تبليغاتX
پرسه های اندیشه

پرسه های اندیشه

دریچه ای از شعر و قصه، نقد و نظر

درا در این درگاه

با تو

با تو

با تو

...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:6  توسط هاشم حسینی  | 

کوسه در حوض: روایت نهم

نوشته اي روي ديوار ظاهر مي شود

خونين

در آن تالاب سرد

غوطه مي خورد

كوسه اي در دام

مهربان

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:54  توسط هاشم حسینی  | 

کوسه در حوض: روایت هشتم

هیولا حیوانی انسانی است که نام ها را محو می کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:49  توسط هاشم حسینی  | 

کوسه در حوض: روایت 7

 

ديگه نمي ري اون جا... فهميدي؟

جوابي ندادم. نشست دوباره به تماشا.

بابام لبخندي زد. فك هايش دوباره روي هم قفل شد. او فقط هر وخت مي خواد پيامي بده دهن باز مي كنه...

مادرم رفت و با سيني قاچ هاي هندوانه برگشت : صورتي پر رنگ چون گونه هاي نازنين و مكعب سپيد پنير و گرده هاي برشته ي نان كه خودش روي پشت بام مي پخت ... لقمه اي برايم گرفت تا خوردن را شروع كنم...

نمي دانم شما تا حالا كه داريد اين حرفاي منو مي خونيد هندونه رسيده و پنير ليقوان با نون گرمي ماماني خوردين... اگه مزه ي اين خوراكي بهشتي را نچشيدين همه ي عمرتون ناقص و ناتمومه...

قاچ هندوانه اما در دستان بلورين نازنين آن هم در  خاموشي كبوترخانه بي حضور هيچ كس لذت بخشه...

شامم را با اشتاهاي سيري ناپذير تموم كردم...  برادرم با كنجكاوي و احساس مسئوليت تمام به نمايش محاكمه قاتل چشم دوخته بود. بابا انگار همه چيز را مي داند پوزخند مي زد  و مامان بقاياي پنير و نان و هندوانه را مي خورد...

از ديوارهاي دادگاه  سياله هاي عجيبي فرو مي چكيد.

دستان بريده ي مقتول روي ميز سياه قرار داشت. حلقه زيبايي در يكي از انگشتان مي درخشيد...

Instinct…inspiring behavior to kill somebody else, as your  fellow creature….Why did you kill him?

It’s my duty sir…

Don’t you believe that all wild animals are kind to each other? DO they eat the flesh of their own kind?

DROP….

BLEEDING…

ROPE…

A BLUNT knife bothers to kill easily…

  

********************************************************************************************………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………********************************………………………………………………………***********************……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………**********************************************************************************************************…………………………………………****************************************************************************************************************************************************…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:59  توسط هاشم حسینی  | 

كوسه در حوض : روايت ششم

 

ديگه نمي ري اون جا... فهميدي؟

جوابي ندادم. نشست دوباره به تماشا.

بابام لبخندي زد. فك هايش دوباره روي هم قفل شد. او فقط هر وخت مي خواد پيامي بده دهن باز مي كنه...

مادرم رفت و با سيني قاچ هاي هندوانه برگشت : صورتي پر رنگ چون گونه هاي نازنين و مكعب سپيد پنير و گرده هاي برشته ي نان كه خودش روي پشت بام مي پخت ... لقمه اي برايم گرفت تا خوردن را شروع كنم...

نمي دانم شما تا حالا كه داريد اين حرفاي منو مي خونيد هندونه رسيده و پنير ليقوان با نون گرم ماماني خوردين... اگه مزه ي اين خوراكي بهشتي را نچشيدين همه ي عمرتون ناقص و ناتمومه...

قاچ هندوانه اما در دستان بلورين نازنين آن هم در  خاموشي كبوترخانه بي حضور هيچ كس لذت بخشه...

شامم را با اشتاهاي سيري ناپذير تموم كردم...  برادرم با كنجكاوي و احساس مسئوليت تمام به نمايش محاكمه قاتل چشم دوخته بود. بابا انگار همه چيز را مي داند پوزخند مي زد  و مامان بقاياي پنير و نان و هندوانه را مي خورد...

از ديوارهاي دادگاه  سياله هاي عجيبي فرو مي چكيد.

دستان بريده ي مقتول روي ميز سياه قرار داشت. حلقه زيبايي در يكي از انگشتان مي درخشيد...

Instinct…inspiring behavior to kill somebody else, as your  fellow creature….Why did you kill him?

It’s my duty sir…

 

Don’t you believe that all wild animals are kind to each other? DO they eat the flesh of their own kind?

DROP….

BLEEDING…

ROPE…

A BLUNT knife bothers to kill easily…

********************************************************************************************………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………********************************………………………………………………………***********************……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………**********************************************************************************************************…………………………………………****************************************************************************************************************************************************…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:8  توسط هاشم حسینی  | 

كوسه در حوض : روايت پنجم

مادر آمده بود از يخچال ليوان شير را بردارد با كپسول هاي گنده ي لونا سفالاكسين تا به زور بچپاند در دهان قفل مانده ي بابا...

 چشمش كه به من افتاد ايستاد و لبخندي زد تلخ و بعد تصويرش از قاب پنجره ي آشپزخانه محو شد و صدايش آهسته از پشت در به گوشم خورد و من آروم گفتم مامان و او در را كه باز كرد و منو بغل زد به داخل و بعد بوسم كه مي كرد پرسيد درسش دادي و من فقط سر تكون دادم و او چاقو برداشت و دسته هاي پلاستيك را بريد و انگشتام را آزاد كرد...

