یک داستان طنز
به مناسبت ماه مبارک رمضان
حلوا
آن روزهای دهه ی چهل شمسی که به دبستان می رفتم، با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بی تکلف، بوی گلاب و دارچین و عطر ناشتاخته ای تمام شهر هفتکل را فرا می گرفت. رایحه ی نان پخته شده از آرد گندم خالص ور آمده با ته مزه ی ترش اشتها آور ما را به دکان تر وتمیز نانوایی نوربخش می کشاند... ما که سحری، خواب آلود و بی اشتها؛ نمی توانستیم سیرو پر بخوریم، در ساعت 9 تا 10 صبح، سوخت موتورمان ته می کشید. ضعف و بی حالی طاقت فرسایی که از درون شکم ها مان شروع می شد، پاها / دست ها و شقیقه هایمان را فرا می گرفت. بچه هایی که طاقتشان تاق می شد، د رپی بویی اشتها برانگیزرو به دروازه ی پایین دست حیاط دبیرستان رودکی که زمین بسکتبال در آن جا قرار داشت، هجوم می بردند و از لای میله ها، کاسه های کوچک لوبیای خوشمزه " علیرضا" را می گرفتند و با ولع می خوردند.
چه زود این کاسه هاتمام می شدند!
علیرضا که دستکم، دوازده دوره دیپلم گرفتن بچه های مردم را از سر گذرانده و این فرزندان مردم، نمک پروده ی دستش بودند و آن ها را چون جانش دوست می داشت، سال های سال پشت این دروازه - در زیر باران و یا شعله های سوزان آ فتاب جنوبی، با آن قابلمه ی لوبیای خوشمزه اش؛ با عشق و علاقه، کاسه های لوبیا را از لای میله ها به درون مدرسه رد می کرد. رفتار او طوری بود که انگار می آمد تا بنا به وظیفه ای نا نوشته بچه ها را سیر کند و با تمام شدن دیگ، پی کار خود برود...
وآن روز دوازدهم ماه رمضان این گونه گذشت.
ازنیمروزتا وقت اذان مغرب، در وجود پر معصیت ما، عطش تشنگی و وسوسه ی گناه له له میزد. گاهی دیده می شد که فرزند خطاکار حضرت آدم( ع) یعنی محصل ناخلفی چون " فلو نیشتین" اختیار تسلط بر نفس اماره را از دست می داد و هم چون هیپنوتیزم شده ها رو به سوی جریان شفاف آب شیر باز مانده ی آب خوری هجوم می برد و اختیار از دست داده؛ لبان خشکش را از هم می گشود و آهسته با خو دش جر و بحث می کرد:
- چند قطره اشکالی نداره!
- فقط چند قلپ!
- لعنت بر شیطون بی پدر و مادر!
و ناگهان همه ی قداست ماه مبارک از یادش می رفت و دهانش آب را با قدرت مکش خارق العاده به درون معده ی داغ و خالی تخلیه می کرد... می نوشید و می نوشید تا آن لحظه که برای نجات از خفگی، پوز را از زیر ریزش آب بیرون می آورد، نفس عمیقی می کشید و بعد خجالت زده و ناراحت، حطاب به خود می گفت:
- تف به غیرتت فلو!
ومن در زیر تا بش آفتاب، صورت خیس " فلو نیشتین " را می دیدم و دندان های پیشین بیرون زده اش را که با خجا لت می دوید و از محل گناه گم می شد...
کلاس های وقت (تایم) صبح که تمام می شد، اکثر بچه ها به خانه هجوم می بردند. اما بعضی ها که به خانه نمی رفتند و روزه دار بودند/ در کلاس ها می ماندند و یا فوتبال بازی می کردند... ساعت دو بعد از ظهر، زنگ کلاس های پسین(تایم دوم) به صدا در می آمد... 40 سال پیش، انگار همین امروز است:
احمد زرگر که روزه است و رنگ پریده اش از دوازده روز گذشته ی ماه رمضان خبر می دهد،با صدایی ضعیف و لرزان می گوید:
- حالا افتاده ایم هم در سرازیری ماه و هم در دنده خلاص روز...
پدراحمد لحاف دوزی از شهر شوشتر است با هشت بچه قد و نیم قد.
