مستست زمین زیرا خوردست به جای می/ در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
خاقانی: ایوان مداین
سوکسرودی برای باستانیت فراموش شده ی ایران
هر پنج شنبه در این کنج!
1386/05/25
( یک )
دنیا را به بچه ها بدهیم
این شعر آرزوی بهینگی دنیاست از زبان شاعر.
چرا ناظم حکمت خواستار آن است که دنیا را به بچه ها بدهیم؟
بادکنکی رنگی نماد چیست؟
کودکان چرا می توانند خنیاگر استوره ها ( Myths ) ی ناخودآگاه جمعی مردمان گردند؟
سیبی سرخ و گرده (قرص) نان گرم، با کدام ضروریات بنیادین بشری پیوند دارند؟
چرا دنیا باید مفهوم واقعی را از کودکان بیاموزد؟
سروده را بر مبنای برگردان های انگلیسی و فرانسه به پارسی درآورده و بر آن شدم تا آن جا که می توانم تونالیته و رنگ و بوی شعری آن را حفظ کنم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
نقد و نظر و پیشنهاد های شما را بر دیده منت دارم.
همیاری دوست عزیزم "جلال حقی" که دانش آموخته ی دانشگاه مسکوست و زبان مادریش "آذری" است، در مقابله این ترجمه با اصل ترکی شعر؛ مرا به سر منزل مقصود رساند. سعیش مشکور.
مصراع چهار " خنیاگر سرود حماسی مردم در میان ستاره ها" در متن ترجمه ی انگلیسی نیامده است.
دنیا را به بچه ها بدهیم
ناظم حکمت ( 1902 ترکیه – 1963 مسکو)
دنیا را به بچه ها بدهیم فقط برای یک روز
تا با آن بازی کنند همانند بادکنکی از رنگ های درخشان و چشمگیر
بگذاریدشان رها به بازی و خواندن:
خنیاگر سرود حماسی مردم در میان ستاره ها
دنیا را به بچه ها بدهیم
در هیبت پرشکوه سیبی سرخ
مثل گرده نانی گرم
دست کم برای یک روز
با سفره ی دل هاشان سیر
دست کم برای یک روز
بگذارید دنیا معنای دوستی را دریابد
بچه ها خواهند گرفت دنیا را از دستان ما
خواهند کاشت درختان نامیرا را
پارسی برگردان: هاشم حسینی
امرداد 1386
بندر عسلویه
LET'S GIVE THE WORLD TO THE CHILDREN
Let's give the world to the children just for one day
like a balloon in bright and striking colors to play with
let them play singing among the stars
let's give the world to the children
like a huge apple like a warm loaf of bread
at least for one day let them have enough
let's give the world to the children
at least for one day let the world learn friendship
children will get the world from our hands
they'll plant immortal trees
Nazim Hekmet
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( دو)
پرسه در شهر
زن که دیگر نای رفتن نداشت، به کناره ی جدول خیابان پناه آورد: ته مانده ی سایه ی پسینگاهی خیس و داغ.
- همون خونهِ اولیه خوب بود کاش می گرفتیمش...
زن که ورم خیس پستانش را در دهان تشنه و پر ولع کودکش می نهاد با عصبانیت جواب داد:
- میدونی چقدر گفت؟ 4 میلیون با ماهی 150... از کجا داری بیاری؟
مرد نگاهش به خیابان خیره ماند و دودی غلیظ معلق در هوا.
دخترک که دست گریسی پدر را چنگ زده بود، دوباره تکرار کرد:
- با با منو ببر پشت اون درختا... کار دارم... با باجان!
- باشه...اما میگم ها اون خونهِ چی؟ همون که می گفت 60 تومن با 500 جلو؟
- بغل اون همه آدم الوات؟ ردیف ردیف معتاد سر کوچه ش؟ .. حالا آرزو را ببر ببین چکار داره...
