ديدار ما هرپنج شنبه در اين كُنج
سرسخن
اي ايراني
هرگاه و هر جا
در زير شكوفه باران بوسه هاي ما
صبحت به خير
سلام!
(1)
آقاي دولت!
يادش به خير خدابيامرز"مش فاطمه" همسايه دوران نوجواني من در آبادان و آن گفت و لطف زيبا و سلوك آزاد منشانه اش... روزي از آن سال 1347 كه دكتر منوچهر اقبال آمده بود آبادان، "مش فاطمه" چادر را بر سر زد و همراه كودكش "مصيب" و من كه با مصيبب دوست بودم - به عنوان بادي گاردهاي همراهش؛ شجاع دل در مسير دكتر اقبال قرار گرفت تا اين دولتي مرد مقتدر را در ميان جمع محافظان مسلحش مخاطب قرار دهد. "مش فاطمه" فرياد برآورد: آقاي دولت! با توام!
و دكتر اقبال با آن لبخند برازنده ي بزرگ منشي، با درايت تمام پاسخ داد:
- بله مادر جان! چه فرموديد؟
و مش فاطمه با اقتدار گفت كه پسرش بيكار است و او نمي خواهد شاهد علافيش باشد...
دكتر اقبال همانجا كاغذ و قلم در آورد و يادداشتي نوشت كه پسر مش فاطمه به هر ارگاني در آبادان سر بزند بايد استخدام شود...و خود يادداشت را به دست اين مادر داد و خواهش كرد كه از نتيجه ي اين حكم دفتر او را در جريان بگذارد...
راستش پسر مش فاطمه هنوز از سربازي بازنگشته بود و مادر پيشاپيش اين اقدام را كرده بود تا فرزندش يك ساعت هم بيكار نگردد ...
پسر او بعدها به استخدام شركت ملي نفت درآمد...
خوب است بزرگان بالا نشين اين را هم بدانند:
وقتي "مش فاطمه" ماْموري را مي ديد او را "آقاي دولت!" صدا مي زد. در فرهنگ واژگان "مش فاطمه" تركيب پرمعناي "آقاي دولت" با مقاصد و منظورهاي خاصي ادا مي شد. يكي از مفاهيم فمينيستي آن: مردگرايي، زمختي و نبود لطف رابطه بود... يعني با نداي "آقاي دولت!" هشدارباش به سازو كار دولتي مي داد كه ناگهان در چاه ويل جاذبه هاي قدرت ويرانگر خود مي افتاد و مروت مردمي از يادش مي رفت... خوشا به حال صالحان كه سواري به والپاي قدرت نمي دهند...
و اما حالا در دوران ابَررايانه اي فراصنعتي كه قدرت آمرانه ي مدني از نظام هاي اجتماعي سياسي حذف شده و تفاهم جمعي مشاركت آميز در دستور روز دولتمردان دولت بهزيست است، همين ديروز در خيابان، مش فاطمه اي ديگر خطاب به ماْموري متوهم كه جوانكي "بد لباسِ" فَشِن زده را كشان كشان با خود به حبس مي برد، ندا در داد:
آقا جان! تو به بچه هاي ما كار و داد و اميد بده، ما سرهاشان را از ته مي تراشيم و گوني مي كنيم تنشان...اين انصاف نيست كه دست پدران و مادران را با طناب هاي تورم و ترس بسته ايد، آن ها را نزد فرزندانشان بي عرضه ساخته ايد و بعد مي گوييد بچه ها بايد "خوب" باشند.
"خوب" يعني چه، آقاي دولت؟!
در آينده باز به اين مسايل و موضاعات خواهيم پرداخت: چه كساني خواهان حجابند؟ چه كساني "بد حجابي" را رواج مي دهند؟ و...
(2)
علي اشرف درويشيان
نويسنده اي ضد تابو
ارزش و اعتبار علي اشرف درويشيان تنها به كارنامه ي پر افتخار ادبي هنري او نيست.
آن چه او را جايگاهي سربلند مي بخشد، درايت و درستي اش به عنوان يك شهروند ضد دروغ و ديكتاتوري است. او نه صاحب زرادخانه اي از آخرين جنگ افزارهاي قوي است و نه پيوندي با ناف قدرت دارد...
آقايان نترسيد!
تمام توانايي او از يك قلم – شايد يك خودكار صد توماني! بيرون مي زند.
