تبليغاتX
پرسه های اندیشه
دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر

هر پنج شنبه در این کنج!

 

سر سخن

 

ما و آقایان دولت

تکلیف ما به عنوان شهروندانی ژرفا نشین و آقایان دولت چیست؟

 این پرسش بنیادین آن هم در بلاد محروسه ای که هنوز حاکمیت قانون بر آن محرز و قطعی نگردیده و حتی قاضی القضات محترم هم گاه فریادش دل مومنان را کباب می کند، نوعی خطر کردن است ( منظور البته دربرابر روشنفکران خرده گیر و از دور دست بر آتش).

آری: تکلیف مدنی و آن هم از نوع ایرانیش نگارنده را وا می دارد که با بانگ بلند بگویم: یکی از راه چاره های برون رفت از هزارتوی توهم ها و ترس های کنونی جامعه ی انقلاب زده: همراهی همه ی شهروندان در راستای دستاوردهای کنونی است.

 آفت دیرپای ایران باستانی، برگشت به واپس در هر گشتار اجتماعی و شروع از نقطه ی سفر تردیدهای گذشته است.

 سیاسی اندیشی راه به جایی نمی برد.

همراهی همه ی نیروهای دولتی و غیر دولتی کنونی در جهت حل مشارکت آمیز مشکلات اقتصادی / فرهنگی/ امنیتی و حرکت تفاهم آمیز در روند تکمیل دستاوردهای دولت های سه دهه ی اخیر و پرهیز از هرگونه اقدام خشونت امیز برای حل نابهنجاری های داخلی و خارجی می تواند سکوی پویه و پرش توسعه ی پایدار ایران گردد.

 وآقای دولت چاره ای ندارد که حجاب های خودخواسته رابدرد، پندارهای پیش رو را بردارد و با شهروندان منتقد به گفتاگوی روشن وآزاد بپردازد تا از راه کارهای آن ها بهره مند گردد. جزاین شود، کودکان کنونیمان هم در حقانیت ادعاهایمان شک خواهند کرد...

 

فناوران غربی و درس های ارزشمند

99 سال پیش که مهندسان جویای نفت انگلیسی، در کوه و کمر خوزستان ( هفتکل و مسجدسلیمان) جان خود را به خطر می انداختند، سودای زراندوزی برای خود نداشتند.

هنوز حکایت های تکان دهنده ی پدران نفتگر ما از پشتکار، باورمندی صخره آسا و اطاعت بی چون و چرای فناوران غربی از یادمان نرفته... در این جا به دو یادمان تاریخی بسنده می کنم و تو ای نور دیده ، جوان، خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:

پس از آن که کاشفان فروتن نفت ( فرستادگان شرکت خصوصی و شکست خورده ی دارسی به سرپرستی مهندس رینولدز)  درمسجدسلیمان ایران به طلای سیاه دست یافتند در قراردادی که برای درآمد حاصل از استخراج و صادرات نفت با دولت قاجار می بندند، 96 درصد عواید را سهم ملکه ( بخوان: حق شهروندان بریتانیای کبیر) 3 درصد را سهم دولت ایران و 1 درصد را سهم خوانین بختیاری در حراست از لوله های نفت رقم می زنند.

 نتیجه ی بررسی تاریخی: مهندسان انگلیسی با جیب خالی آمدند ولی با دریای مستمری از درآمد برای کشورشان بازگشتند.

یک پرسش شهروندی از مدیران "وطنی":

 در این 28 سال گذشته چه بر سر دارایی های ما آوردید؟ چرا بنگاه های دولتی زیانده شده اند؟

 

خدابیامرز "مش ابولقاسم" که از رانندگان 40 سال سابقه دار شرکت ملی نفت ایران در هفتکل بود حکایت نموده که:

 " انگلیسی را وقتی زمان شادروانان کاشانی و مصدق گفتند نفت ملی شده و باید بروی مملکت خودت... و من قرار بود او را از 4 بنگله هفتکل ببرم آبادان تا با کشتی عازم لندن بشه... روز قبلش ازش پرسیدم ساعت چند بیام دنبال خودت و زنت و بچه ات؟ گفت فردا ساعت 8 صبح... و من وقت ساعت هشت الی ربع رفتم در بنگله ، زنش گفت مستر جکسون هنوز از سرکار نیومده...

بله او تا ساعت 8 مقرر برای ترک ایران، هنوز داشت کار می کرد... "

قابل توجه دولتمردان و ما شهروندان پرمدعا...

 به همین خاطر است که من به این باور تردیدناپذیر دست یافته ام که:

 

       حقیقت،

       ایمان

             در عمل

              است...

و ایران هوشمند کنونی از آقایان دولت، به جای نصیحت های خشم برانگیز و شعارهای بی حاصل، برنامه های عملی/ وارسی ها و گزارش های شفاف می طلبد.

 

دو صد گفته

چون

نیم کردار نیست...

 

 

 

نور به قبرت بباره ناظم حکمت!

(بخش 7 م)

 واین هم  چکیده ای از سفرنامه ی بازاری خوشنام و شاگرد زبان آموز موفق این جانب  امجد خان فیض علیان  که آن را با توسل به نعمت سانسور وطنی برای شما نقل می کنم و انتظار دارم شما خواننده ی تیز فهم، خود کُنهِ مطلب را حدس بزنید و...

 آری و چنین حکایت کند امجدخان فیض علیان از سفر قسطنتنیه و کمی آنورتر از خلوت و جلوت پریرویان:

روز شنبه نوزدهم ذوالعقده سال 1425 شرعی

 برابر با دوازدهم دی ماه 1383 شمسی

 یکم ژانویه ی 2005 فرنگی

ساعت 6 پسینگاه رفتم به میدان اصلی شهر.

 وارد کتابفروشی "فضیلت" شدم که....

 

(ادامه دارد)

 البته خوانندگانی که برای خواندن زودهنگام و بدون سانسور این روایت تاریخی کَف کرده و توان انتظار از دست داده اند، ئی میل بدهند و متن را کامل بگیرند...

 

 

"پ" مانند پارسی

(بخش 6م)

نوشته های این ستون با استقبال جوانان نسل سوم روبرو شده است.