پدر دست دخترک را گرفت ببرد آن سوی خیابان که لحظه ای از تردد خودروهای پرشتاب خالی نمی ماند. نگاهش به سینه زن ماند و پسرش که خواب آلود هم چنان مک می زد.
راه افتادند.
- با توام...
مرد برگشت:
- هان ؟ چی گفتی؟
- مواظب خودتون باشین...
حالا بچه با دهان لبریز از سپیدی شیر آن ها را می نگریست و اخمی رو به گریه در آن جوانه می بست.
قطره های شیر از نوک پستان زن به سطح آسفالت داغ و بی رحم فرو می افتاد محو...
مرد برای طفلش سوت بلندی کشید و گفت:
- امید جان بیا بابا! بدو بیا!
بچه تقلا می کرد به سوی پدر بپرد، نمی توانست و دختر هم چنان دست او را روبه سوی خیابان می کشاند.
زن نگاهش به جنگل شهر بود. هیولای برج ها بتون و آهن بیرحمانه به سوی او و مردش وامیدش و آرزویش هجوم می آوردند...
![]()
هر پنج شنبه در این کنج
(1386/05/18)
کجا رفت آن ژنده مرد دربدر؟
که بود او؟ درویش؟ نه!
دیوانه؟ نه! فرزانه انسانی که اگر نیچه و مولانا بودند چراغ بدست در پی اش می دویدند و فریاد بر می آوردند که: اینک خلق خرفت! ای عوام کالانعام! خورشید بینش و بهروزی این... دریابیدش ...
انگار راست گفت او که دنیا دست حرام زاده ها افتاده است. هنوز زورمداران زرباور به خاطر چند قطره نفت و چند ساقه کوکنار و دیگر دارایی های طبیعی شهروندان دهکده ی کوچک جهانی، می کشند و به حبس می کشانند و هزاران فلسفه و خرافه را به خورد شماری از انسان های نئاندرتال روزگار ما می دهند.
عصر بی رحمی هاست. انبان های متحرک مدفوع، از پارسایی سخن می گویند.
سردمداران کشورهای فراصنعتی، در ائتلاف های مرگ به جنگ مردم کشورهای عقب نگهداشته شده می روند.
هنوز قانون جنگل "حق با قوی تر است" مشروعیت دارد.
سده ی بیست و یکم در دست انسان نماهای سوداگر و نافرهیخته است.
چرا با وجود این همه علمای بی ریا و خواستار سعادت انسانی: کاهنان/ کشیشان/پزشکان/ روزنامه نگاران پیام آور، دانشمند، هنرمند: سینماگران انساندوست، هنرپیشگان تیزهوش و نویسندگان آینده نگر، مادران جهان مدرن، دانشجویان نابغه، آوازخوانان پیام آور عشق و دوستی و... همه ی آن وجودهای نازنینی که دوستشان می دارید؛ سیاست بازان بر مقدرات دنیا حاکمند؟
دنیای جالبی است. پیرمردان هوس بازدر پی تقویت نیروی جنسی خود هستند و کودکان آن سوتر دیوار هامان در رویای نان پیر می شوند.
ای خواننده ی حقیقت یاب، برای وجدان تو این سطرها را می نویسم.
چرا غم؟
چراغم شعله ای دیگر می افروزد
امید بی کران دور
سرابی نیست
بر لب تشنگان وادی حیرت
...
برا!
برپا!
برویان صد چراغ باور فردا
نهان در خلوت دستان...
آری، دنیا اکنون در دست حرامیان است. جالب است که در این چند روز گذشته، فیلم "بابل" BABEL را دیدم، شاهکار کارگردان فیلم "21 گرم". این بچه سیه چردهی مکزیکی که دوستانش او را ال نگرو ( سیاسنبو!) می نامند آلخاندرو گونزالز ایناریتو است که می گوید دنیا ما بوی مرگ می دهد. اما در گوش هوشتان زمزمه می کند:
در قعرِ
جهنم هم
امیدی هست!
بابل به معنی پراکندگی و زبان نفهمی است. درد روزگار ما همین است.
