لازم است که دو مقوله ی اساسی آزادی و برابری آن چنان که در اندیشه ها متجلی است، در مردم سالاری تحقق یابند؛  و محفوظ یابند: همه ی مردم باید با امکان برابر در قدرت حکومت سهیم گردند.

و آری: چنین است که حکومت های مردم ستیز و عوام فریب چند صباحی مست باده ی غرور می گردند اما به واسطه اثرات سوء قدرتی که به افراد پیرامون خود داده اند وبه صورت فساد مالی / اخلاقی و مدیریتی سرطان وار کالبد پوسیده اشان را فراگرفته از هم می پاشند و  مثل بالازاده می پکند...

 

 سه) یک خارجی که تازه زبان پارسی یاد گرفته

می گفت از یکی از این آقایون ایرونی تون پرسیدم ساعت چنده؟

در جواب گفت:

من که دکتر و رییس و اوستا هستم باید بگویم ساعتم خوابه!

 

چهار) و فردا روز حافظ است یاران

حافظ آیینه ی وجدان و باور و آرمان های ایرانی است...

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نِه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

یعنی فرصت های رسیدن و بوسه را از دست ننهیم. چرا که :

هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود...

و در این فرصت فرخنده،  برویم به خلوت حافظانه ی خود و تمامی غزلی از حافظ را که این ابیات در آن است زمزمه کنیم و با هم پیمان روز بهی ببندیم:

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

...

به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی

بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد...

 

 

پنج) و این سروده ی تازه ی خود را پیشکش جان های اهوارایی تان می کنم:

تقویم

ما  برگ های جدا جدای یک تقویم

 در دستان باد

تنها

هر یک پراکنده به پیرامون

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:57  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

ساعت پچ پچ ستاره

ثانیه های پیمان

... 

الوداع آبادان!

اما این بدرود به امید درودهای دوباره است.

من گشتم از احمدآباد کودکیم تا بازار احمدآباد و امیری و لب شط شرجی...از فرودگاه خاطره تا پالایشگاه اشک...

در هر نگاه کتیبه ای دیدم فریاد

در هر دست

انگشت هایی از هزار پرسش...

 

آبادان ای غم زده مادر

ای بر سینه های ستبرت جای هزار زخم

در من این باور می شکفد

 شعله ور

چون  باده ی چشمان یار

که می رسند

فردا

از راه

فرزندان مهاجرت به دامن...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:44  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ

به جستجوی باستانیت عاطفه

در آبادان هستم و هم چنان به پرسه در رکاب اندیشه...

به کشف هویت واقعی ایرانی...

1)     درپاسخ به شادباش های "مهرگان"ی عزیزان، فقط با عشقی تمام باید بسرایم:

 

ای مهربان

مهرگان من تویی...

2)     و اما در تکمله ی نوشتار به شتاب، در باره ی آبادان که تا کنون خوانده اید؛ این چند نکته را می افزایم و همراه با عزیزان رو به جانب شوشتر می گذاریم.

-      آبادان دارای  روابط صنعتی برآمده از بنیان مدرنیته بود. از این رو دیده ایم که اخلاقیات مدنی خاص خود را بوجود آورده است. هرچه بازارشهرهای ایران اهل حساب و کسب و خرافه های مزمن و برنامه ریزی شده توسط اصحاب استعمار بوده اند، شهروند آبادانی واقع بین، نوخواه و اهل خطر؛  تاریخ جدیدی از تحولات منطقه ای و در نتیجه ملی رارقم زده است.

-      سهم آبادانی ها در پرورش و عرضه ی اندیشمندان مختلف ( به نسبت کل جمعیت ایران) چشمگیر و تا حدی شگفت انگیز است.

-      تاثیر آبادانی های مهاجر و جنگ زده در شهرهای دیگر وبویژه "بازارشهر" ها به ظهور روابط تجددطلبانه و ساختارشکنی هنجارهای این جوامع انجامیده است.

3)                 کتابخانه ی پارس نیا    

                    parsnya Book review  = کتاب بینی پارس نیا

دو کتاب الف. بامداد و جنگ خاله زنک خانگی/ پدرسالاری وارث ذکور/ بهرمندی ناشر رند  و تحیر خواننده ی عام...

این که "آهنگ های فراموش شده" (تهران:مروارید) 1386 زیر نظر دفتر نظارت بر آثار احمدشاملو در 239 صفحه وبه قیمت 2900 در آمده و به رغم مخالفت های آن مرحوم برای چاپ مجدد در دست این و آن قرار گرفته، شاید بنا به ادعای وراث ذکور که در زمان حیات احمد شاملو اسم ورسمی از آنان نبود و به رغم انتظار علاقه مندان شاعر "عشق عمومی" ؛ نیازی به نظر خواهی نیست...  هرچه هست این کارها بیشتر از آن که بدرد جوانان بخورد؛  نوعی بدآموزی زشت در حیطه زیبایی شناسی شعر و  طریقی نو در سرکیسه کردن خوانندگان می باشد.

کتاب دیگر سیاه مشق های شاعر مظلوم است با عنوان:

نام ها و نشانه ها در دستور زبان (پارسی) / احمد شاملو .-  تهران : مروارید، 1385

چاپ دفتر یادداشت های دستور زبان الف. بامداد هم از آن رویدادهای شگفت روزگار پراعوجاجِ بساز و بفروشی ماست!

گفتگو آیین درویش نبود ورنه با تو ماجراها داشتم...

چاپ این نوبر کهنه در پستوی مرده ریگ خانوادگی به پرسش های تازه ای انجامیده که در جا و مجال دیگر به آن خواهیم پرداخت.

آیا در این کتاب آن چنان که ناشر در پشت جلد ادعا کرده ( خود شادروان شاملو چنین جراتی نداشته):

"... شاملو دست ما را می گیرد و از تنگنای قواعد کهن، به کشف دوباره ی زبان (پارسی) و ظرفیت های پنهان آن می خواند" ؟!

سیاوش شاملو پیشگفتاری نوشته شگفت،  بااین تاکید که " ... مجموعه آثار پدرم را در واقع می توان مجموعه ای از فرهنگ واژگان و تازه های لغوی (؟!) دانست که به اعتبار (؟!) ادبیات کلاسیک ایران افزوده است..." .

او با چند گزاره و نظریه ی بدون پشتوانه ی اثباتی حکم می دهد:

" زبان فارسی، چرا به روز نشده و به عبارتی درجا زده (؟؟!!) است؟"

اما برای ما روشن نمی سازد که:

سنجه و پیمانه اش در اندازه گیری "به روز بودن"  و " درجا زدن " کدامند.

نوشته ی پیش درآمد سیاوش شاملو سرشار از کاستی های نگارشی/ویرایشی ، جمله بندی های بدوی و بدون نشانه گذاری ها و افزون بر این ها، کاستی های دستوری و معنایی است.

آیا ایشان و ناشر محترم  از کتاب شناسی دستور زبان پارسی و غنای آن بویژه در  دو دهه ی اخیر مطلع هستند؟

شرح مفصل این نوشته، در صورت استقبال ناشر ؛ در اخیار مطبوعات قرار خواهد گرفت.

4)     سخن امروز را با کلام آسمانی حافظ به پایان می رسانیم:

 

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

...

در سرت هوای وصالست حافظا

باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:48  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه/ پرسه ای در رکاب اندیشه

در راستای این اندیشه که سازندگی ایران (و در اینجا:آبادان)پیشداوری و سیاست زدگی را بر نمی تابد، از همه ی آن ها که هنوز با چرتکه ی ایدئولوژی ها ی سابق خود به ارزیابی شرایط موجود می پردازند، درخواست بازنگری در چند و چون هایشان دارم و باید آشکارا عرض کنم که تمرکز بر "خویشتن" روشنفکرانه و هدر دادن امکانات موجود با حواله دادن به آینده ی آرمانی؛ نوعی خودکشی سیاسی و البته فرهنگی است.