 امیدوارم در واکنش به این همه توجه و تقدیر، هرچه زودتر به طرح مطالب مبرمی که در سر دارم برسم.

 اما پیش از ادامه ی مطلب هفته ی گذشته و ارایه ی نمونه هایی از نادرستی های زبانی، به معرفی دشمنان زبان پارسی می پردازم:

آننان که تیشه ی تخریب زبان شیرین ما را در مشت گرفته اند عبارتند از:

 رادیوها و تلویزیون های داخلی و خارجی و البته با میزان متنوعی از نابودسازی

شاعرانی به اصطلاح نوپرداز که هذیان های بی سامان خود را انتشار می دهند.

 تعدادی از دولت مردان بی سواد که هیچ حساب و کتابی در کارشان نیست.

 مترجمان واردات زبان

مصادره کنندگان " مشاغل و مناصب" فرهنگی و دانشگاهی

و... پیشنهادهای شما کدامند؟

 

 

 

فال حافظ برای آنان که حرف نخست نامشان

"ن"

 است:

 

مرا می بینی و هر دم،

 زیادت می کنی دردم

ترا می بینم و میلم، زیادت می شود هر دم

ز سامانم نی پرسی نمی دانم چه سر داری

 به درمانم

 نمی کوشی،

 نمی دانی مگر دردم؟

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:13  توسط هاشم حسینی  | 

هر پنج شنبه در این کنج!

سرسخن

صیغه ی آمرانه!

این روزها هیاهوی بسیاری در گرفته است. انگار کسی نمی خواهد باور کند که اقای وزیر محترم کشور دغدغه ی نیازهای جنسی  جوانان چشم و گوش بسته ی مملکت محروسه را دارد.  این نیت خیرخواهانه که در "هم اندیشی }حجاب، مسئولیت ها و اختیار های دولت اسلامی{ قم مطرح شد واکنون موضوعش چنان با جدیت پیش می رود تا گره های کور آن مانند دیگر طرح های معروف به دست کارشناسان زبده ی گشوده گردد؛ با دیدگاه ها و گفتمان های چالش برانگیز همراه گردیده است.

 در درستی نظری ( تئوریک) این پروپوزال صادره از سوی یک وزیر و از منظر رویکرد یک دولت مرد کارشناس امور دینی جای بحث وشک نیست. در زیر برآنیم که بابیان تحلیلی برگرفته ار ژرفای جامعه، ایشان را در جریان دیدگاه هایی بی غرض قرار دهیم.

 در همین ستون چند هفته پیش نوشته شد که ما در حال گذار هستیم: نه جهش از مرحله ی تولید آسیایی به توسعه ی پایدار روزگار فراصنعتی… بلکه حرکت جنون آمیز از مرحله ی تشویش های انزال… چون کسانی هستند که هنوز خود را از این جاذبه ی شیطانی نرهانیده، فکر می کنند دیگران هم به این بلیه آلوده اند…

شکی نسیت که غرایز و خواسته های فردی هر کسی به خودش مربوط است و عوارض اجتماعی آن به اراده ی قانون. و همگان می دانند که نیازهای جنسی جوانان ایرانی با احکام عمودی و از جمله "صیغه ی آمرانه" قابل حل که نبوده هیچ، بر تنگناها و معضلات فعلی بیشتر می افزاید. افزایش سن میانگین ازدواج  به عوامل مختلف اقتصادی، امنیتی و ضریب امید زندگی بستگی دارد  و به هیچ وجه با صیغه ی آمرانه قابل حل نیست. همه می دانند و صفحات حوادث دو دهه ی اخیر روزنامه های  وطنی شاهدند که امکان استفاده از فعل حلال صیغه فقط در اختیار مال اندوزان جدید بوده است. این روزنامه: با وجود محدودیت ها و سانسور غالب - قلم های شکسته و بسته! به ارایه ی خبرهای تکان دهنده از نوکیسه های چند زنه، آقازاده های حرفه ای آن ها در حیف و میل "بیت المال" و تآثیر مخرب آن بر جامعه داشته اند. دختران شهلای صیغه شده ی زیادی هستند که اکنون در زندان بسر می برند و شوهران موقتشان یعنی آن نور چشمی های نرینه ی "قدرت" ؛ هم چنان می گردند و با افتخار به تعویض "زن" مشغولند.

شایسته است آقای وزیر کشور در یک مصاحبه ی آزاد و با شرکت اندیشمندان و روزنامه نگاران ناوابسته، به این پرسش های مطرح شده از جانب دختران و پسران ایرانی، پاسخ دهند:

1.     آیا زنان هم میتوانند "مردان صیغه" ای خود را انتخاب کنند؛

2.     در صیغه های ساعتی تکلیف پدر واقعی "بچه ی مردم" چه می شود؛

3.     آیا برای زنان حقوق اجتماعی  انتخاب همسر قایل هستند؛

4.     تنوع طلبی جنسی مردان مرفه که هستی اکثر آن ها به ناف قدرت و مکنت متصل است، چگونه محدود ومهار می گردد؛

5.     برای جوانانی بیکار و ناامید که امکان ازدواج ندارند چه تمهیدات و راهکارهایی اندیشیده اید؛

6.     برنامه ی کارآفرینی دولت در سال جاری و آتی چگونه است و:

7.     زنان صیغه را از چه مراکزی باید گزینه کرد و مسئول سلامت آن ها، بچه های حاصل و مسائل حقوقی آن ها  کدام مجراهای مطمئن مدنی هستند؟

 

در این باره باز هم به سخن خواهیم نشست.

 دیدگاه های خود را با این وبلاگ در میان بگذارید. 

 

واژه کلید های مرتبط با این نوشته جهت استحضار برادران و خواهران غیر وطنی:

Commanding concubine ( temporary marriage) ,vertical edicts, concubine per hour,  Iranian sexual requirements, marriage age, severe class, Nouveau rich children, orgasm, the jobless, State employment programming, male concubine , Power’s beloved kids

 

 

دنباله ی داستانِ

نور به قبرت بباره ناظم حکمت!