احمد ادامه می دهد: همه ی اهالی خانه روزه هستند.. هیج چیزی برای خورد ن در خانه وجود نداره مگر در وقت ا فطار و سحری...
دبیر تعلیمات دینی آقای رحمانی وارد کلاس می شود. سرحا ل و قبراق می گوید: بچه ها صبر داشته باشین ... در برابر نفس خواهشگر مقاومت کنید.. کسی از گرسنگی نمرده... بیشتر بیماری ها از پرخوری است.
صورت آقای رحمانی زرد و بی حال نیست...
و سرانجام روز به پایان می رسد...
عصر که به خانه می روم، در راه احساس می کنم بوی هزاران عطر افطاری شهر را فرا می گیرد... از جلوی دکان " خدارحم حلیمی" رد می شوم، می بینم قابلمه ها و کاسه ها را به صف پشت سر هم گذاشته اند. خدارحم با بیلچه ی چوبی حلیم را می کوبد و می کوبد.
حالا صدای " ربنا" تمام فضا را آکنده است...و بعد تیک و تاک ساعت و آن گاه شهر که خیابان هایش خلوت می شود تا صدای اذان همه جا را فرا بگیرد.
پدر که چند سالی است از شرکت ملی نفت ایران بازنشسته شده وبیشتر ساعات روز را در خانه به سر می برد، دراین ماه کم حرف است. او مدام رادیوی توشیبای دو موج با طری دار را به گوشش نزدیک می کند. مادر بارها درشکایت از دست روزگار و بد قلقی های پدر می نالید:
- یازده سالم بود که دستم را گذاشتند تو دستش. چهارده سال بیشتر نداشت.. بی فکر و سر به هوا مثه حالاش!
واو در این سال های سپری شده که به سختی کار کرده بود و یک ساعت از جارو کردن/ شستن/ غرزدن/ غذاپختن/ امر ونهی به پدر / ناله / نفرین و گریه باز نمانده بود بارها و بارها سرگذشت خود را هم چون نوار ضبط صوتی بی انتها بیان کرده بود...
مادر شب ها دست به کار تهیه ی " سحری" می شد. او همه ی هنر و انرژی خود را صرف پختن خوراکی های لذیذ می کرد. شیر برنج/ فرنی/ هر بار یک نوع خورشت/ سبزی پلوهر بار با ماهی های متنوع/ کباب بختیاری بخصوص دنده کباب / خوراک لوبیا/ دال عدس/ رنگینک/ آب پیازی/ آب ترشی/ قلیه ماهی/ خوراک میگو/ ماهی حشو و یا هر غذایی که ما بچه ها سفارش می دادیم....
او غذاها یش را در ظرف هایی که می گفت خودش موقعی که بیش از هیجده سال نداشت و در کیلومتر شصت راه آهن در دست احداث رضاشاهی در کنار پدر فُرمن ما بسر می برد؛ سفارش داده و خارجی ها از انگلیس و یا هند برا یش آورده بودند، می کشید و از این کار حظی وافر می برد. پس از فراغت از چیدن سفره، می رفت قلیان پدر را چاق می کرد تا در بیست دقیقه مانده به اذان صبح و یا پس از صرف افطاری، پک بزند و در قل قل آن به گذشته های دور باز گردد و به یاد آورد که چهل سال کار با خارجی ها را چه در راه آهن، چه در گمرک خرمشهر و چه در اسپیتال با عزت سپری کرده و منت بازوی خودش را کشیده...
ناگهان گوینده یادمان می آورد که:
- روزه داران عزیز، 5 دقیقه به اذان صبح مانده است...
و مادرنازنین اما سخت گیرما می آمد و به پدر یاد آوری می کرد:
- آخرین پک ها را بزن...
پدر هم با ولع و مکش قوی ریه هایش دود را فرو می داد داخل ، چند ثانیه آن را با لذت نگه می داشت و بعد آرام آرام به بیرون پخش می کرد.