این جانب با توجه به "نظریه ی تداوم" خود بر این باورم  که هر دستاورد گذشته ی ایران می تواند تداوم یابد و به سکوی پرش توسعه ی مدنی تازه ای بدل گردد. از این جاست که تقابل و تعارض سیاسی بین نیروهای متنوع خواستار سربلندی ایران به حداقل می رسد و زمینه های همدلی/ همراهی و همگرایی -  البته با حفظ تفاوت های جهان بینی/باورمندی همه ی سازندها، تقویت و تضمین می گردد.

آبادان نیازمند و دردمند، در انتظار است.

ای که دستت می رسد کاری بکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:42  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ

در جستجوی باستانیت عاطفه

... بله آبادان گرهگاه عاطفی آن باستانیت گمشده ی ایرانی است.

اینجا تلاقی کشاورزان رانده از زمین، ماجراجویان، صنعتگران و مبتکران هجوم آورده از گوشه کنار ایران به ویژه سرزمین بختیاری، اصفهان و رامهرمز و شوشتر و دزفول بوده است.

آبادان را باید از سه منظر به جویش و پژوهش نشست:

۱. سال های آغازین تکوین و بالندگی یک قصبه ی قرون وسطایی به صنعت شهری توسعه مند؛

۲. آبادان پیش و پس از کودتای آمریکایی- بریتانیایی- نیروهای واپسگرای داخلی؛

۳. آبادان پیش و پس از جنگ تحمیلی.

برای آشنایی دوستان جویای اطلاعاتی مختصر  درباره آبادان به دانشنامه ی ویکی پیدیا مراجعه می کنیم:

آبادان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

آبادان شهری است در جنوب غربی ایران در استان خوزستان.

موقعیت جغرافیایی این شهر در درازای ۴۸ درجه و ۱۷ دقیقه و پهنای جغرافیایی ۳۰ درجه ۲۰ دقیقه و با بلندای ۳ متر از سطح دریا و با پهناوری ۲۷۹۶ کیلومتر مربع است. دارای فرودگاه و بندر است که به دلیل داشتن پالایشگاه نفت و راهبردی بودن و هم مرزی با کشور عراق از زمان جنگ جهانی دوم از پراهمیت‌ترین شهرهای خاورمیانه و ایران بوده‌است.

جمعیت شهرستان آبادان ۲۸۳۶۰۱ نفر و جمعیت نسبی در هر کیلومتر مربع ۱۷۱ نفر است که بخشی از جمعیت آن بویژه در مناطق روستایی را ایرانیان عرب تشکیل می‌دهند. در آبادان یکی از بزرگ‌ترین پالایشگاه‌های نفت جهان قرار دارد. نفت از اغلب مناطق خوزستان با لوله به این شهر میرسد و پس از تصفیه به کلیه جهان صادر می‌شود. نزدیکترین شهر به آبادان، خرمشهر است که حدود ۱۵ کیلومتر با این شهر فاصله دارد. خاک آبادان را آبرفت رودهای کارون و دجله (که به هم پیوسته‌اند) پدید آورده‌است. شهر آبادان درون خشکی ای است که گرداگردش رود است. این خشکی به جزیره آبادان شناخته شده‌است. شهر آبادان و همچنین بخش اروندکنار و نیمی از شهر خرمشهر در این جزیره‌اند.رودهای گرداگرد آبادان که همگی به خلیج فارس می‌ریزند از دو رود بزرگ‌تر پیشیاد دجله و کارون است. بزرگ‌ترین شاخه‌ای که از برخورد این دو رود پدید آمده‌است اروندرود است. بخش دیگر این رود که در آنسوی این جزیره روان است و اهمیت کمتری دارد بهمنشیر خوانده می‌شود. رود بهمنشیر در بخش‌هایی از گذرگاهش کارون هم خوانده می‌شود.

از محلات آبادان می‌شود از بریم، بوارده، اروسی(اروسیه)، فیه (fai'ie)، هزاری‌ها، هلندی‌ها، امیری، احمدآباد، شاه آباد، فرح آباد، میدان طیب و بهمنشیر نام برد.

نام

در سال ۱۳۱۴ طی مصوبه شورای وزرای وقت نام عبادان به آبادان تغییر یافت.بخشی از جزیره آبادان در دوره ساسانیان بهمن اردشیر خوانده می‌شده‌است که نام رود بهمنشیر یادگار آن نام کهن است.اوپاتان نیز که نام کهنتر آبادان است امروز بیشتر زیب شرکتها و سازمانها در شهر آبادان است.به دلیل وجود زیارتگاه کوچکی که ادعا می‌شود خضر نبی در آن دیده شده‌است گاهی به این منطقه نام مذهبی جزیرةالخضر هم داده شده‌است.

مردم

بیشتر مردم این شهر از آغاز ساخت پالایشگاه در این شهر از گوشه گوشه ایران و به ویژه از بخش‌های جنوبی،مرکزی و باختری کشور به این شهر کوچ کردند و با هم جامعه و فرهنگ این شهر را ساختند.نخستین مردمانی که در شهر آبادان جاگیر شدند از شمال خوزستان بودند.با رونق بیشتر این شهر مردم در جستجوی کار از جاهای دورتر به این شهر آمدند.بیشتر ایشان از استان فارس و بوشهر بودند.از آمیزش این مردمان جامعه،لهجه و فرهنگ آبادنی پدید آمد؛چنانکه لهجه آبادانی آمیزه‌ای از لهجه‌های مردمان سه نقطه پیش یاد است.اشغال ایران در جنگ دوم جهانی بر رونق و اهمیت این شهر استراتژیک افزود.در واقع عمده پیشرفت این شهر در دوره پهلویها و به ویژه دومین شاه این دودمان بود.با رویداد انقلاب اسلامی و پس از آن جنگ ایران و عراق این شهر رو به ویرانی نهاد و بسیاری از مردمش به شهرهای دیگر و به ویژه به بیرون از کشور کوچیدند و بیشتر آنان نیز دیگر بازنگشتند.

بچه های خوب آبادان کجایید؟

بیایید دارایی های مادی و معنوی انباشته شده در غربت غرب را صرف آبادانی شهرتان کنید.

کودکان آبادانی چشم انتظار شمایند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 14:15  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

نیمه شب اسکله

زیر پلک خسته ی پالایشگاه

آبادان بچه های شگفتی به ایران/ یعنی دنیا تقدیم داشته: طیف متنوعی از قصه نویس و فیلمساز و مترجم و مهندس و مدیر و مربی مانند ناصر تقوایی / نجف دریابندری و پرویز دهداری و...

صدای هق هق گریه ای را می شنوم...

به عبث می پایم دست ها می سایم

تا دری بگشایم

در و دیوار به هم کوفته شان بر سرم می ریزد...

این صدای کیست؟

پیر باوفای وادی رفاقت، بچه ی باصفا و عاشق نستوه آبادان، علی فرخ مهر  - معلم متعهد و آبادان پژوه  سرشناس را می بینم که این همه راه را از کرج آمده تا هوای رفاقت آبادان را دمی فرو دهد، اما  کسی از یاران گذشته را نمی یابد...که از این همه غبار فرو ریخته ی غربت گلی نمی شکفد آشنا به راه...

آبادان نفت راعرضه کرد و کتاب آورد و فیلم و فناوری و روابطی متوازن با نبض توسعه مداری سده ی پرآشوب...

یادم می آید بچه که بودم از هند و پاکستان کره و انگلیس برای کار به اینجا پناه می آوردند...

و من در بازار احمدآباد در پستوی دکان وسایل مستعمل و ابزار های کار خالو احمد، روزنامه و مجله و کتاب(پارسی و انگلیسی) تابو زده را می یافتم و به شتاب می خواندم...می بلعیدم و متحیر دور وبرم را می نگریستم...

صبح ها بانگ فیدوس و ردیف موزون و متحرک کارگران دوچرخه سوار عازم پالایشگاه به ما امید می داد که مدرنیته ی پایداری در راه است...