( بخش ششم)

امجد فیض علیان نزد من انگلیسی آموخت تا در سفر به خارج، به کارش آید. او پس از موفقیت در آزمون های مقدماتی زبان؛ هم چنان که عازم ترکیه می شد، وعده داد که برایم مجموعه ای از شاعر در زندگی دربدر ترک ها ناظم حکمت را برایم سوغات آورد ... و حالا این شما و همراهی با او در استانبول / آنکارا و آنتالیا:

امجد، فردا صبح همراه با پسر خاله نازنین و محرم اسرارش شهرام و دلال و متخصص لباس زیر خانم ها حاج خدارحم برکت نیا که از کاسب های جوان اما خرپول و خوش داد وستد بازار بزرگ هستند رو به سوی سوریه( و البته ترکیه و بنا به  شایعه ی یکی از دستفروش به جانب کشور دیدنی آلهِ مان!) بال گشودند و پریدند... بلی، خواننده عزیز، قهرمان خوش شانس داستان ما، آقای امجد فیض علیان حاضر و آماده و مجهز به زبان انگریزی رو به سفر نهاد تا به قول خودش دور از غوغای پول و چُرتکه؛ کمی استخوان سبک کند...

من حدود 15 روز از او بی خبر بودم تا این که یک شب به من زنگ زد.

-         هان ! رسیدن به خیر. هاوز اوری تینگ؟

-         اکسلنت!

-         اونجا چه خبره... ترکیه؟

-          آره باید از این سرزمین دوست داشتنی براتون بگم. چقدر داره خوش میگذره.. کتاب مرحوم مغفور ناظم حکمت ترکیه ای را هم براتون پیدا کردم... راستی استاد! نور به قبرش بباره در زبان انگلیسی چی میشه؟

-         May his tomb be well- lit!  ... برا چی؟

-          استاد نمی دونین این نام و کتاب مرحوم مغفور خُلد آشیان ناظم حکمت چه برکت هایی برای من داشت... واقعآ که باید بگویم " خداوند نور به قبرش بباره!" ...فردا عازم بازگشت به میهن مامانی خودمان هستم تا شرح کامل شفاهی سفرنامه ام را در اختیاررتان بگذارم...

 

(ادامه دارد)

 

سخنان بزرگان

-          هر آن کو گذشت از ره مردمی / ز دیوان شمر مشمرش آدمی! ( فردوسی)

-         فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل / چون بگذریم، دیگر نتوان به هم رسیدن (حافظ)

-         نابغه کسی است که پیوسته افکارش را از قوه ی عقل به عمل در آورد.  ( بالزاک)

-         فیلم همان قدر اهمیت دارد که کشف آتش توسط انسان نخستین.  ( روبرتو روسلینی)

 

 

فال حافظ

این فال برای دل دریایی "غلام آزاده" است.

 بی هیچ شرح و تفسیر و اشاره ای:

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن / در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

ازجان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ / وانجا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

....

 

پ مانند پارسی

هیچ گاه زبان پارسی تا این حد پرکاربر و در معرض خطر نبوده است.

 ضرورت های زبانی که در پی نیازهای گشتاری توسعه و بازتاب های فناورانه اخیر جامعه اطلاع مدار ایرانی بوجود آمده؛ به واژه زایی های خوش ساخت و زیبا و اما متفاوت با آن ها کلمات و عبارت جعلی و  متعارض یعنی  ظهور دو رگه ها و حرام زاده ها انجامیده است.

چند نمونه :

 ادبیات خشونت، ادبیات هسته ای(!؟)

و مانند این ترکیبات جعلی و ابهام برانگیز:

 شماره تلفن ها روی تلویزیون شما حک شده...

 گاهآ / دومآ ؛

پس از ربودن جایزه نوبل

 کویتی ها آنتن ایرانی می خرند( بهره مندی آنها از امکانات پخش برنامه های مستقیم و البته نه "زنده")!

مزارع میگو (!؟)

از هفته ی آینده با ذکر منابع و نام افراد، به خطرات ناشی از کاربردهای هنجار گریزانه ی زبانی اشاره خواهد شد.

 

شعری برای شما

 

روادید

(1)

دیشب دور از چشم عسس

 گوش شیطان کر

در ترموپیل بودیم ما

یان ریتسوس و دربدر خانه خرابی چون من

تا در بزم 300

با پرسئوس / خدای یونانی دوستدار ایرانی

آره بر بلندای   ترموپیل

 چشم حسود کور

باده های ناب حافظانه بنوشیم...

ایلیا بهزادی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:29  توسط هاشم حسینی  | 

 

هر پنج شنبه در این کُنج!

سرسخن

آقای دولت!

آقای دولت! ما هم دغدغه ی ایرانی سربلند، صلح دوست و پیشرفته را داریم. ما هم نگران آنیم که مبادا دشمنان سربلندی کشور با پیش کشیدن مسائل فرعی و هزینه زا، دولت " مهر" را به بیراهه بکشانند. هم آنان که در پشت شعارهای فریبنده ی شرع پسندشان منافع نجومی دارند، دولتی را که می تواند مبرم ترین شعارهای خود را تحقق بخشد؛ "سرکار گذاشته اند".

 " خوب" و "بد" ، "حجاب" " اراذل و اوباش" را تنها با منافع ملی جمعیتی رو به 80 میلیون نفر(آخرین سرشماری نفوس و مسکن، رقم 70 میلیون و 49 هزار و 262 نفر را اعلام نمود) می توان تعیین نمود. اراذل و اوباشی که در تار و پود ساز و کار شماری از ارگان های دولتی نفوذ کرده اند، توسعه ی پایدار و داد و دهش مدنی را با خطرات جدی روبرو ساخته اند.

 آقای دولت! فرصت ها ابرهای بهارند، وقت دارد می گذرد. کاروان تمدن بشری رفت و تو در خواب خودخواهی و بیابان لعنت در پیش...

ای که دستت می رسد کاری بکن!

حسرتی سیاه که 99 ساله شد!

-         بله.. ببه جان! درست بهار 1287 بود که همین جا... آره اون تپه را می بینی؟  اسمش "ماماتینِ" ... پدر خدایبامرزم با خارجی دنبال نفت می گشتند... "چاه ماماتین" را که زدند به نفت نرسید... همه خدا خدا می کردند از کُمِ یعنی اِشکَم زمین نفت بزنه بیرون و ایران حسرت به دل نمونه... بعدش دارو دسته ی مهندس رینولدز که دیگه داشتند ناامید می شدند در مسجد سلیمان چاه شماره یک را به نفت رساندند... درست تاریخش یادمه... 5 خرداد 1287... اما سهم ما چی؟ مسجد سلیمانی ها و هفتکلی ها چه؟

-          مشتی حسرت به دل!

