یک)
اگر در روزگار شفاف مشروطه طلبی, آزادیخواهان بی خانمان جان را هبه ی بدست آوردن قانون می کردند و بی دریغ برای ایران آزاد و سربلند ایثارها می کردند, چراغ دلشان در این سرا می سوخت.
و اگر آنان که مأل اندیش تر بودند و در فرار از ظلم استبداد به سفارت های "یوروپ" در تهران روی می نهادند و "بست " می نشستند تا جان به سلامت در برند, دهکده ی دنیا تا این حد کوچک و هزارتوی آن پر از سراب و سودا نبود...
و اما اکنون در این راستا, حکایت اندیشمندان فناور و ادیب و هنرمند ماست که در خیل های چند میلیون شهره ی آفاقند و "بست" نشسته ی کنج رنج غربت.
هدایت و غلامحسین ساعدی و سهراب شهیدثالث و بسیار نام , دق مرگ شده های مام وطن هستند در دامن باختر بی خیر... چه به روز سید ابراهیم بیاید و گنجی و دیگران, خدا به خیر بگرداند...
از یاد نبریم که فرنگ هزار رنگ, بیشتر بازیچه می خواهد تا بازیگر.
امید آن که رهیری کنونی کشور سبی سازد تا یاران ما به سلامت به سرزمین هزاره های افتخار باز آیند و مارا برهانند از ننگ ملامت...
دو)
خیام اگر زباده مستی خوش باش...
امروز و فردا, یادمان حضور همیشه ی رند راهنمای عاشقان هوشیار, خیام است.
او چه می گوید؟
گوش دار:
دوشم گذر افتاد به ویرانه ی توس / جغدی دیدم به جای طاووس
گفتم: " چه خبر داری از این ویرانه؟" / گفتا :خبر این است:
که افسوس... افسوس...:
![]()
در گفته ها و زبانزدها
Aphorisms & Proverbs
- این همه تضاد و اختلاف در عالم هستی ( مانند مرگ و زندگی/ سرما و گرما / لیل ونها...) برای تکامل آفریده شده اند.
ابن سینا
- ای دوست این کتاب نیست, انسانی است که به آن دست می زنی.
والت ویتمن
- بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار / همان به که نیکی بود یادگار
جهان ماندگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند به جز گفتنی
فردوسی
- عشق را یا مال باید یا صبوری یا سفر...
سعدی
- وقتی همه ما به یک نوع می اندیشیم, هیچ یک از ما نمی اندیشد!
والتر لیمپن
![]()
فال حافظ
این فال به نیت آقا رضا ست ( قاصدک غمگین) که در بلاد گابریل گارسیا مارکز دغدغه ی میهن را دارد و وسوسه ی پدر شدن!
ببه جان! پدر شدن خیلی ساده است! چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد! اما پدر بودن و کامیاب ماندن ؟
مادر خدابیامرز من همیشه می گفت: سگ باشی پدر یا مادر نباشی... زیرا همیشه در هراس عشقی یک سویه می سوزی و می سازی....
ببین دلدار چه پیامی فرستاده:
هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی / که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
...
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست / بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ / نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی
![]()
سرسخن
preamble
یک )
"هم میهن" سلام !
Hi “Ham mihan” !
رویش دوباره ی نهال های پیوند مردم در روزنامه ی "هم میهن" شادباد !
دو )
حافظ را بخوان عزیزم. این گنج پنهان، صدای ناخودآگاه جمعی ایرانی است.
دیوان لسان الغیب، تاریخ عاطفی ملتی است که در مبارزه ی پیوسته پیروزمندانه مغلوب نگردیده است.
برای واژه واژه ی اشارات فشرده و نمادگونه/ راز آمیز و کنایه آمیز کلام حافظ؛ باید سینه را جایگاه شایسته ی پیام های سروش ساخت.
یکی از دوستان آمریکایی این جانب می گفت شما حافظ خوش لهجه، رند عافیت سوز را دارید و از راه بدر می شوید؟
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ / یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود...
قلب = 1) دل ، 2) تقلب
سه)
حیفم آمد کتاب " راه عشق" که نام اصلی آن به زبان انگلیسی:
Gandhi, the man
و اثر اکنات ایسواران و به ترجمه ی شهرام نقش تبریزی(انتشارات ققنوس) است را خوانده باشم و شما را از نکته هایی بی بهره بگذارم:
- انسان راستین نه می آزارد و نه آزرده می گردد.