هنوز داشتم مزه ی مستی آور این فیلم را ملچ ملچ می کردم که ژان پل سارتر به خلوتم درآمد:
کتاب "بازپسین گفت گو / مصاحبه با سارتر" با ترجمه ی دلچسب جلال ستاری؛ نشر مرکز تهران(1386)
Entretien avec Sartre
Jean Paul Sartre(1905- 1980)
اما همزمان خبرهای دهشتناکی چون پتک بر اعصاب و هستی عاطفی م فرود آمده...
در روز یک شنبه همین هفته در خبرها آمد که یک:
یک سرباز آمریکایی به دختر 14 ساله ی عراقی تجاوز می کند...
این تحفه ی فدایی دولت قداره بند بوش و شرکاء، با کمال آزادی، ظرافت عمل؛ و در کمال خونسردی بدن "دختره" را قطعه قطعه چون گوشت قربانی به پیشگاه خلیفه بوش تقدیم می کند.
ماجرا هنوز ادامه دارد. این فیلم مستند که با بهترین دوربین های نیمه هوشمند ثبت شده نشان می دهد که سرباز مزبور ( ببخشید، هیولای آمریکایی) راحت نمی نشیند، به سراغ پدر و مادر و فرزند دیگر خانواده می رود و بدن آن ها را به شیوه ی "رمبو" با گلوله نقطه چین می کند...
جالبه نه؟
چرا مرگبارترین جنگ ها در خاورمیانه ی پربلا/ عقب نگه داشته شده ی ثروتمند می گذرد؟
حق داشت این مرحوم مغفور ژان پل سارتر که در سال 1975 با فیلسوف بی باک و بی ریای هم وطنش – بنی لوی به گفت گو بنشیند و در سرانه ی پیری ؛ آن هم در دل پاریس دلربا ی شوخ و شنگ و روزگار فرهیختگی و مسئولیت باوری اروپای صنعتی چنین بنالد:
امروزه در همه ی ملت ها دست راستی ها به پیروزی رسیده اند... از سوی دیگر جنگ سرد در شرف ظهور مجدد است. کره ی زمین امروزه دو قسمت شده است: از یک سو فقرا هستند که به غایت فقیرند و از گرسنگی می میرند و در سوی دیگر، شمار اندکی ثروتمند... چیزی که انسان دل بدان بندد، وجود ندارد. تنها بی نظمی حاکم است... به هر حال دنیا زشت و بد و یآس آور می نماید... (صص.83-4)
کجایی جناب سارتر که سر از گور به در آوری و ببینی که دختر بچه های همچون دسته گلی با طروت را برده فروشان جدید، از این سر دنیا به آن ور آب می برند. تشکیلات منظم و جهانی امپراطوری سرمایه، آن چنان فقری را سازمان داده که می تواند به راحتی ؛ مانکن، رقاص، کلفت و قاتل را به بهای مفت از جهان توسعه نیافته ی بالقوه ثروتمند اما هزار فرقه؛ دست چین کند و به کنیزکی بکشاند...
دنیا را کیان اداره می کنند؟
فرزندان نابغه ی المپیایی را کدام قدرت ها می خرند؟
نرخ آدمی چند است؟
به تازگی افزون بر اکوتوریسم و تکنوتوریسم، صنعت پرسود دیگری رایج شده: توریسم خرید اعضای سالم آدم های فقیر و بی کس و کار آسیایی و آفریقایی... و شاید هم برادران وخواهران ایرانی!
در بازارشهر دهکده ی کوچک جهانی دلالان آدم فریاد بر می آورند:
آهای کبد می خریم، کلیه ی بچه، قلب جوانک های آس و پاس! نبود؟ ۱۰۰۰۰۰۰$ ... نبود؟
پشیمان می شوید با با جان! شما که می توانید باز بچه درست کنید... نگران نباشید... خدا کریمه...
!!!!!!
اما خودمانیم معاملات انسانی به همین راحتی و روشنی صورت نمی گیرد.