-         ها! هفتکل آب شور بخوره و لندن مهد تمدن دنیا بشه...

 

مدیریت شعار !

آقایان و خانم های از ما بهتر!

 گفتن کلماتی چون " باید خوب باشید"، " جوان باید حر ف شنوی داشته باشد" ، " ما باید نمونه ی اعلای راستی و پارسایی" باشیم" ؛ سخنانی دن کیشوت وار و مضحکه زاست...

 زمانه ی برنامه ریزی های دقیق و کوانتومی، عصر نظارت های قانون مند و کنترل های ثانیه ای  و "اطلاع کره" هوشمند و در حال زایش دنیاهای مجازی داد وستد های تجاری و سیاسی با این همه بُردارهای هدف مند و استراتزیک؛ به ریشتان و گیستان می خندند!

آقایان و خانم ها! فردا نسل در راه، نه سرود ستایش شما که نفرین نامه ی تاریخ را نثارتان خواهد کرد... بترسید که:

 زمانه را سندی ، دفتری و  دیوانی است...

 

نصیحت حافظانه

می گیر و

 عطاورز و

نکوگوی و

نکو خواه....

 این است کریمی و  طریق ادب این است!

 

فال حافظ برای "سمیه"

حافظ پیام می دهد که این همه تشویش و نگرانی بی نتیجه، فایده ای ندارد و بهتر آن است که راه دل را بی وسوسه ی اهریمن درون به پیش ببریم.

زبانزدی چینی می گوید: " آدمی 100 سال عمر نمی کند، به اندازه ی هزارسال غصه می خورد..."

بین چه می گوید این ندای خدایی:

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم

سخن اهل دلست این و به جان بنیوشیم

نیست در کَس کرم و وقت طرب می گذرد

 چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

 حافظ این حال عجب با که توان گفت ما را

 بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم!

 

سخنان ماندنی:

-         هر که با مسلمانی مکر کند از ما نیست. ( رسول اکرم  ص.)

-          ظاهرش چون گور کافر پر حلل / اندرون قهر خدا عز و جل ( مولانا)

-         من دریافته ام که برای پذیرش کاری بزرگ و موفقیت در آن، خودبسندگی فردی راه به جایی نمی برد. ( ایسنالا ویکا، سرخپوست)

-         خودآگاهی بالاترین دستاورد اومانیسم است. ( ادوارد سعید)

-         بزرگترین پاداش کار خوب، لذت انجام آن است. ( امرسون)

 

بخش پنجم داستان دنباله دار

نور به قبرت بباره ناظم حکمت!

داشتیم داستان مستند بخش ناچیزی از زندگی " امجد فیض علیان" این بازاری خوشنام را می خواندیم که نزد بنده زبان انگلیسی را فرا گرفته و عازم بلاد خارجه بود...

او داشت با زیبایی های شهر اروپایی آنتالیا آشنا می شد و ... که:

بار و بنه ی سفر را بست تا عازم سفر گردد و مصرانه از من خواست اگر کاری، سفارشی و یا چیزی لازم دارم بگویم تا با کمال میل برایم انجام دهد.

 من هم به رسم و سنت بازاری ها از او تشکر نموده؛ عرض کردم آرزوی من فقط سلامتی او، و دعای خیرم: سفری سالم و پر از برکت برای وجود نازنینش است...

 اما او دست بردار نبود و گفت:

-         کتابی، نواری فیلمی؟ من نمی خواهم دست خال نزد استاد دوست داشتنی خود بازگردم... یعنی امکان نداره!

و من که تسلیم پافشاری او شده بودم، گفتم:

- خب، حالا که اصرار می کنی... فقط به شرط آن که مانع خوشی و معنویت سفرت نگردد، اگر گذرت به راسته ی کتابفروش های استانبول و یا آنکارا افتاد، در آن جا ببین می توانی کتاب مستطاب مجموعه اشعار هم وطنِ در به در ترک ها یعنی مرحوم خُلد آشیان  ناظم حکمت  را پیدا کنی... گمانم یک مجموعه ی 4 زبانه ی ترکی استامبولی- فرانسه- انگلیسی – روسی از کلیات اشعار او در دسترس باشد...

 و او با گشاده رویی، وقتی مرا در آغوش گرفت و با لبان قلوه ای خیسش بوسه های آبدار از گونه هایم برداشت، تازه متوجه شدم که آن ریش نا مرتب و در هم گذشته را در قسمت گونه ها ته تراش کرده و یک ریش گوتی  (goatee  یا  بزی )  به سبک مدرنیست های وطنی گذاشته، زیر ابروان شیطانیش را برداشته و ساعت جدیدی که دست بند دار است به مچ  چپش بسته...

 - اهل بیت هم همراه هستند؟

- نه استاد ، آن ها آمادگی نداشته اند...بیشتر می روم زیارتی کنم و  مظنه ی بازار بدست بیاد... و اگه توفیقی دست داد خریدی هم بکنم...

... بله دوستان آن شب جناب فیض علیان بازار آبادی خوش به حال زاده از آغوش وطن پرید تا...

( ادامه دارد)

کتاب بینی پارس نیا

Parsnya Bookreview

اسب بوی مشروطه می دهد...

مجموعه شعر حیاتقلی فرخ منش / تهران: آنزان، 1386

فرخ منش شاعر  خنیاگر گاگریوه ( واگویه) های ایل  حسرت به دل خود است. این چشم انداز، پربار از نماد ها و نگاه هایی اساطیری است و او را به کاوش هایی در اندرون دل دردمند انسان معاصر رهنمون می سازد. کار مایه های شعری فرخ منش بر گرفته از ذهن و زبان گویشوران بختیاری، تلمیحات تامل برانگیز و تنسیق ( diction ) واژگان ژرف خردجمعی کوه نشینان اصیل ایرانی است.

 شاعر، بی هیچ ادعا؛ اخگران دل بی طاقت خود را به جهان هول کنونی پرتاب می کند:

...

غروری که کاسه ی گرسنه ی ایام را

پر خون کرده است...