- هیچ گاه به زور تن در ندهیم و هیچ گاه برای دستیابی به هدف به زور متوسل نشویم.
- پیام من زندگی من است.
- عشق ورزیدن به آنان که ما را دوست دارند، عدم خشونت نیست. عدم خشونت یعنی به کسانی که از ما متنفرند عشق بورزیم.
![]()
"پ" مانند پارسی ( 3)
“P” as in Persian
زبان پارسی را چه شده [ که] بدین لطیفی
و خوبی که آن معانی و لطایف که
در پارسی آمده است در تازی نیامده است.
( مقالات شمس)
خواندیم که حرف "پ" در واژه "پارسی" بار معنایی خود ویژه و ترنم بی همتایی به آن می بخشد. بیگانگان کشور ما را بیشتر با Persia می شناسند نه فارس و ایران. و در برنامه های رادیویی می گویند:
The next program will be in Persian…
چند نمونه ی دیگر:
پولاد / پاسارگارد / پیروز / پردیس ( این واژه به باختر زمین می رود و می شود : paradise اما دریغا که ما مجذوب فردوس می گردیم!)
چند بیت در این راستا:
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
(فردوسی)
مملکت وقتی شود ایمن که از پولاد تیغ / پیش یآجوج بلا سدی کشی اسکندری
( سلمان ساوجی)
ادامه دارد
![]()
نور به قبرت بباره ناظم حکمت!
Nazem Hekmat, may you tomb be well-lit!
خواندیم که جناب آقای امجد خان فیض علیان که از بازاریان خوشنام و خوش برخورد است عزم را جزم کرد که به نیت بهره مندی تام و تمام از سفرهای "سیاحتی و زیارتی" ، زبان انگلیسی را نزد من فرابگیرد....
چنین شد :
امجد خان که دارای سه بوتیک معروف های کلاس با نام ثبت شده ی بین المللی
نگاه تو / حجاب من
است، پس از اتمام موفقیت آمیز دوره ها، شبی پیشم آمد و درخواست کرد از او آزمونی نهایی به عمل آورم و سطح نهایی توانایی های چهارگانه ی زبانش را در فهم شفاهی و کتبی مطالب /گفتگو / خوانش / و نوشتار تعیین کنم.
نتیجه ی امتحانات به عمل آمده رضایت بخش بود.
در پایان مصاحبه ای حضوری با او انجام دادم. وضعیت او در این مرحله هم عالی بود.
آخر سفر گفتم: اما یک پرسش فرهنگی... فرض می کنیم جنابعالی پس از انجام کارهای طاقت فرسای یک روز پر مشغله در آن دیار غربت؛ شب هوس می کنی برای تمدد اعصاب سری به شهر اروپایی آنطالیا بزنی و در گوشه ای از آن بلندی ها، غرق زیبایی ها گردی.. ناگهان... بانویی مؤدب و محجوب به نام آناکارنینا که اتفاقآ آن شب وارد 30 سالگی عمر پربرکت خود می گردد و درآن حوالی دارد پرسه می زند، همین که چشمش به آقای جنتلمن خوش تیپی چون جنابعالی می افتد، با لحنی پر ازلطف و گفت سلامت می کند و رد می شود و عطر لیموزار آغوشش را در مشام جان مشتاق امجد خان خوش ذوق رها می کند... خوب جان برادر! واکنش انسانی فرهنگی و سوق الجیشی جنابعالی چه خواهد بود؟
امجد فیض علیان که چشمانش برقی عجیبی می زد، سرفه ای خفیفی کرد، سینه صاف کرد و چنین پاسخ داد:
- من هم به او می گویم: های هانی نایس نایت!
- خب بعد؟
( حتمن ادامه می یابد... صبر داشته باشید!)
![]()
فال حافظ
Hafez Augury
این هم فالی برای پریسا که در پیامش گفته :" هرگز شب را باور نکرده ام..."
دلدار از زبان خواجه ی عشق، حافظ چنین ندا در می دهد:
زلف بر باد مده تا ندهی بربادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
...
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام، آزادم
غزل را تو خود بخوان به آن زبان که تو دانی...