آری ای عزیز، اگر در پی کشف حتی پاره ای از اخگر باستانیت عاطفه ی ایرانی هستی، ابادان را نمی توانی نادیده بگیری... آبادان در کنتراست پرمعنایی از مدنیت هوشمندانه ی ایرانی است ؛کنده شده از بافت سنتی درجا زده ی روابط روستایی عشایری بازارشهرهای اشاره شده در بخش پیشین این نوشتار...

کتاب شناسی آبادان با وجود چند کتاب پراکنده و آن ویژه نامه ی ابتر "گفتگو" فقیر مانده است...

وبلاگ های بیشتر بچه های آبادانی جاخوش کرده در هوای تنبل پرور غرب هم که  جوکستان و یخستان شده! بی خیال و بی خبر از بیماری ها و نیازهای کودکان و مادران آبادانی...بگذریم؟

...

آبادان زخمی از کودتا و جنگ تحمیلی هنوز سر ، بلند نکرده...چشم یاری به همراهی فرزندان دارا و دانایش دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 7:40  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

برای آن که ایرانیت خود را بازشناسیم سفری و سکونتی در بازارشهرهای ایران مانند شوشتر/اصفهان / رامهرمز / کاشان و در کنتراستی تامل برانگیز آبادان ضرورت می یابد.

شب به کناره شط شرجی رفتم. اینجا مهبط مدرنیته و ظهور شخصیت های داستانی ناصر موذن/ پرویز مسجدی و ناصر تقوایی بوده است.

آبادان یک مفهوم جغرافیایی و فیزیکی صرف نیست. اینجا بازتابی از روابط مبتنی بر کار و خطر و خلاقیت بوده است. با آن که اراده ای پنهان اما شناخته شده برای هرآبادانی، کوشیده تا این هویت خود ویژه را ویران و محو سازد اما نماد و نمود آبادانی در کرج و شاهین شهر و شیراز و لورنتو(ببخشید تورنتوی کانادا) و تگزاس ایالات متحده ی آمریکا باقی مانده است و بی شک آبادان واقعی را ققنوس وار باز می سراید...

قدم زنان به سوی اسکله ای می روم که کودکی سال های دهه ی ۴۰ را در آن جا جا گذاشتم...

پسر و دختری دوربین به دست در حال ضبط یک مستند محلی برای دل خودشان هستند... به آن ها نزدیک می شوم و می پرسم:

- پیام ماندگار... این تورناتوره ی آبادانی را می شناسید؟

سپیده ی دهان دخترک، هوا را شکوفه باران لبخندش می کند...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:38  توسط هاشم حسینی  | 

 

اودیسه ای به ساعت سنگ

شبانگاه شرجی /ثانیه طلوع ستاره / همراه با طلسم نگاهت

در راستای یادمان های "امیری" و دیوارهای بغض سینما " تاج"

از بهت "رکس" تا تجمع کودکی هامان در لین یک احمد آباد...

ممدو، فلو و نمو نیستند دیگر در این ولایت...

کاکا!

هنوز

سوغات اوبادان  بقچه بقچه رفاقت است در این قحط سال صداقت...

و این نوشته ها که مهر هستی در بدری سرگشته را بر خود دارند بازتاب جان شیفته ی باستانیت عاطفه ی گم شده اند.

 از این روست که سوار بر این کشتی یعنی پرسه در رکاب اندیشه به این کاوش و کنکاش، در راستای رسیدن به هویت واقعی ایرانی پیش می رویم...

- آبادان: نفت/ تشنگی شهر و نسل منقرض رفاقت...

 دیشب به بندرگاه آبادان رسیدیم. دروازه/ آزمایشگاه / کارگاه مدرنیته سزارینی ایرانی...

کی می دانست و یا تصورش را می کرد که شهر عباد / این گوشه ی قناعت دراویش، جنگل لوله و پلیت : پالایشگاه و صنعت شهر ۷۲ ملت گردد؟

و آن گاه ناخدا ندا در داد که:

"به بندر درآیید ای یاران... ایمن و امین..."

اکنون که خسته ایم و ناخدا سر آن دارد که به سرای دوست قدیمیش اوس موسا در  جوار سید عباس برویم که می رویم ؛ دفتر و دستک اماده می کنم تا نوشتن را در باره تاریخ عاطفی آبادان بیاغازم...

آبادان

 شرجی زده رها

خیس و خسته

نشسته

در کناره ی اروند

با بوی گوگرد و گریس

گرسنه و تشنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:36  توسط هاشم حسینی  | 

راستش در این فرصت پیش آمده در راستای سفر دراز و پر جستجو یعنی

اودیسه ای به ساعت سنگ

حیفم آمد با هم آین رباعی معروف عطار (زاده ی اواخر سده ی دوازدهم  و اوایل سده ی سیزدهم) را با لحن و نگرش تازه ای نخوانیم:

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس

همراه بگویدت که چون باید رفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 14:8  توسط هاشم حسینی  | 

راستش در این فرصت بدست آمده در مسیر رفتن به آبادان و شوشتر و هفتکل

 که نوع بازکاوی باستانیت عاطفه  ی ایرانی در راستای سفر دراز و پر جستجو یعنی

اودیسه ای به ساعت سنگ

است دریغم آمد شما را دعوت نکنم به نگاهی تازه و متفاوت به دو رباعی تکان دهنده ی عطار ( فریدالدین محمد بن ابراهیم نیشابوری : خورشید فروزان فرهنگ بشری که از سده های ۱۲ و ۱۳ درخشیدن گرفت و هم چنان راه می نماید):

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه درنه و هیچ مپرس

همراه بگویدت که چون باید رفت

صد دریا نوش کرده واندر عجبیم

تا چون دریا از چه سبب خشک لبیم

از خشک لبی همیشه دریا طلبیم

ما دریاییم/ خشک لب از آن سببیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:39  توسط هاشم حسینی  | 

شبانگاه

شبانگاه

در برهوت سکوت

و پاک از حضور غیر

بر بستری از آرزو

منتظر

نامت را زمزمه می کنم

تا بر پلک هایم بیارامی... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:39  توسط هاشم حسینی  | 

یک نقطه بودم هیچ

اکنون خطی پرآرزو

در امتداد نگاهت... (کتیبه های نگاه/ ه. ح.)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:17  توسط هاشم حسینی  | 

بندرگاه دلم

در بندرگاه دلم

کشتی عشقت

هم چنان

بی حضور تو

لنگر انداخته...

(مجموعه سروده های "کتیبه های نگاه")

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:44  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

یک)

از ایرانی بودن که نوشتم با واکنش های متفاوت دوستان آشنا و نادیده روبرو شده ام.

عزیزان! از یاد نبریم که ما ایرانی هستیم. هم چنان که "حافظ" بوده و دکتر "حسابی"و... تو / من /او... آره ...

 و آنان که در سرزمین های دور: در غربت غرب، شب ها خواب کاهگل و وریحان و کویر و کارون و بلوط  و گلاب ایران را می بینند و گاه با گریه از خواب می پرند.

چه کسی خواست من و تو ما نشویم؟

خانه ش ویران باد!

دو)

 خبر خوشی که باید به دوستان بدهم آن که از روز یک شنبه 22/07/1386 کلاس زبان انگلیسی مکاتبه ای را بنا به پیشنهاد دوستان و خوانندگان پیشین، در این کُنج راه می اندازم. 

سه)

اما خبرهایی از این کتابخانه:

کتاب بینی پارس نیا  =  Parsnya BookReview

... پیش از هر چیز باید بگویم که مردم ایران کتابخوان و کتابدوست هستند. اگر کسانی با چشمان شب زده  و عینک های معیوب و غبارگرفته ی خود واقعیات فرهنگی ایرانی را نمی بینند ، خودشان مقصرند. پژوهش انجام گرفته در این باره حاضر است.

در هفته ی گذشته، بهترین نمره ی روزنامه نگاری را به روزنامه ی وزین "سرمایه" و از هفته نامه ها به:

1.    نگاه نو

2.    چلچراغ

دادم.