مادر سخت گیر اما نازنین ما که از هر ا نگشتش هنرها می بارید، سر سفره آن چنان هنر نمایی می کرد که اگر یک بار فرنی دست پختتش را می خوردی، برای همیشه هوس روزه گرفتن به سرت می افتاد. همسایه ها هم همه مجذوب اخلاق رفتار او بودند. او برنامه ریزی خاص داشت برای دقیقه دقیقه ها پیش از صرف افطار، خوردنی و نوشیدنی های خاص خود را تدارک می دید، اما پس از صرف سحری که همه ی اهل خانه باید در آن موقع سر سفره حاضرباشند؛ دیگر از صبحانه خبری نبود .
یک روز بعداز ظهر، به علت نیامدن آموزگار حساب و هندسه امان، ما را زنگ دوم یعنی ساعت 3 راهی منزل کردند و من با لبان حشک و شکم خالی به خانه آمده؛ هنوز سر کوچه نرسیده بودم که بوی حلوای معطرمادر را به درون ریه هایم فرو بردم و از خود بی خود شدم. هم کلاسیم انار چاقالو گفت : خوش به حالتون!
و یدالله لُته حاضر جواب پراند: گُر...گُر ... به ... به ... گُربه...نا... نا... گربه نره ناها رتون..
وارد خانه که شدم، دیدم پدر بی حال و کم حرف گوشه ای از حیاط روی تخت سیمی دراز کشیده و با چشمان خمار و خسته، یکی باز و یکی بسته دور و برش را می پاید.
- با با سلام... نماز و روزه ی شما قبول..
و او هم لبان خشک را باز کرد و گفت:
- تن تو سالم پسرم. چه خبر از مدرسه؟ بیا یکی از اون نمره های بیست را نشانم بده ببینم عزیزم...
- امروز هیچ نمره ای ندادند... آقای صدری هم مریض شد نیومد... ورقه های حساب را نیاورد.
- برای همین زود اومدی خونه؟
- آره بابا جان...
- بگو ببینم آقای ایرانپور چکار می کنه با این روزه؟
- حالش خیلی خوبه.. امروز صبح برایمان آهنگ " یه گلی سایه ی کمر" را با آکاردیون زد، ما هم با او هم خوانی کردیم...
در حین صحبت با پدر، چشمم به سه بشقاب لبالب از حلوا افتاد که گوشه ای از حیاط روی تخت سیمی قدیمی مخصوص ظرف های شسته قرار داشتند. وسوسه خوردن دستکم چند قاشق حلوا وجودم را به تلاطم انداخت. اما هم چنان به مقاومت پیروزمندانه ی خود ادامه دادم.
رفتم لباس هایم را در آوردم که صدای مادر در جا میخکوبم کرد:
- بیا تا ان آب داغه، بدنت را بشور!
- خسته ام مادر جان!
- خسته ام یعنی چه؟ بدو برو تا آب داغه... دو ساعت دیگه هم افطاره یالا بدو برو تو حموم که کار دارم...
نگاهی به پدر انداختم که داشت از مادر می پرسید:
ساعت چنده حالا؟ چنده؟ ساعت؟ مگه نمی ری سبزی بخری .. برو که من دیگه هیچ حا ل ندارم...
مادر بدون آن که جوا بش را بدهد مرا دو باره خطاب قرار داد:
- حمام را گرم کردم برات.. خودت را گربه شور نکنی ها؟ آخر سر غسل هم یادت نره.. بیا این هم کیسه، این هم شامپو استیل بپان که مخصوص خودته.. سنگ پا را هم بزن...خوب عزیزم؟ فهمیدی؟
این بار شنیدم که پدر جواب او راداد:
- فهمید..بابا چته این قدر دستور میدی؟ این پسر دیگه مرد شده برا خودش...
و مادر باز هم بدون آن که پاسخش را بدهد رو کرد به من:
- من می روم بازار ببینم بغدادی امروز سیزی رومز را آورده یا نه و براخواهرت هم باید کاهو بخرم با تماته.. می خواد سالاد درست کنه.. زبون بسته سحر خواب ماند چیزی نخورده.. همین طور شکم خالی روزه گرفت... حالا بی جان افتاده گوشه ی اتاق..حالش هم نخوشه... من رفتم... خودت را خوب بشور... مواظب بابات هم باش. فهمیدی پسرم؟
- آره فهمید.. بابا کشتیش! مواظب من باشه که چی؟
مادر زده بود بیرون.