این همکار "چوخ بختیار" ما هم از نتایج انتخابات فرانسه بر آشفته و بدون آن که بداند در آن جا کی چکاره است, بانگ و فریاد برآرد که مسلمانی نیست!
همان روز اول که چشم جناب " چوخ" به شمایل دلنشین "سگولن" خانم افتاد گفت :
- حق با اوست!
- چطور؟
-آخه قیافه ش پیدا میده که اهل خدمت به مردمه...
این جناب " چوخ" ما نه می داند راست افراطی چیست و نه از مانیفست و سوسیالیسم و اشباح نفرین شده ی مرحومان مارکس و انگلس و لنین و ارانی و کیانوری خبری دارد.
گرایش او به بانوی سیاستمدار فرانسوی فقط و فقط بخاطر نقش و نگار زیبای اوست و آن چنان که در خلوت اعتراف کرده نگاه معصوم " زنیکه" قرشماله که دل و دین از او برده پلریس زیبا را هم چون یک شهر آشوب ( فام فاتال!) به آتش و خون کشانده...
و حال جا دارد از دهه ی پر التهاب ۶۰ شمسی خودمان بگویم که باز یکی از دختران گشنه ی اداره امان از رهبر سبیلوی یکی از گروه های " معاند" با تعصب طرفداری می کرد. پرسیدم:
- برنامه و اهداف, دیدگاه ها و مرام فکری آن ها را می شناسی؟
او هم با اطمینان خاطری که در صدایش موج می زد گفت:
- من کاری به دیدگاه میدگاه این جریان سیاسی که می گویی ندارم ! فقط از رهبرشان خوشم میاد... واقعآ خوش تیپه...
بله ما هنوز که هنوزه از مرحله توهم های جنسی گذار نکرده اییم.
به همین خاطر است که اجل اساتید پزشکان یعنی وزیر محترم دارو و درمان که نابغه ی دوران هستند می خواهند بیمارستان های قرون وسایی ما را زنونه مردونه کنند. جل الخالق!
؟؟؟؟؟!!!!۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
خدایا از جذام فکری به تو پناه می بریم و :
من شر الوسواس الخناس...
![]()
یک داستان دنباله دار مهیج و...
ادامه:
نور به قبرت بباره ناظم حکمت! (۲)
گفتم که یکی بازاری خوشنام, جناب امجد فیض علیان نان حلال خور آمد پیش من و جهت رفتن به سیاحت و زیارت شروع کرد به فراگرفتن زبان انگلیسی و خوب هم ییاد گرفت ...
و حالا می رویم سر بخش دوم:
او می گفت عزم را جزم کرده تا به قول هم قطارانش برای استخوان سبک کردن به سوریه و بعد کمی آن ورتر به ترکیه -اروپا برود.
آخر سر او از من درخواست نمود که با پرسیدن چند سئوال سخت زبان او را بیازمایم.
و من پرسیدم:
- Are you redy?
- Sure.
....
....
- امجد جان فرض می کنیم جنابعالی پس از انجام کارها, و سپری کردن یک روز پر مشغله به شهر جهانگردی و اروپایی آنطالیا
رفته تا شبی باشکوه را آغاز کنی... در آن بلندا ایستاده و غرق تماشای دریای زیر پایتان هستید که بانویی موءدب و محجوب به نام آناکارنینا که همان شب اتفاقآ وارد ۳۰ سالگی می شود خرامان خرامان از کنار شما می گذرد و هم چنان که عطر لیموزار آغوشش را بر شما پخش می کند می گوید....
(حتمن ادامه داره!)
![]()
"پ" مانند پارسی (۲)
زهی قرآن پارسی, زهی وحی ناطق پاک... ( مقالات شمس)
واژه ی پارسی بسیار خوش آهنگ و پر صلابت تر از "فارسی" تحریف شده است.
پیش از شروع این جستار, جا دارد که به چند نمونه ی بر گرفته از نام ها و گفتگوهای خیابانی اشاره کنیم و سپس این نوشتار را پی بگیریم:
سپتمان : نام خانوادگی زرتشت یعنی دارنده ی خانه ی سپید
شهر سپیدان در استان پارس ( زمستان برف می آید و آدم برفی های زیادی می سازند, شاید به همین خاطر نامش را سپیدان نهاده اند) .