او كه در هر زمان به معارضه با " تابو" هاي دوران برخاسته و نان را به نرخ روز نخورده و چشم به آمران فرهنگي نداشته؛ تجسم عيني باورهاي خود بوده است. مگر نه آن كه:
حقيقت، ايمان در عمل است؟
درويشيان نهالي خودساخته بود كه باوجود محدوديت ها، بگير و ببندها و تهديدات درختي تناور شده پرشكوفه و ميوه... اما قلم به دستان نورچشمي شمايان چه؟ آن همه دوپينگ هاي فرهنگي نتيجه نداده اند و كوه مقوايي اين نظركرده هاي چند ميليونيِ برخوردار از امكانات فراهم و سفارشات مختلف موشي هم نزاييده...
و آيا شمايان كه چنين مي نماييد كردارهايتان بيانگر ادعاهاي از "پاپ كاتوليك تر" شما مي باشد؟
بزرگواري شخصيت هايي چون علي اشرف درويشيان در كنتراست با اين قلم به دستان – خوره هاي منافع ملي جلوه و جمال مي يابد...
مگر نگفته اند نبوغ، امكان زايي در عدم امكانات است؟
(3)
فراسوي سانسور و دولت در حجاب
سانسور كنوني در خدمت منافع چه گروهي است؟
آيا سانسور - با هر تعريف و تهديد، سلطه ي هيولاي قدرت سيري ناپذير را گسترش نمي دهد؟
آيا سانسور منافي فضيلت اصل "امر به معروف و نهي از منكر" نيست؟
مگر نه آن كه هم چيز را همگان دانند؟
دولت خدمتگزار چگونه مي تواند به نقايص و ناتواني هاي خود پي ببرد؟
امام صادق (ع) اين دانشمند دوران كه "مغز متقكر " شيعه لقب گرفته و عرفا او را سرحلقه ي پاكباختگان طريقت و شريعت مي دانند؛ در "وسايل الشيعه" فرموده:
"ميان برادرانم آن كس را بيشتر دوست دارم كه عيب و نقص مرا به عنوان هديه به من بگويد..." آيا از محاجات و گفتمان هاي اين بزرگوار با هزاران فرقه ي دگر انديش و از جمله دهريون بي خبريد؟
از ياد نبريم كه سانسور از مشخصه هاي دولت در حجاب است...

فال حافظ Hafez Augury
اين هم فال راشنا خانوم خودمان كه خيل گدايان راه محبت را ناك آوت كرده... قبول نداريد، به ناله ي يكي از دل سوختگان از كانال "مولتي حافظ" گوش دهيد:
...
جانا به حاجتي كه ترا هست با خدا / كاخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست
و معدن محبت را خطاب فرار مي دهد:
اي پادشاه حُسن خدا را بسوختيم / آخر سئوال كن كه گدا را چه حاجتست
تا آخر غزل كه افشاگر ناگفته هاي بسيار است.
و بر ما واضح و مبرهن مي گردد كه عشق چيزي نيست جز يك سوءتفاهم!

"پ" مانند پارسي (4)
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
نميرم از اين پس كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراكنده ام
( فردوسي)
در اينجا فرصت را مغتنم شمرده از درگاه اساتيد محترم، آقايان دكتر:
حسن حبيبي
مهدي محقق
درخواست مي نمايد:
پيشنهاد جايگزيني كلمه ي"فارسي" را با واژه ي درست "پارسي" و در همين راستا بكارگيري "خليج پارس" بررسي و در صورت تاْييد، به مقامات مربوطه ي دولت جمهوري اسلامي جهت صدور بخشنامه ابلاغ فرمايند.
با امتنان
هاشم حسيني
نور به قبرت بباره ناظم حكمت!
روايتي واقعي از چند روز زندگي امجد فيض عليان
بخش چهارم
Nazem Hekmat, may your tomb be well-lit!