امیران و امپراتوران جدید با نظریه های و باورهای مدرنیته و پسامدرنیته ی خود به میان خانه ها و دفتر های مشق و اتاق خواب های شما نفوذ کرده اند.
هنر در تمام ابعادش تحت سیطره ی انگاره ها و آموزه های نظریه پردازان اینانند. مباشران درونی خانه خودی آن ها هم که کارچاق کنانشانند.
می گویند عرصه های باورها و ایمان به پایان رسیده است.
داشتم از خرید و فروش های "تن" شریف آدمی و آن هم از نوع آک ِآک ِ شرقیش می گفتم.
امروزه برای آن که تو و باورها یت رابخرند باید این داد و ستد را به تو بباورانند.
یک نمونه ی ساده:
می گویند ادبیات رسالتی ندارد و ادبیت مطرح است. یعنی همان هنر برای هنر .
می گویند همه چیز تمام. خلاص!
...
بیشتر دختران و پسران "ما" را از طریق آموزه ها و کلیشه های روان شناختی جدید به دام می اندازند.
بگذریم. با همه ی این حرف ها، در فیلم "بابل" وقتی زن بَرد پیت تیر می خورد و ناله می کند. پیرزن روستای عقب مانده نگه داشته شده به همیاری بالای سرش می آید و الحمد خوان، طالب شفای او می گردد.
نماهایی از بیماری دوران ستم گری جسمی و روحی ما را در این فیلم می بینید.
با وجود این همه ابزار و دستگاه انتقال داده ها، انسان تنها و بدون همدم است...
آسمان خراش ها در سکوتی مرگبار وانزوایی ناشی از نبود تفاهم خاموشند. می درخشند اما چیزی پیدا نیست.
آری آری:
چراغ های رابطه خاموشند...
![]()
هر پنج شنبه در این کنج!
(۱۳۸۶/۰۵/۱۱)
آشنایی با یک کتاب در دست انتشار
![]()
![]()
![]()
عطر یادمان های مادرانِ
I remember when mom ….: Memories and stories/ collected by Louise Betts Egan, Andrews McMeel publishing,
نشانی ناشر:
تقدیم به همه ی مادران
مادرشوهرها، مادرعروس ها، نامادری ها و " دیگر مادرانِِِِ ِ " گذشته، حال و آینده.
لوئيز بتس ايگان
L.B .E))
لوئیزبتس ایگان، نویسنده و روزنامه نگار و صاحب سه فرزند است. او اکنون همراه خانواده ی خوشبختش در وست چسترکاونتی نیویورک بسر می برد. کتاب های زیادی نوشته است که از میان آن ها می توان:
گنجینه کلاسیک کریسمس برای کودکان، داستان های برادران گریم وکتاب: تامس آلو ادیسن: بزرگترین مخترع آ مریکا را نام برد.
برای پشت جلد کتاب:
اون موقع ها، حدود هفت سالگی بود که دردبستان، تازه نوشتن عددهای بزرگ را یاد گرفته بودم. یک روز برچسب قیمت اسباب بازیم را کندم و به عددی که قیمت ها را نشان می داد، شماره هایی را اضافه نمودم وبعد، برچسب را به پیشانیم چسباندم ودوان دوان نزد مامان رفتم وبا افتخار خودم را به او نشان داده و گفتم : مامان ! ببین چقدر قیمت من گرونه!
واو باهمان موسیقی زیبای صداش به من پاسخ داد:
- عزیز دلم ! توازاین هم بیشتر و بیشتر می ارزی .....
من ترا با همه ی ثروت های دنیا هم عوض نمی کنم !"
وبعد آغوشش را به وسعت همه ی صحراها و دریاها گشود ومرا در باغ معطر سینه اش جاداد...