و اما نمونه هایی از چند کتاب خوانده شده در حد وسع این وبلاگ:

1. زندگی در آیینه ( گفتارهایی در نقد ادبی)/ حورا یاوری .- تهران: نیلوفر،1384

دقت نظر و گستره نگری علمی استاد حورا یاوری ستودنی است.

خواندن این گنج پربار نقد، برای خاص و عام واجب است.

پس از زنده یاد – پروفسور فاطمه سیاح، این دانشمندی منتقد، عرصه های نوین ارزیابی هنری و هدایت خوب نگری را به ارمغان آورده است.

کتاب به بوف کور ایران تقدیم شده است:

برای صادق هدایت

که در آینه زیست و...

گریست.

کتاب داری دو بخش است:

بخش یکم: من، آینه ی جهان

 و در برگیرنده ی مقالاتی چون:

خود زندگینامه های جلال آل احمد و پیوندهای آن ها با نظریه ی غربزدگی

شرم آشنایی و بی گناهی در شعر فروغ فرخ زاد

و...

بخش دوم: جهان، آینه ی من

و برخوردار از نوشته هایی راهبرانه مانند:

آرمان پادشاهی و شاهان زمانه

از کینه ی شتری... و " نگاه کن به شتر، آری!" (سیمین بهبهانی)

طوبا و معنای شب

تامل در آوارگی

کتاب دارای نمایه ی پایانی و اندامواره ای نیکو و چاپی چشم نواز است.

از نکته های جالب: مقایسه ی گناه از دیدگاه فروغ و شهریار / مقایسه ی فروغ با آل احمد / خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی و تاج السلطنه است..

 

3.    مترجمان، خائنان / حسن کامشاد(1304) .- تهران: نشرنی، 1386

کتاب در واقع " مته به خشاش چند کتاب" است، با این موضوعات:

از بابل تا دیلماج تا مترجم امروزی

پیشه ی پر مخاطره (ی مترجمی)

مسئولیت روشنفکران

توپ مرواری

یکی بود /یکی نبود

ترجمه ی تحت اللفظی

برگردان های نادقیق

و... دیگر مقالات خواندنی و پرفایده .

و در پایان:

به یاد شاهرخ مسکوب: خاطراتی از او

کندوکاوهای شگفت کامشاد از جمله کاوش در خاستگاه واژه مترجم و رویدادهای تاریخی و نتیجه گیری های جدید او همه حیرت آورند.

اما دریغا که این کتاب مستطاب فاقد نمایه و اعلام پایانی است.

اشکالات چاپی و ویرایشی نتوانسته از شآن کتاب بکاهد.

و نکته ی خواندنی از صفحه ی 53 درباره ی زیان روشنفکران ( به نقل از واسلاوهاول):

" ... بسیاری از روشنفکران زیان فراوان به جهان رسانده اند..."

 

4.    دنیا راگشتم بدون تو / ترجمه ی اشعار ناظم حکمت به قلم احمد پوری .- تهران : نشرمرکز، چاپ دوم 1383

 

کتاب برگردان نثرگونه ای از شعرهای ناظم حکمت (1902 ترکیه - 1963 مسکو) سرشار از کاستی ها و نادرستی های بسیاراست.

من با همه ی احترامی که برای نشر مرکز و زحمات آقای پوری قائلم، اما به این کتاب، نمره ی تجدیدی می دهم. کاش برای چاپی سزاواربه بازنگری و اصلاح و اکمال آن بنشینند.

دیدگاه ها و پیشنهاد های خود را به نشانی ناشر می فرستم.

بهتر می بود عنوان کتاب را

 

بی تو دنیا را درنوردیدم

بر می گزیدید...

 

5.    جستجوی خوش خاکستری.../ مصطفی صدیقی .- تهران : روشن مهر، 1384

کتاب بررسی رنگ در اشعار نیما / فروغ / سهراب سپهری/ مهدی اخوان ثالث / احمد شاملو و رویایی است.

جای حمید مصدق در آن خالیست.

چکیده ی انگلیسی این پایان نامه ی به شتاب گردآوری شده، دارای اشکالات زبانی و پیامی است. آیا اگر  به جای  Modern Poem   می نوشتند Contemporary Poetry  درستتر نمی بود؟

البته از حق نگذریم چاپ نفیس و بی اشتباه "روشن مهر" قابل امتنان است.

 

6.    سرخی تو از من / سپیده شاملو .- تهران : مرکز ، 1386

این رمان "آشپزخانه ای" حدیث نفس زنی از طبقه ی متوسط تهرانی نشین است با همه ی دغدغه های فردی...

نویسنده در بیان واهمه های بی نام و نشان نگار موفق عمل کرده است، اما زیاده گویی ها و تکرار رفتار  نچسب مار درونش  کتاب را از نفس انداخته و او با همه ی تقلاها راه به جایی نمی برد... کتاب نیاز به ویرایش ادبی دارد. تکرار فعل "می رود" (صفحه 26 ) و "می کند" در بسیاری جاهای دیگر نشان از ذوق زدگی ناشر و شتاب / ناشکیبایی نویسنده ای تازه کار دارد.

کتاب به مادر نویسنده تقدیم شده است.

 

و اشاره ای به جهان کتاب شماره 218-219

این مجله ی 12 ساله با گذری از رنج های  پشت سر، در حیات فرهنگی پارسی زبانان

نقش و نمایی ماندگار و افتخار برانگیز دارد.

از مقالات این شماره:

تاباندن نور بر دخمه های تاریخنگاری سنتی

 نگاهی نو به زندگی "قوام" در گفت و گو با حمید شوکت

"آرنت" و آزادی

کاستی های کتاب شعر عباس کیارستمی: گرگی در کمین

 

 

 

چهار)

و این هم چند گوهر اندیشه:

 

-         حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی / دام تزویر مکن چون دگران قران را

-         نیک باشی وبدت دانند خلق / به که بد باشی و نیکت دانند (سعدی)

-         گر دیگران به طاعت خود بسته اند امید / ما اعتماد به کرم یار کرده ایم ( ضیا دهشیری)

-         صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس / از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخه را (پروین اعتصامی)

-         اللهی ما از غافلانیم نه کافران... نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم. ( خواجه عبدلله انصاری)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:31  توسط هاشم حسینی  | 

یک داستان طنز

به مناسبت ماه مبارک رمضان

حلوا

آن روزهای دهه ی چهل شمسی که به دبستان می رفتم، با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بی تکلف، بوی گلاب و دارچین و عطر ناشتاخته ای تمام شهر هفتکل را فرا می گرفت. رایحه ی نان پخته شده از آرد گندم خالص ور آمده با ته مزه ی ترش اشتها آور ما را به دکان تر وتمیز نانوایی نوربخش می کشاند... ما که سحری، خواب آلود و بی اشتها؛ نمی توانستیم سیرو پر بخوریم،  در ساعت 9 تا 10  صبح،  سوخت موتورمان ته می کشید. ضعف و بی حالی طاقت فرسایی که از درون شکم ها مان شروع می شد، پاها / دست ها و شقیقه هایمان را فرا می گرفت. بچه هایی که طاقتشان تاق می شد، د رپی بویی اشتها برانگیزرو به دروازه ی  پایین دست حیاط دبیرستان رودکی که زمین بسکتبال در آن جا قرار داشت، هجوم می بردند و از لای میله ها، کاسه های کوچک لوبیای خوشمزه " علیرضا" را می گرفتند و با ولع می خوردند.

چه زود این کاسه هاتمام می شدند!

علیرضا که دستکم، دوازده دوره دیپلم گرفتن بچه های مردم را از سر گذرانده و این فرزندان مردم، نمک پروده ی دستش بودند و آن ها را چون جانش دوست می داشت، سال های سال پشت این دروازه - در زیر باران و یا شعله های سوزان آ فتاب جنوبی، با آن قابلمه ی لوبیای خوشمزه اش؛ با عشق و علاقه، کاسه های لوبیا را از لای میله ها به درون مدرسه رد می کرد. رفتار او طوری بود که انگار می آمد تا بنا به وظیفه ای نا نوشته بچه ها را سیر کند و با تمام شدن دیگ، پی کار خود برود...