خوانديم كه:
جناب امجدخان فيض عليان كه از بازاريان خوشنام مي باشد جهت بهره وري هرچه بيشتر از سفرسياحتي و زيارتي خود مصمم گرديد زبان انگليسي را بياموزد و بعد عازم بلاد خارجه گردد. او پس از موفقيت در گذراندن دوره ي گفتگوي عملي، از من خواست او را "تست" كنم. من هم از او پرسيدم: فرض مي كنيم شبانگاه جنابعالي در بلندي هاي آنطاليا ايستاده ايد و غرق در زيبايي هاي طبيعت پيرامون هستيد كه ناگهان بانويي موءدب و محجوب به نام آناكارنينا كه اتفاقاْ آن شب وارد 30 سالگي خود شده، مي آيد از كنار شما رد مي شود و مي گوي: "هاي!"؛ خوب بگوييد ببينم پاسخ شما به عنوان يك آقاي جنتلمن چيست؟
و او گفت كه مي گويم: هاي! نايس نايت...( سلام، شبتون به خير)
و حالا اين هم بقيه ي ماجرا:
- عاليه! بعدش چي؟
- بعدش ببينم اين بانوي خارجي چه مي گويد... در هر صورت در كمال آرامش از او مي پرسم:
آر يُو إ لُن، يانگ مادام؟
- بعدش؟
- بعدش بستگي به شرايط بين ما دارد... ممكن است او را دعوتش كنم با هم چيزي حلال تناول نماييم: لِتس هَو سام تينگ اين دِ كُرنِر ( بياييد با هم در آن گوشه چيزي صرف نماييم).
- و من به شما تبريك مي گويم كه در مصاحبه ي آزمون نهايي قبول شده ايد...! پس در كمال آرامش مملكت را ترك نماييد.
امجد خان از شدت خوشحالي كف كرده و نيشش تا بناگوش باز شده بود:
- - استاد عزيز! من هرچه دارم از شما دارم. اين زبان شيرين پارسي و كارگشاي انگليسي را هيچ وخت بدون وجود پربركت شما ياد نمي گرفتيم(!)
- وظيفه بود...موفقيت بدست آمده نتيجه ي پشتكار خود شماست...
هم چنان كه داشتم اين جمله را به او مي گفتم، به ياد روز اولي افتادم كه امجد خان 34 ساله به در خانه ام آمد و تقاضاي فراگيري انگليسي را كرده بود. قرار شد هر شب در ساعت 10 كلاس را در محل كسب شماره (2) يكي از فروشگاه هاي زنجيره اي او با تابلوي اغواگر (نگاه تو/ حجاب من) برگزار نماييم.
امجد خان كه ذوق و شوق فراواني نشان مي داد؛ در همان جلسه ي اول از من خواست بروم سر اصل قضيه و براي قسمت هاي مختلف اندام بشر يعني چشم و گوش و ساقين، سر و موي و لب و ... كلمات و اصطلاحات انگليسي اشان را به او بياموزانم... استعداد شگفتي برانگيز امجد در اين زمينه باعث شد كه او هر روز بهتر از ديروز شاهد موفقيت را درآغوش بگيرد.
(به اميد ديدار... در پنج شنبه ي آينده)

نصيحت حافظانه
جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد
گر غم خوريم
خوش نبود،
به كه مي خوريم!

سري به كتابخانه ي "پارس نيا" بزنيم.
كتاب بيني پارس نيا Parsnya Bookreview
يك)
كتاب "چاكراها" 50 شيوه ي بهبود .ضعيت روحي و جسمي)
The Chakra deck 50 Cards for promoting Physical & Spiritual Situations
نويسنده اوليوا اچ ميلر؛ مترجم سميه پيلوار ._ تهران: ح.ض نقره ، 1384
چاپ نخست زمستان 1385
"هر برگي فرشته اي در ذات خود دارد كه روي آن خم مي شود و زمزمه مي كند:
رشد كن!
رشد كن!"
خواندن اين كتاب با حال را به شما توصيه مي كنم.
پارسي برگردان روان و روشن آن ستودني است. نويسنده آن خانم اوليويا ميلر بيش از 25 سال است كه در زمينه ي يوگا به تحصيل و تحقيق پرداخته است.
از فرانچسكوي قديس نقل گرديده:
"خداوندا كاري كن كه براي دوست داشتن و دوست داشته شدن زياد جستجو نكنم..."
در آغاز كتاب اشاره شده: در بدن انسان 7 مركز انرژي بسيار مهم وجود دارد. آن ها را نه مي بينيم و نه احساس مي كنيم. اين مراكز با اشعه ي ايكس و MRI هم ديده نمي شوند. آن ها عبارتند از:
1. چاكراي ريشه / سلامتي
2. چاكراي خاجي / روابط و خلاقيت
3. چاكراي ناف / شخصيت و نيروي اراده
4. چاكراي قلب / عشق و محبت
5. چاكراي گلو / ارتباط و بيان
6. چاكراي چشم سوم / شهود
7. چاكراي تاج / يكي شدن
كتاب با اين كشف و شهود به پايان مي رسد: " حقيقتاّ كامل باشيد، تمام چيزها به سمت شما خواهند آمد." ( لائوتسو) و چنين خواهيد بود كه با ايماني به گستره ي اقيانوس هاي ژرف و صلابت صخره ها يقين خواهيد نمود كه:
" نيروي وجودم مرا حفظ مي كند"
دو)
تيه طلا / عاطفه منجزي ._ تهران ، اختران ، 1385
" تيه " در گويش بختياري به معني چشم است و در اين رومان نام دختري زيبا اما غمگين.