(کرفس، ص. 30)

این مجموعه ی خواندنی و بیاد ماندنی سند روزگار ماست.

 در کتاب، با این سوک سروده روبروییم و از آن ها گریزیمان نیست:

تاریکی/ اسب بوی مشروطه می دهد/ زمان/  هوش جهان / گیسو/ مدرنیزم/ گول عشق / کتیبه ها: ابیانه؛ رخش؛ هفتکل؛ رباط؛/ تقاص ( برای عموهایم که مرده اند)/ کرت هاب نو / کرفس؟ شمیم بهار/ حسنک/ من و ماه / فرود/ شب / باران / شاخ/ در چشم مادیان / چویل / توشمال ها/ چهل سرود/ گندم برشته / رمه خواران / گُرِ هیمه/ آسیاب یابو/ آواز کبک/ برف کهنه/  کارون شرجی/ کارون/ سال های جوانی/ شیپور کودکی/ گور بچه/ گور قصه / گور واژه/ صبوحی.

راستای پویه ی شعری فرخ منش از "بوفت پلنگ" ( آنزان، 1378) تا اکنون با دستاوردهای زیبایی شناختی ستودنی در تصویر سازی، بازآفرینی فضایی آهنگین و حفظ ذهن و زبانی خود ویژه همراه بوده است.

 اما تاسفی دوباره برای کتابی پر از نادرستی چاپی که زن زیبای شعر فرخ منش را آبله گون ساخته است.

آ غلام عباس خان نوروزی بختیاری، در کاربری مایه های بی نظیر فرهنگ غنی بختیاری که در اختیارت قرار می گیرند،بساز و بفروش مباش!

در مجال و مقالی دیگر به کارنامه ی نشرت رسیدگی خواهد شد.

 

شعری برای تو

فرود

زندگی، دخترکی زیبا بود

 که نگاهی بیگانه

از سر ترحم با من داشت...

 و من پسرکی شیشه دل

 که به دنبالش

 شکسته

 شکسه

 شکستم...

 ح. ق. فرخ منش ( اسب بوی مشروطه می دهد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط هاشم حسینی  | 

 

ديدار ما هرپنج شنبه در اين كُنج

سرسخن

اي ايراني

 هرگاه و هر جا

در زير شكوفه باران بوسه هاي ما

صبحت به خير

سلام!

 

(1)

آقاي دولت!

يادش به خير  خدابيامرز"مش فاطمه" همسايه دوران نوجواني من در آبادان و آن گفت و لطف زيبا  و سلوك آزاد منشانه اش... روزي  از آن سال 1347  كه دكتر منوچهر اقبال آمده بود آبادان، "مش فاطمه" چا‌در را بر سر زد و همراه كودكش "مصيب" و من كه با مصيبب دوست بودم - به عنوان بادي گاردهاي همراهش؛   شجاع دل در مسير دكتر اقبال قرار گرفت  تا اين دولتي مرد مقتدر را در  ميان جمع محافظان مسلحش مخاطب قرار دهد. "مش فاطمه" فرياد برآورد: آقاي دولت! با توام!

و دكتر اقبال با آن لبخند برازنده ي بزرگ منشي، با درايت تمام پاسخ داد:

- بله مادر جان! چه فرموديد؟

و مش فاطمه با اقتدار گفت كه پسرش بيكار است و او نمي خواهد شاهد علافيش باشد...

دكتر اقبال همانجا كاغذ و قلم در آورد و يادداشتي نوشت كه پسر مش فاطمه به هر ارگاني در آبادان سر بزند بايد استخدام شود...و خود يادداشت را به دست اين مادر داد و خواهش كرد كه از نتيجه ي اين حكم دفتر او را در جريان بگذارد...

راستش پسر مش فاطمه هنوز از سربازي بازنگشته بود و مادر پيشاپيش اين اقدام را كرده بود تا فرزندش يك ساعت هم بيكار نگردد ...

پسر او بعدها به استخدام شركت ملي نفت درآمد...

خوب است بزرگان بالا نشين اين را هم بدانند:

 وقتي "مش فاطمه" ماْموري را مي ديد او را "آقاي دولت!" صدا مي زد. در فرهنگ واژگان "مش فاطمه" تركيب پرمعناي "آقاي دولت" با مقاصد و منظورهاي خاصي ادا مي شد. يكي از مفاهيم فمينيستي آن: مردگرايي، زمختي و نبود لطف رابطه بود... يعني با نداي "آقاي دولت!" هشدارباش به سازو كار دولتي مي داد كه ناگهان در چاه ويل جاذبه هاي قدرت ويرانگر خود مي افتاد و مروت مردمي از يادش مي رفت... خوشا به حال صالحان كه سواري به والپاي قدرت نمي دهند...

 و اما حالا در دوران ابَررايانه اي فراصنعتي كه قدرت آمرانه ي مدني از نظام هاي اجتماعي سياسي حذف شده و تفاهم جمعي مشاركت آميز در دستور روز دولتمردان دولت بهزيست است، همين ديروز در خيابان، مش فاطمه اي ديگر خطاب به ماْموري  متوهم كه جوانكي "بد لباسِ" فَشِن زده را كشان كشان با خود به حبس مي برد، ندا در داد:

آقا جان! تو به بچه هاي ما كار و داد  و اميد بده، ما سرهاشان را  از ته مي تراشيم و گوني مي كنيم تنشان...اين انصاف نيست كه دست پدران و مادران را با طناب هاي تورم و ترس بسته ايد، آن ها را نزد فرزندانشان بي عرضه ساخته ايد و بعد مي گوييد بچه ها بايد "خوب" باشند.

 "خوب" يعني چه، آقاي دولت؟!

در آينده باز به  اين مسايل و موضاعات خواهيم پرداخت: چه كساني خواهان حجابند؟ چه كساني "بد حجابي" را رواج مي دهند؟ و...

(2)

علي اشرف درويشيان

نويسنده اي ضد تابو

ارزش و اعتبار علي اشرف درويشيان تنها به كارنامه ي پر افتخار ادبي هنري او نيست.

آن چه او را جايگاهي سربلند مي بخشد، درايت و درستي اش به عنوان يك شهروند ضد دروغ و ديكتاتوري است. او نه صاحب زرادخانه اي از آخرين جنگ افزارهاي قوي است و نه پيوندي با ناف قدرت دارد...