هیلاری، 22 ساله، اهل آتلانتا، جئورجیا
خاطره ها از مادران، خواندنی هستند: یادمان هایی که بوی بهشت را باخوددارند. این کتاب برگردان یکی از پرفروش ترین کتاب هایی است که در ایالات متحده ی آمریکا و اروپا – هرجا، با استقبال خوانندگان بسیاری روبرو گردیده است. هرکدام ا زاین عکس های خانوادگی دنیای خود ویژه ای ازعشق انسانی را با خود همراه دارد.
هر کسی با خود داستان شیرین ومعطری ازمادر را داراست. حکایاتی که لوئیزبتس ایگان گرد آورده: تلخ و شیرین، جالب و خنده دار: تأثیربرانگیزوعمیق، از نهانخانه ی دل شهروندان آمریکایی و گوشه و کنار دنیا گزینه شده اند. با خواند ن آن ها، یادمان های ما شکوفا وعواطفی شیرین وجود مان را شادکام می سازد و به عشقی ژرف تر و گسترده تر منتهی می شود تا به شناخت تازه ای از مادران خود برسیم.
جلد نخست، پارسی برگردان بی کم وکاست کتاب خانم لوئیزبتس ایگان است. جلد دومی راهم با نقل خاطره ها و داستانی واقعی ازفرزندان برومند ایران زمین فراهم آورده ام که به زودی چاپ خواهد شد. برای جلد سوم طرح جالبی درذهن دارم: انتشار یادمان هایی از خوانندگان ایرانی این کتاب، تا ببینیم آن ها چه می گویند.
امیدوارم خوانندگان از سه راه زیر، این جانب رادر جریان خاطره مادرانه ی خود قراردهد:
تلفن: 09163106368
پست الکترونیک: hh2kh@hotmail.com
نشانی ناشر کتاب
سر سخن
دردرازنای زمان، مادران را تاریخنگاران خانواده نامیده اند. آن ها همه چیزرا در حافظه ی عاطفی خود حفظ کرده و رویدادهای شگفت، شیرین و ناگهان رفتارها و اداهای فراموش نشدنی فرزندان را به آیندگان انتقال می دهند.
و اما فرزندان؟ بندرت پیش آمده که بچه ها گرد هم آیند ویادمان های شیرین مادرانشان را بازگویند. امروزهم دراین کتاب، مجال ومقال مناسبی برای قدردانی از مادرفراهم آامده است.
واکنون سبدسبد گل های یاد، پیش روی شماست، این کتاب محصولی از این گل چینی است. درهرصفحه یک یا چند تصویر آمده ازدل واژه های پیرامون مادران می درخشد. دراین جا، پسران و دخترانی در سنین مختلف و از گوشه و کنار خاک خوب خدا، زمین صلح به ما نزدیک می شوند وداستان هایی را در باره ی مادرانشان باز می گویند: کارهای جالبی که در کودکی از مادرانشان دیدند، اندرزهایی فراموش نشدنی که شنیدند و از خودگذشتگی هایی بی مانند را که شاهدش بودند وهمین طور راحتی و آسایشی که مادران برایشان فراهم کردند.
بسیاری ازاین فرزندان خلف که شمارا در یادمان هایشان سهیم ساخته اند، می گویند در فراسوی هر کدام از این حکات ویادمان های واقعی، عشق و سپاسی بی حد و حصر وجوددارد که مدت ها برزبان نیامده بود. و درهمه ی آن ها، یک امر مقدس مشترک می درخشد: عشق، ساده و یا درهم تنیده به خاص ترین موجود: مامان.
وقتی من خیلی کم سن و سال بودم
خانه امان درروستای گرین ویچ قرارداشت. آره خوب یادم میاد: هنگام رفتن به پیش دبستان، همراه مامان لحظات شیرینی را سپری می کردم. مامان و من آواز می خواندیم: ترانه های متفاوت باعرف معمول، و به زبان های دیگر. مامان هنوز دوست دارد به زبان های مختلف صحبت کند. ما،هم ترانه ی سوئدی "ایمساویمساسیندال" و یا "آلوئت" فرانسوی وهم چنین "کوکاراچای" اسپانیایی را با تمام وجود زمزمه می کردیم. واو آخرسرترانه ای را به انگلیسی در باره ی من می ساخت ومی خواند ومن حاضر و آماده! دنباله ی شعررا به وصف او در می آوردم!