سپاهان ورق
یاس سپد
سپیدار ( منطقه ای در اهواز)
اسپید = سپید ( در گویش بختیاری ها)
سپیده ی سامانی ( نام یک شاعر)
"به سپیدی برف"
پهلوی
پارتی ها
پالوده
پازند
پهلوان ...
( ادامه دارد)
![]()
فال حافظ برای روجا
جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس...
تفسیر: برو سراغ دیوان حافظ و ببین لسان الغیب چی به تو حرف نشنو میگه... یارو کف کرده !
![]()
- دوشنبه (۱۷/۲/۱۳۸۶) به نام روز اسناد ملی رقم خورده است. امید آن که خانواده های برخوردار از اسناد و نوشته های هرچند به ظاهر معمولی, آن ها را در حفظ سربلندی ایران دیرینه سال به مرکز اسناد ملی اهداء کنند.
![]()
- کاش ما همدلی و همراهی را از جانوران یاد می گرفتیم و در راه بهروزی جمعی از خودرایی و استبداد گرایی کناره می گرفتیم.
![]()
"پ" مانند زبان پارسی ( بخش نخست)
"P" as in Persian
کاش به جای واژه دگرگون شده ی "فارسی", از پارسی به عنوان نماد ریشه دار فرهنگ اصیل ایرانی استفاده می کردیم.
از امروز نوشتاری را پی می گیریم که راستای آن نگاهی کاوش وار به واژه ی شکوهمند پارسی است.
پیش از شروع, بخشی ازنیایش دکتر حسن حبیبی را با هم می خوانیم:
خدایا به خورشید گیتی فروز / به پرتو فشانیش در نیمروز
فزون کن به عالم شکر خند را / روایی ده این پارسی قند را
سخن پروران را همی یار باش / تو خود پارسی را نگهدار باش( نقل از همایش جهانی زبان پارسی ۱۴/۱۱/۱۳۷۵)
...
![]()
آن ها دو نفر بودند در دفتر ته راهروی شرکت " سعادت و عمران" که هم چون یگانه جانی در دو قالب سال ها در کنار هم کار می کردند. یکی از آن ها خیکی بود و دیگری نی قلیون.
یک روز رییس یکی از آن ها را خواست و پرسید:
- آیا شما بر این باور هستید که رییس زحمتکش و شرافتند شما دزد تشریف دارند؟
- نه قربان...
- پس چگونه در ساعت ۱۳ روز سیزدهم ماه جاری به یکی از همکارانتان با اعتماد و اطمینان بی سابقه ای ابراز داشته اید که بنده به عنوان رییس زحمتکش و شرافتمند شما دزد هستم؟
- ...
- ...
خلاصه, راویان اخبار و حاملان کتب دربار هم چنان از قسم و آیه ی این دو همکار حکایت می کنند که علیه دیگری به رییس زحمتکش و شرافتمند گزارشی زبانی و نوشتاری ارایه نداده است.
![]()
فراسوی سانسور Beyond Censorship
(۱)
کتاب هایی نوشته می شوند که بگویند نویسنده اش تا چه حد نادان و ناشرش تا چه میزان مال اندوز است. نمایشگاه هایی هم دایر می گردند تا اوج بی کفایتی, دانش ستیزی و خود خواهی بعضی از مدیران ناب روزگار فراصنعتی پسامدرنی را به نمایش بگذارند!
از یاد نبریم که فردا:
زمانه را سندی, دفتری و دیوانی است...
![]()
... می خواستم بسیار بنویسم که ما ایرانی ها هم وظایفی داریم در حفظ دستاوردها و کمک به تحقق راه و روشی که آنرا " تداوم دستاوردها" می نام و همکاری با دولت تا از حجاب بدر آید و وفا کنیم و روی آوردن به دوستی ها و... و این که: در این راستا همه ی دولتمردانی در ۵۰ ساله ی اخیر که زمینه ساز تکوین حتی حداقل توسعه اجتماعی بوده اند, سعیشان مشکور است.
و اما آیا جمعیت مورد نظر برای اجرای یک اقدام مدنی در برگیرنده ی مشخصه های ملی ما بوده است؟
می خواستم بیشتر بگویم که حافظ لسان الغیب پا در میانی کرد:
رموز مصلحت ملک خسروان دانند / گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش...
![]()
و این هم فالی برای دل بهاره با امید آن که به آرزوی دل خود برسد و سخت نگیرد:
به تیغم گر کشد دستش نگیرم / و گر تیرم زند منت پذیرم
...