وآن روز دوازدهم ماه رمضان این گونه گذشت.

ازنیمروزتا وقت اذان مغرب، در وجود  پر معصیت ما، عطش  تشنگی و  وسوسه ی گناه  له له  میزد. گاهی  دیده می شد که فرزند خطاکار حضرت آدم( ع)  یعنی محصل ناخلفی چون " فلو نیشتین"[1] اختیار تسلط بر نفس اماره را از دست می داد و هم چون هیپنوتیزم شده ها  رو به سوی جریان شفاف آب شیر باز مانده ی آب خوری هجوم می برد و اختیار از دست داده؛ لبان خشکش را از هم می گشود و آهسته با خو دش جر و بحث می کرد:

- چند قطره اشکالی نداره!

- فقط چند قلپ!

- لعنت بر شیطون بی پدر و مادر!

و ناگهان همه ی قداست ماه مبارک از یادش می رفت و دهانش  آب را با قدرت مکش خارق العاده به درون معده ی داغ و خالی تخلیه می کرد... می نوشید و می نوشید تا آن لحظه که برای نجات از خفگی، پوز را از زیر ریزش آب بیرون می آورد، نفس عمیقی می کشید و بعد خجالت زده و ناراحت، حطاب به خود می گفت: 

- تف به غیرتت فلو!

ومن در زیر تا بش آفتاب، صورت خیس " فلو نیشتین " را می دیدم و دندان های پیشین بیرون زده اش را که با خجا لت می دوید و از محل گناه گم می شد...

 کلاس های وقت (تایم) صبح که تمام می شد، اکثر بچه ها به خانه هجوم می بردند. اما بعضی ها که به خانه نمی رفتند و روزه دار بودند/ در کلاس ها می ماندند و یا فوتبال بازی می کردند... ساعت دو بعد از ظهر، زنگ کلاس های پسین(تایم دوم) به صدا در می آمد...  40 سال پیش، انگار همین امروز  است:

احمد زرگر که  روزه است و رنگ پریده اش از دوازده روز گذشته ی ماه رمضان خبر می دهد،با صدایی ضعیف و لرزان می گوید:

- حالا افتاده ایم هم در سرازیری ماه و هم در دنده خلاص روز...

پدراحمد لحاف دوزی از شهر شوشتر است با هشت بچه قد و نیم قد.

احمد ادامه می دهد: همه ی اهالی خانه روزه هستند.. هیج چیزی برای خورد ن در خانه وجود نداره مگر در وقت ا فطار و سحری...

دبیر تعلیمات دینی آقای رحمانی وارد کلاس می شود. سرحا ل و قبراق می گوید: بچه ها صبر داشته باشین ... در برابر نفس خواهشگر مقاومت کنید.. کسی از گرسنگی نمرده... بیشتر بیماری ها از پرخوری است.

صورت آقای رحمانی زرد و بی حال نیست...

و سرانجام روز به پایان می رسد...

عصر که به خانه می روم، در راه احساس می کنم بوی هزاران عطر افطاری شهر را فرا می گیرد... از جلوی دکان " خدارحم حلیمی" رد می شوم، می بینم قابلمه ها و کاسه ها را به صف پشت سر هم گذاشته اند. خدارحم با بیلچه ی چوبی حلیم را می کوبد و می کوبد.

حالا صدای " ربنا" تمام فضا را آکنده است...و بعد  تیک و تاک ساعت و آن گاه شهر که خیابان هایش خلوت می شود تا صدای اذان همه جا را فرا بگیرد.

پدر که چند سالی است از شرکت ملی نفت ایران بازنشسته شده وبیشتر ساعات روز را در خانه به سر می برد، دراین ماه کم حرف است. او مدام رادیوی توشیبای دو موج با طری دار را به گوشش نزدیک می کند. مادر بارها درشکایت از دست روزگار و بد قلقی های پدر می نالید:

- یازده سالم بود که دستم را گذاشتند تو دستش. چهارده سال بیشتر نداشت.. بی فکر و سر به هوا مثه حالاش!

واو در این سال های سپری شده که به سختی کار کرده بود و یک ساعت از جارو کردن/ شستن/  غرزدن/  غذاپختن/ امر ونهی به پدر / ناله / نفرین و گریه باز نمانده بود بارها و بارها سرگذشت خود را هم چون نوار ضبط صوتی بی انتها بیان کرده بود...

مادر شب ها دست به کار تهیه ی " سحری" می شد. او همه ی هنر و انرژی خود را صرف پختن  خوراکی های لذیذ می کرد. شیر برنج/ فرنی/  هر بار یک نوع خورشت/ سبزی پلوهر بار با ماهی های متنوع/  کباب بختیاری بخصوص دنده کباب / خوراک لوبیا/ دال عدس/  رنگینک/  آب پیازی/  آب ترشی/ قلیه ماهی/  خوراک میگو/ ماهی حشو و یا هر غذایی که ما بچه ها سفارش می دادیم....

او غذاها یش را در ظرف هایی که می گفت خودش موقعی که بیش از هیجده سال نداشت و در کیلومتر شصت راه آهن در دست احداث رضاشاهی در کنار پدر فُرمن ما بسر می برد؛ سفارش داده و خارجی ها از انگلیس و یا هند برا یش آورده بودند، می کشید و از این کار حظی وافر می برد. پس از فراغت از چیدن سفره، می رفت قلیان پدر را چاق می کرد تا در بیست دقیقه مانده به اذان صبح و یا پس از صرف افطاری، پک بزند و در قل قل آن به گذشته های دور باز گردد و به یاد آورد که چهل سال کار با خارجی ها را چه در راه آهن، چه در گمرک خرمشهر و چه در اسپیتال[2] با عزت سپری کرده و منت بازوی خودش را کشیده...

ناگهان گوینده یادمان می آورد که:

- روزه داران عزیز، 5 دقیقه به اذان صبح مانده است...

 و مادرنازنین اما سخت گیرما می آمد و به پدر یاد آوری می کرد:

- آخرین پک ها را بزن...

پدر هم با ولع و مکش قوی ریه هایش دود را فرو می داد داخل ، چند ثانیه آن را با لذت نگه می داشت و بعد آرام آرام به بیرون پخش می کرد.

مادر سخت گیر اما نازنین ما که از هر ا نگشتش هنرها می بارید، سر سفره آن چنان هنر نمایی می کرد که اگر یک بار فرنی دست پختتش را می خوردی، برای همیشه هوس روزه گرفتن به سرت می افتاد. همسایه ها هم همه مجذوب اخلاق  رفتار او بودند. او برنامه ریزی خاص داشت برای دقیقه دقیقه ها پیش از صرف افطار، خوردنی و نوشیدنی های خاص خود را تدارک می دید، اما پس از صرف سحری که همه ی اهل خانه باید در آن موقع سر سفره حاضرباشند؛ دیگر از صبحانه خبری نبود .

یک روز بعداز ظهر، به علت نیامدن آموزگار حساب و هندسه امان، ما را زنگ دوم یعنی ساعت 3 راهی منزل کردند و من با لبان حشک و شکم خالی به خانه آمده؛ هنوز سر کوچه نرسیده بودم که بوی حلوای معطرمادر را به درون ریه هایم فرو بردم و از خود بی خود شدم. هم کلاسیم انار چاقالو گفت : خوش به حالتون!

و یدالله  لُته[3] حاضر جواب پراند: گُر...گُر ... به ... به ...   گُربه...نا... نا... گربه نره  ناها رتون..

وارد خانه که شدم، دیدم پدر بی حال و کم حرف گوشه ای از حیاط روی تخت سیمی دراز کشیده و با چشمان خمار و خسته، یکی باز و یکی بسته دور و برش را می پاید.

- با با سلام... نماز و روزه ی شما قبول..

و او هم لبان خشک را باز کرد و گفت:

- تن تو سالم پسرم. چه خبر از مدرسه؟ بیا یکی از اون نمره های بیست را نشانم بده  ببینم عزیزم...