آقايان نترسيد!

تمام توانايي او از  يك قلم شايد يك خودكار صد توماني! بيرون مي زند.

او كه در هر زمان  به معارضه با " تابو" هاي دوران برخاسته و نان را به نرخ روز نخورده و چشم به آمران فرهنگي نداشته؛  تجسم عيني  باورهاي خود بوده است. مگر نه آن كه:

حقيقت، ايمان در عمل است؟

درويشيان نهالي خودساخته بود كه باوجود محدوديت ها، بگير و ببندها و تهديدات درختي تناور شده پرشكوفه و ميوه... اما قلم به دستان نورچشمي شمايان چه؟ آن همه دوپينگ هاي فرهنگي نتيجه نداده اند و كوه مقوايي اين نظركرده هاي چند ميليونيِ برخوردار از امكانات فراهم و سفارشات مختلف موشي هم نزاييده...

 و آيا شمايان كه چنين مي نماييد كردارهايتان بيانگر ادعاهاي از "پاپ كاتوليك تر" شما مي باشد؟

بزرگواري شخصيت هايي چون علي اشرف درويشيان در كنتراست با اين قلم به دستان خوره هاي منافع ملي جلوه و جمال مي يابد...

مگر نگفته اند نبوغ، امكان زايي در عدم امكانات است؟

(3)

فراسوي سانسور و دولت در حجاب

سانسور كنوني  در خدمت منافع چه گروهي است؟

آيا سانسور - با هر تعريف و تهديد، سلطه ي  هيولاي قدرت سيري ناپذير را گسترش نمي دهد؟

آيا سانسور منافي فضيلت اصل "امر به معروف و نهي از منكر" نيست؟

مگر نه آن كه هم چيز را همگان دانند؟

دولت خدمتگزار چگونه مي تواند به نقايص و ناتواني هاي خود پي ببرد؟

امام صادق (ع) اين دانشمند دوران كه  "مغز متقكر "  شيعه لقب گرفته و عرفا او را سرحلقه ي پاكباختگان طريقت و شريعت مي دانند؛ در "وسايل الشيعه" فرموده:

"ميان برادرانم آن كس را بيشتر دوست دارم كه عيب و نقص مرا به عنوان هديه به من بگويد..." آيا از محاجات و گفتمان هاي اين بزرگوار با هزاران فرقه ي دگر انديش و از جمله دهريون بي خبريد؟

از ياد نبريم كه سانسور از مشخصه هاي دولت در حجاب است...

 

فال حافظ                                                                       Hafez Augury

اين هم فال راشنا خانوم خودمان كه خيل گدايان راه محبت را ناك آوت كرده... قبول نداريد، به ناله ي يكي از دل سوختگان از كانال "مولتي حافظ" گوش دهيد:

...

جانا به حاجتي كه ترا هست با خدا / كاخر دمي بپرس كه ما را چه حاجتست

و معدن محبت را خطاب فرار مي دهد:

اي پادشاه حُسن خدا را بسوختيم / آخر سئوال كن كه گدا را چه حاجتست

تا آخر غزل كه افشاگر ناگفته هاي بسيار است.

 و بر ما واضح و مبرهن مي گردد كه عشق چيزي نيست جز يك سوءتفاهم!

 

"پ" مانند  پارسي (4)

بسي رنج بردم در اين سال سي

عجم زنده كردم بدين پارسي

نميرم از اين پس كه من زنده ام

 كه تخم سخن را پراكنده ام

 ( فردوسي)

در اينجا فرصت را مغتنم شمرده از درگاه اساتيد محترم، آقايان دكتر:

حسن حبيبي

مهدي محقق

درخواست مي نمايد:

 پيشنهاد جايگزيني كلمه ي"فارسي" را با واژه ي درست "پارسي" و در همين راستا بكارگيري "خليج پارس" بررسي و در صورت تاْييد، به مقامات مربوطه ي دولت جمهوري اسلامي جهت صدور بخشنامه ابلاغ فرمايند. 

با امتنان

هاشم حسيني

 

نور به قبرت بباره ناظم حكمت!

روايتي واقعي از چند روز زندگي امجد فيض عليان

بخش چهارم

Nazem Hekmat, may your tomb be well-lit!

خوانديم كه:

جناب امجدخان فيض عليان كه از بازاريان خوشنام مي باشد جهت بهره وري هرچه بيشتر از سفرسياحتي و زيارتي خود مصمم گرديد زبان انگليسي را بياموزد و بعد عازم بلاد خارجه گردد. او پس از موفقيت در گذراندن دوره ي گفتگوي عملي، از من خواست او را "تست" كنم. من هم از او پرسيدم: فرض مي كنيم شبانگاه جنابعالي در بلندي هاي آنطاليا ايستاده ايد و غرق در زيبايي هاي طبيعت پيرامون هستيد كه ناگهان بانويي موءدب و محجوب به نام آناكارنينا  كه اتفاقاْ آن شب وارد 30 سالگي خود شده، مي آيد از كنار شما رد مي شود و مي گوي: "هاي!"؛ خوب بگوييد ببينم پاسخ شما به عنوان يك آقاي جنتلمن چيست؟

و او گفت  كه مي گويم: هاي! نايس نايت...( سلام، شبتون به خير)

و حالا اين هم بقيه ي ماجرا:

- عاليه! بعدش چي؟

- بعدش ببينم اين بانوي خارجي چه مي گويد... در هر صورت در كمال آرامش  از او مي پرسم:

آر يُو إ لُن، يانگ مادام؟

-        بعدش؟

-        بعدش بستگي به شرايط بين ما دارد... ممكن است او را دعوتش كنم با هم چيزي حلال تناول نماييم: لِتس هَو سام تينگ  اين دِ كُرنِر ( بياييد با هم در آن گوشه چيزي صرف نماييم).

-         و من به شما تبريك مي گويم كه در مصاحبه ي آزمون نهايي قبول شده ايد...! پس در كمال  آرامش مملكت را ترك نماييد.