برآ ای آفتابی صبح امید / که در دست شب هجران اسیرم
![]()
یقین
در تاریکی آشنایی ایستاده
و در زیر آفتاب بیگانه ای
لبانی به خواهش و
چشمانی به انکار...
نه نه
هر دست دشنه نیست
در من هنوز کودکی است که می خندد... ( ه. ح.)
![]()
نور به قبرت بباره ناظم حکمت!
داستانی مهیج از مجموعه قصه ی در دست انتشار " ورزا"
پس از آن که امجد فیض علیان بازاری خوشنام راسته ی پوشاک, دوره ی زبان انگلیسی را نزد من با موفقیت به پایان رساند, عزم را جزم کرد که به قول هم قطارانش جهت سیاحت و زیارت عازم ....
( ادامه از روز پنج شنبه ۲۰/۲/ ۱۳۸۶)
![]()
آمدند خسته بال
همراه تكه هاي سپيد ابر
نشستند برعلفزار خيس
با دلواپسي سينه هاي بيقرار…
بيگانه با نگاهي به دور وبر .
درپشت سر
كشوري دگر
پرچمهاي جدائي/ سكه ها/ شبكه هاي وحشت آفرين حكومتهاي پيشرفته …
گذشته از دكلها و برجكهاي مرزها
-هزاران هزار مرز!
سيمهاي خار/گلوله و سرنيزه هاي مرگ
بي هيچ رواديد و گذرنامه اي
پريده از خندق و ديوارهاي بلند و بند
رفته - صد آسمان اوج …..
اكنون
آنجا در آنسوي سبزه ها و سرو
كنار طلاي غلطان جوجه ها
به خوردن خرده هاي نانند – گرسنه و پر شتاب
مي گردند به ناز
مي نگرند مهربان
چه آشنا!
اين جفت جفت پرنده هاي شاد…
كاش ما
پرنده هائي بوديم
در آسمان آدمي رها …
زيبا همه زنهايند
زيبايند رنگ پريده مادران
كه مي آفرينند
گلخندهاي كودكانه
يگانه
نوزادان را لبان سراسر
عروسان را سپيدي پيكر…
آن زن
عسل سار
سينه هاش
شاخ نبات عاشق ديگر،
آنگاه كه در كار زار زندگي
اميد مي پژمرد به خاك…
زيبا، پير
سرو قد اين زن
با كشيده انگشتان
- لاك لاژورد ناخنها
كه زماني همبازي مهربان كودكي من بود…
و مادر در شبهاي واپسين زندگيش
كه مرتب و معطر
مي آراست خود را
به ديدار يار
آن دم كه فرستاده اش منتظر ايستاده بود پائين تخت او …
فريباآرايشگري پرگو
كه زيبائيش
چكه
چكه
فرو مرد بر پاي كودكان
در سالهاي بغض و غيبت شوهر…
اما
امروز
زيبا زنان را زيباتر مي سازد
در پيشگاه زندگي…
زيبا
اين ستاره هاي سه گانه م
فروزان
بر فراز برگ برگ دفتر اشعار
زيبا همه زنان در كشتزار و كارخانه
خيابان
شاد
در كوشش و شتاب …
گذره ي زندگي
ايستاده تنومند درخت پير
بالرزان دو شاخه ي خسته اش بلند و
دو نهال كوچك پرگو در دوسوش
روئيده سبز
شادان و سربلند:
بابا بزرگ!
گل
گل
بچين گل!
تا اين بهار نرفته
گلزار را ببين
بنگر هزار ستاره روئيده در آسمان اين درخت …
و او
مي چيند شكوفه هارا چه پر شتاب
از شاخه ها
خموش .
مي داند كه شامگاه
ساقه ي تنش
مي پژمرد به خاك و
عمر گل
كوتاه ست
مثل يك نگاه …
پنجره هاي w w w .
در پشت اين دريچه هاي گسترده
دستان دوستي
افقهاي انتظار
پديدار مي شوند…
عشق: واژه گذر/ password / گذرنامه/
رواديد دلدادگان جهان …
آري
دانائي آنگاه كه توانائي ست
در آسمان آدمي
پرواز داد مي توان
صلح سپيد كفتر هاي بوسه را…
دلدار نامه ها
يك:
بر بلنداي كرانه اي پنهان
مي درخشند نگينها، سينه ي دلدار…
من و او
او ومن به كنار
بوسه ها
بوسه ها و
ناله هاي سه تار…
كاش
فلاخني
مارا
مي پراند جائي دور
سياره اي
بي حضور سرمايه دار،
زندانبان .