- امروز هیچ نمره ای ندادند... آقای صدری هم مریض شد نیومد... ورقه های حساب را نیاورد.

- برای همین زود اومدی خونه؟

- آره بابا جان...

- بگو ببینم آقای ایرانپور چکار می کنه با این روزه؟

- حالش خیلی خوبه.. امروز صبح برایمان آهنگ " یه گلی سایه ی کمر" را با آکاردیون زد، ما هم با او هم خوانی کردیم...

در حین صحبت با پدر، چشمم به سه بشقاب لبالب از حلوا افتاد که گوشه ای از حیاط روی تخت سیمی قدیمی مخصوص ظرف های شسته قرار داشتند. وسوسه خوردن دستکم چند قاشق حلوا وجودم را به تلاطم انداخت. اما هم چنان به مقاومت پیروزمندانه ی خود ادامه دادم.

رفتم لباس هایم را در آوردم که صدای مادر در جا میخکوبم کرد:

- بیا تا ان آب داغه، بدنت را بشور!

- خسته ام مادر جان!

- خسته ام یعنی چه؟ بدو برو تا آب داغه... دو ساعت دیگه هم افطاره یالا بدو برو تو حموم که کار دارم...

نگاهی به پدر انداختم که داشت از مادر می پرسید:

 ساعت چنده حالا؟ چنده؟ ساعت؟ مگه نمی ری سبزی بخری .. برو که من دیگه هیچ حا ل ندارم...

مادر بدون آن که جوا بش را بدهد مرا دو باره خطاب قرار داد:

- حمام را گرم کردم برات.. خودت را گربه شور نکنی ها؟ آخر سر غسل هم یادت نره.. بیا این هم کیسه، این هم شامپو استیل بپان که مخصوص خودته.. سنگ پا را هم بزن...خوب عزیزم؟ فهمیدی؟

این بار شنیدم که پدر جواب او راداد:

- فهمید..بابا چته این قدر دستور میدی؟ این پسر دیگه مرد شده برا خودش...

و مادر باز هم بدون آن که پاسخش را بدهد رو کرد به من:

- من می روم بازار ببینم بغدادی امروز سیزی رومز را آورده یا نه و براخواهرت هم باید کاهو بخرم با تماته.. می خواد سالاد درست کنه.. زبون بسته سحر خواب ماند چیزی نخورده.. همین طور شکم خالی روزه گرفت... حالا بی جان افتاده گوشه ی اتاق..حالش هم نخوشه... من رفتم... خودت را خوب بشور... مواظب بابات هم باش. فهمیدی پسرم؟

- آره فهمید.. بابا کشتیش! مواظب من باشه که چی؟

مادر زده بود بیرون.

ومن دست به کار شست و شو شدم. با کاسه آب در می آوردم و بر هیکل چرب خود می ریختم.. می خواستم شیشه شامپو را از جعبه اش د ربیاوردم که یک مرتبه صدای افتادن چند ظرف را روی زمین شنیدم...

پرده ی دم در بُخار یا همان حمام را کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم.. آه خدای من! چه می دیدم!

پدر قاشقی برداشته با بشقابی در دست دیگر، سوت زنان رفته بود  به سر ظرف های حلوا، از هر کدام, تندا تند چند قاشق برمی داشت و در بشقابش می ریخت. آن گاه سطح حلواها را صاف می کرد تا گودی های پدید آمده را بپوشاند و آثار جرم را پاک کند!

و  پس از آن که در و بر را پا یید، با شتاب شروع به خودرن حلوا کرد.. کار را به سرعت که تمام نمود، بشقاب و قاشق را برد زیر شیر گوشه ی حیاط و با دقت شسته و با گوشه پیرهن مادرم که در روی سیم رخت آویزان بود پاک کرده، سر جایش گذاشت. تمام. بعد سیگاری را که د رلفاف کاغذی پیچاند بود؛ در آورد. آتش زد و شروع کرد به پک زدن عمیق. دودها را تا آن جا که می توانست می بلعید. آن گاه سیگار نصفه را خاموش و درسوراخ راه آب حیاط پراند. تمام. و بهد بی خیال رفت روی تخت، دوباره دراز کشید. چشمانش را بست.

من هم بدون آن که چیز ی بگویم به شستن خود ادامه دادم.

مادر زود برگشت . نگاهی به دور و بر انداخت. سبزی ها را درگوشه ای از حیاط روی سکو پهن کرد. پد رزیر چشمی حرکات مادر را دنبال می کرد. تمام بد ن مادر خسته بود، غیر از دستانش.

- بابات کی خوابید؟

- همین که رفتید او هم گرفت خوابید.

- بیچاره! فکر می کنم سرش درد می کنه، وقتی سیگار نکشه سردرد می گیره!

بعد دست بکار پاک کردن سبزی ها شد...

 و پدر زیر چشمی او را زیر نظر گرفت.مادر گرسنه بود اما دستاش نه. آن ها هم چنان کار می کردند.

- خوابی یا بیداری اربا ب؟! با تو هستم خان؟!

پدر م چشمش را باز کرد و بعد با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه بالامی آید, پرسید:

-         باز چه خبره نمیذاری در این ساعت آخراین روز مبارک کمی بخوابم؟

اما مادر عقب نشست: بلند شو دست به کار منقل با ش.. توی چراغ  فتیله نفت بریز.. تنبلی خوب نیس.

پدر که اهل این حرف ها نبود، با اوقات تلخی جواب داد:

- زن چته .... چرا دست از سر من بدبخت زبان خشک بر نمی داری؟

- تو که همه ش خوابی، دو قورت و نیمه ت هم با قیه؟

پدرم با عصبانیت جوابش را داد:

- مگه نشنیده ای که گفته اند خواب روزه دار هم عبادته؟

پس از این جنگ لفظی و با شروع دعای افتتاح، دو طرف آتش بس دادند.

خواهرم از خواب بیدار شد و نحیف و بی حال خود را به پای شیر دستشویی کشاند تا سر و صورت را بشوید ودرکمک به مادر، سفره ی افطاری را بچیند. مادر که چیزی از زیر نگاه تیز بینش پنهان نمی ماند و حساب و کتاب همه چیزدستش بود و هنگام آوردن بشقاب های حلوا به سر سفره با شک و تردید آن ها را سبک و سنگین  می کرد، کنجکاوانه پرسید: نمی دانم چرا اینا یه طوری اند!

پدر بی آن که نگاهش کند و با آن که هنوز چند دقیقه به اذان مانده بود، نبا ت داغش را با حالت عصبی به هم می زد و حرکات مادر را زیر نظر می گرفت. اذان که پخش شد، مایع داغ را سر کشید/  شکری به جا آورد و بعد ا نگار که می خواهد دل مادر را بد ست بیاورد، رو به خواهرم کرد . گفت:

- به به ... چه برکتی! چه سفره ای! دستتا ن درد نکند!

مادر هم بی تفاوت به او دست و دست کرد. برای خودش از آب ترشی، ملاقه ای کشید و در کاسه اش ریخت. از ته دل " بسم اله " ای گفت و آرام آرام شروع به خوردن کرد. پدرکه انگار ترمز بریده باشد، به سرعت به هر گوشه ای از سفره حمله می کرد و و با ولع غذا می خورد...

 کمی بعد که حالش جا آمد، پرسید:

- پسر جان ، چند روز مانده به این ماه مبارک؟

من هم فوری جواب دام : هیجده روز.

-         هیژده روز!؟ ... واقعن چه برکتی داره این ماه!

 بعد مادرم انگار که بخواهد با بابا صلح کند, از او پرسید :

- چرا از ئی حلوا نمی خوری ؟

- دوست ندارم...

- چطور از اون آرد سوخته که فقط چند قاشق شکرمی ریزن توش می خوری، اما از این نعمت خدا که مایه دار وپرازگلاب و زعفران و دارچین و خلال بادامه نمی خوری؟

- منظور شما از آرد سوخته، حلوای مامان افشینه؟

- آره همون که مثل گداهای سامره برا خوردنش له له می زدی!