امجد خان از شدت خوشحالي كف كرده و نيشش تا بناگوش باز شده بود:

-        - استاد عزيز! من هرچه دارم از شما دارم. اين زبان شيرين پارسي و كارگشاي انگليسي را هيچ وخت بدون وجود پربركت شما ياد نمي گرفتيم(!)

-        وظيفه بود...موفقيت بدست آمده نتيجه ي پشتكار خود شماست...

هم چنان كه داشتم اين جمله را به او مي گفتم، به ياد روز اولي افتادم كه امجد خان 34  ساله به در خانه ام آمد و تقاضاي فراگيري انگليسي را كرده بود. قرار شد هر شب در ساعت 10 كلاس را در محل كسب شماره (2) يكي از فروشگاه هاي زنجيره اي او با تابلوي اغواگر (نگاه تو/ حجاب من) برگزار نماييم.

 امجد خان كه ذوق و شوق فراواني نشان مي داد؛ در همان جلسه ي اول از من خواست بروم سر اصل قضيه و براي قسمت هاي مختلف اندام بشر يعني چشم و گوش و ساقين، سر و موي و لب و ... كلمات و اصطلاحات انگليسي اشان را به او بياموزانم... استعداد شگفتي برانگيز امجد  در اين زمينه باعث شد كه او هر روز بهتر از ديروز شاهد موفقيت را درآغوش بگيرد.

(به اميد ديدار... در پنج شنبه ي آينده)

 

نصيحت حافظانه

جايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد

گر غم خوريم

خوش نبود،

به كه مي خوريم!

 

 

سري به كتابخانه ي  "پارس نيا" بزنيم.

كتاب بيني پارس نيا                                       Parsnya Bookreview

يك)

كتاب "چاكراها" 50 شيوه ي بهبود .ضعيت روحي و جسمي)

The Chakra  deck  50 Cards for promoting Physical & Spiritual Situations

نويسنده اوليوا اچ ميلر؛ مترجم سميه پيلوار ._ تهران: ح.ض نقره ، 1384

چاپ نخست زمستان 1385

"هر برگي فرشته اي در ذات خود دارد كه روي آن خم مي شود و زمزمه مي كند:

رشد كن!

رشد كن!"

خواندن اين كتاب با حال را به شما توصيه مي كنم.

 پارسي برگردان روان و روشن آن ستودني است. نويسنده آن خانم اوليويا ميلر بيش از 25 سال است كه در زمينه ي يوگا به تحصيل و تحقيق پرداخته است.

از فرانچسكوي قديس نقل گرديده:

"خداوندا كاري كن كه براي دوست داشتن و دوست داشته شدن زياد جستجو نكنم..."

 در آغاز كتاب اشاره شده:  در بدن انسان 7 مركز انر‌ژي بسيار مهم وجود دارد. آن ها را نه مي بينيم و نه احساس مي كنيم. اين مراكز با اشعه ي ايكس و MRI هم ديده نمي شوند. آن ها عبارتند از:

1.     چاكراي ريشه / سلامتي

2.     چاكراي خاجي / روابط و خلاقيت

3.     چاكراي ناف / شخصيت و نيروي اراده

4.     چاكراي  قلب / عشق و محبت

5.     چاكراي گلو / ارتباط و بيان

6.     چاكراي چشم سوم / شهود

7.      چاكراي تاج / يكي شدن

كتاب با اين كشف و شهود به پايان مي رسد: " حقيقتاّ كامل باشيد، تمام چيزها به سمت شما خواهند آمد." ( لائوتسو) و چنين خواهيد بود كه با ايماني به گستره ي اقيانوس هاي ژرف و صلابت صخره ها يقين خواهيد نمود كه:

" نيروي وجودم مرا حفظ مي كند"

 

دو)

 تيه طلا  / عاطفه منجزي  ._ تهران ، اختران ، 1385

" تيه " در گويش بختياري به معني چشم است و در اين رومان نام دختري زيبا اما غمگين.

 توانايي باورنكردني خانم عاطفه منجزي ( 1345) در بازآفريني واقعيات زندگي و روايت گيراي رويدادهايي تلخ و شيرين به ارايه ي اين داستان خواندني انجاميده است.

اين داستان از چند جنبه داراي ارزش ادبي – فرهنگي است:

گزارشي از زندگي / سنت ها، رسم ها و  واژه هاي بختياري /  سندي از روزگار ما

چند واژه ي بختياري: تير و توسي ( وردنه و تخته ي نان نازك پختن نان معروف به " تيري")/ توشمال ( نوازندگان محلي بختياري كه سرنا و دهل مي نوازند) / دستمال بازي ( رقص مرد و زن بختياري با هم) / ايلياتي ( محلي)

 ... فرهاد بي نوا داره قرباني  تيام مي شه.

طفلي فكر مي كنه داره زن مي گيره،

 در حالي كه خبر نداره زنش مرده.خنده داره. نه؟

( از متن كتاب)

 

سه)

 عصر پنج شنبه ها  شماره 102- 101( اسفند  1385 و فروردين 1386)

ماهنامه ي داستان، شعر، كتاب خواني، مقاله و ترجمه.

هنوز هم بر تارك آن نام " شهريار مندني پور" در كنار محمد كشاورز مي درخشد.

اين شماره ويژه ي گيلان است.

خواندني ترين بخش آن، مقاله ي منيژه عبدالهي است در بررسي كتاب " دستور الكاتب في تعيين المراتب"  .

 آمده: در آن زمان تمام مناصب شرعي و عرفاني، حكومتي بوده اند و از قاضي گرفته تا خطيب و امام جماعت و حتا اذان گوها همگي از طرف دربار منصوب مي شده اند و راتبه و مقرري معين به آن ها تعلق مي گرفته...

شايد حافظ به همين خاطر بوده كه حاقظ فرياد بر مي آورد:

" صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه مي خورد..."

 و " در رفع فواحش و منكرات" به واقعيتي تلخ وتكاندهنده و گوشه اي ناگفته از حيات رقت بار مردمان آن روزگار و ستمي كه بخصوص بر زنان مي رفته اشاره شده است:

جمعي ]  از بزركان [  كه كنيزكان و فواحش دارند ايشان را به خلاف معهود بر راه ها مي نشانند و صلحا و ارباب ورع و تقوي را نظر بر آن منهيات و منكرات مي افتد و شرعاْ روا نيست..."