ومن دست به کار شست و شو شدم. با کاسه آب در می آوردم و بر هیکل چرب خود می ریختم.. می خواستم شیشه شامپو را از جعبه اش د ربیاوردم که یک مرتبه صدای افتادن چند ظرف را روی زمین شنیدم...
پرده ی دم در بُخار یا همان حمام را کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم.. آه خدای من! چه می دیدم!
پدر قاشقی برداشته با بشقابی در دست دیگر، سوت زنان رفته بود به سر ظرف های حلوا، از هر کدام, تندا تند چند قاشق برمی داشت و در بشقابش می ریخت. آن گاه سطح حلواها را صاف می کرد تا گودی های پدید آمده را بپوشاند و آثار جرم را پاک کند!
و پس از آن که در و بر را پا یید، با شتاب شروع به خودرن حلوا کرد.. کار را به سرعت که تمام نمود، بشقاب و قاشق را برد زیر شیر گوشه ی حیاط و با دقت شسته و با گوشه پیرهن مادرم که در روی سیم رخت آویزان بود پاک کرده، سر جایش گذاشت. تمام. بعد سیگاری را که د رلفاف کاغذی پیچاند بود؛ در آورد. آتش زد و شروع کرد به پک زدن عمیق. دودها را تا آن جا که می توانست می بلعید. آن گاه سیگار نصفه را خاموش و درسوراخ راه آب حیاط پراند. تمام. و بهد بی خیال رفت روی تخت، دوباره دراز کشید. چشمانش را بست.
من هم بدون آن که چیز ی بگویم به شستن خود ادامه دادم.
مادر زود برگشت . نگاهی به دور و بر انداخت. سبزی ها را درگوشه ای از حیاط روی سکو پهن کرد. پد رزیر چشمی حرکات مادر را دنبال می کرد. تمام بد ن مادر خسته بود، غیر از دستانش.
- بابات کی خوابید؟
- همین که رفتید او هم گرفت خوابید.
- بیچاره! فکر می کنم سرش درد می کنه، وقتی سیگار نکشه سردرد می گیره!
بعد دست بکار پاک کردن سبزی ها شد...
و پدر زیر چشمی او را زیر نظر گرفت.مادر گرسنه بود اما دستاش نه. آن ها هم چنان کار می کردند.
- خوابی یا بیداری اربا ب؟! با تو هستم خان؟!
پدر م چشمش را باز کرد و بعد با صدایی ضعیف که انگار از ته چاه بالامی آید, پرسید:
- باز چه خبره نمیذاری در این ساعت آخراین روز مبارک کمی بخوابم؟
اما مادر عقب نشست: بلند شو دست به کار منقل با ش.. توی چراغ فتیله نفت بریز.. تنبلی خوب نیس.
پدر که اهل این حرف ها نبود، با اوقات تلخی جواب داد:
- زن چته .... چرا دست از سر من بدبخت زبان خشک بر نمی داری؟
- تو که همه ش خوابی، دو قورت و نیمه ت هم با قیه؟
پدرم با عصبانیت جوابش را داد:
- مگه نشنیده ای که گفته اند خواب روزه دار هم عبادته؟
پس از این جنگ لفظی و با شروع دعای افتتاح، دو طرف آتش بس دادند.
خواهرم از خواب بیدار شد و نحیف و بی حال خود را به پای شیر دستشویی کشاند تا سر و صورت را بشوید ودرکمک به مادر، سفره ی افطاری را بچیند. مادر که چیزی از زیر نگاه تیز بینش پنهان نمی ماند و حساب و کتاب همه چیزدستش بود و هنگام آوردن بشقاب های حلوا به سر سفره با شک و تردید آن ها را سبک و سنگین می کرد، کنجکاوانه پرسید: نمی دانم چرا اینا یه طوری اند!
پدر بی آن که نگاهش کند و با آن که هنوز چند دقیقه به اذان مانده بود، نبا ت داغش را با حالت عصبی به هم می زد و حرکات مادر را زیر نظر می گرفت. اذان که پخش شد، مایع داغ را سر کشید/ شکری به جا آورد و بعد ا نگار که می خواهد دل مادر را بد ست بیاورد، رو به خواهرم کرد . گفت:
- به به ... چه برکتی! چه سفره ای! دستتا ن درد نکند!