- توبه.. زن چرا تهمت می زنی! من اگه از حلوای آن زن داغدار خوردم، فقط بخاطر آن بود که دلش بیش از این شکسته نشه..

- بارک اله! آفرین به آقای دل رحم!

بابا که داشت جوش می آورد با لحنی عصبانی گفت:

- من اصلن حلوا خور نیستم. شاید اون روز هوس کردم حلوا بخورم اما حالا نه.. امروز حلوا حالم را به هم می زنه!

پدر که داشت پوزخند می زد، دست درجیب کرد. پاکت سیگار را بیرون آورد. کبریت را هم. سیگاری گیراند. و دود و دم غلیظی راه انداخت. آخر سر هم خاکستر را با دقت روی پسمانده های غدایش تکاند.

مادر با دیدن این کار او دست هایش را مشت کرد و به سینه کوبید:

- خدایا توبه... توبه.. منظوری نداشت...

سیگارش هم چنان انبوه دود را به اطراف می پراکند...

- دستت درد نکنه , همسر دلسوز و زحمتکش من.  ما اهل خانه که از دست تو راضی هستیم، امیدوارم، خداوند رحمان هم از دست تو راضی باشد..

لبخندی روی لبان مادر نقش بست بعد بشقاب حلوا را کنار بشقاب پر از برنج و خورش من گذاشت :

- پسرم بخور تا  قوت داشته باشی برا فردا.. مگه روز دوشنبه تو زمین باشگاه نیرو مسابقه ندارین, هان عزیزم؟ چطوری می خوای بازی کنی؟

من نگاهش می کردم. نگاه بابا هم می کردم که با لبخندی خیرخواهانه

هوای مرا داشت و حرف های مادر را عاشقانه پی می گرفت.

- حلوا را هم فراموش نکنی ها؟

- نه مامان!

پد رکه می خواست وانمود کند، اعتنایی به او ندارد, مرا خطاب قرار داد:

- پسرم حلوا بخور همه اش انرژی ...البته برای افرادی هم سن و سال من حلوا زیادش خوب نیس.. مخصوصن این حلوای فرد اعلای مامان جونت که همه اش انرژیه...

بعد از مادر تقاضا کرد که برایش ا ستکانی چای بریزد.

مادر برایش چای ریخت. او هم استکان چایش را سریع سر کشید، بلند شد سر پا. هن و هنی کرد ورفت درحیاط تا سیگاردیگرش را با فراغ بال دود کند .

وقتی من رفتم آن جا تا دست هایم را بشویم، صدای سوت زدن او را شنیدم و ا ین تک بیت که آن را آرام برای دل خود زمزمه می کرد:

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لبست

آری افطار رطب در رمضان مستحب است.

 

 از مجموعه قصه ی " ورزا" نوشته ی هاشم حسینی

 



[1] فلو= فلامرز= فرامرز/ نیشتین= نیشدار

[2] hospital

[3] دارای لکنت زبان

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 13:1  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه ی ایرانی

ایرانی از چشم دیگران

 

ثبات ايران‌

سكنه اصلي تهران را ايرانيها تشكيل مي‌‌دهند كه از نظر نژاد و حتي شكل و قيافه كاملاً شبيه ايرانيان زمان باستان و قديم هستند و اگر مقايسه‌اي ميان نقوش تخت جمشيد و سكنه تهران بشود، صحت اين ادعا به ثبوت مي‌‌رسد. در هر حال تهرانيها مردماني هستند زيبا، با اندام متوسط كه خصوصيات نژاد قفقازي را با زيبايي و جذابيت مشرق‌زميني درهم آميخته‌اند. غالبا چشماني سياه و درخشان دارند، بالاي چشمان آنها ابرواني كماني وجود دارد كه بالاي بيني به هم مي‌‌پيوندند و ريشهاي بلند و در نوع خود جالبي دارند. هجومهاي متعددي كه در طي تاريخ گذشته به ايران شده است، مخصوصاً از جانب مشرق و طوايف مغول و تاتارها و سلسله‌ سلاطين خارجي كه مدتها با حاميان خود در ايران حكومت كرده‌اند، موجب آن شده است كه نژاد ايرانيها اختلاط پيدا كند و نژاد خالص ايراني در شهرها كمتر ديده شود. اين وضع مخصوصاً در تهران و اصفهان بيشتر به چشم مي‌‌خورد؛ ولي عجيب اينجا است كه اين اختلاط نژاد تغيير محسوسي در شكل، قيافه، روحيه و رفتار ايرانيها نسبت به گذشته نداده است. <سرهنري راولينسون> كارشناس معروف خطوط ميخي و شرق‌شناس مشهور كه در زمان ماموريت ما در ايران، سمت سفير انگلستان را در تهران به عهده داشت و درحال حاضر يكي از بهترين ايران‌شناسان به شمار مي‌‌رود، روزي به ما گفت: <به شما اطمينان مي‌‌دهم كه ايران كنوني درست مانند همان ايران زمان باستان و دوران كوروش و داريوش است. همه چيز همان است كه سابقاً بود، همان تشكيلات و سازمان، همان روحيه و اخلاق، همان سياست‌بازيها و همان...>!‌

دكتر هينريش بروگش، سفير پروس در ايران، 1861-1859‌



اسلام ايراني‌

اسلام ايراني خواه شيعي يا غير شيعي تاكنون چندان در غرب به وسيله متبحران در ايران باستان و نيز متخصصان در فلسفه اسلامي كم مطالعه و بررسي شده است كه گاهي چون انسان ارتباط غير منتظره‌اي آشكار مي‌‌سازد، مايه شگفتي ولي نه انگيختگي مي‌‌شود... و براي اينكه بتوان به حد كافي در ارائه آن توفيق يافت، احتمالاً لازم مي‌‌آيد كه انسان بعضي از مقولاتي را كه بدان عادت كرده است از ذهن بزدايد.‌



هانري كربن، شرق‌شناس فرانسوي‌



بي‌ارزشي وقت‌

ايرانيان براي وقت‌ ارزشي قائل نيستند و به طور كلي زندگي را به صورت اوقات حساب شده‌اي از زمان در نظر نمي‌گيرند. دهقان ساعت 9 يا 10 صبح به مزرعه مي‌رود. تاجر بازار در حالي كه پا روي پا انداخته، در پيشخان دكانش با بي‌حالي منتظر مشتري مي‌نشيند و تقريباً در منزل‌ هر ايراني با اشخاصي مواجه مي‌شويم كه با وضع آراسته و ظاهري خوش، بيكار نشسته است. در قهوه‌خانه‌ها و كاروانسراها، در كنار خيابانها و جاده‌ها، گروه گروه از مردم ايران لم داده، صحبت مي‌كنند، قليان مي‌كشند و يا ورق بازي مي‌كنند. در پياده‌روها و كنار جاده‌ها اغلب به كارگران يا كشاورزاني برمي‌خوريم كه زير آفتاب خوابيده‌اند. ايرانيان هر كاري كه داشته باشند، عجله‌اي در انجام آن ندارند.‌

دكتر ميلسپو، رئيس كل ماليه ايران (1306-1301)


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:41  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

به جستجوی باستانیت عاطفه

یک)

To be Iranian or not to be…

پیشتر اعتراف کردم که: می نویسم، پس هستم .  و در هفته های گذشته موضوع  "ایرانی بودن" را پیش کشیدم:

من ایرانی هستم/ تو ایرانی هستی / او ایرانی است

ما ایرانی هستیم

شما ایرانی هستید

آن ها ایرانی هستند

هنگامی که در خلوت خود این گزاره ی چند پهلوی ایرانی بودن را تکرار می کنیم به کدامین معیارها و خود ویژگی های ملی می رسیم؟

وجوه اشتراک ما شهروندان این سرزمین باستانی بارها مصادره شده کدامند؟

 

دو)

مرد نان ها را صبح زود خریده بود.

دختر ها به مدرسه رفته بودند و پسره از دیشب خانه ی دوست دانشجویش بود.

زن مواد ناهار را هم گوشه ای روی میز آشپزخانه چیده بود.