يك مرتبه بابام سر و صدا را كه شنيد ناليد:

چه خبره اونجا؟ كجايي تو امليانوزاپاتا؟! اين پسر اومد آخرش؟ كجاس؟

و من به جاي مامان جواب دادم: اينجام بابا...

و برادرم كه شنيد فرياد كشيد: اومد؟

و من دويدم به سويش كه نيايد و پلاستيك و تكه هاي گوشت قربوني را نبينه و بلند جواب دادم: اومدم...

 او با همان پيشاني پر از چروك و نگاه اخم به من حمله آورد:

باز هم رفتي سلطنت آباد و خونه ي خون خور؟

 و بابام سرش را از رو بالش  بلند كرد و گفت:

نگو سلطنت آباد بگو لعنت آباد! و زد زير خنده... با دهن بي دندون...

و اونا هيچ نمي دونستند كه من فقط برا خاطر نگاه نازنين مي رم اونجا و عطر ليمويي كه دستاش ميده و اون بالاخونه ي خلوت و حوض گوشه حياطشون...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:9  توسط هاشم حسینی  | 

كوسه در حوض : روايت چهارم

رفتم و رفتم...

سر پايين و جوي خون...فرار درخت ها  كه از كناره ي پنجره ي اتوبوس سرك مي كشيدند.. از خيابان هاي شلوغ صداي هياهو و بوق مي آمد و بوي روغن سوخته كه دماغ را به خارش مي انداخت...

وختي با مادر مي رفتيم بازار نمي خواستم از راسته ي قصاب ها با آن  جمجمه هاي پاك شده و جنين هاي بره ها و جگرهاي گر گرفته و تكه هاي دنده و راسته و پاهاي بريده و چنگال هاي خميده ي پرنده ها بگذرم...

ساعت از تاريكي شبانگاه بود و من هراسان و تشنه دو ايستگاه مانده به محله امان از اتوبوس پريدم پايين... دسته ي پلاستيك  چسبيده بود به انگشتانم و ردم را قطره ها دنبال مي كردند...

دم خانه كه رسيدم نمي خواستم زنگ بزنم و برادرم منو ببينه و داد بكشه و مامان ناراحت بشه و بغض را در ته چشمانش ببينم و شب ها خواب جزغاله شدن اونو ببينم... از ديوار خودمو گربه وار كشاندم بالا... و وختي گربه امان – پشمك منو ديد دمش سيخ شد و  كمرش قوز كرد بالا و زد به فرار ؛ هراسان لاي شمشادها...

و من رفتم جلوتر تا از پنجره نگاهي بيندازم به درون و برادرم را ببينم اخمو در حال تماشاي تلويزيون و پدرم را هم چنان درازكش در بستر مرگ...

مادر را كه نمي ديدم  رفتم پشت پنجره ي آشپزخانه...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:49  توسط هاشم حسینی  | 

کوسه در حوض: روایت سوم

روز اول كه مي خواستم برگردم خونه يارو صدام زد.

نازنين رفته بود داخل اتاقش و من بايد خودم را مي رسوندم به اتوبوس...از بيرون بوي بارون مي اومد ...

صداي تيك تاك ستاره ي اتاق نازنين را مي شنيدم...

- واسا پسر جون!

ايستادم.

يارو پلاستيك دسته داري را به دستم داد: پر از لكه هاي سرخ. سنگين...

بوي شور خون حالم را به هم زد.

- اينو ببر خونه تون... قربونيه... بده ننه ت...

ترس ... دهن خشك... لرزش...

در اتوبوس همه نگاهم مي كردند. و زني كه پا به ماه بود افتاد به استفراغ...

سرم را كه پايين گرفتم جوي خون را ديدم زير پاهام راه افتاده...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط هاشم حسینی  | 

کوسه در حوض: روایت دوم

انگشتان هنوز تپش زندگی داشت.

کسی از آن سوی دالان درندشت فریاد می کشید...

ایز؟

از/

تو  بی ار نات تو بی..این هم پرسشی است.

نازنین که بلند شد برود و از آشپزخانه توت فرنگی های وحشی را کش برود و آن ها را یکی یکی ببلعد و دوباره از من

...asking the way people try to make their life negative or introgaive, a giant guy rushed into the room:

- who let you stay here?

- mom..

مچ دست او نمی دانم حنا بسته بود یا خون آلود...

- who's this boy?

نازنین من من کنان جواب داد:  دبیر انگلیسی...

و این غول بی شاخ و دم نگاهی هراس بر انگیز به من انداخت.

and I remerered his name...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:37  توسط هاشم حسینی  | 

می آیم...

با بهترین درودها

...هنوز در راهم...

تمام این مدت به گشتن و رفتن در برهوت خود گذشت...مرا دریاب!

همه ی آن  سوته دلان که بخش نخست " کوسه در حوض" را خوانده اند و نامه ها ی بی کاغذ فرستاده اند رهایم نکرده اند...پرسش ها و شک ها...

از فردا داستان را پی می گیرم. اما ناگفته نماند که همه ی آن چه را ماه ها بر روی آوندهای الکترونیکی ذخیره کرده بودم نقش هوا شد...پرید... حالا باید از پستوی ذهن کلاف روایت ها را بیرون بکشم...

و به فرزانه خانوم و ذهن زیبایش درود می فرستم...

یانگوم ولایت بخیتاری را با آن همه کنگر و ریواس و دوغ به خدا می سپارم...

و دیگر آن که:

درخت

باد

و بیقراری این دستان تنها...

بوسه و آسمان

نثار دوستان...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:11  توسط هاشم حسینی  |