وهرروز بعد از زنگ آخر مدرسه، به نانوایی بغل مدرسه می رفتیم
ویک نان شیرینی آمیخته با گیاه قره قات ( بلوبری مافین[1]) می خریدیم وبا هم می خوردیم ومن که تازه درجا پریدن را یاد گرفته بود م، با مادر مسابقه می دادم که تمام مسیر راه خانه را بپریم و پیش برویم ومادر که خسته می شد درراه بازمی ماند ومن از فرصت استفاده کرده و بقیه ی راه خانه را می دویدم.
نیک، 10 ساله، سنت لویی، میسوری [2]
من درگواتمالا بزر گ شدم.
آنجا بارون که می اومد هواهم سرد می شد. بنابراین درپایان یک روز بارانی، وقتی ازمدرسه به خانه برمی گشتم، مامان را می دیدم که بردرگاه خانه با فنجانی ازشیرکاکائو داغ انتظارم را می کشد...و من از راه می رسیدم وآن را سر می کشیدم وبا تمام وجود، با آن که این پذیرایی مادرانه را جزو وظایف مامان می دانستم، ولی با بوسه های تشکرآمیز ازاوقدردانی می کردم .
واین کارها ادامه داشت و من بزرگ شدم؛ تااین که خانه را ترک کردم و 5 سال ازمادر دورماندم. وآن گاه، روزی فرا رسید که برای دیدنش به کشوربازگشتم...
و هواپیما به زمین که نشست، داشت بارون می بارید وهوا سرد بود ومن باشتاب ازفرودگاه رو به خانه می رفتم. خدای من! اوآن جا، هم چنان دم در انتظار می کشید! بالبخندی به اندازه گنده ترین شکوفه ی دنیا وفنجانی دردست، پراز شکلات داغ....
وحالا که درنیویورک زندگی می کنم، هرگاه بارون سرد فرو می ریزه، یاد گواتمالا می افتم وآن آمیزه ی مخصوص شیرنی و گرمای آغوش مامان...
ماریا، 25 ساله، نیوراشل، نیویورک [3]
مادرم
نقل مي كند: هنوزهم دوستانش به او می گویند که چقدردر جشن تولد چهل سالگی پدرم به آن ها خوش گذشت – این مراسم به بیش از سی سال پیش مربوط می شود که ما در بروکلین، نیویورک زندگی می کردیم. آن موقع ها، با آن که مامان تمام وقت کار می کرد، اما آن قدردل و دماغ داشت که فکر بکری برای مراسم به سرش بزند ودعوت های خاصی راه بیندازد. مقدمات این کارهارا از پشت گوشی تلفن پیش می برد، یعنی به دوستی زنگ می زد، آماده اش می کرد تا دیگری را که دم دستش است خبرکند وخلاصه همه را به خانه بکشاند.
یادم میاد که آن ها چقدر به هم می خندیدند و چه عقاید جالب و بی نظیری را مطرح می ساختند. مضمون اصلی جشن تولد بابا این بود " مثل یه بچه بیایید مهمونی!"
دعوت به جشن تولد بابا، روی تیکه ی بریده شده ی دفتر مشق نوشته می شد و آن را می فرستادند این ور و اون ور.
وآن شب همه آمدند: بابا شلوارک بندی به پاداشت وکلا هک نازک برسر و یک شیرینی لیسک بزرگ را داشت زبان می کشید ومامان! لباس دختربچه هایی مؤدب و پرتکلف را پوشیده بود، مثل رخت عروسک ها وموها را دم اسبی بافته بود بایک گیره ی گنده ای پروانه. وبرادرم و من که در آن موقع 12و9 سال سن داشتیم با کت و شلوار بابا وارد مجلس شدیم .