دو:
فراسوي سيب
دستان تو و ديگر هيچ .
پشت بهار
بركه هاي ماه و
بيشه هاي ستاره
گيسوي گشوده ي تو و ديگر هيچ .
بنگر براينسو
شانه هام - هق هق خيس هزار ستاره و ديگر هيچ .
سه:
شنهاي ثانيه
قطره قطره ها ي دقيقه
آوار سنگلاخ ساعت…
بي پلكان و پنجره
با رواندازي از روياها و ياد تو
تنها تر از هميشه
پير مي شوم …
چهار:
دستان تو از من
چشمان: ستاره و شبنم
بگذار سپيده زار پيشانيت
بگشايد دريچه هاي زمين را
جنگلهاي بلندا
صحراهاي سحر و راز
بي نگفت دستانت
بي نام مي مانند
دستان گشوده ات/ دهانهاي گفتگو
سبد سبد سرود را
بر سينه هاي آسمان مي پاشند
چشمانت
افشاي تاريكي شبستانها
و گونه هات
مهرباني بي تكلف سايه سار درختي پر ميوه
اما
گستره ي دستان سپيده ات
چيزي نيستند جز
تكيه گاه شاخه ي شكسته ي تنم …
پنج:
با تو در آمدم
در شهر دود و مقراض و آهن و سرمايه .
از چهار راه ها
يخزده، كدر
شامگاهي شلوغ گذشتيم .
آنجا بود كه در دستان كوچك كودك گلفروش
شكفتند
هر سو
صدها شاخه ي خوشبو …
اما انبوه آدمي وارگان منگ
در پشت فرمان خودروها
به خميازه
گيج: پنجه هاورم كرده/ چشمان عتيقه …
ماندند منتظر
گنديدند در انزوا…
- گل! گل!
فرياد گلفروش گرسنه
با لقمه ناني يخزده در گلوش
پيچيد در برهوت پياده رو
اما دريغ
كس را ياراي آن نبود كه بپرسد كجاست عشق …
ما: يعني تو در كنار من
رفتيم تا پشت پرده ها
باران و برف شب
از هياهو، دوده و دروغ
دور
با شاخه هاي شكفته ي گيسوت و
گنجشكان پچپچه گرت
بر شانه هام خيس …
شش:
در زير جواني دوباره ي درخت
ايستاده دمي تا از پيري پرشتاب وارهم
آه مي كشم
آه
آخر بگو
كجا
گمشده اند
در كدام كوچ
چلچله هاي خندان گونه هات؟
ديروزه ي جواني
فراموش مي شود
چه زود…
طوفان در گرفته ي پيري
دار و درخت بي بر
بارش
شكوفه هاي اشك …
هفت:
تنها نام تو در پگاه پچپچه و پيچك ،
در ناله هاي ني لبك چوپان
در دريچه هاي بهار و خيابانهاي ديدار …
هشت:
به راه دشت رفتم ماه با من
به شب تنها غمت همراه با من
بگفتم با كبوتر هاي كوهي
خوشا پروازتان هر گاه با من
نه:
غم ودرد غريبي كشته زارم
خزان مرگ سوزانده بهارم
بيابان تا بيابان هر خيابان
نشون از كه بگيرم بوي يارم
ده:
در روزگار انزوا
كه پو شانده چشمان توده را
رداي ريا،
سياه
سخت،
فقط
دستان عشق
بي دروغ .
يازده:
ايستاده اي سر افراز
به هر افق
عطر تنت
پيچيده در مشام باد
من تاخت مي زنم
دشت و دمن
كوه و كمر
مي پايمت به راه
به روياي دشتها
مي چينمت چو گل
مي نوشمت چو مي
مي خوانمت چو شعر
****
از مجموعه شعر : کتیبه های نگاه
هاشم حسینی
بانوی افتخار
هشتادمین بهار سیمین بهبهانی مبارک
گفتی: "سخن نتوانم، آتش فکنده به جانم"
گفتم: " بس کن ز چالش و حاشا،
شادا کنار من آن یار..."
* بانو!