کسی در خانه نبود جز آن دو نفر.

-        کاش می توانستم... یعنی فرصت می کردم روی تختمان دراز بکشم و با خیال راحت دست هایم را می گشودم... و بعد به تو می گفتم... ببین... 30 سال گذشت... ما حتی مجال آن را نیافتیم که برای لحظه ای کنار هم بایستیم و بگوییم:

-        "دوستت دارم"

-        "دوستت دارم"

همیشه در هراس و تک و دو... و اکنون در انتهای راه... دستانمان می لرزد... پشتمان خمیده... دهانمان از این همه دوندگی عمر خشک شده...

زن برابر آیینه بود:

ابرها سپید

 باران اشک...

به کنار پنجره رفت. خیابان را کاوید.

مردش از عرض خیابان، با گام های خسته می گذشت تا به آن سو برسد و در ایستگاه اتوبوس نفسی تازه کند... سرش را بالا بگیرد، نگاهی به پنجره ی خانه اش بیندازد و افسوس بخورد که کاش فقط چند لحظه در این 10800 روز زندگی مشترک؛ پیش از بیرون زدن از خانه... به او می گفتم " دوستت دارم..." یا دستکم همین امروز به او می گفتم : "خسته نباشی"... راهی طولانی را با باری جانفرسا پیش آمده ای...

صدای بوق خود رو ها او را به خود آورد...

زن بر روی بستری از تنهایی، پیر و خسته در درون هق هق می کرد...

 

سه)

ازدواج یک پیمان است.

ازدواج خرید و فروش نیست.

آیا ازدواج اکثر ایرانی ها بر مبنای سلیقه های قومی و اراده ی بزرگتر ها صورت می گیرد؟

آیا ازدواج فقط سپری در برابر وسوسه های جنسی است؟

چرا آمار طلاق در ایران که یک کشور توسعه نیافته است بالا گرفته؟

زبانزدهای زیر را به دوستانم بهروز و مانیا که در راه تشکیل زندگی مشترک، آگاهانه/ عاشقانه و بنا به ضرورت های اجتماعی  به هم نزدیکتر می شوند تقدیم می دارم:

 

-        النکاح سنتی، فمن رغب سنتی؛ فلیس منی =  ازدواج سنت ارزشمند من است. کسی که به این آیین گرایشی نیابد، از من نیست. ( رسول اکرم ص. )

-        مردی که به خاطر پ-و-ل زن می گیرد، به نوکری می رود. (فرانسوی)

-        دو نوع زن وجود دارد: با یکی دارا می شوی و با دیگری فقیر. ( ایتالیایی)

-        ازدواجی که برای پول صورت می گیرد، برای پول هم از بین می رود. (رولاند)

-        شوهر مغز خانه است  و زن قلب آن . ( سیریوس)

-        با زنی ازدواج کنید که اگر مرد بود بهترین دوست شما می شد. ( بردون)

-        با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل های خسته کننده ی او را اصلا نخوانید. (سونی اسمارت)

-        ازدواج های بیشتر، جنایت های کمتر. ( ولتر)

-        دوام ازدواج یک قسمت روی محبت است و نه قسمتش روی گذشت از خطا. (اسکاتلندی)

-        در خانه آن چه را زن بخواهد، خدا می خواهد. (فرانسوی)

-        برای رسیدن به یک زندگی مشترک سعادتمند، پیش از ازدواج چشمانت را باز کن و پس از آن ببند. (فرانکلین)

-        انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست. اما می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم. ( پرل س. باک)

-        ازدواج پیوندی است بین دو درخت هستی، که اگر مناسب بودند و خوب گرفت ، هردو زنده می شوند و اگر بد بود، هردو می میرند. (سعید نفیسی)

-        من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هرچه پیرتر می شوم، برای او عزیز تر باشم! ( آگاتاکریستی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:24  توسط هاشم حسینی  | 

سفری در رکاب اندیشه

به جستجوی باستانیت عاطفه

یک)

من/تو/ او : ما

من ترا صدا زده ام

 تا او را که بوی ترا می دهد دوست بداریم

تا ما یکی شویم

در معبد دلهامان

با هم به زمزمه ی یگانگی فردا...

دو)

چند روز پیش نزد یکی از مدیران وطنی ( دولتی) بودم.

عالی جناب از ما بهتر با وجود برخورداری از پیشرفته ترین امکانات ارتباطی هنوز نمی دانست چگونه در دنیای انفجار اطلاعات به جستجو بپردازد...

می گفت:

- مو میدونوم ئی همه عکس و صدا و نوشته از تو سیم تلیفوون میاد داخل عنترنیت.... اما نمی دونوم چطور میان روی ئی صحفه جوون میگیرن...

او نمی دانست فرق بین سخت افزار و نرم افزار چیست و "درگاه" / "لینکستان" و "بارگزاری داده ها" یعنی چه...

یکی از کارشناسان زیر دستش داشت برایش پایان نامه اش را می نوشت و دیگری چکیده (ابسترکت) آن را به زبان انگلیسی راست و ریس می کرد...

خودش می گفت: دیگه خسته اوم از ریاست... می خوام برووم دانشگاه استاد بشووم ....

واقعن! ایران سرزمین شگفتی هاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:56  توسط هاشم حسینی  | 

اودیسه ای به ساعت سنگ!

یک)

از صف مشتریان بانک بوی بخار تند پخش بود.

- اومده م از حساب پس اندازم پول دربیارم برا پرداخت بدهی برق...قطعش می کنن...

زن تحویلدار بانک حساسیت داشت و مرتب مفش را بالا می کشید.

جوان گفت:

- اعتراض کنید دیگه شما مادر بزرگا ...

- آخه ئی پایان عمری بیفتم و آبروم بره...نوبتم نشد؟ خانوم بیا ئی دفترچه را بگیر... داره نفسم می گیره...

- شوهرت کجاست ننه؟

- بازنشسته شرکت نفته.. افتاده خونه با تومور عمل کرده ش...

نگاهش به من بود که داشتم بی خیال در صف روزنامه ها را ورق میزدم. و رییس بانک را م ینگریستم که با خودکار گردن و شانه هایش را می خاراند...

- به خدا سه تا جوون دارم دانشگاه تموم کرده و زن گرفته که دهنشون هنوز مثه گنجیشک به دستای من و باباشونه... خانوم نوبت من نشد؟ نفسم داره بند میاد...

موجود روبروی صفحه ی تخت رایانه دوباره پشت سرهم عطسه کرد و بعد یکی از کارمندها آمد برگ حواله ای را به او داد و زن پس از آن که فین فین سیری کرد به پیرزن گفت باید هنوز صبر کنه...

داشتم خبر آقا زاده های جدید و شرکت های صوریشان را که فقط روی کاغذ وجود خارجی دارند و همین دیروز میلیاردها سود دست به دست کردن محصولات پتروشیمی را به قبای مبارکشان تپانده اند.. می خواندم که مردی گفت:

- خودم میدونم امشب بارون میاد... آقا تو ئی ورق پاره ها چیزی در باره ی سیل و میل / وبا و طاعون ننوشته؟

سرم را برگرداندم : نه!

نگاه کردم به چروک های پیشانی پیرزن و لرزش دستانش...

فین و فین و بوی ترش و تند عرق و شمارش اسکناس های فرسوده...

جوان در جیب شلوارش در پی چیزی می گشت و با لبخندی محو در چشمانم خیره ماند...

دو)

گفتم یک نامه

پیام

تق و تقی بر درگاه قلبت بکوبم

بلکه مرا دریابی

تنها و خراب

 در این برهوت بیابان خیابان ها

 

گفتم

صدایت بزنم

ساکت

با

گشودن دریچه ای

دری بر رویاهات...

 

گفتم بمانم

در انتظار

شاید

باران که ببارد

تو بر آستان آسمان عشق درایی

 

گفتم و

گفتم

با خود نهفتم

و نشستم

تا

بر

درگاه های خیال بیایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:37  توسط هاشم حسینی  |