مادر هم بی تفاوت به او دست و دست کرد. برای خودش از آب ترشی، ملاقه ای کشید و در کاسه اش ریخت. از ته دل " بسم اله " ای گفت و آرام آرام شروع به خوردن کرد. پدرکه انگار ترمز بریده باشد، به سرعت به هر گوشه ای از سفره حمله می کرد و و با ولع غذا می خورد...
کمی بعد که حالش جا آمد، پرسید:
- پسر جان ، چند روز مانده به این ماه مبارک؟
من هم فوری جواب دام : هیجده روز.
- هیژده روز!؟ ... واقعن چه برکتی داره این ماه!
بعد مادرم انگار که بخواهد با بابا صلح کند, از او پرسید :
- چرا از ئی حلوا نمی خوری ؟
- دوست ندارم...
- چطور از اون آرد سوخته که فقط چند قاشق شکرمی ریزن توش می خوری، اما از این نعمت خدا که مایه دار وپرازگلاب و زعفران و دارچین و خلال بادامه نمی خوری؟
- منظور شما از آرد سوخته، حلوای مامان افشینه؟
- آره همون که مثل گداهای سامره برا خوردنش له له می زدی!
- توبه.. زن چرا تهمت می زنی! من اگه از حلوای آن زن داغدار خوردم، فقط بخاطر آن بود که دلش بیش از این شکسته نشه..
- بارک اله! آفرین به آقای دل رحم!
بابا که داشت جوش می آورد با لحنی عصبانی گفت:
- من اصلن حلوا خور نیستم. شاید اون روز هوس کردم حلوا بخورم اما حالا نه.. امروز حلوا حالم را به هم می زنه!
پدر که داشت پوزخند می زد، دست درجیب کرد. پاکت سیگار را بیرون آورد. کبریت را هم. سیگاری گیراند. و دود و دم غلیظی راه انداخت. آخر سر هم خاکستر را با دقت روی پسمانده های غدایش تکاند.
مادر با دیدن این کار او دست هایش را مشت کرد و به سینه کوبید:
- خدایا توبه... توبه.. منظوری نداشت...
سیگارش هم چنان انبوه دود را به اطراف می پراکند...
- دستت درد نکنه , همسر دلسوز و زحمتکش من. ما اهل خانه که از دست تو راضی هستیم، امیدوارم، خداوند رحمان هم از دست تو راضی باشد..
لبخندی روی لبان مادر نقش بست بعد بشقاب حلوا را کنار بشقاب پر از برنج و خورش من گذاشت :
- پسرم بخور تا قوت داشته باشی برا فردا.. مگه روز دوشنبه تو زمین باشگاه نیرو مسابقه ندارین, هان عزیزم؟ چطوری می خوای بازی کنی؟
من نگاهش می کردم. نگاه بابا هم می کردم که با لبخندی خیرخواهانه
هوای مرا داشت و حرف های مادر را عاشقانه پی می گرفت.
- حلوا را هم فراموش نکنی ها؟
- نه مامان!
پد رکه می خواست وانمود کند، اعتنایی به او ندارد, مرا خطاب قرار داد:
- پسرم حلوا بخور همه اش انرژی ...البته برای افرادی هم سن و سال من حلوا زیادش خوب نیس.. مخصوصن این حلوای فرد اعلای مامان جونت که همه اش انرژیه...
بعد از مادر تقاضا کرد که برایش ا ستکانی چای بریزد.
مادر برایش چای ریخت. او هم استکان چایش را سریع سر کشید، بلند شد سر پا. هن و هنی کرد ورفت درحیاط تا سیگاردیگرش را با فراغ بال دود کند .
وقتی من رفتم آن جا تا دست هایم را بشویم، صدای سوت زدن او را شنیدم و ا ین تک بیت که آن را آرام برای دل خود زمزمه می کرد:
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لبست
آری افطار رطب در رمضان مستحب است.

از مجموعه قصه ی " ورزا" نوشته ی هاشم حسینی