ای نازنین نیاز و راز
ای یکه تاز رجز خوان میدان رندی و دل ربایی!
شاهدخت شعر پارس
شایسته ی شادی و شکوه همیشه باش.
* 80 ساله یا
هشتاد هزاره
فرقی نمی کند وقتی که
حک
بر کتیبه ی دل ها تا ابد
مانا ست نام تو.
* فرخنده هر افتخار که در پای شعر تو
دروازه می گشاید و
بر تارک مبارکت
دیهیم ها
می نشاند.
هاشم حسینی
دولت در حجاب / فراسوی سانسور
The Veiled State / Beyond the censorship
و المرسلات عرفا : سوگند به پیامبرانی که می آیند.
فالعاصفات عصفا : سوگند به فرشتگانی که به شتاب می آیند.
والناشرات نشرآ : سوگند به نیکو نشر دهندگان. ( المرسلاتُ آیات ۱و ۲ و ۳)
دهکده ی کوچک جهانی در چمبره ی قدرت بلا منازع سیاستمدارانی نافرهیخته گرفتار است. هنوز هم آرزوی دیرینه ی افلاطون - فردوسی- تافلر تحقق نیافته که قربانی ها می گیرد. در دنیای ابر رسانه ای فراصنعتیُ دولتی که با شهروندانش با رگ های متورم گردن امر و نهی می کند عرض خود می برد و زحمت خود می دارد.
حجاب فرهنگ ایرانی آن چنان ژرف و دیرینه سال است که دیگر نیازبه تحکم مآموری معذور ندارد. فقط مدعی بداند که خود حجاب خود است...
در این میانه چه خوش می سراید حافظ لسان الغیب که:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش / که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند / هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها / که از نهفتن آن دیگ سنه می زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده / به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند / امام شهر که سجاده می کشید به دوش
...
- زاد روز هفتکل گرامی باد
- روز جهانی آزادی مطبوعات پیروز باد
3rd May:Haftkel's birthday
Haftkel( an oil -field town of 20000 inhabitants, located in Khuzistan province: southern Iran) is now 81 years old. It is called an NIOC generated town with some civic roots of creation like the USA' in its early history...
I've narrated its pleasant past in a historical novel: Hi Again, Haftkel. ( first edition >>> Roozan daily (2005-6)
Songs:
Lost in the wind
ترانه های گمشده در باد
سروده ي: هاشم حسینی
The first
Notebook// love songs
دفتر نخست / ترانه های عاشقانه
1999- 2006
(1)
Life is nothing, but
L
o
V
E
زندگی : عشق
و
دیگر
هیچ .
(2)
Your eyes open the locks
Upward the horizons,
چشمانت می گشایند
قفل ها را
بالا ،روبه افق ها ،
بهشت .
3))
Your lips feed me
All the fruits of
Seasons…..
لبانت مرا می خورانند
از تمامی میوه های
فصول.
(4)
Your smile’s inscriptions
And
The smell of your presence
The breeze of your breaths
Suffice it to believe:
“I’m full of freedom. “
کتیته های لبخندت
و بوی حضورت
نسیم نفس هایت
کفایت می کند به باور :
"من سرشار از آزادی ام ."
5))
Your beauty is
As simple as a rose
And
As mysterious as your lips.
زیبایی ات
به سادگی یک رُز است
وپررازو رمز
چونان لبانت.
6))
You laugh as a baby
And behave beautifully
Like a glorious lady.
مثل یک کودک می خندی
ورفتاری زیباداری
هم چون بانویی، با شکوه .
7))
Love
Me
Little,
Love
Me
L-O-N-G.
دوستم بدار
کم
دوستم بدار
طولانی .
8))
The sorrowful flower
Under the shower of tears…..
All the seers- off left the airport
And the flying bird
Was sinking in the suspended sea
Blue, above….
Now, she’s weeping alone
As the silent flower, standing:
Under the shower of tears,
There…
گل غمناک
زیر بارش اشک ها
همه ی مشایعت کنندگان ترک کردند فروگاه را
وپرنده ی به پرواز ، غرق می شد
در دریای معلق
تنها می گرید او
اکنون ،
آن چنان که گل ساکت
زیر بارش اشک ها ، ایستاده
آنجا ......
(9)
The workers were unloading the stones :
Huge
On the beach:
“Yes, the mountain came at last:
Speechless, enchanted
And:
Lustful….”