 

چهار)

كهرنگ ( ويژه ي تاريخ و فرهنگ بختياري) ، شماره 12 ( فروردين و ارديبهشت 86)

نشريه ي پربار و خواندني " كهرنگ" كه حاصل همدلي و همراهي جمعيت جوانان زردكوه ( نجف آباد) بختياري است به مدير مسئولي داراب رئيسي  و سردبيري و مدير اجرايي اقبال صالحي   در برگيرنده ي مطالبي متنوع و نمونه ي زير، از چاپ درآمد:

رضا شاه و عشاير بختياري

لايارد توطئه گر انگليسي و خان بختياري

 روحانيت و مجاهدين بختياري

علاء الدين پدر موسيقي بختياري

قصه ي فراموش شدن "هميلا" ها

به ياد علي مردان خان چهارلنگ

بخت گشايي تا پاگشون در بختياري

جاذبه هاي گردشگري مسجد سليمان

و ...

 

پنج)

سير تحول در شعر امروز( خاصه ها و شناسه هاي رفتاري)/ كاظم كريميان ._ تهران: فيروزه زير نظر مرواريد، 1385

يكي از علت هاي سردرگمي شاعران بحران زده ي دهه ي حاضر آن است كه آن ها وجود شعر در محافل غير خود را بر نمي تابند، دچار كسالت روح، تنبلي ذهني و قلت مطالعه بوده؛گستره ي جهان هزار معنا را مي خواهند در شبكلاه سوراخ خود بچپانند. فضاي مسموم روشنفكران 72 و 2 ملت، عرصه را بر عرضه ي شعر "خوب" تنگ كرده است.

كتاب ها و مقاله هاي منتشر شده اي در دست هستند كه از اين هول انديشه و هلاك "عقل به وقت انديشيدن" خبر مي دهند. "سير تحول در شعر امروز" تحفه اي از اين آشفته بازار است.

استاد كريميان پس از طرح مباحثي حيرت انگيز اندر احوال شعر دهه هاي اخير و نمايش نمونه هاي از سروده هاي موردتاْييد  ( و البته جادادن منظومات بي بديل خود )جماعت نزديك به حلقه مراد و مريديش را هم از اين امكان عرض اندام بي بهره نمي گذارد. او افزون بر آن، خواننده ي خوش شانس را اين جا و آن جاي كتاب مورد لطف قرار داده از مسودات خود بي شمار شاهد مثال مي آورد.

يكي از كردارهاي مذمومي كه در اين زمانه ي شگفت مرسوم گرديده، استناد محققان وطني به افاضات خود به عنوان  نمونه و منبع است! مصاديقي كه در حقانيت آن ها جاي بحث است.

براي آن كه اشتهاي خوانندگان اين تارنماي "پرسه هاي انديشه" كور نگردد، ايرادات و پيشنهادات بنده ي گوشه نشين گمنام به نشاني انتشارات مرواريد براي شاعر و استاد و محقق دوران آقاي كاظم كريميان ارسال كرديده است.

 

شش)

خط تيره، آيلين / ماه منير كهباسي ._ تهران: ققنوس، ارديبهشت 1385

روايت جاندار، گيرا و ماناي رمان، خواننده را با خود تا انتهاي دلمشغولي هاي خانواده اي طبقه متوسط پيش مي برد و از وراي خاله زنك بازي ها، فال قهوه و وراجي هاي زنانه ( البته از نوع فمينيستي پسامدرني تهرانيش) آن چنان تا فراسوي زندگي آدميان نقب مي زند كه جايزه ي ادبي "روزي روزگاري" را مي ربايد.

 كتاب از اصطلاحات زبان كوچه هم بهره ها برده است( "دست خون نشي آقا فردين" ص. 86)

و در فضاهايي از ترانه هاي خارجي هم غوطه مي زند.

اما پارسي برگردان شماري از جمله ها و تصنيف ها با دقت پرداخت نشده اند:

آيا بهتر نمي بود:

I’m sick of your face!

را " از ديدن قيافه ت عقم مي گيره!"( ص.92) ترجمه كنيم؟

و برگردان بخشي از تصنيف صفحه ي 64  را نمي توان " اين روزها كه مي آيند و مي روند..." نوشت.

مي توان گفت: " از ميان روزها كه مي آيند و مي روند..."

پشت جلد كتاب ناشر نگاشته:

"خط تيره، آيلين" جذاب و ژرف، مجالي است براي ديدن ديگر باره ي خود، و ديگري و ما.

 

و دو خبر خوش:

 كتاب هاي زير از چاپ در آمدند اما هنوز به اين كنج نرسيده اند:

1.     در انتظار سپيده دمان ( دانستني هاي عشاير جنوب ايران)، پديدآورنده: عبدالعلي خسروي(قائد بختياري)

2.     اسب بوي مشروطه مي دهد، مجموعه سروده هاي شاعر صميمي اهوازي نشين كه پيشتر "بوفت پلنگ" را بيرون داد.

 

 

شعري براي امروز تو

ترانه

تا تو با مني زمانه من است

بخت و كام جاودانه با من است

تو بهار دلكشي و من چو باغ

 شور و شوق صد جوانه با من است

ياد دلنشينت اي اميد جان

هر كجا روم روانه با من است

 ناز نوشخند صبح اگر تو راست

 شور گريه ي شبانه با من است

برگ عيش و جام و چنگ اگرچه نيست

رقص و مستي و ترانه با من است

گفتمش: "مراد من؟" به خنده گفت:

"لابه از تو و بهانه با من است"

گفتمش: "من آن سمند سركشم"

خنده زد كه تازيانه با من است

هر كسش گرفته دامن نياز

ناز چشمش اين ميانه با من است

 خواب نازت اي پري ز سر پريد

شب خوشست كه شب فسانه با من است...

 

اي ستون براي انتشار شعر هاي شماست.

سروده هاي دلتان را

با چشمان جان ما

سهيم گردانيد...

در انتظار پيك بهاريم

كه از شما

صدها شكوفه را

بفشاند از پيام

بر سفره هاي ما....

 

ر وجا جان

كسب رتبه ي دوم كارشناسي ارشد رشته ي GIS

حاصل پشتكار و شكيبايي ستودني ات

تبريك!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 18:2  توسط هاشم حسینی  |