اون شب همه ی بازی ها، کودکانه بودند، اقل دوقل، قایم باشک بازی و مانند این ها. همه اون شب چقدرخندیدند و وقتی می رفتند خونه، کیسه های پرازخوراکی رابه دست داشتند!
باربارا، 39 ساله، رم، ايتاليا
![]()
![]()
![]()
هر پنج شنبه در این کنج!
(1386/05/04)
پرسه در شهر
کودک با شکلات ها و آب میوه اش خوش بود و مادر در چمبره ی دغدغه هایش گرفتار.
آفتاب داغ درون سواری بدون کولر را کرده بود جهنم.
راننده داشت بر سر و گردن خود آب می ریخت.
مردی که از راه رسید، راننده را صدا زد:
- بابا حرکت کن... سوختیم..
- هنوز یکی کَمه...
مرد گفت" تکمیله... ایناها: این خانم یک نفر... این خانوم کوجولو هم یکنفر می شود دونفر..."
بعد به من اشاره کرد:
- این عامو هم یکی و خودم هم یکی شدیم چن تن؟
- چار تن...
صدای دخترک بود.
- عزیزم اسمت چیه؟
- آلما...
- چی؟
- آلما...
- آلما یعنی چی ، عامو جان؟
دخترک شیرین و تند جواب داد:
- سیب سرخ...
راننده آمد بغل شیشه ی پنجره مرد ایستاد و گفت:
- این دخترک که مسافر حساب نمیشه و تازه هم اگه حساب بشه, میشوید 4 نفر... درسته؟
- نه درست نیست... مو میگوم چالوش کن و برونش... پول یه مسافر دیگه و "آلما" با مو... خوبه؟
- ها... خوبه...
حالا خودرو بال درآورده بود و ما در راه بودیم.
دخترک وقتی به همه ی ما تعارف کرد. مرد تکه ای از شیرنی پاستیل او را برداشت و دهانش جنبید.
مادر هنوز چیزی را با خود حساب می کرد که مرد یک اسکناس ابی خشک دوهزارتومانی را سراند روی داشبورد راننده...
- همه شون مهمون من هستند, خالو...
![]()
خوشااقليم خوزستان
خوشا اقليم خوزستان وخورشيدخطرخندش
پسين وصبح نخلستان, شب كارون واروندش
جواهرشرمگين چون كيميا از خاك زرخيزش
وشيرين كام دريا زآبهاي آبرومندش
زمستان رفته است ازيادتقويمش كه هرسالي
بهاران ست وتابستان؛ خزان هم روزكي چندش
پس از ايام نوروزي به تابستان گرايد سال
بهار از سينه ي آذر بود تاساق اسفندش
به نخلستان ازآن بيني به سرهرنخل راچتري
كه آتش بارد ازخورشيد قهار ظفرمندش
شقايق زارها بيني شكفته درزمستانها
كه در جاي دگرهرگز نمي بيني همانندش
اگرمن پيش ازين مي ديدم اينجارا نمي گفتم:
خوشا تهران و چشم انداز بشكوه دماوندش
لب كارون واروندش تفرجگاهها بيني
كه از حسرت كندخون دردل تجريش ودربندش
مسافر بيندار شبهاي كارون وبلم راني
نخواهد بود ديگر هيچ جاچندين خوشايندش
خبرها مي شنيدم حسن سبز هند را بسيار
ولي ديدم به خوزستان عيان؛ بي مثل و مانندش
اگرداري دلي در سينه پرواكن نگهدارش
كه بربايند بي پروا مليحان باشكر خندش!
مكرركن" اميد" ين نغمه تا خاطر نشين گردد:
خوشا اقليم خوزستان و خورشيد خطر خندش
"از خوزيات است،درهمان اوايل ورودم به خوزستان گويا در سال 50 يا51 سروده ام بعضي فضلاي آنجا هم استقبالي ازين غزل كردند....ولي حالا خوزستان به چه روزي نشسته است.....اي دريغ!
(مهدی اخوان ثالث= م.امید)
![]()
![]()
![]()