توانايي باورنكردني خانم عاطفه منجزي ( 1345) در بازآفريني واقعيات زندگي و روايت گيراي رويدادهايي تلخ و شيرين به ارايه ي اين داستان خواندني انجاميده است.
اين داستان از چند جنبه داراي ارزش ادبي – فرهنگي است:
گزارشي از زندگي / سنت ها، رسم ها و واژه هاي بختياري / سندي از روزگار ما
چند واژه ي بختياري: تير و توسي ( وردنه و تخته ي نان نازك پختن نان معروف به " تيري")/ توشمال ( نوازندگان محلي بختياري كه سرنا و دهل مي نوازند) / دستمال بازي ( رقص مرد و زن بختياري با هم) / ايلياتي ( محلي)
... فرهاد بي نوا داره قرباني تيام مي شه.
طفلي فكر مي كنه داره زن مي گيره،
در حالي كه خبر نداره زنش مرده.خنده داره. نه؟
( از متن كتاب)
سه)
عصر پنج شنبه ها شماره 102- 101( اسفند 1385 و فروردين 1386)
ماهنامه ي داستان، شعر، كتاب خواني، مقاله و ترجمه.
هنوز هم بر تارك آن نام " شهريار مندني پور" در كنار محمد كشاورز مي درخشد.
اين شماره ويژه ي گيلان است.
خواندني ترين بخش آن، مقاله ي منيژه عبدالهي است در بررسي كتاب " دستور الكاتب في تعيين المراتب" .
آمده: در آن زمان تمام مناصب شرعي و عرفاني، حكومتي بوده اند و از قاضي گرفته تا خطيب و امام جماعت و حتا اذان گوها همگي از طرف دربار منصوب مي شده اند و راتبه و مقرري معين به آن ها تعلق مي گرفته...
شايد حافظ به همين خاطر بوده كه حاقظ فرياد بر مي آورد:
" صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه مي خورد..."
و " در رفع فواحش و منكرات" به واقعيتي تلخ وتكاندهنده و گوشه اي ناگفته از حيات رقت بار مردمان آن روزگار و ستمي كه بخصوص بر زنان مي رفته اشاره شده است:
جمعي ] از بزركان [ كه كنيزكان و فواحش دارند ايشان را به خلاف معهود بر راه ها مي نشانند و صلحا و ارباب ورع و تقوي را نظر بر آن منهيات و منكرات مي افتد و شرعاْ روا نيست..."
چهار)
كهرنگ ( ويژه ي تاريخ و فرهنگ بختياري) ، شماره 12 ( فروردين و ارديبهشت 86)
نشريه ي پربار و خواندني " كهرنگ" كه حاصل همدلي و همراهي جمعيت جوانان زردكوه ( نجف آباد) بختياري است به مدير مسئولي داراب رئيسي و سردبيري و مدير اجرايي اقبال صالحي در برگيرنده ي مطالبي متنوع و نمونه ي زير، از چاپ درآمد:
رضا شاه و عشاير بختياري
لايارد توطئه گر انگليسي و خان بختياري
روحانيت و مجاهدين بختياري
علاء الدين پدر موسيقي بختياري
قصه ي فراموش شدن "هميلا" ها
به ياد علي مردان خان چهارلنگ
بخت گشايي تا پاگشون در بختياري
جاذبه هاي گردشگري مسجد سليمان
و ...
پنج)
سير تحول در شعر امروز( خاصه ها و شناسه هاي رفتاري)/ كاظم كريميان ._ تهران: فيروزه زير نظر مرواريد، 1385
يكي از علت هاي سردرگمي شاعران بحران زده ي دهه ي حاضر آن است كه آن ها وجود شعر در محافل غير خود را بر نمي تابند، دچار كسالت روح، تنبلي ذهني و قلت مطالعه بوده؛گستره ي جهان هزار معنا را مي خواهند در شبكلاه سوراخ خود بچپانند. فضاي مسموم روشنفكران 72 و 2 ملت، عرصه را بر عرضه ي شعر "خوب" تنگ كرده است.