“What for?”
-“To be hugged and kissed
By the sea….”
With thousands of waves’ lips…
کارگران خالی می کنند
سنگ های عظیم
برروی کرانه ی دریا :
گستریده ،ساکت و کند ....
-"آری ، کوه آمده است سرانجام
بی کلام ،شیفته
و
پرشور ."
-"برای چه ؟"
-" تادرآغوش بگیردش و
ببوسدش دریا
باهزاران دهان موج...."
(10)
A language without words,
Noises, sounds,
Voices
And Pens;
It is love,
Believe me , babe!
زبانی بی واژه ها
سروصداها ،
کلام های آدمیان
قلم ها؛
عشق است آن
باورم کن ،نازنین .
(11)
I do my best
To love you
Longer than a jackdaw’s desire
Deeper than a whale’s breath
Closer than a kiss….
همه کاری می کنم
تا دوستت بدارم
طولانی تر از خواهش یک زاغچه ی آبی
|ژرف تر از نفس های یک نهنگ
نزدیکتر از یک بوسه .....
12))
One who loves,
Plants the seeds of
Tomorrow in the heart
Of
Now …..
آن که دوست می دارد
می کارد دانه های فردا را
دردل اکنون.....
(13)
One / two
I and you
Look!
You and me/
We
One.
یک / دو
من و تو
نگاه !
توومن ،
ما
یک
(14)
A dictionary is
The only place,
Peace sings
Before war’s curses…
یک فرهنگ واژگان
تنهاجایی است که ،
صلح می خواند
پیش از نفرین های جنگ ...
(15)
Appeared at our port,
A ship,
As huge as an island
Shining on a black cliff
Anchored at my heart…
A ship,
Full of every thing
But your love letter
To me….
دربندگاه ما ، ظهور یک کشتی
به بزرگی یک جزیره
درخشان برروی یک صخره سیاه
لنگر زده برقلب من
یک کشتی
سرشاراز هرچیز
به جز نامه ی عاشقانه ات
به من.
(16)
A sea is
A drop of tear
Fallen from
A sad star’s eyes
Down….
دریا قطره اشکی است
فرو افتاده از
چشمان ستاره ای غمگین .
(17)
A road narrates the waves
A jungle echoes the secrets
A desert writes
All the tales through
The labyrinth of our
Hearts….
یک جاده موج ها را روایت می كند
یک جنگل رازها را پژواک
یک صحرا می نویسد
همه ی قصه هایی
راکه باد زمزمه می کند
از میان هزارتوی
قلبهامان
(18)
Beauty
Not always brings love,
But love all the time,
Always
Everywhere
Is an alchemist,
Able to immerse
The whole heart into beauty
زیبایی همیشه عشق نمی آورد / اما عشق همه وقت / همیشه /هرجا کیمیاگری است / قادر تا همه ی قلب را در زیبایی غسل تعميد دهد...
(19)
When it gets dark
And you lock all the doors,
And enter
Into you dreamland,
Let your heart be open
For my love to fly
And land in that domain.
آنگاه که هواتاریک می شود
وتوهمه ی درگاه ها را می بندی
وپابه درون سرزمین رؤیایت
می گذاری
بگذار قلبت گشوده باشد
برای عشق من که به پرواز درآید
ودرآن حریم فرودآید .
(20)
As stars going to bed
Asked me to kiss
Rashna's moon face for another good day…
ستارگان هنگام رفتن به بستر
از من خواستند تا ببوسم
چهره ي ماه راشنا را
به اميد روز خوبي ديگر...
سیاست می کشد و ویران می سازد و بنا به سازمان دهی بسیار منظم جنگ و فقر و نادانی را می پراکند.
و در گستره ای وسیع ـ فرهنگ انسان مدارانه: یعنی ادبیات و شعر و اراده ی آزاد انسان ابر رسانه ای خرابی ها را ترمیم می کند و زخم ها را التیام می بخشد و نهال های لبخند را آبیاری می سازد.
"پرسه های اندیشه" دریچه ای از این دغدغه ها و درد دل هاست.
برگی از این کتاب همدلی را با سروده های دو زبانه ی خود ورق می زنم و در انتظار همراهی و همیاری جان شیفته ی تو می مانم...
هاشم حسینی
۲/۱۱/ ۱۳۸۶