كتاب ها و مقاله هاي منتشر شده اي در دست هستند كه از اين هول انديشه و هلاك "عقل به وقت انديشيدن" خبر مي دهند. "سير تحول در شعر امروز" تحفه اي از اين آشفته بازار است.
استاد كريميان پس از طرح مباحثي حيرت انگيز اندر احوال شعر دهه هاي اخير و نمايش نمونه هاي از سروده هاي موردتاْييد ( و البته جادادن منظومات بي بديل خود )جماعت نزديك به حلقه مراد و مريديش را هم از اين امكان عرض اندام بي بهره نمي گذارد. او افزون بر آن، خواننده ي خوش شانس را اين جا و آن جاي كتاب مورد لطف قرار داده از مسودات خود بي شمار شاهد مثال مي آورد.
يكي از كردارهاي مذمومي كه در اين زمانه ي شگفت مرسوم گرديده، استناد محققان وطني به افاضات خود به عنوان نمونه و منبع است! مصاديقي كه در حقانيت آن ها جاي بحث است.
براي آن كه اشتهاي خوانندگان اين تارنماي "پرسه هاي انديشه" كور نگردد، ايرادات و پيشنهادات بنده ي گوشه نشين گمنام به نشاني انتشارات مرواريد براي شاعر و استاد و محقق دوران آقاي كاظم كريميان ارسال كرديده است.
شش)
خط تيره، آيلين / ماه منير كهباسي ._ تهران: ققنوس، ارديبهشت 1385
روايت جاندار، گيرا و ماناي رمان، خواننده را با خود تا انتهاي دلمشغولي هاي خانواده اي طبقه متوسط پيش مي برد و از وراي خاله زنك بازي ها، فال قهوه و وراجي هاي زنانه ( البته از نوع فمينيستي پسامدرني تهرانيش) آن چنان تا فراسوي زندگي آدميان نقب مي زند كه جايزه ي ادبي "روزي روزگاري" را مي ربايد.
كتاب از اصطلاحات زبان كوچه هم بهره ها برده است( "دست خون نشي آقا فردين" ص. 86)
و در فضاهايي از ترانه هاي خارجي هم غوطه مي زند.
اما پارسي برگردان شماري از جمله ها و تصنيف ها با دقت پرداخت نشده اند:
آيا بهتر نمي بود:
I’m sick of your face!
را " از ديدن قيافه ت عقم مي گيره!"( ص.92) ترجمه كنيم؟
و برگردان بخشي از تصنيف صفحه ي 64 را نمي توان " اين روزها كه مي آيند و مي روند..." نوشت.
مي توان گفت: " از ميان روزها كه مي آيند و مي روند..."
پشت جلد كتاب ناشر نگاشته:
"خط تيره، آيلين" جذاب و ژرف، مجالي است براي ديدن ديگر باره ي خود، و ديگري و ما.
و دو خبر خوش:
كتاب هاي زير از چاپ در آمدند اما هنوز به اين كنج نرسيده اند:
1. در انتظار سپيده دمان ( دانستني هاي عشاير جنوب ايران)، پديدآورنده: عبدالعلي خسروي(قائد بختياري)
2. اسب بوي مشروطه مي دهد، مجموعه سروده هاي شاعر صميمي اهوازي نشين كه پيشتر "بوفت پلنگ" را بيرون داد.

شعري براي امروز تو
ترانه
تا تو با مني زمانه من است
بخت و كام جاودانه با من است
تو بهار دلكشي و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
ياد دلنشينت اي اميد جان
هر كجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر تو راست
شور گريه ي شبانه با من است
برگ عيش و جام و چنگ اگرچه نيست
رقص و مستي و ترانه با من است
گفتمش: "مراد من؟" به خنده گفت:
"لابه از تو و بهانه با من است"
گفتمش: "من آن سمند سركشم"
خنده زد كه تازيانه با من است
هر كسش گرفته دامن نياز
ناز چشمش اين ميانه با من است
خواب نازت اي پري ز سر پريد
شب خوشست كه شب فسانه با من است...

اي ستون براي انتشار شعر هاي شماست.
سروده هاي دلتان را
با چشمان جان ما
سهيم گردانيد...
در انتظار پيك بهاريم
كه از شما
صدها شكوفه را
بفشاند از پيام
ر وجا جان
كسب رتبه ي دوم كارشناسي ارشد رشته ي GIS
حاصل پشتكار و شكيبايي ستودني ات
تبريك!


